از آنجا که وبلاگ را محیطی برای تعامل دوطرفه بین نویسنده و خوانندگان میدانم، وظیفه دارم هر از چندگاه به نظرات و سؤالات خوانندگان وبلاگم پاسخی دهم. امیدوارم که مقبول افتد!
- دوستی به نام شور اسلام توصیه کرده بودند که "بجای این خیالبافیها ایمان و انگیزه انقلابی خود را تقویت کنم و این برای دنیا و آخرتم بهتر خواهد بود". اما از آنجا که انواع و اقسام قرائت ها از ایمان و اسلام و انقلاب وجود دارد و ایشان مشخص نفرموده اند که منظورشان کدام قرائت است، بنده حیران را سرگردانتر فرموده اند. شاید قصدشان هم ،عارفانه، افزودن بر حیرانیت بنده باشد که البته قصد مبارکی و میمونی است!
به قول دکتر سروش : "کار دین القای حیرانیت است وبس". پس ایشان کاری بس دیندارانه در حق حقیر کرده اند و موجب سپاسگزاری...
- دوست دیگری بنامهای سیب و گلابی تأیید صلاحیتم را تبریک گفته! و پرسیده اند آیا تعهدی داده ام (مبنی بر آرام بودن) تا مستوجب این فیض عظیم گردیده ام؟ توصیه میکنم که ایشان سه سری اسامی منتشره را در سایت تابناک یا آفتاب نگاه کنند تا بدانند که بنده از این رحمت و نعمت بزرگ !! بی بهره ام. اگر قرار هم بر دادن تعهدی باشد، خاطر این دوست عزیز و دلسوزم را آسوده کنم که حقیر به هیچ قیمتی، در پای هیچ تعهدی امضای خود را نمی گذارم. رشید هم بر اساس نظر سیب و گلابی تبریک و تسلیت گفته بود شهادت شهیدان گلگون کفن "آسایش "و" آرامش" در زندگیم را پس ازورود به صحنه (این تعبیر از من است). جای نگرانی نیست رشید جان! آقایان یا خانمهای یاد شده خوشبختانه هنوز در قید حیاتند.
- دوست دیگری به نام تلمید جملاتی به عبری نوشته اند: "شالوم ! باروخ حبه ! او لیلا توف!" که لابد معنی آن این باید باشد: " سلام! خوب بود! دمت گرم!"از ایشان هم سپاسگزارم ولی خواهشم این است که اولا دفعه بعد به زبانی بنویسند که بنده بدانم و ثانیا زبان به کار رفته موجب این نگردد که برلیست اتهاماتم صهیونیست بودن هم اضافه شود!!
البته این راهم بگویم که بنده بین یهودیت و صهیونیزم ،اسلام و طالبانیزم، مارکسیسم و استالینیزم، مسیحیت و انگیزیسیون و اساسا بین هر گونه اعتدال و افراطیگری، تفکیک جدی قائلم. اما بعضی ها ممکن است همه را به یک چوب برانند!
- دوستانی مانند هژیر، سوکا و بختیار از اشاره من به مسلمان بودن اوباما ایراداتی داشتند و حق با آنان بود. بجای "مسلمان" باید می نوشتم "مسلمان زاده" که اصلاح کردم. از آنان و تذکر به جایشان سپاس فراوان دارم.
-دوستانی هم مثل آرمان و سیزده نویس نظراتی به صورت خصوصی فرستاده اند که فقط برای بنده قابل رؤیت است و در جعبه نظرات ثبت نشده .از دوستان خواهش می کنم از این پس نظراتشان را به گونه ای بفرستند که برای دیگران هم قابل دسترس با شد.
- دوست دیگری به نام فاتح پرسیده اند: آیا شما کرد هستید؟ امیدوارم جواب سؤالشان را در نوشته ام در باره په شیو گرفته باشند.
دكتر عبدالله په شيو سال 1946 در بيركوت به دنيا آمده وسالهاي جواني اش ، در كنار تحصيل، به شعر و سياست گذشته است. دكترايش را در شوروي سابق در رشته فيلولوژي گرفته و اين خود نشان تعلق فكري او هم هست. او مانند (تقريبا) همه روشنفكران آن زمان در دامان چپ پرورده شد ، به آرمانهاي ماركسيسم دل بست و راه رهايي مردم را دردرآويختن به اين انديشه ديد. هرچند سالها بعد، آزادگي اش بر عقيده غالب آمد و به گفته خود او دست از دامان يك حزب برادركش كشيد وبيشتر وقت و نيروي خود را به شعر و تدريس اختصاص داد. با اينهمه، نتوانست طبع لطيف شاعرانه اش را از گزند زمختي هاي سياست مصون دارد. اين سرنوشت محتوم او بود كه بايد به عنوان يك كرد سياسي ترين شعرها را در لطيف ترين قالب ها بيان كند. خود او يكبار گفته بود (نقل به مضمون) : اگر زاده اروپا بودم ، نه يك كرد، بدون شك شاعري ميشدم كه مايه هاي شعريم را از چشمان آبي ، موهاي بور و تن چون بلورزيبا رويان ميگرفتم واين به سرشت اصلي ام بسيار نزديكتر بود. اما چه كنم كه در سرزميني پرورده شده ام كه فرياد مردمش گوشهايم را آكنده، موج خونش چشمهايم را آغشته و ديگر مجالي براي اينكه خودم باشم ندارم.
من اما، در دوازده سيزده سالگي اولين مشقهاي زبان كرديم را با خواندن و نوشتن دوازده درس براي كودكان (دوانزه وانه بۆمناڵان) او آغازكردم. از دور نامش را شنيده ، بي هيچ آشنايي دوستش داشته و با شعرهايش زيسته بودم ( له دووره وه ناوت بيستووم ، ناشاره زا خۆشت ويستووم ، ده ڵين له گه ڵ شێعره كانم زۆر ژياوي ...). در دوران سخت سربازي ، در سالهاي جنگ ونااميدي و محروميتم از دانشگاه، نميدانم شعرعاشقانه قطارش (بیئاته) چرا آنقدر برايم آرامش بخش بود؟ و در دوران دانشجويي همه شعرهايش را خوانده بودم و از خدا حافظه اي خواسته بودم تا همه را ازدم در خود نگاه دارد. افسوس كه دعايم نامستجاب بود. چند سال بعد در هنگامه برادر كشي ، شعر بلند برا كوژي او اميدوارم مي كرد كه روشنفكر مي تواند در سيماي وجدان بيدار يك ملت ، به تمام و كمال، ظاهر شود و ظهورش بايد كه بيداري بخشد و بخشيد. اكنون سالها از آن دوران سپري شده و برادر كشان، رهبران خوشنام والبته هم در اوج قدرتند. اين تجربه تلخ هم ديگر تكرار ناشدني.
باراك حسين اوباما ادامه دهنده طريقت جان اف كِنِدي است همو كه اولين رئيس جمهور كاتوليك در تاريخ آمريكا بود. كشوري كه اكثريت جمعيت آن را پروتستان ها تشكيل مي دهند. اوباما مسلمان زاده است ، رنگين پوست هم هست و کاندید شدن او يعني هنجار شكني در جامعه آمريكا، جامعه اي كه از قضاي روزگار جوانانش به هنجارشكني علاقه وافر دارند.
شعار او اميد و تغيير است (Stand for Hope and Change) و اين يعني جذب ناراضيان و نااميد شدگان از وضع موجود. او پدري كنيايي دارد. پدرش دانشجويي بود كه به آمريكا آمد، آنجا ماند و به پسرهنوز به دنيا نيامده اش اين فرصت را داد تا روزي شايد قدرتمند ترين مرد جهان شود. او اگر در كنيا مي ماند ، شايد پسرش باراك حسين نهايتا وكيل مدافعي مبرز در پايتخت ميشد اما همواره در معرض تهديد ، مرگ و زندان!
هيلاري كلينتون بانوي اول سابق آمريكا زني خود ساخته و جذاب از نظر شخصيتي است. او جايگاه خود را مديون كوشش و مبارزه زناني مي داند كه بيش از يك قرن براي احقاق حقوق زنان مبارزه كرده اند. از سال 1917 كه جانت رانكين به عنوان اولين زن به عضويت مجلس نمايندگان آمريكا انتخاب شد تا سال 1997 كه دستگاه عظيم ديپلوماسي آمريكا تحت اداره خانم مادلين آلبرايت درآمد، 80 سال بايد مي گذشت تا زنان در عرصه سياست آمريكا تثبيت شوند. (بد نيست بدانيد مادلين آلبرايت متولد پراگ چكسلواكي بود و همراه با خانواده اش از زير چكمه كمونيستهاي وابسته گريخته و به ينگه دنيا آمده بود. او در 20 سالگي به تبعيت آمريكا در آمد ودر 70 سالگي به وزارت خارجه در دولت دوم كلينتون رسيد). هيلاري كلينتون هم اولين زني بود كه به عنوان سناتور از نيويورك وارد سناي آمريكا شد و در صورت پيروزي اولين رئيس جمهور زن آمريكا خواهد شد.
پيروزي هيلاري تحقق رؤياي زناني است كه ساليان سال براي اثبات برابري و توانايي خويش در جامعه آمريكا تلاش كرده اند. بدون شك پيروزي او روح جانت رانكين را شاد خواهد كرد. اما پيروزي اوباما تحقق روياي بزرگ مارتين لوتركينگ ،سياه انسان دوست وبرابري طلب، است كه فرياد مي زد: من امروز رویایی دارم! رویای من اینست که روزی فرزندان بردههای پیشین و فرزندان بردهداران پیشین بر فراز تپههای سرخ جورجیا کنار هم سر میز برادری خواهند نشست. رویای من اینست که چهار فرزند کوچکم روزی در کشوری زندگی خواهند کرد که آنها را نه به سبب رنگ پوست، که با درونمایهی شخصیتشان داوری خواهند کرد.
در هر صورت٬ پيروزي هر كدام از آن دو يعني نويِِدِ پيروزيِ تلاشِ همه مورد تبعيض قرارگرفتگان تاريخ !
پس از افتتاح وبلاگم ، دوستاني به سراغ نوشته هايم آمدند و نظراتي هم گذاشتند كه هم پربار بود و هم پر مهر. اصحاب شارنيوز هم پيوندي دادند به وبلاگم و نيز مرا شايسته آن ديدند كه درحلقه وبلاگستان سقز در آيم. اين مرا سرشار از شادي مي كند و اميد. پيداست كه از آن شور و آتش اهورايي كه از كودكي در خود برافروختم ،عليرغم وزش بادهاي حوادث و گذر از فصلهاي سرد نوميدي، هنوز قبسي باقيست وگرنه مرا به خلوت انس جوانان رهي نبود. هم پيالگي آن لولي وشان مغموم ميسّر نشد الا به همدلي و همدردي. عمر جوانيتان دراز و آتش و شورتان پردوام.
و اما چند نكته :
1- نوشتن سبكم مي كند. قلم مرهمي است بر دردهايم ، سفيدي كاغذ سنگ صبورم و وبلاگ خلوتي كه به آن پناه مي برم هرگاه كه از جلوتي بيزار شده باشم . چاهيست كه در حلقوم آن دردهايم را مي گريم ، شاديهايم را فرياد ميزنم و گاهگاه از آب زلال آن مي نوشم و تشنگي خويش فرو مي نشانم. پس تا غمي هست و شادي اي و دردي نيازمند تسكين وتا من من هستم اين وبلاگ چراغش خواهد سوخت. اين را در جواب دوستي مي نويسم كه تصور ميكرد با رد صلاحيتم، كركره اين مغازه را كم كم پايين مي كشم
2- در جواب دوست ديگري كه مسأله پي گيري تأسيس دانشگاه را از سوي من شكاكانه به نقد كشيده بود ( واز نكته سنجي و ديدگاه نتيجه گرايانه اش بسيار خوشم آمد) بايد بگويم: بنده به دنبال تأسيس يك مركز آموزش عالي غير دولتي – غير انتفاعي بودم ودر اين رابطه با مسئولان منطقه هم ديداري داشته ام . انصاف بايد داد كه ايشان از تشويق و ترغيب فروگذار نكردند و چه بسيار وعده ها كه ندادند و چه صداقت ها كه در كارنياوردند. از سر مهرورزي هم بود كه گفتند هيأت مؤسس را بايد به محك سلامت سياسي آزمود تا به سبب حساسيت منطقه و فضاي امنيتي كردستان گرهي در كار نيافتد و كار به سامان رسد. اما از آنجا كه قرار اجل براين است كه اين حقیرازازل تا به ابد راهرو باشم تا منزل نشين، گرهي در كارهميشه فروبسته ام افتاد كه مرا ناخن و دندان باز كردن آن نبود. پس از استعلام غير رسمي از مراجع رسمي ، نام اين حقير مزين به تيك مباركي گرديد كه چون دليل آن پرسيده آمد گفته شد بدليل عدم سكونت درمحل ، اطلاعات كافي موجود نبوده و اين جواب در اين عصر كامپيوتر و اطلاعات مرا هيچ خوش نيامد!! لابد مسئله رد صلاحيت كانديداتوري بنده هم به همان دليل متقن است!
3- دوستاني هم روز تولدم را تبريك گفته اند و دوستاني ديگرهم به ابراز مهر مرا مرهون لطف خويش. از همه آنان سپاسگزارم و اميد وارم در خورمحبت ايشان بوده باشم.
من یهودی نبودم ، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم ، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم ، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند
...
برتولت برشت

10 بهمن روز تولدم بود. چهل و يك ساله شدم. مدتهاست دوست دارم زندگينامه ام رو بنويسم. شايد رماني بشه و شايد هم خواندني! اما به چند دليل هنوز سراغش نرفته ام. يكيش اينكه در زندگي هر آدمي وقايعي هست كه نمي شه به كسي گفت كه يا ظرفيت شنيدنش نيست ويا آنقدر خصوصيست كه به مثابه ي يك راز سر به مُهره . از قضا آدمها را با رازها و ناگفته هاشون بهتر ميشه شناخت تا با حرفاشون و من دوست داشتم در فضايي مي نوشتم كه بي هيچ واهمه، همه ضعفهام رو در كنار همه قوّتهام ميگفتم و اين نه كسي رو مي آزرد ونه من رو رسوا مي كرد اما فرهنگ ما هنوز آماده ي پذيرش اين مسأله نيست. نمي شه به سبك ژان ژاك روسوخاطرات نوشت و اسمش روهم گذاشت "اعترافات"و آنوقت از زن آدم گرفته تا پدرو مادر و دوستان ازت نرنجند و دشمنان و بدخواهان هم دست نگيرند كه بفرماين اينم اون آدم پاكيزه كه مي گفتين. اين وسط هم هيچكس منصفي پيدا نمیشه كه بگه بابا اونم آدمه واگه هر كدوم از ما به خودش رجوع كنه از اون بدترشم ميتونه پيدا كنه.
به قول گاندي : من از محدودیتها و نارساییهای خود آگاهم و این آگاهی تنها مایه قدرتم است و آنچه در زندگی خود انجام داده ام بیش از هر چیز دیگر در نتیجه اطلاع و قبول محدودیتها و نارساییهايم بوده ولي كو آدم منصف كه اينرو درك كنه و بفهمه!
با وجوداين قول ميدم كم كم شروع كنم به نوشتن اما از من نخواهيد همه چيز رو بگم. بعضي چيزها رو بذارين كه موقعش برسه ولي مطمئن باشيد كه روزي اونهارو هم خواهم گفت. در صداقت و انصاف من شك نكنيد....
يك چيز رو هم اضافه كنم، من اگه چيزي براي به خود باليدن هم نداشته باشم ولي يه چيز دارم كه با دنيا عوضش نميكنم و اونم دوستامند كه هر كدوم يه گنجند. آنچه در زير مي خونيد گزيده ي نامه ي 15 صفحه اي يكي از دوستامه كه بخاطر روز تولدم برام فرستاده. من كه از خوندنش حظ كردم شما هم بخونيد:
اين چند سطر را به عنوان کادوي تولدت فرستادم. برگ سبزيست تحفه درويش .
نبيني که دست را و قلم را تهمت کاتبي هست و از مقصود خبر نه ، و کاغذ را تهمت " مکتوبٌ فيهي و عليهي " نصيب باشد ، ليکن هيهات ! هيهات ! هر کاتب که نه دل بود ، بي خبر است و هر مکتوب اليه که نه دل است ، همچنين .
"عين القضات همداني"
ديده اي که غريقي در آب فرو ميرود و محو ميگردد ، پيش از آنکه دفتر عمرش به يکباره پيچيده شود چند باري به روي آب ميآيد ، نيم نفسي ميکشد و دوباره در آب ميشود .
نفس قبليم را چند سالي پيش ، آن زمان که در کرج بودي ديدي از آن هنگام تا به حال زير آبم ، اکنون نفس بعديم را ببين :
معمولآ دلم به ياد توهست ، دلم ميخواهد همچون گذشته در کنار هم مي بوديم و تا سحر از هردري سخن ميگفتيم و باز وقت کم ميآورديم ، ولي چه ميشود کرد :
چو تقدير چنين بود - تدبير چه توان کرد .
از زنگ زدن که چيزي عايد نميشود جز اخبار جزئي و معمولآ جوياي سلامتي ( که ميدانم قرين حال است ) . کي تلفني ميتوان از اين حرفها گفت . نامه هم که حالي ميخواهد مخصوص خود تا بتوان چيزي نوشت که بشود خواند .
حوصله کردم و چيزهائي از اين سو آن سو در آوردم و نوشتم ، گفتم شايد گوشه اي از خاطرات گذشته را زنده کند . بيا وبا من بر شاه پر خيال نشسته سفري به گذشته کنيم :
از کجا شروع کنم : تکيه حاجي کمالي ؟ يا شايد پيش تر از آن مدرسه بابائيان و کلاس موسيقي رشيد خان و دو – ر– مي – فا – سل - لا– سي هايش . بعد تکيه حاجي کمالي و بچه هاي محل که الان حتماً همگي آنها مردان و زنان بزرگي هستند صاحب فرزند و همسر. آن دختركه من عاشقش بودم و پدرش كه معلم جغرافيمان شد و من از اين درس جز همان شعر !! که هميشه مي گفت چيزي به يادم نمانده :
اي که از کلک هنر نقش دل انگيز خدايي
گفته بودي كه دلم خون نكني باز كجايي
..................................................
حيف باشد مه من کين همه از مهر جدائي
و البته بقيه اش را فراموش کرده ام ، اگر تو يادت مانده برايم بنويس . ( انگار آن را هم به خوبي ياد نگرفته ام ) .
و بعدش کوچه پس کوچه هاي سقز و جامعه شناسي هاي من و تو و نوسانات پاندول مانند چند ساعته شباهنگام ما در بين خانه پدرانمان، هي ميرفتيم و هي ميآمديم و دبيرانمان آقاي محمدي وآقاي اردلان – دبيران فيزيک – و کاک رحمان عبدوي معلم زيست شناسي و آقاي بندگي جوان سنندجي که دبير رياضيمان بودو از او ميخواستيم برايمان ثابت کند که يک مساوي دو است و دوستش که معلم شيمي بود- متاسفانه اسمش را فرامش کرده ام هنوز هم فکر ميکنم هرچه دارم از تلاش صادقانه و مستمر آنها ست .
کاست " سکوت سرشار از ناگفته ها " ي شاملو يادت هست که يک شب تا سحر آن را گوش داديم و گريه کرديم ، چيزي از آن به يادت مانده ؟
اگر ميخواهي نگهم داري دوست من
از دستم ميدهي
اگر ميخواهي همراهيم کني
تا انسان آزادي باشم
ميان ما همبستگيي از آن گونه مي رويد
که زندگي ما هر دو تن را
غرق در شکوفه کند .
و يا :
جوياي راه خويش باش از اين سان که منم
در تکاپوي انسان شدن
در ميان راه ديدار ميکنيم حقيقت را ، آزادي را
خود را
در ميان راه مي بارد و به بار مي نشيند
دوستي که توانمان ميدهد
تا براي ديگران مامني باشيم و ياوري
اين است راه ما
تو و من .
و باز :
از کسي نمي پرسند چه هنگام مي تواند
خدا نگهدار بگويد
از عادات انسانيش نمي پرسند
از خويشتنش نمي پرسند
زماني به ناگاه بايد با آن رو در رو درآيد
تا ب آرد ، بپذيرد
وداع را ، درد مرگ را ، فرو ريختن را
تا ديگر بار بتواند که برخيزد .
و يا شريعتي ، يادت هست ؟ چه روزها و شبها که با او داشتيم .
تو همه رقمش را مي خواندي و لي من فقط کويرياتش را .
بيا چند خطش را دوباره با هم بخوانيم :
"امروز امشب را دستم به قلم نمي رود ، پنجه هايم به حال خود نيستند ؛ بفرمان من نيستند ؛ بيهوده ميکوشم آرامشان کنم ، رامشان کنم ، يک باره چنان غافلگير شده اند که هنوز گيجند ، هنوز گيجم ! نمي توانم ساعتها خودم را پشت ميز کارم بنشانم و هي بگويم : بنويس ، کلمات چنان شتابزده و سراسيمه در فضاي خيالم چرخ ميزنند ، شنا ميکنند و به رقص آمده اند که هيچ کدام دم به دست نمي دهند . گريبان هيچکدام از صبح تا حال که باز ساعت شش صبح روز بعد است بچنگم نيامده است ، خيلي تقلا کرده ام و نشده است ، حالا ميفهمم که چرا شمس تبريزي عمري بيتابي ميکرد و يک جمله حرف نتوانست بزند ، يک بيت شعر نتوانست بسرايد . نميشود ، براي نوشتن و گفتن و سرودن بايد در سطح مولوي ماند ، اگر به مرز شمس تبريزي قدم گذاشتي ديگر در اختيار خود نيستي آنجا جاي رقصيدنهاي رقت بار است و دست افشاني هاي درد ناک و مستانه ، جاي نشستن و گفتن نيست......"
......
و بعدش از هم جدا شديم هريک راهي راه سرنوشت خود . و سه ماه آموزش کمدي تودر پادگان .
بعدش هم دانشگاه ، نامه هايي را که هر از گاهي به هم مي نوشتيم هنوز هم دارم هر وقت ميخوانم اشک در چشمان حلقه مي بندد . هروقت که دلمان ميگرفت همه چيز را به کناري مي هشتيم و چند کلامي به هم مي نوشتيم انگار که بجز همديگر کسي حرفمان را نمي فهميد ، هميشه شريک دلتنگيهاي هم بوديم . از کوچکي اينگونه عادت کرده بوديم .
خوابگاه دانشگاه شريف يادت مانده ؟ در كنار هم ميخوابيديم بر روي آن تخت دو طبقه. بعضي وقتها هم تا نصف شب گريه ميکرديم . به قول سهراب سپهري :
" بهترين چيز رسيدن به نگاهي است که از حادثه عشق تر است . "
زندگي عشق ميافريند .
عشق زندگي مي بخشد .
زندگي رنج به همراه دارد
رنج دلشوره مي آفريند
دلشوره جرات مي بخشد
جرات ، اعتماد به همراه دارد
اعتماد ، اميد ميافريند
اميد زندگي مي بخشد
زندگي عشق ميآفريند
عشق ، عشق ميآفريند .
ببخشيد بي ادبي نباشد خبري از اهل منزل نگرفتم در اين زمان و در اين نامه به حال آدميزاد نبودم . به آنها سلام برسان . شايان جان را ميبوسم . تولدت هم مبارک
جز دلم کو ز ازل تا به ابد عاشق رفت -- جاودان کس نديدم که در اين کار بماند
دوستت .........
بر اساس بند دال ماده واحده قانون انتخابات رد صلاحیت شدم.
هم با فرماندار(آقای افشاریان) و هم یکی از اعضای هییت اجرایی تلفنی صحبت کردم و هر دو حاضر نشدند برام روشن کنند این بند کذایی یعنی چه؟
هیچ هم ناراحت نیستم. من می خواستم وظیفه ام را نسبت به شهرم ادا کنم. حالا که آقایان نخواستند گناهش به گردن خودشان. حالا می فهمم چرا سر تاسیس دانشگاه در کردستان که به شدت دنبالش بودم سنگ اندازی می شه؟ جوابش ساده است: من از نظر آقایان مورد تایید نیستم. کاندیدا شدن چند تا حُسن داشت یکیشم همین که دست آقایان برام رو شد.
فردا که امتحان پایان ترم را از دانشجوها گرفتم راهی سنندج می شم تا بفهمم حرف حسابشون چیه؟
پس از اعلام کاندیداتوری مجلس هشتم سایت شارنیوز با من مصاحبه ای انجام داده که در زیر میخوانید:
دكتر بهروز فاتح كانديداي انتخابات مجلس هشتم در گفتگو با شارنيوز عنوان كرد
نماینده بايد گرایش های خود را با خواسته ها و نیازهای مردم همسو کند
در ادامه مصاحبه هايي با ثبت نام كنندگان در هشتمين انتخابات مجلس شوراي اسلامي،دكتر بهروز فاتح ميهمان شارنيوز بود. وي متولد 1345 است و مدارج عالي تحصيلي را بدين ترتيب پيموده است:مهندسي شيمي دانشگاه صنعت شريف،فوق ليسانس مهندسي هسته اي دانشگاه اميركبير،دكتراي مهندسي هسته اي (بورس سازمان انرژي هسته اي) دانشگاه امير كبير،فوق دكترا هسته اي 2 سال در ژاپن و 3 سال در آلمان.
بهروز فاتح هم اكنون در سازمان انرژي هسته اي مشغول به كار است و در دانشگاه اميركبير و واحد علوم و تحقيقات دانشگاه آزاد تدريس ميكند.گفتگوي شارنيوزبا ايشان را در زير ميخوانيد.
انگیزه شما از حضور در انتخابات چیست؟
بخشی از آن به انگیزه درونی و علاقه مندی بنده به فعالیتهای سیاسی و اجتماعی بر می گردد که از این رهگذر پتانسیل ها و تجاربی در وجودم نهادینه شده است،همچنین ایده و برنامه هایی در سطح ملی و منطقه ای دارم که در جایگاه یک نماینده بیشترخواهم توانست به آنها جامه عمل بپوشانم لذا فضا را مناسب دیدم تا خودم را در معرض رای و انتخاب مردم قرار دهم و اگر انتخاب شدم این طرحها و ایده ها را به نتیجه برسانم. بنده مطالعات جزء به جزء و دقیقی در بخشهای مختلف صنعت، معدن ،اقتصاد و ... در کردستان داشته ام و ضمن پتانسیل سنجی،پروژه و طرحهایی در 100 صفحه تعریف کرده ام و در این پروژه راهکارهای رسیدن به توسعه متوازن را مشخص نموده ام.
با توجه به اینکه شما مدت زیادی از مردم منطقه دور بوده اید فکر نمی کنید که با اقبال مردم مواجه نشوید؟
ممکن است بخشی از مردم بنده را نشناسند و به آنها هم حق می دهم و احتمال عدم اقبال این عده وجود دارد،ولی انتخابات را به مثابه تریبونی برای بیان افکار،ایده ها،کسب تجارب و آموزش سیاسی و تعامل دو سویه با مردم می دانم و کمتر به نتیجه ی انتخابات ( شکست یا پیروزی ) فکر می کنم،اگر رای نیاوردم افسرده نخواهم شد و اگر رای بیاورم،چون معتقدم نماینده باید عصاره و چکیده ی ملت باشد سعی می کنم تریبونی برای بیان ایده ها و افکار مردم باشم ( حتی اگر مطابق با میل و افکار بنده نباشد ) و گرایشهای سیاسی خود را با خواسته های مردم همسو کنم.
پیش بینی شما از رفتار شورای نگهبان و مراجع چهارگانه در بررسی صلاحیت ها چیست؟
چون ملاک و معیار دقیقی برای بررسی صلاحیت ها وجود ندارد فعلاً نمی توان اظهار نظر خاصی نمود،ولی با توجه به فضای حاکم و اظهارات نسنجیده اخیر برخی گروهها ممکن است بستر برای محدود کردن فضا فراهم شود و از این لحاظ نگرانی هایی متوجه اصلاح طلبان و نیروهای مستقل است.

رفتار سیاسی مردم و میزان علاقه مندی آنان به مشارکت در انتخابات را چگونه ارزیابی می کنید؟
متاسفانه فضای ناامیدی و بی اعتمادی حاکم است،چون مردم احساس می کنند نمایندگان مجلس تاکنون دارای برنامه ی مدون و صاحب ایده و فکری موثر نبوده اند و نتوانسته اند کنشهای موثری متناسب با موقعیتهای مختلف از خود بروز دهند و بیشتر واکنشی عمل کرده اند؛اگر ما بتوانیم برنامه و ایده هایی به مردم ارائه دهیم و مردم را تحریک نماییم که نسبت به سرنوشت خود منفعلانه عمل نکنند مشارکت ممکن است تا حدود 50-60 درصد بالا رود.لازم به یادآوری است اگر نمایندگان توانمند و صاحب ایده و فکر در کمیسیونهای تخصصی و مهم مجلس مثل انرژی،عمران،تحقیقات و برنامه بودجه و ... حضور پیدا و ایفای نقش مثبت کنند،این فضای ناامیدی در سالهای بعد شکسته می شود.نمایندگان ما تاکنون غیر از مرحوم مهندس ادب نتوانسته اند در این کمیسیونها حضوری موثر داشته باشند و بیشتر به کمیسیونهای جانبی و حضور در صحن علنی اکتفا کرده اند.
ارزیابی شما از عملکرد مجلس هفتم و نقش و تاثیرگذاری آن در مناسبات جاری کشور چیست؟
بر اساس قانون اساسی نمایندگان دو وظیفه اصلی دارند:قانونگذاری و نظارت،من می خواهم مقایسه ای مختصر بین عملکرد مجلس ششم و هفتم داشته باشم.مجلس ششم،مجلس ضعیفی نبود اگرچه به علت مسائلی دچار انسداد سیاسی شد و متاسفانه در اواخر دوره نیز به تشنج کشیده شد اما پتانسیل های مثبت و لازم را در حوزه های گوناگون داشت. در مورد مجلس هفتم،اگرچه مجلسی یکدست و از فضای تشنج دور بود و انتظار می رفت موفق تر عمل کند اما از یک ضعف کلی رنج می برد و آن هم نداشتن طرح و برنامه بود،بجای پرداختن به اولویت های کشور و مطالبات مردم و رفع چالشها،بیشتر دنبال مسائل جناحی بود.مجلس هفتم قوانین غیرکارشناسی و بدون بنیه در حوزه ی مسائل اقتصادی- اجتماعی تصویب کرد،از لحاظ نظارتی اگرچه در ابتدای کار خوب عمل کردند و به چند وزیر پیشنهادی بدلیل نداشتن شرایط لازم (علیرغم همسویی با دولت) رای ندادند اما در این اواخر نتوانستند استقلال خود را حفظ کنند.اگر چه زحمت هایی کشیده اند اما نمی توان عملکرد مجلس هفتم را الگویی برای مجلس هشتم قرار داد.
آیا شما به جریان و حزب خاصی وابستگی دارید؟
خیر،من با تمامی جریانات سیاسی کشور آشنایی کامل دارم و مطالعاتی هم پیرامون عملکرد و افکار آنان داشته ام و معتقد به پلورالیسم سیاسی و تعامل با جریانهای موجود هستم. اما به هیچ حزب و جریانی وابستگی ندارم و مستقل عمل می کنم.


