از من خواسته شد برای مجله ای بهاریهای بنویسم. گفتم به شرط محفوظ بودن نام. اما بعد، قلم چون اسب وحشی سرکشی کرد٫عنان گسیخت و به اختیار در نیامد که نیامد. گفتم معذورم دارید و ازآنکس که طبعی پائیزی دارد بهاریه نخواهید. گفتند فکر کن که مخاطبانت خوانندگان وبلاگند. باز هم پندشان نگرفت و مجله به زیور طبع آراسته شد بی بهاریهای از من. اما از این تلاش بیهوده درسی مرا حاصل شد و دانستم چه پائیزی است این دل:
بهار آمد گل نسرین نیاورد نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست چرا با گل پرستو همسفر نیست
چه افتاد این گلستان را چه افتاد که آئین بهاران رفتش از یاد
سالهای دور از وطن، به هنگام نوروز این شعر "په شیو" بهانهای بود برای همراهی نکردن با بهار:
ئه مساڵ بێ چیا نه ورۆز ناکه م
بێ بونی گیا نه ورۆز ناکه م ......
نه ورۆز نا که م
تا ڕه ش به ڵه ک تۆز نه کا و و خۆم نه بمه سه ر چۆپی گر
امسال با همه دل پائیزیم اما، بهانه ای برای شادی نکردن ندارم. در وطنم و مرا این فرصت فراهم که با کوهش و با سبزه و گیاهش شادی کنم. امسال را با جوانان شهر و دیارم در رقصم.
برآید سرخ گل خواهی نخواهی وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا شاد بنشین شاد بخرام بده کام دل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد سربرآریم دل وجان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشائیم ازین موج و ازین طوفان برآئیم
دگربارت چو بینم شاد بینم سرت سبزودلت آباد بینم
به نوروز دگر هنگام دیدار به آئین دگر آیی پدیدار
دلتان بهاری باد....
اشعار فارسی از ه. ا. سایه
راستش را بخواهيد نمي خواستم در مورد انتخابات و نتيجه آن چيزي بنويسم. اما ديروز با بالا رفتن تعداد بازديدهاي وبلاگم، حدس زدم كه مخاطبين كنجكاوند كه نظر من راهم بدانند. بالاخره كارگردانها هم گاهي مجبورند كه براي گيشه فيلم بسازند نه براي دل خود! من از معتقدان به فلسفه "هنرصرفا براي هنر" و يا "هنرفقط در خدمت تعهد اجتماعي" نيستم و براين باورم كه روش درستتر چيزي بين اين دو است. اگر روشنفكران عاج نشين را ابتر و عقيم مي دانم به همان نسبت هم هنرمندان متعهد را ،كه استعدادشان را فقط در خدمت جامعه صرف مي كنند، مبتلا به عوام زدگي وآرمان گرايي و گاهي خروج از فلسفه واقعي هنر.
در مقياس كوچكتر كه من باشم، درهاي دلم (كه وبلاگم باشد) را نبايد برخوانندگان ببندم و از خواستها و نظرات آنان هيچ پس خوري( (Feedbackنگيرم ، به همين خاطر چند نكته را كه به نظرم مي رسد به عرض شما مي رسانم:
1) 60 -70 درصد مردم سقز و بانه كه به پاي صندوق هاي راي نرفتند، پيام واضحشان آن بود كه از وضع موجود ناراضيند و هيچ اميدي هم به اصلاح امور ندارند. اما آنان كه رفتند به گمان من در بين نامزدها بهترين گزينه را برگزيدند. حداقل ،ايشان چهارسال تجربه حضور در مجلس را داشتند. بخصوص در مملكت ما كه همه كارها با سعي و خطا (آنهم با چشم بسته و كورمال كورمال) پيش ميرود، آنكه سعي اي كرده و خطاهايي هم البته ناگزيرداشته، ممكن است در سعي بعدي كم خطاترباشد. البته به قول عربها: بشرطها و شروطها
2) ديگران كه چيز نوي براي گفتن نداشتند. نوباوگان عرصه سياست هم كه بودند. داراي كاريزماي شخصيتي هم كه نبودند تا لااقل نااميدان و تحريميان وسرخوردگان را به صحنه آورند. پس نتيجه از پيش معلوم بود و قابل پيش بيني.
و اما چند درس:
- نتيجه ي بي تفاوتي چرخيدن در برهمان پاشنه ي سابق است.
- اگر مي خواهيد در صحنه اين تئاتر بازيگر باشيد نه تماشاگر، دم كارگردان را از پيش ببينيد.
- تشخيص مردم به طور غريزي صحيح است. اگربه گونه اي ذاتي متمايزنباشيم، القاب و عناوين ظاهري نمي تواند ما را از ديگران متمايزكند.
- مردم صداقت و راستگويي را دوست دارند. پس به قول اگزيستانسياليستها " هر آنچه هستي بنما".
- دچار توهم نشویم اگر چند طرفدار پر وپا قرص ستایشگر ما را به اوج قله های انسانیت رساندند و خود راهم نبازیم اگر چند ملامتگر ما را به مغاک ذلت بردند. مردم عادت به افراط و تفریط دارند.
- سعي كنيم اول بزرگ شويم آنگاه سوداي مشهور شدن را در سر بپرورانيم. شهرت بدون بزرگي روح پشيزي نمي ارزد. به قول شيخ اجل: زراندودگان را به آتش برند پديد آيد آنگه كه مس يا زرند.
- درست هنگامي كه احساس پيروزي مي كنيم شكست خورده ايم و همان لحظه كه شكست مي خوريم مي توانيم نطفه هاي پيروزي را در رحم زمان بكاريم، اگر وفقط اگرعاقل باشيم.
ديگر خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل........
هر روزاز ساعت 5 تا 7 صبح به ولگردی در اینترنت مشغولم و فضولی در اخبار جهان ( به تعبیر همسرم).
به قصد رفع یکنواختی مطالب در وبلاگم، چند خبر در مورد زنان را گلچین کرده ام تا به قول جام جمیها به سمع و نظر شما برسانم . با اینکار هم، کمی دل همسرم را به دست می آورم که از نیمه شب خیزیها و ولگردیهای اینترنتیم دلی پر خون دارد و هم ادای دینی است به زنان مبارز ایران در حول و حوش هشت مارس:
خبر فوت شاهزاده ی سرخ
مريم فيروز، از اعضای بلندپايه حزب توده ايران و همسر نورالدين کيانوری، دبيرکل متوفای اين حزب، در سن نود و دو سالگی در تهران درگذشت.
خانم فيروز بعدازظهر ديروز در منزل مسکونی اش از دنيا رفت و در گورستان بهشت زهرا در جنوب تهران به خاک سپرده شد. او دختر کوچک و "سوگلی" عبدالحسین میرزا فرمانفرما، یکی از شاهزادگان بانفوذ آخر دوره قاجار بود که در اوائل دوران پهلوی نیز نفوذ و اعتبار خود را تا حد زیادی حفظ کرد، هرچند سرانجام به غضب رضاشاه گرفتار شد. مریم فیروز دختردایی دکتر محمد مصدق هم بودو گفته شده است که در پاره ای موارد، از جمله در جریان کودتاهای ۲۵ مرداد و ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲، او میان رهبری حزب توده و "اندرونی" دکتر مصدق نقش "رابط" را ایفا کرده است.
مریم فیروز به سال ۱۲۹۲ خورشیدی در تهران به دنیا آمد، در مدرسه ژاندارک و سپس دارالمعلمات تحصیل کرد و در سال ۱۳۰۸ دیپلم گرفت، تنها شانزده سال داشت که بنا به تصمیم پدرش با سرهنگ عباسقلی اسفندیاری، تحصیلکرده مدرسه نظامی سن سیر در فرانسه و فرزند حاج محتشم السلطنه اسفندیاری، رئیس مجلس شورای ملی ازدواج کرد اما در سال ۱۳۱۸ اندکی پس از مرگ پدرش فرمانفرما، از همسر جدا شد و به خانه پدری برگشت، این اقدام شخصی را می توان نخستین تجلی طبع سرکش و سنت شکن او دانست. پس از اشغال ایران در جنگ جهانی دوم که فضایی نسبتاً آزاد برای فعالیتهای سیاسی باز شد، در مهرماه ۱۳۲۰ حزب توده ایران تأسیس شد و در اندک زمانی بیشتر جوانان روشنفکر و تحصیلکرده را به خود جلب کرد. مریم فیروز در سال ۱۳۲۲ به عضویت حزب توده در آمد و سال بعد (۱۳۲۳) همسر نورالدین کیانوری شد که آن زمان عضو هیئت اجرائیه حزب بود. نسبت اشرافی مریم فیروز و اقدام جسورانه او در پیوستن به "جنبش توده ای" با جنجال و سروصدای زیادی همراه شد، تا جایی که نشریات خارجی از او به عنوان "شاهزاده سرخ" نام می بردند. خانم فیروز در بخش "سازمان زنان" حزب فعال شد، او در عین حال با بیشتر روشنفکران و نویسندگان سرشناس معاشرت دوستانه داشت و در خانه اعیانی خود محافل و مجالس ادبی برگزار می کرد. مریم فیروز با بسیاری از روشنفکران و نویسندگان نامی دوران مانند صادق هدایت، بزرگ علوی، فریدون توللی، رهی معیری و هوشنگ ابتهاج روابط نزدیک دوستانه داشت و گوشه هایی از این روابط را در کتاب خاطرات خود به نام "چهرههای درخشان" نقل کرده است، گفته اند که فریدون توللی شعر معروف و زیبای "مریم" را در ستایش او سروده است. پس از کودتای 28 مرداد هم، دکتر فاطمی وزیر خارجه شجاع دکتر مصدق، تا پیش از دستگیری در خانه ای متعلق به مریم فیروز مخفی شده بود. پس از کودتای ۲۸ مرداد، بازگشت دیکتاتوری به ایران و اعلام انحلال حزب توده، مریم فیروز یکی از آخرین افراد از کادر رهبری حزب توده بود که میهن خود را (حوالی سال ۱۳۳۵) ترک کرد. گفته می شود که مریم فیروز پس از فرار از ایران به طور غیابی به اعدام محکوم شد، او در سالهای مهاجرت، به همراه همسرش نورالدین کیانوری دوره ای طولانی در اتحاد شوروی و آلمان شرقی زندگی کرد. آنگونه که در خاطرات او و همسرش آمده ، مریم در دانشگاه لایپزیگ آلمان شرقی به تدریس ادبیات فرانسه اشتغال داشته و خود "کیا" هم کرسی استادی دانشکده ی معماری را در همان دانشگاه بدست آورده است. پس از پیروزی انقلاب سال ۱۳۵۷ و برپایی جمهوری اسلامی، مریم فیروز در کنار بسیاری از رهبران حزب توده در اوایل سال ۱۳۵۸ به ایران برگشت. در دوران فعالیت مجاز و علنی حزب در ایران، مریم فیروز به عنوان رئیس "تشکیلات دموکراتیک زنان ایران" و سردبیر مجله "جهان زنان" فعالیت می کرد که به پیروی از سیاست رسمی حزب توده، از "خط امام" حمایت می کرد. به دنبال انتقاد نسبتاً تند حزب توده از سیاست جمهوری اسلامی در ادامه جنگ با عراق، این حزب در آخر سال ۱۳۶۱ زیر سرکوب شدید قرار گرفت، بیشتر سران آن به زندان افتادند و بسیاری از آنها در سالهای بعد اعدام شدند. کیانوری و همسرش مریم فیروز هرگز با حکم رسمی و به طور کامل آزاد نشدند، بلکه از حوالی سال ۱۳۶۹ به خانه ای در تهران منتقل شدند و زیر نظر قرار گرفتند. مریم فیروز بویژه پس از مرگ شوهرش نورالدین کیانوری، با بیماری و ناتوانی شدید روبرو بود، او در سالهای اخیر حافظه خود را هم از دست داده بود.
به هر حال او زنی سنت شکن بود و من به این خاطر او را می ستایم. روانش شاد..
نظرمسعود بهنود در باره ی این خبر: چند دقیقهی پیش یکی خبر داد که خانم مریم فیروز در تهران درگذشت. برای من که یکی دیگر از قهرمانان کتابم، «این سه زن»، را از دست دادم، خبری دلگزاست. بسیاری او را با نامهای بزرگ جنبش کمونیستی جهان مقایسه کردهاند، اما به نظر من که بر احوال او بسیار غور کردهام نفرتش از پهلویها و عشقاش به مردم، بیش از آشنایی با کمونیسم و سوسیالیسم راهنمای این زندگی عجیب شد.
و چند خبر دیگر که از تفسیر کردن آن معذورم و این وظیفه را به خود شما واگذار می کنم:
در حول و حوش هشت مارس و در هفته اي که گذشت، "منصوره شجاعي" ممنوع الخروج شد. "نسرين ستوده" وکيل مدافع حقوق زنان هم چند روز، پيش از آنکه براي شرکت در همايشي از کشور خارج شود، تلفني تهديد شد و به او هشدار دادند که خروج او از کشور به منزله "اقدام عليه امنيت ملي " است. "روناک صفازاده" و "هانا عبدي" حتي با وثيقه هم آزاد نشدند. "پروين اردلان" به دليل ممنوع الخروج بودنش، جايزه اولاف پالمه را از تهران و نه در سوئد به شکل غيابي دريافت و آنرا به همه زنان ايران تقديم کرد.....
شركت يا عدم شركت مسئله اين است!
انتخاباتي پيش رو است. در شهرما، ليست حذف شدگان بيش ازتعداد تاًييد شدگان است (12 به 10). من هم از حذف شدگانم. اين روزها دغدغه اصليم اين شده كه "چه بايد كرد؟ آيا بايد راًي داد يا نه؟". مي نشينم دو دو تا چهار تا مي كنم. با دوستان مشورت مي كنم. پارامتر هاي مهم درفرآيند انتخاب و تصميم را دسته بندي و به تك تك آنهاامتيازمي دهم ومثل هميشه در ميابم كه تصميم گيري چه فرآيند مشكل و خطاخيزي است. سپس به تحليل خطا و ريسك (risk analysis) مي پردازم. خلاصه همه روشهاي علمي را كه بلدم به كار مي برم اما به قول كانت به "تكافوي ادّله" مي رسم.
ياد سخن آن دانشمند فيزيك نجوم استراليايي مي افتم كه وقتي از او در باره ي خدا پرسيدند گفت : به عنوان يك فيزيكدان اثبات اينكه واقعا خدا هست يا نيست مشكل است. بعضي فيزيكدانها با قبول "نظريه جهانهاي موازي" نيازعلمي به وجود خدا در تبيين جهان حس نمي كنند وبرخي ديگر با توجه به انتروپي (پيري و بي نظمي) درحال افزايش به حدوث عالم و البته وجود حادث معترفند. دلايل هر دو طرف هم به اندازه كافي قوي است. اينجا ديگر جايي است كه قلب و احساس آدم وارد كار مي شود و من احساسم به گونه اي است كه وجود خدا را بيشتر مي توانم بپذيرم.
من هم در مورد انتخابات به جايي رسيده ام كه بايد با قلبم تصميم بگيرم و قلبم مرا به شركت كردن مي خواند. نمي دانم فيلم "فهرست شيندلر" را ديده ايد يا نه؟ نكته اي كه در اين فيلم توجه مرا بيش از هر چيز به خود جلب كرد اين بود كه حتي آنان كه در صف انتظار كوره هاي آدم سوزي ايستاده بودند، روال عادي زندگي خود را رها نكردند. دختر و پسر جواني مراسم عروسي را بر پا كرده و خاخام يهودي در حالي كه دستها و صدايش از ترس مي لرزيد خطبه عقد را مي خواند. لحظه اي بعد عروس و داماد به جاي حجله در كوره بودند و مي سوختند. انتخاب هم بخشي از روال عادي زندگي متمدنانه است و حتي اگر به روشهاي غير متمد نانه هم محدودش كنند نبايد آنرا به كلي تعطيل كرد.
به عنوان كسي كه با "نظريه آشوب" در علم اندكي آشنا است معتقدم حتي به اندازه ي اپسيلون تفاوت درانتخاب شوندگان، ممكن است به نتايج كاملا غير منتظره ومتمايزي ختم شود.
اگر فايده انگارانه هم به موضوع نگاه كنيم و ملاك ما فايده اي باشد كه شهرو منطقه ما مي برد، باز بر اين نظرم كه اگرحس كنم كسي از ميان نامزدها وجود دارد كه مي تواند درايجاد اشتغال براي 10 جوان بيكار منطقه بيشتر از رقباي ديگر موفق باشد، به او راي مي دهم. ده نفر كم نيست چه كنيم بايد به همين هم فعلا راضي باشيم.....
دوست عزيز نا ديدهام ساسان، قصه من و كاسترو حكايت آن مرد روسي است كه در نامهاي خطاب به تولستوي (نويسنده بزرگ روس) نوشت: در تمام عمرم عاشقت بودهام اما اكنون آرزوي مرگت را ميكنم. نه به اين خاطر كه ديگر دوستت ندارم نه نه، به اين خاطر كه مي خواهم نامت همچنان بزرگ بماند و افتخاراتت همواره پا برجا. چرا كه در اثر پيري و زوال طبيعي عقل دست به كارهايي زدهاي و سخناني ميگويي كه ممكن است عظمت ترا زير سوال برد و افتخاراتت را همگي بر باد دهد و من ميخواهم مردنت پاياني باشد بر آغاز رسوايي. ميخواهم همچنان همان تولستوي بزرگ بماني.
كاسترو بلا شك مرد بزرگي بود، وقتي در كوههاي سيرا ماسترا مي جنگيد و بزرگتر شد وقتي كه از سيرا ماسترا همراه با چريكهايش سرازير ميشد تا باتيستاي مزدور و فاسد رااز قدرت بركنار كند. بزرگ بود وقتي بيسوادي را ريشه كن كرد، سطح آموزش و بهداشت را ارتقا داد. عظيم شد وقتي عظمت آمريكا را در خليج خوكها در هم شكست و....
اما ميداني فرآيند كوچك شدنش از كي آغاز شد؟ وقتي 4 سال پس از رسيدن به قدرت همه احزاب را غير قانوني اعلام و نظام تك حزبي را برقرار كرد ونه تنها مخالفانش را دستگير بلكه به بدترين وجه و با الفاظي شبيه به آنچه تو بكار ميبري به ترور شخصيتشان پرداخت. كو چكتر شد وقتي دچار كيش شخصيت گرديد، وقتي گردش آزاد اطلاعات را در سرزمينش سد كرد و اجازه داد تا دروغ و فريب و ريا كاري شيوه مرسوم يارانش شود. و در نهايت چيزي از او نماند وقتي در اوج پيري و ناتواني هم حاضر نشد به آساني قدرت را به ديگري واگذارد. او مي خواست مردي براي همه فصول باشد و نتوانست. فكر نمي كنيد هنوز هم او مي توانست يك اسطوره باشد، اگر30 سال پيش مثل نلسون ماندلا قدرت را ،به اختيار، به دست ديگري مي سپرد و مي گفت: رسالت تاريخي من امروز به پايان رسيده وايده هاي من اكنون كهنه شده اند پس شما را به دست مردي با ايده هاي نو مي سپارم.
ساسان عزيز راز محبوبيت امروزين چه گوارا در چيست؟ فرق او با كاسترو در چه بود؟ جز آنكه او قدرت را رها كرد ، باز در كسوت انقلابي درآمد و براي رستگاري آمريكاي جنوبي جنگيد و آن يكي به قدرت چسبيد وهمه افتخاراتش را بر سر قمار قدرت باخت. قدرت يا ثروت وقتي در يكجا جمع شوند و در جامعه دست به دست نچرخند، مايه فسادند. فئودالهاي منطقه خودمان هم در اثر ابتلا به اين بيماري چه خطا ها كه نكردند.
قصدم از ذكر اين خاطره بيان آفاتي بوده كه در جوامع ايدئولوژيك مي تواند گريبانگيرمردم و جامعه شود وبس و اگر نوشته ام روح لطيف ترا آزرده پوزش مي طلبم. با اجازه خودت همه فحشها و تهمتهايي را كه به من زده اي در وبلاگم نگاه مي دارم اما دو نظرت را كه در آن تهمت ناموسي به شخص ديگري بسته اي حذف مي كنم تا نه براي تو و نه براي من مايه دردسر نشود.
داستان مردي از كوبا

بگذریم. در همه سفرهای علمی ام معمولا رمانی یا رمانهایی با خود می بردم و شبهایم را پر میکردم ازهمراهی با خیال و خاطره ی انسانهایی که از لابلای کلمات کتاب با آنها دوست می شدم. با شادیهایشان می خندیدم و با غمهایشان می گریستم. اما اینبار رمانی با خود نبرده بودم. تصور فشردگی دوره و روزی ۱۰ ساعت کلاس و بعد هم مشق و مرور شبانه، مرا از بردن رمان منصرف می نمود. اما خوب شد که آشنایی با مردی کوبایی جای خالی یک رمان خوب را برایم پر کرد.
شبی که غرق در تفکر کنار دریا نشسته بودم. آرام سلامی کرد و کنارم نشست. کوبایی بود اما از برزیل آمده بود و همدوره من. سر کلاسها دیده بودمش. دکترای فیزیک هسته ای داشت و بسیار با وقار و باسواد جلوه می کرد. بحثمان گل کرد. از هر دری با هم سخن گفتیم و من چون علاقه مند به مسایل سیاسی هم بودم بحث را به کوبا کشاندم و فیدل کاسترو - که دوستش داشتم و تازه کتاب فیدل و مذهب کشیش فری بتو را هم خوانده بودم- گفت بگذار داستان زندگیم را برایت بازگو کنم تا بدانی فیدل کیست و کوبای فیدل -کوبای عزیز من که سالهاست در حسرت دیدارش می سوزم- چه وضعی دارد. در آن هوای پاک پر نسیم زیر آن آسمان پر ستاره کنار دریای آرام آنشب شنیدن داستان حالی داشت و من سرا پا گوش شدم:
چند سال پس از بدنیا آمدن من در کوبا انقلاب شد. پدرم از ناراضیان بود وبا رژیم جدید سر ناسازگاری داشت. بامدادی از خواب برخاستم و دیگر روی پدر را ندیدم. در گرگ و میش سحر ساکش را برداشته و گریخته بود و من بی پدر شدم. اما مرا مادری بزرگ کرد انقلابی و عاشق فیدل و این عشق را کم کم در جان تشنه من هم ریخت. انگار جای خالی پدر را فیدل پر میکرد و من زیر سایه قدرتمند این پدر - که هر روز دهها بار تصویرش و صدها بار صدایش را از رادیو و تلویزیون میدیدم و می شنیدم ـ بزرگ شدم. پدر که رفت هیچ خبری از او نداشتیم. او برای ما بکلی تمام شده بود. خائنی تمام عیار که به آغوش امپریالیسم آویخته بود دیگر جایی در دل و خاطره ما نداشت.
.................................................................
چندین سال گذشت. من به شوروی اعزام شدم و دکترایم را در فیزیک هسته ای از مسکو گرفتم. سپس با عشق تمام به کوبا -وطن محبوبم- بازگشتم.
از آنجا که دولت انقلابی کمونیست مو ظف بود برای هر کوبایی خانه و کار فراهم کند ، به محض ورود استادی دانشگاه هاوانا به من پیشنهاد شد. اما مسکن آماده نبود. گفته شد که فعلا در دانشگاه اقامت کنم و نقشه ی شهرکی را نشان دادند که قرار بود خانه ی من در آنجا بنا شود. اما چون نیروی کارگر کافی موجود نبود از من خواسته شد تا خود در ساخت خانه به آنها کمک کنم. اینگونه بود که با عشق تمام در کار سنگ وگل شدم. روزها را تا عصر وردست بنایی بودم و غروب در دانشگاه درس می دادم. شبها را هم اختصاص داده بودم به راهنمایی پایان نامه های فوق لیسانس دانشجویان. نمی دانی چه عشقی داشت وقتی می دیدم خانه ام آجر به آجر بالا می رود و دانشجویانم روز به روز پر انگیزه تر و من در هر دو کار خود به طور مستقیم سهیم.
خانه آماده شد. نقل مکان کردم. کم کم همسری گزیدم و زندگیم سرشار از خوشی و انگیزه بود ، تا آن نامه بدستم رسید و زندگیم به کلی دگرگونه شد.
- کدام نامه؟
ادامه مطلب




