تبليغاتX
من رؤیایی دارم
                                      

 سیر تحول تاریخی پدیده ای بنام "انسان" از زمان پیدایش تکاملی "هوموساپینس" ها تا آنچه که انسان امروزینش مینامیم ،شباهت انکار ناپذیری به سیر رشد از تولد تا مرگ یک انسان منفرد دارد. زمان نوزادی و بخصوص آنچه که فروید "دوره ی دهانی" می نامد یادآورد دوره ی ما قبل نخستین انسان ها است. همه چیز در این دوره به تلاش برای رفع حاجات اولیه چون گرسنگی و تشنگی و آرامش خواب محدود می شود. انسانِ تماما حیوانواره ای که جز به شکار و شکم نمی اندیشد، نماد این دوره طولانی است.

 دورا ن بعدی اما، چون کودکی بشر است. همراه با شکل گیری عنصر تخیل، ذهن کودکانه ی بشربه تعلیل و تحلیل پدیده های پیچیده طبیعی دست میزند. اما نه براساس استدلال عقلی و یا تجربه که براساس ایجاد اسطوره. بدین معنا که بشردر پس هر پدیده، یک انسانواره ی قوی با قابلیت های فوق بشری را در کارمی بیند. این دوران را فیلسوفان" دوران اسطوره ای تاریخ بشر" می نامند ((Mythos. برای همه ی کودکان امروزین کارتونهای جذابی مانند سوپرمن یا مرد عنکبوتی یاد آورد همان دوران اسطوره ایند.

با کم فروغ شدن دوره ی اسطوره ، دوران دیگری در تاریخ بشر آغاز می شود که ""Logos خوانده میشود. یعنی دورانی که رشد مغز بشری، اجازه نوعی تعقل و منطق را به بشر عطا می کند و روند تحلیل پدیده ها از تصور سوپرانسان ها ی گرداننده ی امور (اساطیر) به سمتی می رود که نوعی یگانگی و ارتباط منطقی میان پدیده ها را نشان میدهد. در گذار از Mythos بهLogos  مراحلی طی می شود که بی شباهت به دوران نوجوانی انسان نیست. عبور از تخیلات کودکانه، گام نهادن به آرمان های پرشور کمی دست یافتنی تر اما هنوز آمیخته با تخیل و رویا و نه چندان منطقی، آغاز عزمی بزرگ برای تغییر" آنچه که هست" به آنچه که "تصور می شود باید باشد" ،همراه با پرخاشگری و ادعاهای بزرگ از خصائص این دوره است. آنچه که "دین" نامیده می شود قطعا محصول مستقیم این دوران است، هر چند که آثار ابتدایی آن در دوران اسطوره ای نیزمشهود است.

اما "دوره ی فلسفی" بشر کمی بعد از "دوران دینی" آغاز و پابه پای آن پیش میرود. هر دو دین و فلسفه در سیر تکامل خود شانه به شانه به پاسخگویی سوالات اساسی بشراز قبیل آنکه از کجا آمده ایم، بهر چه آمده ایم ، به کجا میرویم، حقیقت چیست وآیا دست یافتنی است یا نه و ... همت گماشته اند. دوران فلسفی شباهتهای زیادی با شروع دوران جوانی انسان امروزین دارد. شکل گیری سوالات عمیق، تلاش برای جستجوی پاسخ واقعی و بکارگیری منطق همراه با غرور و ادعای دستیابی به آن، از مولفه های دوران جوانی و فلسفی بشر است.

 شباهت سوالات و گاه شباهت پاسخها در دین و فلسفه چنان اند که گاهی فیلسوفانی چون نیچه را برآن داشته که دین را همان فلسفه  بداند اما فلسفه ای که برای عوام و به زبان ساده و استعارین نوشته شده است. با همه شباهتها اما تفاوتهایی نیز بین دین و فلسفه -بگونه ای مشهود- وجود دارد که در این مقاله به برخی از آنان اشاره میشود و تفصیل آنرا به خواننده ی هوشمند وا می گذارم:

-           ۱)   در دین به علت نزدیکی تاریخی به دوران اسطوره ای بشر، عناصر و مولفه های اسطوره ای فراوانند. وجود رهبران معصوم با قدرتهای گاه مافوق بشری و معجزات خارق العاده نشانه هایی از حیات عناصر اسطوره ای در دینند. چنین امری  در فلسفه  به علت فاصله زمانی بیشتر با دوران فوق الذکردیده نمی شود.

-              ۲)  مفهوم "امر قدسی" از عناصر مشترک همه ی ادیان است. دین حتی به تفکیک شدید  زمان و مکان  به" مقدس" و "نامقدس" دست می زند و براین اساس نظام ارزشی خود را هم بنا مینهد. خاک یامکانهای مقدس، زمانها یا روزهای مقدس و اشخاص مقدس ارزشی ویژه می یابند و نامقدسها چه از جنس مکان و زمان وچه از جنس موجودات، شر خوانده می شوند.  مفاهیمی که باز از مولفه های اسطوره ای الهام گرفته اند.

-             ۳)  دین "تسلیم" و "امید" را آموزش می دهد. امری که در فلسفه لزوما وجود ندارد. براساس همین القای امید است که نه تنها دین ،چون داروی مسکٌن ازاحساس فشار دردهای بشری می کاهد بلکه به مثابه ی اکسیری جادوئی، نجات و وعده ی رستگاری و پیروزی نهایی را هم به بشر دردمند هدیه می کند. وجود این امر دوٌم "مارکس" هوشمند را برمی انگیزد که -به غلط یا به درست- علاوه بر وجه تسکینی دین به تخدیر حاصل از آن نیز - با ذکرجمله ی  دین افیون ملتهاست- اشاره کند.  وعده ی بزرگ در بسیاری از ادیان به صورت ظهور منجی نهایی تجلی یافته است.  در حالیکه فلسفه هیچگاه تعهدی یا تعمدی درایجاد امید و نجات به بشر ندارد. این است که برای محتاجان به امید و نیازمندان به رهایی از درد و رنج، دین یک امرجاذبه ای اثیری است. آیا عناصر کمرنگ اسطوره ای را نیز در این امر نمی بینید؟ 

    اما پس از آن دوران نهایتآ دوره ای شکل می گیرد که "دوران تفکر علمی" نامیده می شودودانش بخصوص علم تجربی کم کم از دامان فلسفه زائیده و به عنوان یک پدیده ی جدیدو مستقل در تاریخ زندگی بشری ظاهر می شود.امری که مختصاتش در پایان جوانی و آغاز میانسالی انسان امروز هم به خوبی نمایان است. 

در اینجا اما نکته ای را نمی توان ناگفته گذاشت: همچنانکه نمی توان به لحاظ روانشناختی تفکیک دقیقی از دوران کودکی، نوجوانی ، جوانی و میانسالی آدم قائل شد به همین نسبت نمی توان دوران اسطوره ای، دینی ، فلسفی و علمی بشر را کاملا جدا از هم دید. در میانسالی هم حتی عناصری از کودکی، نوجوانی و جوانی ما حضوری قوی دارند. به مفهوم" کودک درون" درروانشناسی دقت کنید. این کودک حتی در میانسالی و پیری انسان هم حضوری مستمر دارد. پوشیده نیست که انسان امروز تفاوتهای چشمگیری با انسان قدیم دارد امافراموش نکنیم که ژنها ،بعنوان حاملان رمزومیراث تاریخی اجداد ما، مولفه های همه دورانهای فوق الذکر را به ما انتقال داده اند. بر این اساس، ما به طور کامل از دوران Mythos نگسسته و هنوزبه انتهای  دوران Logos نرسیده ایم. ما "انسانی تاریخی" و تاریخ مندیم و در خلاء شکل نگرفته ایم. ما عصاره و کد باز شده ی میراثی هستیم که تاریخی میلیونها ساله دارد. به تحلیلی بیطرفانه از خود بپردازید و ردپای همه ی این دورانها را در افکار و رفتارکنونی خود بیابید، آنگاه بدون شک، با من موافق خواهید شد.

بر این اساس من با قبول مفهوم "انسان تاریخی" به درک این موضوع رسیده ام که انکار و حذف بخشهای کهنه و تاریخی وجود مان، هر چند که با آن موافق هم نباشیم، پروژه ای موفق و عملیاتی  نخواهد بود. اما به پروژه ی تقویت بخشهای نوتر تفکر بشری ایمان راسخ دارم. آموزشهای پیش مدرسه ای، مدرسه ای و دانشگاهی باید درکار تقویت تفکر علمی متمرکز باشند وآموزش بیش از معمول ومتعصبانه ی مولفه های کهن اسطوره ای و حتی دینی را در روند رشدفکری انسان نوین نمی پسندم.

به همین نسبت هم متعجبم از انسانهایی که بشدت اسیر مفاهیم اسطوره ای کهنه  اند و راه را بر"عقل آزاد" و "خرد ناب" بسته اند. به تعبیر زیبای انیشتین "خداوند (یا طبیعت) در دادن مغز به آنان دست ودلبازی مهربانانه ای کرده است که آنان را اعطای همان نخاع بس بود".

از سوئی دیگر دسته ای از رهبران فکری و سیاسی در جهان امروز سخت در کار نا صواب تقویت و استارت کدهای ژنتیکی حامل میراث تاریخی کهن انسانی اند والبته تا حدودی موفق هم بوده اند. من ازترویج مفهوم ارتباط باانسان اسطوره ای غایب -اما مسلط بر اداره ی جهان- و مژده ی ظهور نزدیک او- در حال حاضر- جز بوی خون و جنگ چیزی دیگر استشمام نمی کنم. این هشداریست برای بشریت امروز که باید به حاکمیت اینگونه رهبران به روشهای دموکراتیک ودر اولین مهلت پایان دهند، پیش از آنکه جهان را آلوده ی جنگ و فزون خواهی های ایدئولوژیک خود کنند.

جواب این گونه رهبران راهم با این استدلال ساده میتوان داد:

" فرض کنیم ظهور منجی این وعده تخلف ناپذیر الهی نزدیک باشد. اما فراموش نکنید، براساس عهد عتیق ونو ونیز سایر متون ورفرنسهای مذهبی (همچون روایات وحدیثهای متواتر و متقن) منجی یا منجیان در زمان ظهور چنان اند که گویی دین جدیدی آورده اند. آنچه آنان تعلیم می دهند آنچنان با ظاهر نص "دین تاریخی" تفاوت های عمده دارد که سرسخت ترین دشمنان این منجی -ازقضا- از سنخ معتقدان سنتی و حتی روحانیون عالیرتبه ی دینهای موجودند ودوستان واقعی او دگراندیشانی اندک. پس بدون شک، شما که مبلغ سطحی ترین و سنتی ترین ایده های دینی و ایدئولوژیک هستید، نمی توانید پیشقراول لشکر او باشید که حتی در صف مقابلید. دست از ساده اندیشی عوامانه یا بیماری خود بزرگ بینی ویا عوامفریبی هوشمندانه بردارید. بس کنید که دراین وادی شما را قطعآ جایگاهی نیست."

ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست    

عرض خود می بری و زحمت ما می داری

 ویا

این مدعیان در طلبش بی خبرانند

آن را که خبر شد خبری باز نیامد!

این متن را دربستر بیماری وابتلا به تب بالا نوشتم. شاید آثار تب در آن نمایان باشد. مرا به این خاطر ببخشید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:57 توسط بهروز فاتح |


 مدتی است قلم همراهیم نمی کند. پنداری دلم خوش نیست! مشتری های وبلاگم هم کم و کمتر شده اند . دلیلش امیدوارم آن باشد که زود زود به روز نمی کنم. اگر دلیل دیگری دارد  بگویید. جداٌ خوشحال می شوم .

 القصه ، دلم سخت برای ناسزاهای "ساسان"، نقدهای تند "نقطه چین" و "پیرمرد 24 ساله" ، تذکرات "سوکا" و "بختیار" و "آرمان" و"عرفان" و محبتهای خیلیهای دیگر تنگ شده. مرا تنها نگذارید. به حال خود رها نکنید.

 در عین حال خوشحالم که دوستان جدیدتری به سراغ دنیای مجازیم آمده اند. رویای سبز(سیدیان)آن دبیر دلسوز را از همایش فیزیک دوازده سال پیش سقز خوب به یاد دارم ( اگر اشتباه نکنم لهجه اش نشان می داد که اهل سقز هم نباید باشد) ."شورش" آن دانش آموز مستعد دیروزین را باز هم در آن همایش دیده و در باره اش بارها پرسیده و شنیده ام (بدون آنکه خود او بداند). خبر داشتم و می دانستم که دانشمندی شده و راهی آمریکاست. اکنون که به وبلاگ این دو سر می زنم. می بینم اولی در راه خود همچنان ثابت قدم است و مانند یک معلم واقعی هنوزدغدغه آموزش فرزندان این مرز و بوم را در سردارد. اینگونه است که در کلاس درس او "شورش شافعی" ها شکل می گیرند که بی شک مایه افتخارند. مثل اینکه سقز هم سخت پاگیرش کرده ، آنچنانکه بود.  دومی هم که "شورش" جوان ما باشد،اکنون غربت نشین و دانشجوی دکترای نجوم دانشگاه ایالتی واشنگتن . دلتنگیهای او اما برای سقز و باز گویی آن از زبان شعری عمویش نشان می دهد که هر جا باشد و در هرمقامی ریشه هایش را خوب می شناسد و ارج می نهد. وجود این اشخاص است که سرشار از امیدم می کند و سخت امیدوار به آینده.....

 برای هر دو دوست جدید وبلاگی عزیزم آرزوی پیروزی و استواری بر راهشان را دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:27 توسط بهروز فاتح |


دوازده ارديبهشت روز معلم بود. من يك معلمم واين روز، روز من هم هست. به اين مناسبت ،دوست دارم يادي كنم از معلماني كه تاثيري بسزا در زندگي من گذاشتند، بي آنكه نامي از آنان برده باشم. بگذارید اين عشق در پستوي دل نهان بماند كه سخت زمانه ناسازگاراست و عاشق كش!

 تعدادي ازمعلمانم از جمله ي رفتگاني بوده اند كه "به چرا مرگ خود آگاهانند" . هم آنان به من آموختند كه از زمره ي "بي چرا زندگان" نباشم. تعدادي از آنان را اگر چه به چشم سرنديده ام، امابه چشم دل شناخته وعمري نيزدرمكتبشان شاگردي كرده ام. ازمكتب آنان آموختم كه بيهودگي و روز مرّگي، خودِ همان مرگ است . اينان خستگي راه را -هر چند كه بي انتهاهم بنمايد- در كامم شيرينتر از رخوتِ رسيدن كردند. اينچنين است كه در تكاپوي "شدن" از "بودن" و "ماندن" خويش بيزاربوده و هستم.

 برخي از معلمانم اما در غربت اند ودرهجرتی شاید ناخواسته وبيخبرم از سرنوشتشان. اينان اما درزمان حضورشان، در من اثري گذاشتند به غايت عميق و جاودانه و آرمانها و خواستهای کودکانه ی مرا - بي آنكه خود بدانند يا بخواهند- دگرگونه  نه، كه زير ورو كردند. اينست كه در آرزوي ديدار مجددشان مي سوزم و مجال تعليمي اگربود، اميد آن دارم كه نوباوه ي دوباره ي درسشان گردم.

واما برخی دیگرزنده اند و در دسترس. بودنشان غنیمتی است، نفس مسیحائیشان زندگی می بخشد و اکسیر کلامشان اعجازی بزرگ و کیمیائی نادر است. امیدوارم که هرگزنه سوگوار رفتنشان باشم ونه شاهد غربت نشینیشان که تنها بهانه ی منند برای ماندن در این سرزمین مرده ی بی حاصل!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:7 توسط بهروز فاتح |


                                                 

 رحیمی سرپرست وزارت کشور شد. این امر که یکی از هم ولایتیهای کرد بر مسند وزارت نشسته باشد، جز در دولتهای آزادی که در دامان استبداد -به جبر روزگارو نه بخواسته قلبی حاکمان - دمی روئیدند، سابقه ندارد. در دولت مستعجل" مصدق" ، کابینه نابهنگام "بختیار"و بی سرانجام "بازرگان"، کردستانی هایی بودند که کسوت وزارت و امیری بر تن کردند. البته بگذریم از دوران "امیر کبیر" هم که رئیس نظامش (ارتش)، آن سردار لایق بوکانی بود. از این موارد نادرکه بگذریم، اینک اما کسوت وزارت را کردی برتن میکند که روزگاری نماینده مردم قروه و سنندج و سپس استاندارو مرید با نفوذ "هاشمی رفسنجانی" بود. طنز زمانه آن است که وزیر دولتی هم می شود که رئیس آن دولت خود اولا رقیب سرسخت هاشمی است ، ثانیا بر خلاف "خاتمی" وعده ی وزارت به کردها نداده و  ثالثا اشتهار به آزادیخواهی و ملی گرایی ( چون مصدق و بختیار و بازرگان و امیر کبیر) هم ندارد!!

 و اما برای من - که نویسنده این وبلاگ باشم- این خبر بیش از آنکه مایه ی خوشحالی یا بدحالی باشد ، نوید فرصتی است تاریخی. ملتهایی که در طول تاریخ توانسته اند با فرصت طلبی هوشمندانه ی ملی خود ، حتی بدترین پیشامدها را به نفع خود تمام کنند، پیروز ابدی اند. ژاپن بمباران اتمی شده ی اشغال شده (که حتی قانون اساسیش را هم آمریکاییها نوشتند) از فرصت حضور ارتش بیگانه به گونه ای بهره برد که اکنون در رده دومین اقتصاد دنیا (پس از اشغالگر خاکش) قرار دارد. اما مردم فرصت ناشناس عراق، اشغال و تجاوز را بهانه انتقام کشی وبرادر کشی شیعه و سنی و کرد کرده اند. از میان این آتش و خون جز صدام دیگری برنمی خیزد و بازدر بر همان پاشنه می چرخد که بود و بدتر هم ، که به قول لنین "یک گام به پیش و دو گام به پس" نهاده اند. من از آرمانگرایی های بیحاصل جوانیم دست شسته ام. نمی خواهم چون "سیزیف"- آن اسطوره ی یونانی- سنگینترین سنگها را به فراز بلند ترین کوهها ببرم و سپس صبحدم باز همان سنگها را بردامنه کوه بیابم و سعی بی حاصل خویش را محکومانه تا ابد ادامه دهم ویا نمی خواهم چون "دن کیشوت" عدالتخواهی ساده لوح باشم و با گرز و شمشیرو خیال کهنه خویش به جنگ دیو ها و غولها و شوالیه های سیاهکاربروم و نهایت دستاوردم این باشد که به مریدانی چون"سانچو" بنازم. هر چند اگر قرار بر انتخابی بین ایندو باشد به قول "روژه گارودی" ترجیح می دهم همان عدالتخواه ساده لوح باشم تا سیزیفی پهلوان که سعی ابدی بیهوده می برد. پس توصیه می کنم کمی واقع بین باشیم و جدای از خوشامد یا ناخوشامد خویش هوشمندانه به مصالح ملی نظر کنیم. ممکن است دوستانی از نظر من برنجند ویا ممکن است باز هم باران تهمت و افترا و ناسزا برسرم بریزد، باکی نیست!  اما به این مسئله به دید یک فرصت، فرصتی برای توسعه ی استان، نگاه کنید. سخنم بیشتر باصاحبان ایده و فکر، دارندگان سرمایه و نمایندگان کرد مجلس است که فرصت طلبی ملی و منطقه ای شان کارها می تواند بکند کارستان.....    

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:40 توسط بهروز فاتح |