گفته بودم که امسال، جز از شادی نگویم و ننویسم. روز و شب، ما تدبیر می کنیم و تقدیر -اما- کار خود می کند...
عموی مهربانم که پدر همسرم نیز بود، دار فانی را وداع گفت. سالها پیش، آن عزیز خواسته بود که اگر روزی به دیدار حق شتافت، بر سنگ قبرش این شعر "ادیب نیشابوری" را حک کنیم:
وجود منکه در این باغ حکم خاری داشت
هزار شکر که این خار پای کس نخلید
چو گل شکفته از آنم درین چمن که دلم
چو غنچه خون جگر خورده پیرهن ندرید
اکنون، او دیگر در میان ما نیست اما خاطره ی مهر بی دریغش تا ابد با ماست. دوست داشتم به پاداش همه ی نیکیها که در حق ما کرد، در مراسمش بودم و سنگ تمام می گذاشتم. دریغا که غربت آرزو کش، همه ی وظایفم را ساقط کرد، جز یادآوری این وصیت به همسوگ عزیزم: آرمان...
نوشته شده توسط بهروز فاتح در دوشنبه 21 فروردین1391 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت
راستش را بخواهید، در مناسبتها زیاد اهل تبریک و تهنیت گفتن نیستم. همواره ذهن خود را رها کرده ام از روزهایی که بنا به رسم و عادت و فرهنگ و تربیت، باید پاسشان بداریم. نه اینکه سخت گیر باشم و افراطی و یا به شدت اهل تغییر و تحول زیر بنایی، که حتی گاهی در برخی مسائل، به قدر کافی محافظه کار نیز بوده ام. اما برایم آن روزها و لحظه ها از اهمیت بالاتری برخوردارند که خود -در زندگی- خالقشان بوده ایم. به همین نسبت، چندان هم دل سپرده و سرسپرده ی زیباییها و ارزشهایی نیستم که خدادادند و بی هیچ تلاش و ایستادگی و رنجی، نصیب آدمی گشته اند. باری! عاشق روزهایی هستم که نقطه عطف حیات و زیستن و بودن ما بوده اند و شده اند. لحظه هایی که دیگرگون کرده ایم و دیگرگونه شده ایم. به گمانم اگر اهل آفرینش باشیم و نه اهل ستایش، اگر بازیگر زندگی باشیم و نه اهل تماشا، برایمان شیرین ترین و باارزشترین لحظه ها، همان مناسبتها و فرصتهایی هستند که خود -بر سر صحنه ی زندگی- خلق شان کرده ایم...
با اینهمه نوروز و بهار حال دیگر و مناسبت دیگری است. از میان همه ی مناسبتها و اعیاد، تنها همین روز است که با طبیعت در هارمونی و هماهنگی کامل است. زیرا که در هر بهار، تغییری در کار است و آفرینشی نو. پنداری ما هم، با مادرمان زمین، نو می شویم و سبز. ما هم غنچه می دهیم و شکوفه و گل و به بار امید می نشینیم. اینست که جامه ی نو بر تن می کنیم و شادمانه به دامان مهربان طبیعت می خزیم. رد پایمان را برخاک هامون، حک می کنیم. خنده هایمان را بر سینه ی آسمان می دوزیم. شادیهایمان را با یکدیگر قسمت می کنیم و آرزوهایمان را بر سبزه ها گره می زنیم و لبالب از امید میشویم...
دوستان! با آنکه دیشب حال خوشی نداشتم، تا صبح، خوابهای خوب دیدم. خواب دیدم که دستهایم اعجازگرند. از آنها نیرویی ساطع میشد که بارور می کرد و زندگی می بخشید. نمی دانم تعبیرش چیست اما حس می کنم دستهایمان امسال، تواناتر میشوند. حس می کنم این بهار، بهار دیگری است. تغییری در راه است. بادی می وزد که بویی غریب اما بس خواستنی، با خود دارد، نکهتی شامه نواز! حس می کنم عاقبت، عطر دوستی و رنگ دیدار و وصال همه جا را پر می کند...
انگار دوباره دارم از امید، از شادی و از خنده سخن میگویم. آری آری! انگار دوباره نو شده ام و از جامه ی غم بیرون جهیده ام. انگار مشامم در این پاییز زرد ملبورن، پر شده است از بوی بهار. دوباره سبزه های امید و آرزو در دلم روییده اند و بادهای نحسی و ناکامی، دور گشته اند از باغ پر گل رویاها و تلاشهایم...
سیزده آرام آرام دارد در من بدر میشود. سیزده شما هم بدر باد!...
نوشته شده توسط بهروز فاتح در دوشنبه 14 فروردین1391 ساعت 5:58 موضوع | لینک ثابت
وقتی مدار گردش زمین با مدار ظاهری حرکت خورشید -بین صورتهای فلکی- در یک نقطه تلاقی می کنند، سال تحویل میشود. در نظربازی حیرت آور این دو مهجور عاشق ، آنجا که خط نگاهشان بر هم می افتد، بهار آغاز میگردد و شرم و فرار یکساله ی زمین و غیرت آتشین خورشید، به "اعتدال " و وصال می انجامد. زمین از همین لحظه، آبستن شکوفه ها و سبزه هاست...
بر لبهایتان شکوفه های خنده مهمان باد و بر دلهایتان سبزه های امید!
نوروزتان پیروز، هر روزتان بهروز...
نوشته شده توسط بهروز فاتح در سه شنبه 1 فروردین1391 ساعت 4:35 موضوع | لینک ثابت
انتخابات مجلس تمام شد. عده ای از مردم تحریمی بودند، عده ای نبودند. بعضیها
هم در زبان بودند و در عمل نه...
من هم با دوستان عزیزی موافقم که نباید شرکت کنندگان در انتخابات و یا کاندیداها را خائن و خودفروش و وابسته به رژیم یا نادان و فرصت طلب نامید. فراموش نکنیم نماینده ی مجلس در ایران، در کنار وظایف قانونگذاری، پیگیر خواسته ها و دردها و مشکلات مردم حوزه ی انتخابیه اش هم هست. بیست و شش سال پیش یعنی در اوج سیاهترین دوران استبداد تاریخ معاصر، اگر تلاش بی وقفه ی نماینده ی مهاباد -جناب انجیری مطلق- نبود، این بنده ی حقیر سراپا تقصیر محروم از تحصیل، هرگز رنگ دانشگاه را نمی دید. پس نباید انتظار داشت که مردم -تحت هر شرایطی- در باب انتخاب نماینده شان بی تفاوت باشند و با همه ی فیلترها و محدودیتها، شخصی را که مناسبتر می دانند راهی بهارستان نکنند.
به گمانم تعصبها و تحلیلهای دور از واقعیت، فاصله ی ما را از مردم و خواستها و آرزوهایشان بیشتر می کند. این آفتی است که بخصوص دامنگیر دوستان اپوزیسیون و مرفهان بی درد و خارج نشینی چون من هم هست!! آرزو می کنم از میان همه ی دردهای غربت، لااقل از بیماری کوررنگی و ندیدن واقعیتهای جامعه مصون بمانم.
ضمنا به جناب مهندس بیگلری به خاطر انتخاب شدنشان به عنوان نماینده ی شهر و زادگاهم تبریک می گویم و برایشان آرزوی سربلندی در برابر مردم را دارم.
نوشته شده توسط بهروز فاتح در یکشنبه 14 اسفند1390 ساعت 5:34 موضوع | لینک ثابت
امروز روز جهانی زبان مادری است. باید اقرار کنم که تسلط من بر زبان فارسی بیشتر از زبان مادریم- یعنی کوردی- است. در این زمینه تنها تقصیر و کوتاهی از من نیست ، بلکه حکومت یا حکومتهایی هم مقصرند که فرصت خواندن و نوشتن به زبان مادری را از ما گرفتند.
بگذارید به پاس این روز، چند شعر از سروده های زیبای شاعر جهانی کورد - شیرکو
بیکس- را به زبان فارسی ترجمه کنم:
-----------------------------------------------
خۆشەویستیت سەعاتێکی
لەشەو و ڕۆژ زیاد کردووە
سەعاتی بیست و پێنجەمین.
خۆشەویستیت ، ڕۆژێکی دیکەی لەهەفتە زیاد کردووە
ڕۆژی هەشتەم.
خۆشەویستیت ، مانگێکی دیکەی لەساڵدا زیاد کردووە
مانگی سیانزە.
خۆشەویستیت ، وەرزێکی دیکەی لەوەرزان زیاد کردووە
وەرزی پێنجەم.
بەم جۆرە خۆشەویستی تۆ
ژیانێکی پێ بەخشیووم
کە سەعاتێک و ڕۆژێک و
مانگێک و وەرزێکی لەگشت دڵداران زیاترە!
دوست داشتنت ساعتی
به شبانه روزم افزود
"ساعت بیست و پنجم"
دوست داشتنت روزی دیگر
به هفته ام افزود
"روز هشتم"
دوست داشتنت یک ماه
به سال افزود
"ماه سیزدهم"
دوست داشتنت فصلی
بر فصلهایم افزود
"فصل پنجم"
بدینگونه عشقت
عمری به من بخشید
که یک ساعت و یک روز
یک ماه و یک فصل
از همه ی عاشقان بیشتر است
------------------------------------------------------------------
له کۆتایی ناماکهتا
لهنامهکهی ئهم جارهتا
گیانه.. ئهڵێی :
...من بهقهد چهند خۆشم ئهوێی
ئازیزهکهم وهک چۆن بههار
...ئاسمانی شینی خۆش ئهوێ
یان پهپولهی ههردهو نزار
ههنگی دڵدار
گوڵی باخی ژینی خۆش ئهوێ
شیلهی شیرینی خۆش ئهوێ، خۆشم ئهوێی
یان چۆن بهفری چیای کوێستان
کانی روونی ناو دارستان
تریفهی مانگیان خۆش ئهوێ
گزنگی خۆریان خۆشئهوێ
خۆشم ئهوێی
در پایان آخرین نامه ات
جان دلم! پرسیده ای:
"تا چه اندازه دوستم داری؟"
محبوبم! همانقدر که بهار
آسمان آبی را دوست میدارد
یا پروانه ی نحیف و نزار
زنبور عاشق
گلهای باغ زندگی را دوست میدارند
شیره های شیرین را دوست میدارند
دوستت دارم
به همان اندازه که برفهای کوهستان
و چشمه های زلال باغ
درخشش مهتاب را دوست میدارند
نوازش آفتاب را دوست میدارند
دوستت دارم
--------------------------------------------------------
مناڵینە ! نەکەن برۆن !
لە گەڵما بن
هەر کاتێ ئێوە دێن بۆ لام
منیش شیعری
ڕەنگاورەنگی
وەکوو خەونی
ئێوەم بۆ دێ
کودکان! تنهایم نگذارید
با من باشید
زیرا هر وقت نزد من می آیید
شعری به رنگارنگی خوابهایتان
در من می جوشد
-------------------------------------------------------------------
زۆر شت ههن، ژهنگ ههڵدێنن و
بیر ئهجنهوه و
دوایش ئهمرن
وهک تاج و
سهولهجان و
تهختی ژێر پای پاشاکان .. !
زۆر شتی تری دنیاش ههن
ناڕزێن و
بیرناچنهوه و
ههرگیز نامرن
وهک و شهبقه و
کۆچانهکه و
پێڵاوهکهی
" شارلی شاپلن "
بسیاری چیزها هستند
که زنگ می زنند
از خاطره ها میروند
و سپس می میرند
مانند تاج و عصای مرصع
و تخت پادشاهان
بسیاری چیزها ساده اما هستند
که نه زنگ می زنند
نه از یاد میروند
ونه هرگز می میرند
همچون کلاه و عصا
و کفشهای "چارلی چاپلین"
----------------------------------------------------------
تاڵه قژێکی کچێکی جوان
له سه رشانم به جێ مابوو
له دواییدا تاڵه قژم
کرد به په تی دیلانێ بۆ
هه ڵبه ستێکی پێنج شه ش ساڵم
...ده نکه زیخێکی کوردستان
له که یه وه
چۆن
نازانم
په ڕیبووه لۆچی گیرفانی چاکه تێکم
ئه مرۆ ڕیکه وت
دۆزیمه وه و
ده رم هێناو
ماچم کرد و
کردم به به ردی که عبه ی گشت
شێعره کانم
تاری از گیسوی زیبارویی
جا مانده بود
روی شانه هایم
آن تار مو را
رشته ای کردم
و در آن آویختم
سروده های پنج-شش ساله ام را
...
سنگریزه ای از خاک کردستان
نمی دانم
از چه وقت و چگونه؟
خزیده بود
در گوشه ی جیب ژاکتم
امروز
ناگهان یافتم و بوسیدمش
و از آن سنگ کعبه ای ساختم
برای طواف همه ی شعرهایم
نوشته شده توسط بهروز فاتح در سه شنبه 2 اسفند1390 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت
سوگوار از دست دادن عزیزی هستم که مظلوم زیست و به سبک زیستنش، مظلوم هم، مرد. حرفهای زیادی دارم برای گفتن از او و در باره ی او، اما ترجیح میدهم سکوت کنم تا فضای این وبلاگ را که روزگاری خانه ی شادی بود و امید، بیش از این، غمناک نکنم. تنها بگذارید از ورای حصار این غربت، به بدرقه ی جنازه اش بروم: خداحافظ رفیق جان! امیدوارم به آرامش دلخواهت رسیده باشی...
نوشته شده توسط بهروز فاتح در شنبه 29 بهمن1390 ساعت 13:50 موضوع | لینک ثابت
از دیروز تب کرده ام و صدام شده شبیه غرش شیر. کلاهم را روی سرم می کشم و پسرم را می برم مدرسه. موقع پیاده شدن، نگاهم می کنه و لبخندی میزنه. میگم توله! هیچکس به اندازه ی تو خوش خوشانش نیست که بابا مریضه. میگه: "نه بابا! فقط خوشحالم که تو خونه ای و من زود می تونم بیام خونه ی عزیزمون." این پسر چقدر عاشق خونه است. آه! من چقدر عاشق خونه ام. خونه ی دور، خونه ی کودکیها...
دراز می کشم و سرم سنگینه هزار خیال مبهم و هذیان آلوده. همسرم دو سه بار زنگ میزنه و هی احوال می پرسه و قربون صدقه میره و دوست داره حرف بزنه. منم میگم بالاخره تو میزاری یه چرتی بزنم؟ میگه وای ببخشید عزیزم بخواب بخواب!
راستی ما آدمها چرا معنای حرفها و لبخندها را گاهی همونجور که دوست داریم می فهمیم و گاهی همونجور که دوست نداریم، نه همونجور که هستن...
خوابم میبره و خواب کودکیهام رو می بینم که زیر درخت چنار بازی می کنم و چنار با من. وه! چه بالابلنده و چه زیبا وقتی توی باد می خرامه و خم می شه. بیدار که میشم دستی به صورت خیسم می کشم و یادم می افته دیگه چنارها نیستند. یا بریدیمشون یا زیر تندبادها شکستن. باید عادت کنم به نبودنشون. باید عادت کنم، بپذیرم. باید برم سراغ برگهای خشکیده ی چنار که لای کتابها ی کودکیم گذاشتم.
وای چه صفایی داشت کودکی ...یادش بخیر!
نوشته شده توسط بهروز فاتح در جمعه 21 بهمن1390 ساعت 6:31 موضوع | لینک ثابت
چهار سال پیش وبلاگم، با نوشته ای از "برتراند راسل" متولد شد. امروز پس از چهار سال، همان نوشته ی ساده و شورانگیز "راسل" را بیشتر از پیش، ترجمان حال و زندگی خود می دانم:
"همواره سه شور و شوق ساده، ولی جانکاه و مرد افکن، بر زندگی من فرمانروایی کرده اند: شور عشق، شوق راه جویی به دانش و شوق از میان برداشتن رنجهای آدمیان. این شورها چونان بادهای توفنده، مرا به این سو و آن سو کشانده، به سرکشی و طغیان خوانده و به ژرف دریاهای دلهره و به سوی پرتگاه یأس و نومیدی رانده اند.
در پی عشق بر آمدم چون وجد به بار می آورد، چنان وجد عمیقی که برای به چنگ آوردن چند ساعتی از آن، آماده بودم جان در سر این سودا بنهم. در پی عشق برآمدم چون تنهایی را می زدود، تنهایی جانکاهی که هشیاری را از ذهن می ربود و چشم به کرانه ی دنیا می دوخت، به ژرفنای بی پایانی که هیچ زنده ای بدان قدم ننهاده است. سر انجام در پی عشق بر آمدم چون در پیوند با آن، منظر نیمرنگ بهشت، قدسی بودن و خیال شاعرانه را می یافتم. این آن چیزی است که در پی آن بوده ام و شاید به نظر آید که بدین همه رنج نمی ارزیده است. ولی به هر حال در پی آن بوده ام و بدان رسیده ام.
با شوری همتای شور عشق، در پی دانش نیز بوده ام. می خواستم به دل آدمی پی ببرم و به درخشش ستارگان و اینکه چرا می درخشند؟ میخواستم به قدرت فیثاغوریان پی ببرم که بر فراز جریان هستی با نیروی عدد تاب می خوردند و سیر می کردند... اندکی آرزو و رویا که البته چندان هم بر آورده نشد.
عشق و دانش تا بدانجا که میسر بود مرا به آسمان بردند وبه بهشت نزدیکم کردند. ولی همواره دل سوزاندن به حال این و آن، مرا به زمین باز گردانده و بازتاب فریاد و دردهای آدمی، دلم را بلرزه در آورده است: کودکان قحطی زده، قربانیان شکنجه گران ستمگر، پیران بی پناه که سرباری هستند مورد نفرت فرزندان و همه ی این جهان تنهایی و بی کسی و فقر و درد که صورتی کریه و نیشخندی بدمنظر از زندگی ساخته است. آرزومندم که از شر بکاهم ،ولی نمی توانم و از این، بسیار در رنجم...
این زندگی من بوده است و بدین سان سزاوار زیستن بوده ام. اگر اقبال یاریم کند و بگذاردم، باز به زندگی کردن خواهم پرداخت..."
نوشته شده توسط بهروز فاتح در شنبه 24 دی1390 ساعت 14:50 موضوع | لینک ثابت
حالم خوب شده و دوباره احساس جوانی می کنم. هر روز دو سه ساعت میروم دوچرخه سواری. دیروز چند کوچه دورتر از خانه ام سگی را دیدم که به سمت من می دوید. به سرعت رکاب میزدم و او به دنبالم در کوچه و پس کوچه ها می پیچید. گاه چنان به چرخهای دوچرخه نزدیک میشد که می ترسیدم زیرش بگیرم. قهوه ای بود و کم مو. سگی نر از نژاد بولداگ آمریکایی به گمانم. سر دوستی و شوخی داشت و با حرکاتش میخواست توجه مرا جلب کند. رکاب میزدم و می راندم. گاه سگ از نفس می افتاد و نمی توانست پا به پایم بدود. اما وقتی سرعتم کم میشد ، از صدای نفسهایش می فهمیدم که در نزدیکترین فاصله از من است. هر جا رفتم، آمد. رسیدم کنار رودخانه و در میان سلسله ی درختان بلند به ردیف کاشته شده، به سرعت می راندم و او می دوید. زبانش کش آمده بود و از دهانش زده بود بیرون. روی خاک، خطی از آب دهن می کشید. آنقدر رفتم که خودم هم از نفس افتادم. روی نمیکتی نشستم و او دور من چرخید. گاه که نزدیکم میشد با دست اشاره می کردم که نه و می گفتم: برو خانه. تو باید خانه ای داشته باشی و صاحبی. با من چرا اینجا آمده ای؟ راه خانه را گم می کنی.
نشست روی سبزه ها با فاصله ای از من و به من زل زد. مشغول کاری شدم تا به او توجه نکنم و برود. اما نرفت و همانجا ماند. آنقدر نشستم که حوصله اش سر رفت. پای درختی شاشید. قدمی زد و دوباره روی سبزه ها در فاصله ی اندکی از من نشست. دوچرخه سواری از کنارمان گذشت. سگ بلند شد چند قدمی دنبالش دوید و دو باره برگشت پیش من. دختر جوانی گرمکن ورزشی پوشیده، می دوید. سگ با شیطنت و بازیگوشی دنبالش کرد و باز دوباره آمد کنارم و نشست. پا شد روی سبزه ها و روبروی من یک پایش را بلند کرد و شاشید. بعد دور من چرخی زد. توجه و مهری ندید و دوباره روی سبزه ها نشست.
دختر دونده دوباره برگشته بود . به سگ نگاه می کرد و با دست به او علامتی داد. سگ پا شد و رفت به سمت او. دختر پرسید: مال شماست؟ چقدر بانمک و زیبا ست. گفتم: نه. کمی با او بازی کرد. اما سگ گوشه ی چشمش به من بود. انگار می گفت تو هم بیا بازی.
زنی با سگی سفید و بزرگ رد شد. ایستاد و با دختر خوش و بشی کرد. سگها با هم دوست شدند. همدیگر را بو می کردند و لیس می زدند. هر دو زن به سمت من آمدند و پرسیدند: سگ شماست؟ باز گفتم نه. گفتند: تعجب می کنیم. نه قلاده ای به گردن دارد و نه پلاک و نشانه ای. اینجا آخر هیچ سگی بی صاحب نیست. گفتم نمی دانم. همینقدر می دانم که ساعتهاست با من می دود و اگر خانه ای هم داشته باشد گمش کرده. انگار انتخاب شده ام که دوستش باشم اما من نمی توانم. گفتند چرا؟ گفتم: همسرم در خانه با سگها موافق نیست. مانده ام به چه زبانی حالیش کنم که دوستی من و تو ممکن نیست. برو دنبال صاحبی دیگر.
دختر دونده نشست و سگ را با مهر، نوازش کرد. ناگهان فکری به ذهنم رسید. گفتم: نگهش دارید خانوم. از شما خوشش می آید و ظاهرا شما هم عاشق سگید. بعد گفتم: لطفا سرگرمش کنید تا من یواشکی از دستش بگریزم. با سگ سفید و نوازش و بازی، سرگرمش کردند و من به سرعت پا زدم و گریختم...
حس بدی به سراغم آمد. او انتخابم کرده بود و من نخواستم. برگزیده شدن حس خوبی میدهد. اما حس مسئولیت، دانه های اضطراب و نگرانی را در دل آدمی میکارد. گاهی شاید بهتر است بگریزیم. گاهی شاید منطق چنین حکم می کند که از انتخاب شدن خود را دور نگه داریم. نمی دانم! اما حسم خوب نیست. نه! خوب نیست...
نوشته شده توسط بهروز فاتح در جمعه 2 دی1390 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت
لخت شدم. روپوش سفید بلندی پوشیدم که به کفن می مانست. زنی سبزپوش و مهربان هدایتم کرد کنار دستگاه یعنی تونل گرد و گود سفیدی که تمام قدم را میتوانست بپوشاند. مردی آنجا بود. گفت: دراز بکش روی این تخت باریک. چیزی هم گذاشت کف دستم. گفت: زنگ است هر وقت احساس ناراحتی کردی فشارش بده. دو تا گوشی هم چپاند توی گوشم و گفت: صدای دستگاه آزار دهنده است. هر دو بیرون رفتند. تختم آرام آرام لغزید و تونل تنگ سفید مرا بلعید.
سکوت بیمارستان در این عمق شب، چنان است که صدای گردش خون را در رگهای گوشم می شنوم. بی اختیار یاد تابوتهای شکنجه در زندان می افتم. یاد مردان و زنانی که ساعتها در حفره های تنگ و تاریک، محرومیت حسی را تجربه کرده و بعد مغز و ذهنشان فرو ریخته و دچار توهم شده اند. ذهنم را رها می کنم که به هر چه دوست دارد بیندیشد. سیمای ممنوع عشقی ممنوع در ذهنم رژه میرود. صدایی از داخل بلندگوی تونل می پرسد: حالت خوب است؟ صدا آنقدر دور است که انگار از ته آسمان می آید. میگویم خوبم! عالی! امواج صوتی دستگاه با فرکانسهای متفاوت، قدرت تمرکزم را از من می گیرند. یک لحظه یاد قبر می افتم. آن مرد و آن زن لابد بازجوهای خداوندند-نکیر و منکر- و میخواهند در این قبر سفید به کمک تکنولژی رزونانس مغناطیسی همه ی خاطراتم را تخلیه کنند و گناهانم را ثبت. لبخندی میزنم و از ته دل می خندم. صدا باز پرسید: فرکانسها زیاد اذیتت نمی کنند؟ احساس داغ شدن نداری؟
فرکانسها! ناگهان ذهنم به سوی دانش متمایل شد: اکنون اتمهای هیدروژن بدنم، دچار تحریکند و امواجی از خود ساطع می کنند که راز نهان دردهای تنم را فاش میگویند. یادم می افتد چند سال پیش پروژه ی پایان تحصیلاتم در آلمان، طراحی سیم پیچ مغناطیسی در اندازه ی میکرونی برای دستگاههای MRI ای بود که برای مطالعات سلولی ساخته میشد. بعد یادم آمد که در سال ۲۰۰۳ فیزیکدانی که اسمش سر زبانم بود به خاطر فکر استفاده از پدیده ی رزونانس مغناطیسی اتمها، جایزه ی نوبل پزشکی گرفت. به قدرت دانش و تکنولوژی در راز گشایی از عالم ماده می اندیشم. به خود میگویم راستی اگر چنین دانش و دستگاههایی نبودند، پزشکان با استفاده از چه شهودی می توانستند راز درد مرا تشخیص دهند و آنرا با تصویری واضح و دینامیک مجسم سازند؟ صدایی باز احوالم را می پرسد. کرختی و خواب در پاهایم می پیچد و دردی بیقرار در ستون فقراتم. به روی خودم نمیآورم می گویم: عالی ام! خوبم. صدای مرد میگوید به آخر کار رسیده ایم. چیزی نمانده...
برخاسته ام. لنگان لنگان به اتاق رختکن میروم. در حین پوشیدن لباس به این فکر می کنم که تجربه ی نیم ساعته ی آن تونل، نه تنها راز بیماریم را مکشوف کرد که خود به مثابه ی آزمونی، پرتو نوری انداخت به تاریکخانه ی جنبه های گوناگون شخصیتم: در اندرون خود، مردی دیدم دلداده به چیزی ممنوع. مردی که ذهنش به سیاست و زندان و شکنجه آلوده است و با شوخ طبعی به مفاهیم دینی، سنتی و عرفانی می نگرد و در عین حال سری به دانش امروزی می کشد و گوشه چشمی احترام آمیز به تکنولژی دارد. ترتیب ظهور این شخصیتها، در آن نیم ساعت حضور در تونل، شاید خود از رازی سخن میگوید و واقعیتی را آشکار. نمیدانم!
آخرین دگمه های لباسم را که می بندم از خود می پرسم: آیا به شناخت شخصیت خود نائل شده ام؟...
نوشته شده توسط بهروز فاتح در جمعه 11 آذر1390 ساعت 3:45 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY