X
تبلیغات
من رؤیایی دارم
 

ویروسهای ذهن

 
پسرم هشت ساله است. او درست مثل همه ی بچه های عالم از موجودات خیالی -که بیشترشان ساخته و پرداخته ی فیلمهای تخیلی و یا قصه های قدیمی اند- واهمه دارد. پسرم مثل همه ی بچه ها و بزرگسالان دنیا، تحت تاثیر تبلیغات تلویزیونی فلان محصول و بهمان فرآورده است. درست مثل همه ی ما، ناخودآگاه، به جادو و شانس و طالع و سرنوشت و خرافات باور دارد. امروز سر سفره ی ناهار، بر سر همین چیزها با هم بحث داشتیم. به او گفتم: تو با ویروسهای بیماریزا آشنایی. میدانی که وقتی وارد بدن میشوند، چقدر می توانند تسخیرگر باشند. ویروسهای کامپیوتری را هم می شناسی و دیده ای که چگونه حافظه و عملکرد لپ تاپ مشترکمان را بهم ریختند. اما آیا میدانی ذهن و مغز آدمی هم ویروسهای مخصوص خود را دارد؟ همه ی اشباح و چهره ها که تو را در تاریکی و نورکم می ترسانند، همه ی قصه های وهم انگیز، خرافات آموخته شده در قالب دین، مد و پیروی کورکورانه از آن و تبلیغات بی شمار رسانه ها که ما را به مصرف گرایی افراطی تشویق می کنند، چیزی جز ویروسهای ذهن ما نیستند. ویروسها همواره خاصیت تولید و همانند سازی دارند و از دیگران، به تو و از تو به دیگران منتقل میشوند. حتی می توانند از طریق توارث و فرهنگ و تربیت به نسلهای جدید سرایت کنند....
عمیق شده بود و به حرفهایم گوش میداد. گفتم پسرم، با این حرفها دارم روی ذهنت آنتی ویروس نصب میکنم. وقتی ویروسها را شناختی دیگر مبارزه با آنها ساده تر میشود. شناخت، همواره گام اول است. گامی که مسیر مبارزه را هموار میکند. گلبولهای سفید بدنت یا نرم افزارهای ضد ویروس هم، اول همین کار را میکنند. کمی فکر کرد و گفت: ولی ویروسهای ذهنم آنقدر قوی اند که فکر میکنم با آنتی ویروس تو هم ، نمیتوانم از پس همه شان برآیم. خندیدم و گفتم: همه ی آنها را که نه. اما مطمئنم از همین امروز قویتر شده ای. میدانم فردا برایت، روز دیگریست...

شب قبل از خواب که برای گرفتن بوسه ی همیشگی اش به اتاقم آمده بود، آرام خندید و گفت: باباجان! هر شب، موقع مسواک زدن -جلوی آینه- در آن سکوت و تنهایی، هراسی به سراغم میآمد. اما امشب اصلا نترسیدم... گفتم: بیست و پنج سال است که با ویروسهای جورواجور در ذهن و خیال و تفکرم جنگیده ام اما هر روز با ورژن جدیدی از آنها مواجه میشوم. پسرم! یادمان باشد که ویروس کش های ذهنمان را باید هر روز، تازه و به روز کنیم...

----------------------------------------------------------------------------------------

خواندن مقاله ی "ذهن آلوده" یا ویروسهای ذهن Viruses of the Mind  نوشته  ریچارد داوکینز را به همه ی دوستان توصیه میکنم....

 


 

نوشته شده توسط بهروز فاتح در شنبه 11 آذر1391 ساعت 8:23 موضوع | لینک ثابت


خدا نگهدار

 

عهد بسته بودم که دیگر جز از شادی نگویم و ننویسم. بر عهد خویش، استوار می مانم و تا دگرباره آن بهانه ی شادی و مایه ی خوشبختی، آن اکسیر عشق و امید و رویایم را باز نیابم از نوشتن پرهیز می کنم.

دوستان! دیریست که درگیر کابوسم و بیداری امشب، تعبیر خشن همه ی کابوسهایم شد...

خدانگهدار


 

نوشته شده توسط بهروز فاتح در سه شنبه 24 مرداد1391 ساعت 3:14 موضوع | لینک ثابت


نفس دریا


رودها را ببندید

اگر دوست دارید

اما

تا باران هست 

و چشمه های کف 

دریاها نفس میکشند

...


 

نوشته شده توسط بهروز فاتح در سه شنبه 9 خرداد1391 ساعت 22:12 موضوع | لینک ثابت


گسست و پیوند

زنگ زدم خونه. مادر گفت: بابا توی اتاق زیر شیروانیه و داره توی چمدونهای پدر بزرگ رو میگرده تا چیزای بدرد نخور رو دور بریزه. گوشی تلفن رو برد پیشش. فهمیدم پدر، حسابی گریه کرده چون هنوز صداش پر از بغض بود و می لرزید. نمیدونم چرا نتونستم حرف بزنم و قطع کردم. چیزی منو به سی سال پیش برد. به بالین پدربزرگ:

ده ساله بودم. پدر بزرگ به مرور، فلج کامل شده بود و دیگه تارهای صوتی اش هم از کارافتاده. تنها ماهیچه های چشمش فعال بود. پدرم و سه عموم، دور تختش  داشتن از تناقضهای انجیل صحبت میکردن. یکی از عموهام از حزب کمونیست می گفت و دستاوردهاش. عموهای دیگه سر تکون میدادن و به پدرم نگاه میکردن تا حرف  تاثیر گذاره آخر رو او بزنه.

 پدر بزرگ انگار کلافه بود. چشمش رو چرخوند. روی صورتم متمرکز شد و موند. غمی بزرگ و عمیق توی چشماش خونه کرده بود اما از لای اون لایه ی ضخیم غم، به سمت من، نوری از رویا و امید و مهر ساطع میشد. همون موقع مادر بزرگ زد زیره شیون و دوید وصیت نامه رو آورد. پدربزرگ نوشته بود جنازه شو ببرن "هایدلبرگ" و کنار قبر مادرش خاکش کنن. بعد نوشته بود که  کشیش "اتوتو" بیاد و  این فراز از انجیل رو بالای قبرش بخونه:  "... اگر فرزندان خود را بیش از من دوست بدارید، لایق من نیستید. اگر نخواهید صلیب خود را بردارید و از من پیروی کنید، لایق من نیستید... ای پدر! مالک آسمان و زمین! تو را سپاس میگویم که حقیقت را از کسانی که خود را دانا می پندارند، پنهان ساختی و آن را به کسانی که همچون کودکان ساده دلند آشکار نمودی..."

یادمه - اما- پدرم اصرار داشت که پدر بزرگ در آخرین لحظه ی زندگیش، بالاخره حزب رو باور کرده و دست از ایمان مسیحی اش شسته، پس بهتره همینجا کنار قبر شهدای جنبش دفن بشه، بی حضور هیچ کشیشی. میگفت دوستاش رو هم خبر می کنه که با هم کنار قبرش، سرود اینترناسیونال رو بخونن. عموها همه با سر تایید میکردن. مادر بزرگ فقط داشت گریه میکرد...

***********

دوباره زنگ زدم به پدر. التماسش کردم که چیزی رو دور نریزه. با هق هق گفت: نه پسرم! عوضش الان رفتم سراغ نوشته ها و یاداشتهای خودم و میخوام همه شون رو بسوزونم. داد زدم: تو رو خدا نه! منم میخوام یه روزی روی نوشته های تو اشک بریزم...

-------------------

پ. ن: این داستانک، پیوندهایی با چند خاطره ی گسسته ام دارد. برای آنکه کسی یا کسانی آنرا به خود نگیرند، فضای داستان را به سرزمین و تاریخ و فرهنگی دیگر برده ام... 


 

نوشته شده توسط بهروز فاتح در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ساعت 6:29 موضوع | لینک ثابت


سوگوار

گفته بودم که امسال، جز از شادی نگویم و ننویسم. روز و شب، ما تدبیر می کنیم و  تقدیر -اما- کار خود می کند...

 عموی مهربانم که پدر همسرم نیز بود، دار فانی را وداع گفت. سالها پیش، آن عزیز خواسته بود که اگر روزی به دیدار حق شتافت، بر سنگ قبرش این شعر "ادیب نیشابوری" را حک کنیم:

وجود منکه در این باغ حکم خاری داشت‏

هزار شکر که این خار پای کس نخلید

چو گل شکفته از آنم درین چمن که دلم‏

چو غنچه خون جگر خورده پیرهن ندرید

اکنون، او دیگر در میان ما نیست اما خاطره ی مهر بی دریغش تا ابد با ماست. دوست داشتم به پاداش همه ی نیکیها که در حق ما کرد، در مراسمش بودم و سنگ تمام می گذاشتم. دریغا که غربت آرزو کش، همه ی وظایفم را ساقط کرد، جز یادآوری این وصیت به همسوگ عزیزم: آرمان...


 

نوشته شده توسط بهروز فاتح در دوشنبه 21 فروردین1391 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت


سیزده تان بدر باد!

راستش را بخواهید، در مناسبتها زیاد اهل تبریک و تهنیت گفتن نیستم. همواره ذهن خود را رها کرده ام از روزهایی که بنا به رسم و عادت و فرهنگ و تربیت، باید پاسشان بداریم. نه اینکه سخت گیر باشم و افراطی و یا به شدت اهل تغییر و تحول زیر بنایی، که حتی گاهی در برخی مسائل، به قدر کافی محافظه کار نیز بوده ام. اما برایم آن روزها و لحظه ها از اهمیت بالاتری برخوردارند که خود -در زندگی- خالقشان بوده ایم. به همین نسبت، چندان هم دل سپرده و سرسپرده ی زیباییها و ارزشهایی نیستم که خدادادند و بی هیچ تلاش و ایستادگی و رنجی، نصیب آدمی گشته اند. باری! عاشق روزهایی هستم که نقطه عطف حیات و زیستن و بودن ما بوده اند و شده اند. لحظه هایی که دیگرگون کرده ایم و دیگرگونه شده ایم. به گمانم اگر اهل آفرینش باشیم و نه اهل ستایش، اگر بازیگر زندگی باشیم و نه اهل تماشا، برایمان شیرین ترین و باارزشترین لحظه ها، همان مناسبتها و فرصتهایی هستند که خود -بر سر صحنه ی زندگی- خلق شان کرده ایم...

 با اینهمه نوروز و بهار حال دیگر و مناسبت دیگری است. از میان همه ی مناسبتها و اعیاد، تنها همین روز است که با طبیعت در هارمونی و هماهنگی کامل است. زیرا که در هر بهار، تغییری در کار است و آفرینشی نو. پنداری ما هم، با مادرمان زمین، نو می شویم و سبز. ما هم غنچه می دهیم و شکوفه و گل و به بار امید می نشینیم. اینست که جامه ی نو بر تن می کنیم و شادمانه به دامان مهربان طبیعت می خزیم. رد پایمان را برخاک هامون، حک می کنیم. خنده هایمان را بر سینه ی آسمان می دوزیم. شادیهایمان را با یکدیگر قسمت می کنیم و آرزوهایمان را بر سبزه ها گره می زنیم و لبالب از امید میشویم...

دوستان! با آنکه دیشب حال خوشی نداشتم، تا صبح، خوابهای خوب دیدم. خواب دیدم که دستهایم اعجازگرند. از آنها نیرویی ساطع میشد که بارور می کرد و زندگی می بخشید. نمی دانم تعبیرش چیست اما حس می کنم دستهایمان امسال، تواناتر میشوند. حس می کنم این بهار، بهار دیگری است. تغییری در راه است. بادی می وزد که بویی غریب اما بس خواستنی، با خود دارد، نکهتی شامه نواز! حس می کنم عاقبت، عطر دوستی و رنگ دیدار و وصال همه جا را پر می کند...

انگار دوباره دارم از امید، از شادی و از خنده سخن میگویم. آری آری! انگار دوباره نو شده ام و از جامه ی غم بیرون جهیده ام. انگار مشامم در این پاییز زرد ملبورن، پر شده است از بوی بهار. دوباره سبزه های امید و آرزو در دلم روییده اند و بادهای نحسی و ناکامی، دور گشته اند از باغ پر گل رویاها و تلاشهایم...

سیزده آرام آرام دارد در من بدر میشود. سیزده شما هم بدر باد!... 


 

نوشته شده توسط بهروز فاتح در دوشنبه 14 فروردین1391 ساعت 5:58 موضوع | لینک ثابت


شادباش نوروزی

 

 وقتی مدار گردش زمین با مدار ظاهری حرکت خورشید -بین صورتهای فلکی- در یک نقطه تلاقی می کنند، سال تحویل میشود. در نظربازی حیرت آور این دو مهجور عاشق ، آنجا که خط نگاهشان بر هم می افتد، بهار آغاز میگردد و شرم و فرار یکساله ی زمین و غیرت آتشین خورشید، به "اعتدال " و وصال می انجامد. زمین از همین لحظه، آبستن شکوفه ها و سبزه هاست...

بر لبهایتان شکوفه های خنده مهمان باد و بر دلهایتان سبزه های امید!

نوروزتان پیروز، هر روزتان بهروز...


 

نوشته شده توسط بهروز فاتح در سه شنبه 1 فروردین1391 ساعت 4:35 موضوع | لینک ثابت


کوتاه نوشته ای در باب انتخابات اخیر


انتخابات مجلس تمام شد. عده ای از مردم تحریمی بودند، عده ای نبودند. بعضیها

 هم در زبان بودند و در عمل نه...

من هم با دوستان عزیزی موافقم که نباید شرکت کنندگان در انتخابات و یا کاندیداها را خائن و خودفروش و وابسته به رژیم یا نادان و فرصت طلب نامید. فراموش نکنیم نماینده ی مجلس در ایران، در کنار وظایف قانونگذاری، پیگیر خواسته ها و دردها و مشکلات مردم حوزه ی انتخابیه اش هم هست. بیست و شش سال پیش یعنی در اوج سیاهترین دوران استبداد تاریخ معاصر، اگر تلاش بی وقفه ی نماینده ی مهاباد -جناب انجیری مطلق- نبود، این بنده ی حقیر سراپا تقصیر محروم از تحصیل، هرگز رنگ دانشگاه را نمی دید. پس نباید انتظار داشت که مردم -تحت هر شرایطی- در باب انتخاب نماینده شان بی تفاوت باشند و با همه ی فیلترها و محدودیتها، شخصی را که مناسبتر می دانند راهی بهارستان نکنند.

به گمانم تعصبها و تحلیلهای دور از واقعیت، فاصله ی ما را از مردم و خواستها و آرزوهایشان بیشتر می کند. این آفتی است که بخصوص دامنگیر دوستان اپوزیسیون و مرفهان بی درد و خارج نشینی چون من هم هست!! آرزو می کنم از میان همه ی دردهای غربت، لااقل از بیماری کوررنگی و ندیدن واقعیتهای جامعه مصون بمانم.

ضمنا به جناب مهندس بیگلری به خاطر انتخاب شدنشان به عنوان نماینده ی شهر و زادگاهم تبریک می گویم و برایشان آرزوی سربلندی در برابر مردم را دارم.


 

نوشته شده توسط بهروز فاتح در یکشنبه 14 اسفند1390 ساعت 5:34 موضوع | لینک ثابت


به پاس زبان مادری


امروز روز جهانی زبان مادری است. باید اقرار کنم که تسلط من بر زبان فارسی بیشتر از زبان مادریم- یعنی کوردی- است. در این زمینه تنها تقصیر و کوتاهی از من نیست ، بلکه حکومت یا حکومتهایی هم مقصرند که فرصت خواندن و نوشتن به زبان مادری را از ما گرفتند.
 
بگذارید به پاس این روز، چند شعر از سروده های زیبای شاعر جهانی کورد - شیرکو
 بیکس- را به زبان فارسی ترجمه کنم:
 
-----------------------------------------------
 
خۆشەویستیت سەعاتێکی
 
لەشەو و ڕۆژ زیاد کردووە
 
سەعاتی بیست و پێنجەمین.

خۆشەویستیت ، ڕۆژێکی دیکەی لەهەفتە زیاد کردووە

ڕۆژی هەشتەم.

خۆشەویستیت ، مانگێکی دیکەی لەساڵدا زیاد کردووە
 
مانگی سیانزە.
 
خۆشەویستیت ، وەرزێکی دیکەی لەوەرزان زیاد کردووە
 
وەرزی پێنجەم.
 
بەم جۆرە خۆشەویستی تۆ
 
ژیانێکی پێ بەخشیووم

کە سەعاتێک و ڕۆژێک و

مانگێک و وەرزێکی لەگشت دڵداران زیاترە!

 

دوست داشتنت ساعتی
به شبانه روزم افزود
"ساعت بیست و پنجم"
دوست داشتنت روزی دیگر
به هفته ام افزود
"روز هشتم"
دوست داشتنت یک ماه
به سال افزود
"ماه سیزدهم"
دوست داشتنت فصلی
بر فصلهایم افزود
"فصل پنجم"
بدینگونه عشقت
عمری به من بخشید
که یک ساعت و یک روز
 یک ماه و یک فصل
از همه ی عاشقان بیشتر است
 


------------------------------------------------------------------

له‌ کۆتایی ناماکه‌تا
له‌نامه‌که‌ی ئه‌م جاره‌تا
گیانه‌.. ئه‌ڵێی :
...من به‌قه‌د چه‌ند خۆشم ئه‌وێی
ئازیزه‌که‌م وه‌ک چۆن به‌هار
...ئاسمانی شینی خۆش ئه‌وێ
یان په‌پوله‌ی هه‌رده‌و نزار
هه‌نگی دڵدار
گوڵی باخی ژینی خۆش ئه‌وێ
شیله‌ی شیرینی خۆش ئه‌وێ، خۆشم ئه‌وێی‌
یان چۆن به‌فری چیای کوێستان
کانی روونی ناو دارستان
تریفه‌ی مانگیان خۆش ئه‌وێ
گزنگی خۆریان خۆشئه‌وێ
خۆشم ئه‌وێی
 
 
در پایان آخرین نامه ات
جان دلم! پرسیده ای:
"تا چه اندازه دوستم داری؟"
محبوبم! همانقدر که بهار
آسمان آبی را دوست میدارد
یا پروانه ی نحیف و نزار
زنبور عاشق
گلهای باغ زندگی را دوست میدارند
شیره های شیرین را دوست میدارند
دوستت دارم
 
به همان اندازه که برفهای کوهستان
و چشمه های زلال باغ
درخشش مهتاب را دوست میدارند
نوازش آفتاب را دوست میدارند
دوستت دارم
 
 
--------------------------------------------------------
مناڵینە ! نەکەن برۆن !
لە گەڵما بن
هەر کاتێ ئێوە دێن بۆ لام
منیش شیعری
ڕەنگاورەنگی
وەکوو خەونی
ئێوەم بۆ دێ
 
کودکان! تنهایم نگذارید
با من باشید
زیرا هر وقت نزد من می آیید
شعری به رنگارنگی خوابهایتان
در من می جوشد

-------------------------------------------------------------------
زۆر شت هه‌ن، ژه‌نگ هه‌ڵدێنن و
بیر ئه‌جنه‌وه‌ و
دوایش ئه‌مرن
وه‌ک تاج و
سه‌وله‌جان و
ته‌ختی ژێر پای پاشاکان .. !
زۆر شتی تری دنیاش هه‌ن
ناڕزێن و
بیرناچنه‌وه‌ و
هه‌رگیز نامرن
وه‌ک و شه‌بقه‌ و
کۆچانه‌که‌ و
پێڵاوه‌که‌ی
" شارلی شاپلن "
 
 
بسیاری چیزها هستند
که زنگ می زنند
از خاطره ها میروند
و سپس می میرند
مانند تاج و عصای مرصع
و تخت پادشاهان
 
بسیاری چیزها ساده اما هستند
که نه زنگ می زنند
نه از یاد میروند
 ونه هرگز می میرند
همچون کلاه و عصا
و کفشهای "چارلی چاپلین"
 
 
----------------------------------------------------------
تاڵه قژێکی کچێکی جوان
له سه رشانم به جێ مابوو
له دواییدا تاڵه قژم
کرد به په تی دیلانێ بۆ
هه ڵبه ستێکی پێنج شه ش ساڵم
...ده نکه زیخێکی کوردستان
له که یه وه
چۆن
نازانم
په ڕیبووه لۆچی گیرفانی چاکه تێکم
ئه مرۆ ڕیکه وت
دۆزیمه وه و
ده رم هێناو
ماچم کرد و
کردم به به ردی که عبه ی گشت
شێعره کانم
 
تاری از گیسوی زیبارویی
جا مانده بود
روی شانه هایم
آن تار مو را
رشته ای کردم
و در آن آویختم
سروده های پنج-شش ساله ام را
...
سنگریزه ای از خاک کردستان
نمی دانم
از چه وقت و چگونه؟
خزیده بود
 در گوشه ی جیب ژاکتم
امروز
ناگهان یافتم و بوسیدمش
و از آن سنگ کعبه ای ساختم
برای طواف همه ی شعرهایم


 

نوشته شده توسط بهروز فاتح در سه شنبه 2 اسفند1390 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت


خداحافظ رفیق!

 

سوگوار از دست دادن عزیزی هستم که مظلوم زیست و به سبک زیستنش، مظلوم هم، مرد. حرفهای زیادی دارم برای گفتن از او و در باره ی او، اما ترجیح میدهم سکوت کنم تا فضای این وبلاگ را که روزگاری خانه ی شادی بود و امید، بیش از این، غمناک نکنم. تنها بگذارید از ورای حصار این غربت، به بدرقه ی جنازه اش بروم: خداحافظ رفیق جان! امیدوارم به آرامش دلخواهت رسیده باشی...


 

نوشته شده توسط بهروز فاتح در شنبه 29 بهمن1390 ساعت 13:50 موضوع | لینک ثابت