تبليغاتX
من رؤیایی دارم
  متن کامل

                                          Image:Abdus salam.gif

اغلب شخصیتهای بزرگ ، انسان تک ساحتی ( به تعبیر مارکوزه) نیستند."انیشتین" اگر در زمره ی بزرگترین فیزیکدانان عالم بود، ویلون هم خوب می نواخت، فیلسوفی تمام عیار هم بود واگر پیشنهاد دولت اسرائیل را می پذیرفت اولین رئیس جمهور فیزیکدان تاریخ هم میتوانست باشد. اما هشیاری سیاسیش راه را براین تردامنی بست. هر چند که همتای او" وایزمن" برنده نوبل شیمی را آن مقدارهوش نبود و رئیس جمهور کشورنو بنیادی شد که سنگ بنایش را برخون وتجاوزنهاده بودند.

 پروفسور عبدالسلام برنده جایزه نوبل فیزیک هم یک انسان چند ساحتی بود. وی در "جهنگ" محروم ترین بخش پنجاب پاکستان زاده شد اما نبوغ مادرزاد و پشتکار بی نظیرش اورا تا کسب کرسی استادی بزرگترین دانشگاههای جهان رساند. وقتی چهارده ساله بودو در آزمون ورودی دانشگاه پنجاب بالاترین نمره را در تاریخ دانشگاه کسب کرد و سرفراز به شهر کوچک زادگاهش باز گشت در آستانه شهر، با خیل عظیم همشهریهایش در دسته های هزار نفری مواجه شد که به استقبالش شتافته بودند. حتی مغازه دارهای پیر و فرتوت بی سواد شهر هم کرکره ها را پائین کشیده وعصا بدست به پیشواز نوجوانی میر فتند که برایشان سمبل غرور و افتخارملی و منطقه ای بود. همین قدرشناسی و محبت بی شائبه چنان در دل او نشست که سالها بعد (سال 1979) -به هنگام غربت طولانی و نا خواسته اش در غرب- وقتی جایزه ی نوبل فیزیک را از دست پادشاه سوئد "کارل گوستاو شانزدهم" می گرفت، دوباره لباس سنتی "پنجابی" (دستار) بر تن کرد و عمامه ی "جهنگی" بر سر نهاد تا عشق به مردم و سرزمینش را به همه مردم جهان نشان دهد (عکس زیر). لباس بی قواره ای که  ازدوران دور نوجوانی و سالها اقامتش درانگلستان برتن نکرده بود.، آنروز که با غرور تمام جایزه اش را گرفت و سخنانش را با آیاتی از قرآن -در ستایش دانش- آغاز کرد، چقدر برقامت استوارش برازنده بود.

                                      

جایزه نوبل به او و واینبرگ تعلق گرفت  به پاس تلاشهایشان برای نشان دادن منشا یکسان نیروی الکترو مغناطیسی و نیروی هسته ای ضعیف و وحدت ایندو تحت نام نیروی "الکتروضعیف". بر پایه همین نظریه  بود که عبدالسلام وجود دو ذره ی بنیادی Wو Z را پیش بینی می کرد واز قضا دیری هم نگذشت که در شتابدهنده بزرگ "سرن" وجود این دو ذره اثبات و خواص آنان نیز اندازه گیری شد. امری که قوت نظر عبدالسلام-واینبرگ را نشان داد و اورا مستحق دریافت نوبل کرد.

 اما این تمام سرگذشت او نیست. زندگی و شخصیت او وجوه دیگری نیزدارد که در ایران هرگز بدان پرداخته نشده است. پس اجازه دهید من جرات آن را بیابم که این وجوه و اسرار را برای شما بازگو کنم واین شاید درسی باشد برای جوانان و نهیبی هم  به صاحبان قدرت که قدر بزرگان آنچنان که باید بدانند و چهارچوبهای تنگ ایدئولوژیهای لاغررا حصن و حصارارزشهای فربه انسانی نکنند:

چندین سال پیش - با بورس مرکز پروفسور عبدالسلام- مدتی را در ایتالیا (مرکز ICTP  ) گذراندم وسعادتی شد که  به دفتر و محل کار عبدالسلام رفت و آمدی داشته باشم.

 به اتاق او وارد که می شدی ،بالای در، تابلوی بزرگی به خطی زیبا با عبارت "انا مدینه العلم و علیٌ بابها" توجهت را جلب می کرد. در و دیوار پر بود از آیات قرآن مجید واشعار حافظ ، که عبدالسلام سخت شیفته ی هر دو بود. کمد شیشه ای بزرگی که دو وجه اتاق را گرفته، آکنده بود از لوحهای تقدیر، کلید طلائی بسیاری شهرهای جهان که از سوی شهرداران به او اعطا شده بود، دکتراهای افتخاری بسیاری از دانشگاههای خوب جهان، جوایز اعطائی روسای جمهور و از همه مهمتر لوح و سکه ی طلای مشهورجایزه نوبل (با کله نیمرخ حک شده ی آلفرد نوبل). خلاصه اتاقش موزه ی افتخاراتش بود.

 در گوشه ی دیگر اتاق روی رخت آویز، کلاه و عصایش آویزان بود. عصائی با دسته ی مرصع که کنده کاریهایش کار یک هنرمند خراط پاکستانی و یا حتی شاید ایرانی بود. با خود گفتم این مرد اگر چه کلاه غربی به سر می نهد اما عصا و تکیه گاهش هنوز شرقی است . پیداست مردیست ایستاده در میانه ی دو فرهنگ اما با ریشه هایی به شدت شرقی. با خود اندیشیدم که او با اینهمه تعلق فکری به سرزمینش، اینجا- در این غربت- چه می کند؟ و پیش از آنکه به سخن در آیم ، تابلوی آویخته به دیوار روبرو جوابم را داده بود. شعری از حافظ برسینه ی دیوار با خط نستعلیق:

                  ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم        از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم.

راستی را آن بد حادثه چه بوده و هست که اینچنین دانشمندان و متفکران دلسوز شرقی را از سرزمینشان دور می کند و به غربت سخت مبتلا؟ هرگز از خود پرسیده اید و یا جوابش را یافته اید؟ بگذارید جواب این سوال را -از خلال زندگی این مردبزرگ و آنچه از او و دوستدارانش شنیده ام- بیابیم:

عبدالسلام پس از اخذ درجه دکترا به وطنش باز گشت. استاد دانشگاه پنجاب و لاهور شد مدتی هم مسئول تربیت بدنی دانشگاه!! واین مقارن بود با زمانه ای که سنت پژوهش علمی هنوز در دانشگاههای پاکستان رواجی نداشت. کتابخانه ها ضعیف بودندو از فقر منابع دست اول و ژورنالهای معتبردر رنج . او دلسوزانه تلاشها کرد تا دانشگاه را در عرصه های پژوهشی فعال کندو کتابخانه ها را به روز ونتوانست، نتوانست. نا امید و خسته، مانده بود بر سر دو راهی فیزیک و وطن. هر کدام را که می پذیرفت دیگری را از دست میداد،عاقبت اما تصمیمش را نهایی کرد. به دانشگاه کمبریج انگلستان باز گشت تا به همراه استاد پیشینش گروه فیزیک نظری آن دانشگاه را سروسامان دهد.همانجا ماند، درجه ی پروفسوری گرفت و شهرتی جهانی به خاطر نظریاتش. پروفسور عبدالسلام در کتاب«آرمانها و واقعيتها» چیزی را می نویسد که زبان حالش هم بود: "پانصد سال پيش از اين، در حدود سالهاي 1470 ميلادي، سيف الدين سلمان، اخترشناس جوان قندهاري، که در آن هنگام در رصدخانه پر آوازه الغ بيگ در سمرقند کار مي کرد، نامه دردمندانه اي به شرح زیر به پدرش نوشت:  پدر عزيزم، مرا سرزنش نکن که در اين سن و سال پيري تنهايت گذاشته ام و اينجا در سمرقند ماندگار شده ام. نه خربزه‌ها و انگورها و انارهاي سمرقند دل من را برده اند، و نه سايه سارهاي باغهاي کناره نهر زرافشان پاي مرا در اينجا بسته اند. من قندهار خودمان را با آن کوچه باغهايش که درختان در دو سوي آن صف بسته اند خيلي بيشتر از اينها دوست دارم و دلم در هواي بازگشتن به آنجاست. اما، پدر ارجمندم، مرا به خاطر اشتياقم به علم آموزي و دانش اندوزي ببخش. در قندهار خودمان نه عالمي است، نه کتابخانه اي، نه ربعي، و نه اسطرلابی. در آنجا کنجکاوي مرا در کار و بار ستارگان به شوخي مي گيرند و استهزا مي کنند. همشهريان من در قندهار خيلي بيشتر از آن که شيفته قلم دانشمندان باشند مدهوش برق شمشيرند. من در قندهار خودمان صرفاً مايه ملالت همشهريان و وصله ناجوري هستم. پدر گرانقدرم، درست است که در اين غربت هنگامي که از بازار مي گذرم، کسي از جاي خود بر نمي خيزد که آغوش باز و روي گشاده اي به من بنمايد، اما به زودي روزي خواهد رسيد که پسر تو در علم و دانش با بيروني و طوسي برابري کند و آنگاه همه سمرقند به احترامش برپا خيزد و تو نيز احساس غرور و مباهات کني."

آنان که عبدالسلام را از نزدیک می شناسند میدانند که او شخصیتی با نفوذ و کاریزماتیک داشت وچشمهای نافذش تا عمق جان آدم را می کاوید. خود وی نیز کم کم این مسئله را دریافته بود.پس برآن شد که از این نفوذ در راه تاسیس مرکزی علمی استفاده و دین خود را به سرزمینش ادا کند. مرکزی که در آن دانشمندان و تحصیلکردگان جهان سوم سه ماه از سال را در آن بگذرانند، با آخرین دستاوردهای علمی آشنا شوند، با دانشمندان طراز اول غرب نشست و برخاست کنندو روح پژوهش و به روز بودن درجان بی رمق آنان زنده گردد. اگر چنین می شد دیگر هیچ اهل اندیشه ای مجبور به ترک وطن نبود. رویایش را با سران کشورهای مسلمان از جمله مصر و عربستان و پاکستان در میان نهاده بود. استقبالی نشد و یااگر هم شد در عمل جز شعاری توخالی نبود. سایه ی معیارهای تنگ فکری و نظرات سخیف غیر علمی آنچنان در کشورهای مسلمان سنگین بود که پروژه راعملا متوقف می کرد. در این میان دولت ایتالیا از ماجرا با خبر شد. درهایش را به روی عبدالسلام گشود. سازمان ملل (یونسکو و آزانس بین المللی اتمی) یاری ها در کار او کردند و "مرکز فیزیک نظری پروفسور عبدالسلام" و "آکادمی علوم جهان سوم" در تریست ایتالیا به ریاست خودش تشکیل شد. عبدالسلام تا سه سال پیش از مرگش(1999) و ابتلا به آن بیماری صعب العلاج(1996) ، به مدتی بیش از سی سال، رئیس بلامنازع مرکز بود و خدمات و بورسهایش به دانشمندان جهان سوم فراموش نشدنی. حتی جایزه ی نقدی نوبل (یک میلیون دلار) را هم وقف این کار بزرگ کرد.

              

                       مرکز بین المللی فیزیک نظری  پروفسور عبدالسلام- تریست ایتالیا

 اووقتی در آکسفورد انگلستان آخرین نفسهایش را می کشید وصیت نمود در "جهنگ" زادگاهش به خاک سپرده شود. جنازه اش بی تشریفاتی خاص به پاکستان منتقل و  در آرامگاه خانوادگی در کنار پدرش به خاک سپرده شد. بر سنگ گورساده اش نوشتند : "اولین مسلمان برنده ی جایزه ی نوبل فیزیک". اما دو ماه نگذشته بود که بنا به دستور مقامات دولتی پاکستان لغت مسلمان از سنگ قبرش زدوده شد. انتساب خانوادگی او به فرقه ی "احمدی" -بنا به نظر دولت و مسلمانان افراطی- او را از جرگه ی مسلمانی خارج کرده بود. از سال 1973 دولت ضیا الحق تحت فشار افراطیون قانونی وضع کرده که بر اساس آن "احمدی ها" مسلمان محسوب نمی شوند وده سال بعد مجازاتی هم برای انتساب به این گرایش در نظر گرفته شده بود.

عبدالسلام که خود قرآنشناسی برجسته هم بودوبا تاریخ و تمدن اسلامی بسیار آشنا درمقدمه ی سخنرانیش در ایتالیا و در کنگره ی بین المللی آزادی مذهبی گفته است:

"در آغاز اجازه‌ بدهید عرض‌ کنم‌ که‌ من‌ به‌ عنوان‌ یک‌ دانشمند علوم‌ طبیعی‌ مسلمان‌ سخن‌ می‌گویم‌ و آزادی‌ عقیده‌ و عمل‌ مذهبی‌ بدان‌ خاطر که‌ "تحمل‌ و تساهل" یکی‌ از اجزأ حیاتی‌ ایمان‌ اسلامی‌ من‌ می‌باشد، برایم‌ بسیار گرامی‌ و عزیز است. البته‌ به‌ عنوان‌ یک‌ فیزیکدان‌ نیز این‌ مطلب‌ برای‌ من‌ مهم‌ است، چرا که‌ اگر آزادی‌ مذهبی‌ مورد نظر من‌ در هر جامعه‌ای‌ عملی‌ شود، در آنجا آزادی‌ بحث‌ علمی‌ و تحمل‌ دیدگاههای‌ مخالف‌ نیز تضمین‌ خواهد شد و این‌ برای‌ این‌ رشد علم‌ حیاتی‌ است". او در ادامه مقاله با تکیه بر آیات قرآن ، سیره محمد ونیز روش خلفای راشدین نشان می دهد که دستور و عمل اسلامی مبتنی بر آزادی و احترام به عقاید گوناگون است. با این وجود اشاره می کند که تاریخ اسلام آکنده است ازآزار و اذیت در میان خود مسلمانان هم. او می گوید: "بالاخره‌ به‌ بررسی‌ مسئله‌ "آزادی‌های‌ مذهبی" در میان‌ خود مسلمانان‌ می‌رسیم. این‌ یک‌ حقیقت‌ غریب‌ تاریخ‌ است‌ که‌ اذیت‌ و آزارهایی که‌ بدون‌ واسطه‌ و مستقیماً‌ حتی‌ تا سرحد مرگ‌ به‌ مسلمان‌ وارد شده، توسط‌ خود مسلمانان‌ صورت‌ گرفته‌ است. اگرچه‌ کتاب‌ مقدس‌ اسلام‌ اصل‌ «به‌ آن‌ کس‌ که‌ اظهار اسلام‌ کند و سرتسلیم‌ فرود آورد نسبت‌ کفر ندهید» را بنیاد نهاده‌ بود، ولی‌ علیرغم‌ این، در طول‌ قرنها کلامیون‌ فرقه‌گرا (غالباً‌ با انگیزة‌ سیاسی) برای‌ مسلمانانی‌ که‌ با آنان‌ اختلافات‌ اصولی‌ داشتند، حکم‌ تکفیر صادر می‌کردند. در حقیقت‌ فهرست‌ نام‌ کسانی‌ که‌ بدین‌ ترتیب‌ تکفیر شده‌اند مشتمل‌ بر بعضی‌ از محترم‌ترین‌ نام‌ها در طول‌ تاریخ‌ اسلام‌ می‌باشد."

 دست قضا بر این بود که خود او نیز مشمول این حکم گردد. عبدالسلام با همه خدماتش به جامعه پاکستان در تاسیس انرژی اتمی و نیز کمیسیون تحقیقات فضایی (که همه اینها را از خارج و از طریق نفوذش هدایت میکرد) در کشورش قدری ندید و نامسلمان هم خوانده شد. اما در عوض "پروفسورعبدالقدیر خان" با سابقه ی دزدیهای علمیش و راه اندازی "شبکه قاچاق موادو فن آوری هسته ای" لقب "قهرمان ملی پاکستان" را دریافت می کند. دریغا که شارلاتانهاو شومنها در فرهنگ ما چقدرعزیزند و بزرگان چقدر غریب!

سالها پیش در جواب حیرت "پرو فسور قائم" دانشمند پاکستانی الاصل مشهور شیمی هسته ای (ساکن آلمان) ،که می گفت من در عجبم که چگونه از محرومترین و وحشی ترین بخش پاکستان شخصیتی با عظمت عبدالسلام پرورده می شود؟، گفته بودم: "ساده است، گاهی زیباترین گلها بر سیاهترین خاکها می رویند."

عبدالسلام را چه قدر بدانند و چه ندانند گلی بود روئیده بر خاکی سیاه و اگر آن خاک را خرده ارزشی هم هست از سایه سر همین گلهاست و بس.......

                                                                                             پایان

 این نوشته را به دوستان عزیزم "پژمان روشن فرزاد" و همسزش"مهشید ثابت" تقدیم می کنم. امیدوارم شاهد موفقیتهای روزافزونشان باشم و روزی برسد که با کمال افتخار در باره آنان بنویسم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:3 توسط بهروز فاتح |


 محمود صالحی از چهره های شاخص جنبش کارگری در ایران است. جنبشی که اهداف سیاسی را دنبال نمی کند. در پی رسیدن به قدرت نیست و سودای در آویختن با قدرتمداران را هم ندارد. حرکتی که کاملاْصنفی است و در پی احقاق حقوق یکی از زحمتکش ترین و محروم ترین طبقات این جامعه. از قضا جنبش های صنفی از پاکترین حرکتها از حیث انگیزه و عمل اجتماعیند و نمی دانم چرا برخی حکومتها از درک این موضوع ساده عاجزند که هر گونه جنبش در سطح لایه های مختلف اجتماعی نشانه وجود حیات در پیکره جامعه است. وجود علائم حیاتی در بدن بیمار باید پزشک دلسوز را به معالجه و تغییر امیدوار  کند و گرنه جسد مرده را به مرده شوران می سپارند. رهبران دلسوز جامعه باید از هر گونه نشان سرزندگی در جامعه تحت کنترلشان اظهار شادی کنند واز آن به نحو احسن دررفع نواقص و هدایت مردم به سوی اهداف بلندتر سود برند.

این گونه جنبشها را به حکم "کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیه" می توان نشانی از حس مسئولیت مردم دانست و نه کج اندیشی و غرض. هشیار باید بود که در صورت اتخاذ روشهای سرکوبگرانه شکاف بین حاکمیت و طبقات مردم چنان عمیق می شود که نتیجه کار یا به افسردگی و انفعال مردم می کشد که در این صورت رکود اجتماعی حاصل می گردد و یا کار به انقلاب ختم می شود و سقوط حاکمان و باز استقرار نظامی بسته تر و در هر دو صورت هم مردم و هم حاکمیت متضرر.

بهر حال خبر آزادی محمود صالحی خبری بس مسرت بخش است. من به عنوان یک سقزی از همشهری بودن با او احساس غرور می کنم و او و پایمردیهایش را می ستایم. عمر آزادیش دراز باد 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:42 توسط بهروز فاتح |


مدتی است مطلبی جدید در وبلاگم نگذاشته ام و این را ناشی از مسافرت و تبعاتش بدانید. امروز فرصت کردم و بخشی از مقاله ام درباره "جنبش دانشجویی در آلمان و پیوندهای تاریخی آن با جنبش در ایران" را که برای چاپ آماده کرده ام دراختیار شما می گذارم. از گذاشتن متن کامل آن فعلا معذورم دارید.در دیباچه این مقاله نوشته ام:

اينروزها مصادف است با چهلمين سالگرد جنبش دانشجويان آلماني و روز تولد رودي دوچكه يكي از معروفترين رهبران اين جنبش. نگارنده اين سطور خود بخشي از سالهاي طولاني دانشجوييش را در آلمان (هر دو بخش شرقي و غربي) سپري كرده و با تاريخ اين جنبش تاثير گذارآشنا است. از سويي ديگر- زماني به عنوان  دانشجو و اكنون در كسوت استادي دانشگاه- مطالبات ،آرمانها و چالشهاي اين جنبش در ايران را از نزديك لمس كرده و مي شناسد. در اين سطور، سعي نگارنده بر اين است كه ضمن مروري بر تاريخ اين جنبش در آلمان و زندگي و سرنوشت رهبران، به بررسي پيوند هاي آن با تاريخ ايران نيز بپردازد . همچنين با تكيه بر شباهتها  وتفاوت در آرمان و خواستها ي دانشجويان آلماني وايراني ، ميزان تاثير گذاري و آينده اين جنبش را در ايران تحليل كند. اگراز اين گفته هوشمندانه ي هگل كه " تنها چيزي كه از تاريخ ميتوان آموخت آن است كه هيچكس از تاريخ نياموخته" بگذريم، ميتوان خوش بينانه اميدوار بود كه گذشته چراغ راه آينده ماست. به گفته شيخ اجل سعدی :

 "هر كه نا موخت از گذشت روزگار        هيچ ناموزد ز هيچ آموزگار"....

و در ادامه مقاله شرح حال سه دانشجوی آلمانی را نیزذکر کرده ام که در اینجا فقط بخشی از آن را که در باره رودی دوچکه است برای شما آپلود می کنم:

                                                           

رودي دوچكه

 آلفرد ويلي رودي دوچكه در ماه مارس  1940 در شونه فلد آلمان ديده به جهان گشود. پنج ساله بود كه پايان اسطوره ي هيتلر و نازيسم را به چشم خود ديد. پاياني كه به گونه اي نا منتظر چندان خوشايند هم نبود. كشورش دستخوش بحرانهاي ناشي از جنگ و اشغال و زادگاهش از نظر تقسيمات كشوري بخشي از سرزمين تحت اشغال و كنترل روسها بود، همان بخش كه چندي بعد به كشور آلمان شرقي شهرت يافت. اوپس از پايان تحصيلات دبيرستان و به علت مخالفتش با پيوستن به ارتش، براي تحصيل در دانشگاه تاًييد صلاحيت نشد و ناچار درست دو روز قبل از استقرار ديوار تاريخي برلين به آلمان غربي كوچ كرد .وي در دانشگاه آزاد برلين به تحصيل در رشته جامعه شناسي پرداخت. دانشجو بودنش اما مصادف شد با تغييراتي بزرگ و گرداب گونه در عرصه جهاني واين گرداب او را هم خواسته يا نا خواسته در ميان خود كشيد.

 در دهه 60 ميلادي، جنبش هاي دانشجویی با شعار تحول بنیادین جامعه، سرنگونی نظام سرمایه‌داری، براندازی ساختارهای سلطه‌گرانه، مبارزه با نابرابری های اجتماعی و تحمیلات فرهنگی در بسياري از نقاط جهان شکل مي گرفت وبا شعار مبارزه با بورژوازی حاکم (سرمایه‌داری داخلی) دوشادوش پیکار با استعمار نو (امپریالیسم جهانی) پیش مي رفت. تحت تاثير اين جو جهاني، در ميانه سال 1966 جمعيت راديكال "دانشجويان سوسياليست آلمان" تشكيل و دوچكه سخنگوي معروف اين جنبش شد. به ابتکار این جمعیت بود که از اوایل سال ۱۹۶۷ چند تظاهرات و تحصن علیه جنگ ویتنام در برابر سفارت آمریکا در فرانکفورت برپا گرديد .اين جمعيت اواخر مه ۱۹۶۷ تظاهرات گسترده‌ای نيز علیه حضور شاه ایران در آلمان - نخست در شهر مونیخ و سپس در چند شهر دیگر- ترتيب داد، همان تظاهرات كه به كشته شدن دانشجويي بنام "بنو اونه زورگ" در برابر قدمهاي شاه ايران و در جلو اپراي برلين انجاميد (نگارنده در بخش ديگر اين مقاله به اين موضوع بيشتر مي پردازد). در همه اين حركتها، دوچكه مانند يك رهبرنقش اساسي ايفا مي كرد.

رودي دوچكه يك عملگراي صرف نبود وبه مطالعه و تئوري پردازي هم مي پرداخت. وي تحت تاًثير تئوري انتقادي "رزا لوكزامبورگ" و ماركسيسم انتقادي، تئوري و روشي را براي تغييرات اجتماعي پيشنهاد مي كرد كه در آن شكل اتوپيايي جامعه -از نوعي كه سوسياليست هاي اتوپيايي چون "چالرز فوريه" بر آن بودند- نه تنها توصيه نمي شد كه غير ممكن هم مي نمود. رودي دوچكه بر آن بود كه دموكراسي بايد در طي فرآيند ساخت جامعه انقلابي شكل گيرد و هر گونه تغيير در جوامع غربي، بايستي دوش به دوش جنبشهاي آزاديخواهانه در جهان سوم ونيزهمراه با دموكراتيزه كردن كشورهاي كمونيست در مركز و شرق اروپا به پيش رود. در غير اينصورت پروژه آزادي ،دموكراسي و سوسياليسم محكوم به شكست خواهد بود. اما نكته قابل ذكر اين است كه سوسياليسم اوداراي ريشه هاي مسيحي هم بود. او مسيح را به عنوان "بزرگترين انقلابي" مي شناخت ،چنانكه در عيد پاك سال 1963 در مقاله اي نوشته است: " مسيح دوباره برخاسته است. انقلاب قطعي در تاريخ جهان در حال وقوع است، انقلابي همگاني كه نهايتاعشق را به پيروزي مي رساند. اگر مردم به طوركامل اين عشق آشكار شده رادرتمام وجودشان ودر حقيقت زمان جاري كنند، منطق ناداني براي هميشه برچيده خواهد شد."

 ميانسالان و پيران نيك مي دانند كه آرمانها و آرزوهاي جوانان  در عين زيبايي نا محقق اند وروياي زيباي دوچكه نيز با سه تير كه در 11 آوريل سال 1968از تپانچه يك افراطي خارج و در سرش نشست به كابوس ناكامي بدل شد. جنبش دانشجويي آلمان پس از اين ترور نافرجام دچار ركود اساسي گشت و شكاف ميان حاكميت و دانشجويان به اوج خود رسيد. دوچكه اگر چه به طور معجزه آسا از مرگ رهايي يافت اما تا آخر عمر كوتاهش از عوارض اين زخم در رنج بود. او مدتي پس از سوقصد به همراه خانواده اش آلمان غربي را ترك و در دانشگاه كمبريج انگلستان و آرهوس دانمارك ادامه تحصيل داد. اما چند سال بعد دوباره به آلمان غربي بازگشت و بالاخره در سال 1974 دكترايش را از دانشگاه آزاد برلين گرفت. او تز دكترايش را روي نظريات نئو ماركسيست لهستاني" جرج لوكاچ" نوشت و در آن سعي كرد راه وطني حصول به سوسياليسم را ، بدون سرسپردگي به مسكو و پكن، ترسيم نمايد. ورود دوباره ي او به صحنه سياسي آلمان در سال 1973 با سخنراني در تظاهرات شهر" بن" عليه جنگ ويتنام آغازو سپس با اعتراض شديد به ساخت راكتور اتمي در اواسط  دهه 70 ميلادي همراه شد. سخنرانيهاي عمومي او در كشورهاي ايتاليا ونروژ، مصاحبه هاي تلويزيوني، نگارش مقالات متعدد در مجلات چپ -اينبار نه در قامت يك دانشجو بلكه در كسوت يك محقق و استاد- منجر به خلق حركتي نو در جامعه آلمان گرديد، حركتي كه بعدها از دامان آن "حزب سبزها" روئيد، نشوونما كرد و نهايتا بخشي از ساختار قدرت در آلمان واحد گشت.

 رودي دوچكه در سال 1979 به عنوان استاد مدعوبه دانشگاه آرهوس دانمارك فرا خوانده  و در همانجانيز دفترزندگي كوتاه 39 ساله اش بسته شد. وي در حال استحمام براي چندمين بار دچار حمله مغزي - ناشي از سوقصد دوازده سال پيشش- گرديد و در وان حمام خفه گشت. چند ماه بعد از فوت او آخرين فرزندش" رودي كوچك" متولد شد. خوشبختانه آلمان امروز براي رودي كوچك  ديگرقابل زيست است واو بدون شك بخشي از اين موهبت را مرهون تلاشهاي بي وقفه پدرش مي داند. امروزه در سراسر آلمان خیابانها و میادینی به نام دوچکه مزین است و جامعه آلمان سپاس و شرمندگی خود را از این طریق نثار او می کند.

                                                         

                                           لوح یادبود رودی دوچکه در یکی از خیابانهای آلمان

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:48 توسط بهروز فاتح |


                                     

دکترعبدالکریم سروش همواره جنجال آفرین بوده، اما نظرات جدیدش چیزی فراتر از جنجا لند. او چندی پیش در مصاحبه ای با روزنامه هلندی از وحی تفسیری کرده که بسیار غیر منتظره است: به گفته ی او قرآن کلامی بشری است . وحی به معنای انتقال حس و هوای عارفانه و پیامبرانه است به قلب محمد (ص) نه کلام مستقیم خدا و آنچه محمد (ص) بر زبان آورده ترجمان این حس  و حال بوده است. چنانکه آیات قرآن به خوبی بیانگر احساسات و عواطف درونی (خشم وکین، یاس وناامیدی، عشق و شورو ....) اویند ( نقل به مضمون). آنان که با تاریخ تفکرفلسفی در اسلام آشنایند، میدانند که این  نظر، تازه و بکرنیست. در سیر تاریخ تفکر بوده اند کسانی که به "وحی گزاره ای" اعتقاد داشته اند و نه" وحی گفتاری" (سروش با این نظر به مفهوم "وحی گزاره ای" نزدیک شده است).  حتی برخی متفکران چون "زکریای رازی" گفتاری در باره ی نبوت داشته اند که کاملا مغیاربا معیارهای سنتی وبه ظاهر کفر آمیزند.  در عصر حاضرهم در میان جامعه اهل سنت،  کسانی چون "محمد آرکون" و "نصر حامد ابو زید" مصری نظراتی  نزدیک به دیدگاه سروش دارند (به کتاب مفهوم نص در قرآن نوشته ی حامد ابو زید مراجعه کنید). "نصر حامد ابو زید" به خاطر دیدگاهش درباره ی دین و قرآن از سوی علمای الازهر مرتد اعلام و ممنوع التدریس شد و حتی زنش براو حرام گردید. او ناچار جلای وطن کرد واکنون در دانشگاه لیدن هلند به تدریس اشتغال دارد. سرنوشتی که کم و بیش با تبعید خود خواسته ی سروش مشابه است.

 زمانی "کانت" گفته بود نظریات "هیوم" به منزله ی پرتاب سنگی در مرداب غوکان بود. میدانید که اگر سنگی در مردابی پر از غوکانٍ پر سر و صدا بیاندازید مدتی سکوت برقرار میکنید. اما بالاخره قورباغه ای جرات می کند و سکوت را می شکند. از پس آواز این قورباغه است که دیگر غوکان تک تک شروع به خواندن می کنند وچیزی نمی گذرد که آواز غوکان گوش فلک رادوباره پر می کند. کانت خود اقرار می کند که هیوم مدتها اوو سایر فلاسفه را به سکوت و تامل واداشته است .(تعبیر زیبای سنگ و غوک از کانت است و از بیان این تعبیر هیچ قصد توهینی در کار نیست.) براستی نظریات سروش هم اینگونه اند. پس از مدتی سکوت و بهت زدگی، اولین کس که به طور رسمی (در یک سخنرانی) برآشفتگیش را از دیدگاه سروش نشان داد، کارگردان معروف سینما "مجید مجیدی" بود. پس از او، درمیان قرآن پژوهان "بها الدین خرمشاهی"، در میان روحانیون رسمی "آیت الله جعفر سبحانی" و از میان سیاستمداران "عطا ا.. مهاجرانی" ناخوشنودی خود را اعلام و به نقد نظرات سروش پرداختند. همین روزها ست که جامعه مسلمانان سنتی یکصدا کوس رسوایی و ارتداد سروش را به صدا در آورند و راه را برای همیشه برسفر هر ساله ی او به ایران ببندند.

 و اما چند نکته در باره او:

 

-    سیر تحول فکری سروش ازمفسری فلسفه ملا صدرا تا در آویختن به دامان نسبی گرایی "پوپر" و هرمنوتیک "گادامر" ، از "نهاد نا آرام جهان" تا "قبض و بسط تئوریک شریعت" و سپس تا "صراط های مستقیم" واین اواخر نظریه وحی بشری اش همه گواهی بر نهاد ناآرام و حقیقت جوی اوست. همان نهادی که غزالی را به ترک استادی نظامیه بغداد و سالها شک ودر بدری به قصد وصول به حقیقت کشاند. بی شک او غزالی زمانه ماست. با این تفاوت که "تهافت الفلا سفه" نمی نویسد.

 

-    من تا حدودی با نصر حامد ابو زید موافقم که در جایی گفته بود سروش را فیلسوف نمی دانم. سروش به نظر من هم بیشتر یک عارف است تا فیلسوف و عشقش به مولانا موید این نظرهم است. در آثار سروش کمتر می توان استدلال قوی فلسفی یافت در عوض هیچ گفتاری از او را نمیتوان جست که مزین به اشعاری از مولای روم نباشد. گویی گفتار مولانا مقوٌم فلسفه اوست. سروش بی شک مولانای زمانه ما هم هست، با این تفاوت که شمس او، خودِ مولا نا است، آنکه محمد تقی جعفری اژدهای هفت قرنش خوانده بود.

 

-    اما سروش در مقابله با منتقدان فکریش روشی نا پسند دارد و با تکیه بر قلم زیبا و نثر مسجع گونه اش حتی ازنام آنان نیزبرای گفتن کنایه و خطاب های عتاب آمیز نمی گذرد. زمانی به "آرامش دوستدار" که معتقد بود روشنفکری مذهبی وجود خارجی ندارد و اصلا این دو مقوله قابل جمع نیستند خطاب کرده بود: "آنکس که نه از آرامش بهره ای

برده و نه دوستدار دانش است" ویا اخیرا در جوابیه به"سبحانی" به معجزه احمدی و فیض سبحانی اشارتی کرد تا به کنایه او را وابسته به دستگاه "احمدی نژاد" نشان دهد. حتی با "خاتمی" هم چنان کرد در نامه اش به او. این روش ازسروش که یکی از معماران نظریه تساهل و مدارا است پذیرفته نیست. پیداست هنوز اثری از خامی و تندی جوانی که او را به ستاد انقلاب فرهنگی کشاند، در نهادش باقی است. مولانا صفت کریم بودن خدا را از همه صفات او برجسته تر می داند و آدمی را هم به آن سفارش اکید می کند. آنکه خود را عبدالکریم می نامد ای کاش با "سروش" قونیه همنواتر بود وبا دشمنان و مخالفان"کریم"تر.

من از نوجوانی خواننده آثار سروش بوده و بخشی از رشد فکری ، فلسفی خود را مرهون انس با آثار قلمی و صوتی او می دانم ونیز در حد بضاعت ناچیز خود، منتقد بخشی از نظرات او بوده و هستم. اما فراموش نکنیم، او یکی از مفاخر و گنجینه ها ی ایران است. سروش علاوه برصدها اثر که از خود بجای گذاشته، خود موضوع چندین رساله کارشناسی ارشد و دکترا در داخل و خارج کشورنیز بوده است.  پس میتوانیم منتقد او باشیم اما شایسته نیست منکوبش کنیم.

                       بزرگش نخوانند اهل خرد       که نام بزرگان به سستی برد

من ،بی صبرانه، منتظر چاپ نظریات جدیدش (آنگونه که خود نوید ش را داده) هستم و سعی نمی کنم اثرش را نخوانده، به چوب تکفیر برانم.  
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 14:14 توسط بهروز فاتح |