X
تبلیغات
من رؤیایی دارم

من رؤیایی دارم

گپی با مخاطبان آشنا و نا آشنا

آسمان شب با همه ی زیباییش، دروغی بیش نیست

 

 برای عزیزی نوشتم آسمان شب با همه ی زیباییش، دروغی بیش نیست. ما در نگاه به آسمان، بازپخش تصویری را می بینیم که مربوط به هزارها یا میلیونها سال پیش است نه اکنون. بسیاری از ستاره ها، دیگر مرده اند و در پهنه ی آسمان حضور ندارند. بسیاری ستاره های متولد شده هم هستند که نورشان هنوز به ما نرسیده است و ما به جای آنها در آسمان شب، جز سیاهی و تاریکی نمی بینیم . 

  نزدیکترین کهکشان ۲۵۰۰۰ سال نوری با ما فاصله دارد. این بدان معناست که تصویری که در حال حاضر از آن می بینیم مربوط به نوری است که بیست و پنج هزار سال پیش راه افتاده و اکنون به ما رسیده است. بیایید آزمایشی ذهنی ترتیب دهیم: تصور کنید روی همین کهکشهان همسایه، سیاره ای هست که در آن موجودی هوشمند میزید. او کنجکاوانه -به کمک وسیله ای نوری با قدرت بزرگنمایی فوق العاده- آسمان را میکاود و ناگاه سیاره ای آبی رنگ و زیبا (زمین) توجهش را جلب میکند. تلسکوپش را روی حداکثر بزرگنمایی تنظیم و به زمین خیره میشود. فکر می کنید آیا او آسمانخراشهای نیویورک و توکیو و تهران یا پلهای زیبا و حرکت اتومبیلها و دودکش کارخانه ها را می بیند؟ نه! هرگز! آنچه او بر روی کره  زمین می بیند، ماموتهای بزرگ و پشمالو و انسانهای اولیه ای هستند که در کلبه های سنگی زندگی می کنند. انسانهایی که به تازگی توانسته اند سوزن اختراع کنند و برای ستر عورت خویش تکه ای پوست یا الیاف ببافند. یعنی تصویری را که مربوط به بیست و پنج هزار سال پیش است و او همین الان نورش را دریافت کرده است. او البته کمی خوشبخت است که قادر به دیدن انسان شده است. موجود هوشمند دیگری را تصور کنید بر روی کهکشانی که با ما میلیونها سال نوری فاصله دارد: او از آن فاصله، روی کره ی زمین تنها می تواند قاره های بهم پیوسته ای را ببیند که پر از حیوانات درنده ی عظیم الجثه ای هستند که ما دایناسورشان می خوانیم. لابد این مشاهده گر کنجکاو در دفترچه ی یادداشتش -در باره ی زمین- می نویسد: "سیاره ای به غایت زیبا اما خطرناک...نه تمدنی نه موجود هوشمندی..".

 

 ما هم عینا در رصد کردن جهان پیرامونمان دارای چنین وضعیتی هستیم. ما به معنی واقعی کلمه جاهلیم یا به قول انیشتین دارای سفاهتی بی انتها. جهلی در پس مفهوم زمان و در مواجهه با واقعیت فیزیکی گسترده و به غایت بزرگی که احاطه مان کرده است. اما فراموش نکنیم که دانش می تواند مرزهای این نادانی را  به دقت محاسبه کند. دانش نه تنها می تواند مرزهای دقیق دانایی و نادانی ما را تعیین بلکه دلایل آن را نیز به وضوح بیان دارد. این همان توانایی منحصر بفردی است که علم عطا می کند. دانایی به جهلی که دانش می آموزد، با تحیری که دین یا فلسفه می پرورد بکلی متفاوت است. اگر به قول سروش: کار دین القای حیرانیت باشد و بس، دین باید دایره ای از نادانسته های بشری را مکشوف کند که حیرانمان سازد . اما در تلاش ناموفق دین برای کاستن بار سنگین پرسشهای ما، چیزی جز مفهومی گنگ و نامتعین -به نام "ماورا طبیعت"- نصیب آدمی نمی شود. مفهومی که بشر را به موجودی برده وار و بنده سان تبدیل می کند که با اقرار به نادانی خویش و عظمت نامکشوف گیتی، در مقابل مفهومی مطلق، سر تعظیم و کرنش و عجز فرود می آورد. 

حاصل فلسفه نیز در پاسخگویی به پرسشهای اساسی بشر، جز پراکندگی افکار و سردرد و هذیان نیست. فلسفه در تمثیل، مانند بادی است که از هر سوراخ کلیدی میگذرد بدون آنکه تاکنون دری را گشوده باشد. در عوض این دانش است که تصویر ما را از جهان به کلی دگرگون کرده است و با گسترش دامنه ی دانستنیهای بشری و دستاوردهای تکنولوژیک، او را در مواجهه با جهلهای نوین و پرسشهای تازه و بکر قرار داده است. دانشمند واقعی با درک هر جهل و محدودیت -به جای کرنش و تسلیم و تحویل به مفاهیم گنگ- با لذت غیر قابل وصفی که استفن هاوکینگ آنرا بالاتر از لذت سکس میداند، به کشف ناشناخته ی جدید، جد و جهد میکند. لابد متعرضانه از من می پرسید: یک دانشمند در مقابل محدودیتهای شرح داده شده در پاراگرافهای نخستین این نوشته، چه دارد بگوید؟ آیا او مجبور به تسلیم و پذیرش این ناتوانی و محدودیت نخواهد بود؟

پاسخش ساده است. دانشمند می داند که در بافت به هم تنیده ی  فضا- زمان باید چاله ای را بیابد که با عبور از آن، هر دو مفهوم (فضا و زمان) را دور بزند. بعبارت دیگر اگر مشاهده گر ساکن کهکشانهای دور، به جای نشستن و مشاهده ی نور از درون لنزهای تلسکوپ، در حفره ای از بافت فضا -که در آن زمان متوقف شده است سقوط کند و در نقطه ای نزدیک به زمین، از آن بیرون جهد، تصویر واقعی زمین و ساکنانش را مشاهده خواهد کرد. شاید به تمسخر بگویید این سخنان بیشتر به داستانهای  علمی-تخیلی شباهت دارد و  وجود چنین چاله ای به همان نسبت گنگ و نامفهوم است که مفاهیم متافیزیکی. اما فراموش نکنیم که براساس تئوری نسبیت وجود چنین چاله یا سوراخهایی (کرمچاله ها)، در بافت پارچه مانند فضا-زمان، محتمل است و وجود آنها را با محاسبات برخاسته از تئوریهای فیزیکی می توان اثبات کرد. با پذیرش این احتمال است که راهی نو بر آدمی گشوده میشود و از این پس بخشی از تلاشهای علمی او معطوف میشود به کشف و درک خواص کرمچاله ها. اما آیا مفاهیم ماورا طبیعی را می توان اثبات یا رد کرد؟ آیا پذیرش متافیزیک به معنای تحدید یا تهدید کنجکاوی و کاوشهای علمی ما نیست؟ 


+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1392ساعت 7:27  توسط بهروز فاتح  | 

آشتی با وبلاگ نویسی و سلامی دوباره

 

  حال که "حسن" و "حسین" از در آشتی درآمده اند و زمانه ای شده که الحمدلله گرگ و میش با هم آب میخورند و کار جهان چنان به سامان است که در هیچ جای عالم نه خونی ریخته میشود، نه حقی پایمال و نه کسی اسیر و نه شکمی گرسنه، نه کودکی آواره و نه زنی مقتول و نه مردی مسلول، ما نیز آشتی کنیم با نوشتن و  از گل و بلبل بگوییم و زیباییهای عالم و فرحناکی زندگی.... یعنی از ما برنمیاید اینکارها؟ هنوز آرزوی سرنگونی بعضی ها را به گور نبرده ایم که، پس بگذار در همان رویای شیرین خودمان بمانیم. جوانی ست و هزار آرزو و البته هزار عیب...من هنوز رویایی دارم!!!

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1392ساعت 5:19  توسط بهروز فاتح  | 

ویروسهای ذهن

 
پسرم هشت ساله است. او درست مثل همه ی بچه های عالم از موجودات خیالی -که بیشترشان ساخته و پرداخته ی فیلمهای تخیلی و یا قصه های قدیمی اند- واهمه دارد. پسرم مثل همه ی بچه ها و بزرگسالان دنیا، تحت تاثیر تبلیغات تلویزیونی فلان محصول و بهمان فرآورده است. درست مثل همه ی ما، ناخودآگاه، به جادو و شانس و طالع و سرنوشت و خرافات باور دارد. امروز سر سفره ی ناهار، بر سر همین چیزها با هم بحث داشتیم. به او گفتم: تو با ویروسهای بیماریزا آشنایی. میدانی که وقتی وارد بدن میشوند، چقدر می توانند تسخیرگر باشند. ویروسهای کامپیوتری را هم می شناسی و دیده ای که چگونه حافظه و عملکرد لپ تاپ مشترکمان را بهم ریختند. اما آیا میدانی ذهن و مغز آدمی هم ویروسهای مخصوص خود را دارد؟ همه ی اشباح و چهره ها که تو را در تاریکی و نورکم می ترسانند، همه ی قصه های وهم انگیز، خرافات آموخته شده در قالب دین، مد و پیروی کورکورانه از آن و تبلیغات بی شمار رسانه ها که ما را به مصرف گرایی افراطی تشویق می کنند، چیزی جز ویروسهای ذهن ما نیستند. ویروسها همواره خاصیت تولید و همانند سازی دارند و از دیگران، به تو و از تو به دیگران منتقل میشوند. حتی می توانند از طریق توارث و فرهنگ و تربیت به نسلهای جدید سرایت کنند....
عمیق شده بود و به حرفهایم گوش میداد. گفتم پسرم، با این حرفها دارم روی ذهنت آنتی ویروس نصب میکنم. وقتی ویروسها را شناختی دیگر مبارزه با آنها ساده تر میشود. شناخت، همواره گام اول است. گامی که مسیر مبارزه را هموار میکند. گلبولهای سفید بدنت یا نرم افزارهای ضد ویروس هم، اول همین کار را میکنند. کمی فکر کرد و گفت: ولی ویروسهای ذهنم آنقدر قوی اند که فکر میکنم با آنتی ویروس تو هم ، نمیتوانم از پس همه شان برآیم. خندیدم و گفتم: همه ی آنها را که نه. اما مطمئنم از همین امروز قویتر شده ای. میدانم فردا برایت، روز دیگریست...

شب قبل از خواب که برای گرفتن بوسه ی همیشگی اش به اتاقم آمده بود، آرام خندید و گفت: باباجان! هر شب، موقع مسواک زدن -جلوی آینه- در آن سکوت و تنهایی، هراسی به سراغم میآمد. اما امشب اصلا نترسیدم... گفتم: بیست و پنج سال است که با ویروسهای جورواجور در ذهن و خیال و تفکرم جنگیده ام اما هر روز با ورژن جدیدی از آنها مواجه میشوم. پسرم! یادمان باشد که ویروس کش های ذهنمان را باید هر روز، تازه و به روز کنیم...

----------------------------------------------------------------------------------------

خواندن مقاله ی "ذهن آلوده" یا ویروسهای ذهن Viruses of the Mind  نوشته  ریچارد داوکینز را به همه ی دوستان توصیه میکنم....

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1391ساعت 8:23  توسط بهروز فاتح  | 

خدا نگهدار

 

عهد بسته بودم که دیگر جز از شادی نگویم و ننویسم. بر عهد خویش، استوار می مانم و تا دگرباره آن بهانه ی شادی و مایه ی خوشبختی، آن اکسیر عشق و امید و رویایم را باز نیابم از نوشتن پرهیز می کنم.

دوستان! دیریست که درگیر کابوسم و بیداری امشب، تعبیر خشن همه ی کابوسهایم شد...

خدانگهدار

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1391ساعت 3:14  توسط بهروز فاتح  | 

نفس دریا


رودها را ببندید

اگر دوست دارید

اما

تا باران هست 

و چشمه های کف 

دریاها نفس میکشند

...

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1391ساعت 22:12  توسط بهروز فاتح  | 

گسست و پیوند

زنگ زدم خونه. مادر گفت: بابا توی اتاق زیر شیروانیه و داره توی چمدونهای پدر بزرگ رو میگرده تا چیزای بدرد نخور رو دور بریزه. گوشی تلفن رو برد پیشش. فهمیدم پدر، حسابی گریه کرده چون هنوز صداش پر از بغض بود و می لرزید. نمیدونم چرا نتونستم حرف بزنم و قطع کردم. چیزی منو به سی سال پیش برد. به بالین پدربزرگ:

ده ساله بودم. پدر بزرگ به مرور، فلج کامل شده بود و دیگه تارهای صوتی اش هم از کارافتاده. تنها ماهیچه های چشمش فعال بود. پدرم و سه عموم، دور تختش  داشتن از تناقضهای انجیل صحبت میکردن. یکی از عموهام از حزب کمونیست می گفت و دستاوردهاش. عموهای دیگه سر تکون میدادن و به پدرم نگاه میکردن تا حرف  تاثیر گذاره آخر رو او بزنه.

 پدر بزرگ انگار کلافه بود. چشمش رو چرخوند. روی صورتم متمرکز شد و موند. غمی بزرگ و عمیق توی چشماش خونه کرده بود اما از لای اون لایه ی ضخیم غم، به سمت من، نوری از رویا و امید و مهر ساطع میشد. همون موقع مادر بزرگ زد زیره شیون و دوید وصیت نامه رو آورد. پدربزرگ نوشته بود جنازه شو ببرن "هایدلبرگ" و کنار قبر مادرش خاکش کنن. بعد نوشته بود که  کشیش "اتوتو" بیاد و  این فراز از انجیل رو بالای قبرش بخونه:  "... اگر فرزندان خود را بیش از من دوست بدارید، لایق من نیستید. اگر نخواهید صلیب خود را بردارید و از من پیروی کنید، لایق من نیستید... ای پدر! مالک آسمان و زمین! تو را سپاس میگویم که حقیقت را از کسانی که خود را دانا می پندارند، پنهان ساختی و آن را به کسانی که همچون کودکان ساده دلند آشکار نمودی..."

یادمه - اما- پدرم اصرار داشت که پدر بزرگ در آخرین لحظه ی زندگیش، بالاخره حزب رو باور کرده و دست از ایمان مسیحی اش شسته، پس بهتره همینجا کنار قبر شهدای جنبش دفن بشه، بی حضور هیچ کشیشی. میگفت دوستاش رو هم خبر می کنه که با هم کنار قبرش، سرود اینترناسیونال رو بخونن. عموها همه با سر تایید میکردن. مادر بزرگ فقط داشت گریه میکرد...

***********

دوباره زنگ زدم به پدر. التماسش کردم که چیزی رو دور نریزه. با هق هق گفت: نه پسرم! عوضش الان رفتم سراغ نوشته ها و یاداشتهای خودم و میخوام همه شون رو بسوزونم. داد زدم: تو رو خدا نه! منم میخوام یه روزی روی نوشته های تو اشک بریزم...

-------------------

پ. ن: این داستانک، پیوندهایی با چند خاطره ی گسسته ام دارد. برای آنکه کسی یا کسانی آنرا به خود نگیرند، فضای داستان را به سرزمین و تاریخ و فرهنگی دیگر برده ام... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 6:29  توسط بهروز فاتح  | 

سوگوار

گفته بودم که امسال، جز از شادی نگویم و ننویسم. روز و شب، ما تدبیر می کنیم و  تقدیر -اما- کار خود می کند...

 عموی مهربانم که پدر همسرم نیز بود، دار فانی را وداع گفت. سالها پیش، آن عزیز خواسته بود که اگر روزی به دیدار حق شتافت، بر سنگ قبرش این شعر "ادیب نیشابوری" را حک کنیم:

وجود منکه در این باغ حکم خاری داشت‏

هزار شکر که این خار پای کس نخلید

چو گل شکفته از آنم درین چمن که دلم‏

چو غنچه خون جگر خورده پیرهن ندرید

اکنون، او دیگر در میان ما نیست اما خاطره ی مهر بی دریغش تا ابد با ماست. دوست داشتم به پاداش همه ی نیکیها که در حق ما کرد، در مراسمش بودم و سنگ تمام می گذاشتم. دریغا که غربت آرزو کش، همه ی وظایفم را ساقط کرد، جز یادآوری این وصیت به همسوگ عزیزم: آرمان...

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 18:17  توسط بهروز فاتح  | 

سیزده تان بدر باد!

راستش را بخواهید، در مناسبتها زیاد اهل تبریک و تهنیت گفتن نیستم. همواره ذهن خود را رها کرده ام از روزهایی که بنا به رسم و عادت و فرهنگ و تربیت، باید پاسشان بداریم. نه اینکه سخت گیر باشم و افراطی و یا به شدت اهل تغییر و تحول زیر بنایی، که حتی گاهی در برخی مسائل، به قدر کافی محافظه کار نیز بوده ام. اما برایم آن روزها و لحظه ها از اهمیت بالاتری برخوردارند که خود -در زندگی- خالقشان بوده ایم. به همین نسبت، چندان هم دل سپرده و سرسپرده ی زیباییها و ارزشهایی نیستم که خدادادند و بی هیچ تلاش و ایستادگی و رنجی، نصیب آدمی گشته اند. باری! عاشق روزهایی هستم که نقطه عطف حیات و زیستن و بودن ما بوده اند و شده اند. لحظه هایی که دیگرگون کرده ایم و دیگرگونه شده ایم. به گمانم اگر اهل آفرینش باشیم و نه اهل ستایش، اگر بازیگر زندگی باشیم و نه اهل تماشا، برایمان شیرین ترین و باارزشترین لحظه ها، همان مناسبتها و فرصتهایی هستند که خود -بر سر صحنه ی زندگی- خلق شان کرده ایم...

 با اینهمه نوروز و بهار حال دیگر و مناسبت دیگری است. از میان همه ی مناسبتها و اعیاد، تنها همین روز است که با طبیعت در هارمونی و هماهنگی کامل است. زیرا که در هر بهار، تغییری در کار است و آفرینشی نو. پنداری ما هم، با مادرمان زمین، نو می شویم و سبز. ما هم غنچه می دهیم و شکوفه و گل و به بار امید می نشینیم. اینست که جامه ی نو بر تن می کنیم و شادمانه به دامان مهربان طبیعت می خزیم. رد پایمان را برخاک هامون، حک می کنیم. خنده هایمان را بر سینه ی آسمان می دوزیم. شادیهایمان را با یکدیگر قسمت می کنیم و آرزوهایمان را بر سبزه ها گره می زنیم و لبالب از امید میشویم...

دوستان! با آنکه دیشب حال خوشی نداشتم، تا صبح، خوابهای خوب دیدم. خواب دیدم که دستهایم اعجازگرند. از آنها نیرویی ساطع میشد که بارور می کرد و زندگی می بخشید. نمی دانم تعبیرش چیست اما حس می کنم دستهایمان امسال، تواناتر میشوند. حس می کنم این بهار، بهار دیگری است. تغییری در راه است. بادی می وزد که بویی غریب اما بس خواستنی، با خود دارد، نکهتی شامه نواز! حس می کنم عاقبت، عطر دوستی و رنگ دیدار و وصال همه جا را پر می کند...

انگار دوباره دارم از امید، از شادی و از خنده سخن میگویم. آری آری! انگار دوباره نو شده ام و از جامه ی غم بیرون جهیده ام. انگار مشامم در این پاییز زرد ملبورن، پر شده است از بوی بهار. دوباره سبزه های امید و آرزو در دلم روییده اند و بادهای نحسی و ناکامی، دور گشته اند از باغ پر گل رویاها و تلاشهایم...

سیزده آرام آرام دارد در من بدر میشود. سیزده شما هم بدر باد!... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 5:58  توسط بهروز فاتح  | 

شادباش نوروزی

 

 وقتی مدار گردش زمین با مدار ظاهری حرکت خورشید -بین صورتهای فلکی- در یک نقطه تلاقی می کنند، سال تحویل میشود. در نظربازی حیرت آور این دو مهجور عاشق ، آنجا که خط نگاهشان بر هم می افتد، بهار آغاز میگردد و شرم و فرار یکساله ی زمین و غیرت آتشین خورشید، به "اعتدال " و وصال می انجامد. زمین از همین لحظه، آبستن شکوفه ها و سبزه هاست...

بر لبهایتان شکوفه های خنده مهمان باد و بر دلهایتان سبزه های امید!

نوروزتان پیروز، هر روزتان بهروز...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 4:35  توسط بهروز فاتح  | 

کوتاه نوشته ای در باب انتخابات اخیر


انتخابات مجلس تمام شد. عده ای از مردم تحریمی بودند، عده ای نبودند. بعضیها

 هم در زبان بودند و در عمل نه...

من هم با دوستان عزیزی موافقم که نباید شرکت کنندگان در انتخابات و یا کاندیداها را خائن و خودفروش و وابسته به رژیم یا نادان و فرصت طلب نامید. فراموش نکنیم نماینده ی مجلس در ایران، در کنار وظایف قانونگذاری، پیگیر خواسته ها و دردها و مشکلات مردم حوزه ی انتخابیه اش هم هست. بیست و شش سال پیش یعنی در اوج سیاهترین دوران استبداد تاریخ معاصر، اگر تلاش بی وقفه ی نماینده ی مهاباد -جناب انجیری مطلق- نبود، این بنده ی حقیر سراپا تقصیر محروم از تحصیل، هرگز رنگ دانشگاه را نمی دید. پس نباید انتظار داشت که مردم -تحت هر شرایطی- در باب انتخاب نماینده شان بی تفاوت باشند و با همه ی فیلترها و محدودیتها، شخصی را که مناسبتر می دانند راهی بهارستان نکنند.

به گمانم تعصبها و تحلیلهای دور از واقعیت، فاصله ی ما را از مردم و خواستها و آرزوهایشان بیشتر می کند. این آفتی است که بخصوص دامنگیر دوستان اپوزیسیون و مرفهان بی درد و خارج نشینی چون من هم هست!! آرزو می کنم از میان همه ی دردهای غربت، لااقل از بیماری کوررنگی و ندیدن واقعیتهای جامعه مصون بمانم.

ضمنا به جناب مهندس بیگلری به خاطر انتخاب شدنشان به عنوان نماینده ی شهر و زادگاهم تبریک می گویم و برایشان آرزوی سربلندی در برابر مردم را دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 5:34  توسط بهروز فاتح  | 

مطالب قدیمی‌تر