روزهای آخر هفته را سنندج بودم. هنوز هم پیگیر تاسیس یک مرکز آموزش عالی در کردستان با دو هدف عمده هستم : پایه گذاری رشته های میان رشته ای و فعال کردن پژوهش علمی در منطقه. نیروهای علمی و دلسوزی هم -چه از اساتید بنام منطقه و چه خارج ازمنطقه- با من همکار و همراهند. خوشحالم که استارت پروژه ای را داریم می زنیم که تحقق آرزوی زمان نوجوانی من است: بیست و پنج سال پیش-هنگامی که دانش آموز سالهای اول دبیرستان بودم- درحین قدم زدن یا درس خواندن (در تنها پارک شهر مان) بارها به خود گفته بودم که من باید روزی در این شهردانشگاهی را تاسیس کنم. حتی نقشه و مکانش را هم در ذهنم تعیین کرده بودم. جایی آن طرف رودخانه (درست روبروی پارک) با آجرهای ذهنم ساختمانی دراز و بلند - با معماری شبیه به دانشگاههای قدیمی اروپایی- ساخته بودم که پلی هلالی و زیبا آنرا به محوطه پارک شهر متصل می کرد. روی پل و داخل پارک پر بود از همهمه دختران و پسران شاد با کتابهای قطور زیر بغلشان...
دیروز چند ساعتی هم به سقز آمدم برای شرکت در مجلس ترحیمی. هنگام بازگشت به تهران به آنور پل- جایی که محل دانشگاه رویایی من بود- خیره شدم. اما به جای همهمه دانشجویان غلغله مردمی را میدیدم که مشغول خرید از جمعه بازار "تاناکورا" بودند.
اکنون آیا زمان تحقق رویاهای کودکیمان فرا رسیده است؟ با همه غم گرفتگی شهر من که سرشارم از امید وشور. مگر نه اینکه همه ما برای آن زنده ایم که رویاهای شیرین کودکی را روزی به واقعیت تبدیل کنیم؟
آنچه به زندگی هیجان می بخشد تعقیب است نه تسخیر -راه است نه مقصد -تلاش است نه کامیابی. به قول انگلیسیها: جاده بهتر از منزلگاه است ما می دویم گرچه نرسیم ...
در پست قبلي از شيخ شهاب الدين سهروردي اسم بردم. بد نيست كمي در باره ي او بنويسم:
ماركس در كتاب "هجدهم برومر" جمله ي زيبايي دارد. از نظر او تاريخ دو بار تكرار مي شود، بار اول به صورت يك تراژدي و بار دوم در قالب يك كمدي مضحك. اما اگر او تاريخ شرق اسلامي را هم مي دانست، جمله اش را شايد اينگونه تصحيح مي كرد كه تاريخ تكرار صد باره ي"كمدي مضحك تكفير" و "تراژدي قتل نخبگان" است.
زندگي و سرنوشت شيخ شهاب الدين سهروردي (سووره به ردي)، يكي از نمايشهاي كمدي – تراژيك قرن ششم هجري است. او در هنگامه تسلط تفكر ارسطو يي درجهان اسلام، متاثر از نظريات افلاطون و "عالم مُثل" او شد و بدين ترتيب كشمكش دو هزار ساله ارسطوئيان و افلاطونيان را - با تا سيس "حكمت اشراق"- به متن جامعه اسلامي كشاند. اين نه به مذاق "مشائيان" كه سرسپرده حكمت ارسطويي بودند ونه به مذاق علماي رسمي دين خوش نيامد.
اینک مشائی در سوئی است
واشراقی در سوئی
مشائی حباب را در میابد و
اشراقی دریا را.
مشائی چراغ را می نگردو
اشراقی نور را.
مشائی از پی عَرَض می رود و اشراقی از پی جوهر
و آن جوهر نور است، پرتوی ناب،
پرتوی اسپهبدی،
که به خود برپاست و دشمن تیرگی است.
و این است تجلی نوری که خرد است:
خرد سرخ!
عليرغم مخالفتها، آوازه جوان سي و هشت ساله روز بروز بيشترمي شد و تسلط اوبر مناظره، بر قدرعلمي او وضعف مخالفانش مي افزود. چنانكه "الملك الظاهر" حاكم "حلب" وفرزند "سلطان صلاح الدين ايوبي" شيفته او شدو عنان دل و خرد خويش بدو سپرد و مي دانيد كه شيفتگي شاهان و حاكمان يعني آغاز تراژدي. خون ريخته ي اميركبير در حمام فين، نفس بالا نيامده قائم مقام فراهاني و خاکستر شيخ شهاب الدين، گواهند بر پايان غم انگيز اين شيفتگي ها. القصه، علما سعايت ها كردند اما در"ملك ظاهر" كارگر نيافتاد. ناچارنمايشي ترتيب دادند به نام مناظره و با طرح سوالي زيركانه از "شهاب الدين"، جواب او را آنگونه كه مي خواستند تفسير كردند. سپس نامه اي به سلطان پدر (صلاح الدين) نوشتند و حكم ارتراد وگردن شهاب الدين را گرفتند.
علمای حلب، کام خشکیده،
در موزه امیر افتادند که:
" این کافر را بران،
زیرا با زبان درازی خویش
داوری ما را کوتاه کرده است"
بر آنان خروشیدن گرفت،
امیر حلب:
" چه در مرگ این جوان دلیر ودانا
شما ای پیران نادان پای می افشارید؟"
در پاسخ گفتند عالمان دروغین:
" اینک فرمان پدر توست سلطان صلاح الدین
سلطان مشارق و مغارب
که گوید این زندیق را بکش!"
سلطان صلاح الدين به پسر نوشت كه مصلحت حكومت ما آن است كه دل علماي دين را نشكنيم واو راآنگونه كه آنان مي خواهند از ميان برداريم. شايد سلطان هشيار در يافته بود كه سربداران جاودانه تاريخ خواهند شد و حاسدان رسوا و بدنام و گمنام.
شهاب الدین را به سوی قصاصگاه کشاندند
وی گفت: "ای سفلگان دُرّاعه بر دوش!
.............................
نه از تیغ خونفشان امیران کرد،
پروائیم هست
نه از تکفیر سالوسان عرب و عجم
.............................
زه کمان بر گردن، خفه اش کردند
پیکر بی نفس را از بام سرای افکندند.
استخوانهای خورد شده اش را در آتش
سوزاندند.
خاکسترش را به باد دادند.
آرام گرفتند.....................
این واقعه در سال 586 هجری قمری رخ داد وپايانی بود بر سرنوشت تقابل دو كُرد. يكي نشسته بر قله تفكر"خرد سرخ" و ديگري جلوس کرده برپادشاهی و"تخت سرخ".
(نكته : برای آنان که اهل مطالعه بیشتردر احوال و عقاید شیخ شهیدند کلمات کلیدی چون اشراق، مشاء وخرد سرخ راهگشایند برجستجو).
اشعار از "احسان طبری" فیلسوفی که خود قربانی سیاست شد...

ادامه بحث دوم خرداد:
و اما از بعد مشخصات، به مرور به چند نکته می پردازم و آنها را دلیلی می گیرم بر پدیده خواندن حرکت دوم خرداد:
1) باز تولید مفهوم "ملت":
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، کسانی در پی تأسیس حکومت اسلامی و استقرارحاکمیت خدا بر زمین بودند. در چنین حاکمیتی، تعاریف مدرن "دولت- ملت" جایگاهی ندارد و مفهوم ِ از نظر تاریخی کهن ِ " رهبر- امت " رابطه مردم و حاکمیت را تعیین می کند. هر چند رهبر انقلاب، با طرح مفهوم "جمهوری اسلامی" در پی استقرار نظامی مدرنتر بودند، اما در عمل، کاریزمای مذهبی و سیاسی ایشان وشیفتگی بیش ازحد انقلابیون ، شروع جنگ، سرکوب شدید دگر اندیشان و یکپارچه شدن حاکمیت پس از عزل اولین رئیس جمهور، راه را برای تبدیل "ملت" به "امت" هموار کرد. برای نا آشنایان با این مفاهیم ، بدنیست که توجه شما را به تفاوت "ملت" و "امت" از دو دیدگاه جلب کنم:
الف) خط فاصل ميان "ملت" و "امت" را در توانائى يك مجموعه انسانى در تاسيس نظام سياسى خویش ميدانم. در تعریف مدرن "دولت- ملت" گفته شده است كه "ملت" بر خلاف "امت" و يا "رعيت" به مجموعه انسانهائى گفته ميشود كه بر اساس اصول مربوط به نحوه تاسيس دولت دموكراتيك، قادر باشند كه نظام سياسى مدرن و دموكراتيكِ مورد نظر خود را ايجاد نمايند. در غير اين صورت آن مجموعه انسانى را نميتوان "ملت" ناميد.
ب) مردم در نظام "رهبر– امت" بواسطه باور به ايدئولوژى طبقه حاكم به لقب "امت" مفتخر ميشوند. در این راستا هركس كه جزو "امت" باشد در رده "ملت" هم قرار ميگيرد. بقيه مردم - كه با اين تعريف- جزو "امت" نيستند ،"ملت" هم محسوب نميشوند. اينان از سوی حاکمیت به القابی چون ضد ملت، محارب، فریب خورده دشمن وغيره منتسب شده تا وادار به سکوت و انزوا، تحریم خاموش پدیده هایی چون انتخابات و یادر نهایت خودسانسوری و همسوئی با "امت" گردند.
با توجه به دو خصوصیت ذکر شده درزمینه تفاوت "ملت" و "امت"، به جد معتقدم که آنچه در سالهای شصت تا هفتادو شش در ایران رخ داد، منجر به تقلیل نقش و عملکرد مردم ایران و تبدیل او به "امت" گردید. اگرچنین تعبیری را نمی پسندید و یا مبالغه آمیز می دانید، میتوانم برای جلب نظر شما مفهوم "شبه امت– شبه ملت" را جعل کنم و از این پس چنین تعبیری را برای مردم ایران در فاصله عزل بنی صدر تا حرکت دوم خرداد به کار برم.
از این دیدگاه است كه معتقدم، مردم ايران در پی حضور گسترده در پای صندوقهای رأی روز دوم خرداد درتعیین دوباره ی رابطه خویش با حاکمیت، مفهومی بنام "ملت" را باز تولید و به تمام و کمال در قالب یک "ملت" ظاهر گشتند. این رابطه ی نو، بخشی از حاکمیت را به قبول وضعیت جدید و بخشی دیگر را بعدها به سمت موضعگیری شدید و انتقام گیری علنی در پدیده هایی چون قتلهای زنجیره ای و واقعه کوی دانشگاه کشاند....
ادامه دارد
برای آنکه خودرا موقتآ از شرو شور سیاست دور نگاه دارم- چند عکس تاریخی رادرمورد کردستان در این وبلاگ می گذارم. امیدوارم از آن لذت ببرید. اما تاریخچه ی این عکسها:
حدود سه سال ییش نمايشگاهی از عکسهای "الکساندر ايوانوويچ اياس"، کنسول روسيه تزاری در ايران در گالری برونئی، مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن (سواس) برپاشد. اما "ایاس" که بود؟
"السکاندر ایاس" در سال 1901 وارد ايران شد و نخستين محل ماموريتش شهر تربت حیدريه در شرق ايران بود. با آنکه او عکاس حرفه ای نبود اما با خود چندين دوربين عکاسی آورده بود و از شهرهای محل ماموريت خود و مردم آنجا عکاسی می کرد.او به عنوان رئيس قرنطينه بهداشتی برای جلوگيری از ورود طاعون به روسيه در تربت حيدريه آغاز بکار کرد، اما بريتانيايی ها معتقد بودند که او ماموری است که برای روسيه اطلاعات نظامی جمع می کند. "اياس" کمی بعد به سمت کنسولگری روسيه در ايران منصوب شد و در سال 1912 به شهر کردنشين سوجبلاغ (يا ساوجبلاغ مکری نام سابق مهاباد) در جنوب درياچه اروميه منتقل شد. "اياس" در 29 دسامبر سال 1914به دست نيروهای عثمانی که از مرزهای ايران گذشته بودند، گردن زده شد. در سال 1915 نگاتيوهای عکسهای "اياس" در جيب افسر ترکی که در جنگی در تبريز کشته شده بود پيدا شد. بيش از نيم قرن از مرگ "اياس"، يکی از نوادگان برادر او، جان چالنکو، کارشناس زلزله در پی زلزله شديدی در خراسان که در سال 1968 رخ داد، از سوی يونسکو چندين بار به اين منطقه سفر کرد. چالنکو در طی سفرهايش به خراسان و پس از آن در ماموريتی در اطراف درياچه اروميه، ردپايی از "اياس" و عکسهايش يافت. حاصل تحقيقات چالنکو کتابی است با عنوان "تصاوير پايان بازی" که حاوی 80 عکس از "اياس" است که بين سالهای 1901 تا 1914 در مناطق مختلف ايران به ويژه کردستان و خراسان برداشته شده است. (منبع بی بی سی)
تصویری از اياس با امضا ی خودش - مه 1901
اکنون عکسهایی که"ایاس" از کردستان گرفته - ومن در آرشیو خود نگاه داشته ام- ببینید:

ساوجبلاغ (مهاباد) - زمستان 14-1913
اشنويه - 1914
اشنويه - 1914
اردوگاه علی مامش - ژوئيه 1914

محمد امين آقا پيران. رئيس قبیله پيران (نشسته چپ) – اوت 1913
عشاير کرد - سوجبلاغ آوریل 1913
دوم خرداد يك پديده بود در تاريخ معاصر ايران. پديده بودن بالذات، واجد هيچ معناي ارزشي اي نيست و مي تواند يك رخداد ميمون باشد و يا نامبارك. دوم خردادرا ، فارغ از ستودگي يا نكوهيدگيش، اما آن ارزش هست كه مورد كاوش علمي قرار گيرد. ستاره شناسان سالها در انتظار يك پديده كيهاني مي مانند تا به محض وقوع آن يا فرضيه هاي پيشين را به آزمايش "صحت" و "رد" بگذارند ويا پايه هاي فرضيه جديدي را بنا نهند وگاه به درازاي يك عمربايد بنشينند و منتظر، تا آن پديده رخ نمايد. ازبد قضا، پديده هاي اجتماعي هم چنين اند و اين نسل چه خوش اقبال نسلي بود كه هم پديده ي "انقلاب" و"جنگ" را به عمر وچشم خويش ديد و هم پديده "رفرم" را و البته چه بد اقبال هم ،كه بقول آن بزرگمرد "بازرگان" نسلي شد سوخته و "خسر الدنيا والاخره".
من خود از آن نسل سوخته ام و دوست دارم پديده ها را آنگونه كه ديده ام و مي شناسم، بازگوئي و باز خواني كنم. اما نخست لازم مي دانم به تعين جايگاه خويش در اين بحث بپردازم. من نه تعلق فكري- در معناي عام كلمه- به مفهوم "انقلاب" دارم ونه به مفهوم "اصلاحات" و بدين لحاظ نه خود را انقلابي مي دانم ونه اصلاح طلب.
انقلابي نيستم، چرا كه براي يك انقلابي در درجه اول مهم است "كه چه كسي حكومت مي كند؟" ويا "حكومت حق چه كسي است؟". افلاطون در پي آن بود كه فيلسوفان به حكومت برسند. ماركسيستها كارگران را ، مذهبيون اربابان كليسا و مسجد و ايدئولوگها دوستان همفكر خويش را لايق حكومتداري مي دانند. من نه داعيه به حكومت رسيدن دارم ونه در حكومت كردن حق ويژه اي براي كسي قائلم. در فلسفه سياسي نوين هم اينگونه سوالات جاي خود را به سوال "چگونه باید حكومت كرد؟" داده اند و اين كه "چه كسي باید حكومت كند؟" اصلا حائزاهميت نيست.
يك اصلاح طلب هم نيستم چرا كه اصلاح طلب ،انقلابي عاقل ِ به روز شده است كه تلاش دارد مفاهيم انقلابي را با شرائط روز تطبيق دهد و این در حاليست كه هنوز سايه ي ايدئولوژي بر سر اقدامات اصلاحگرانه او سنگيني مي كند. اولآ اصلاح طلب نمي خواهد نظام دچار تغييراتي بنيادي شود و بدين لحاظ دغدغه اصليتر او حفظ نظام و ايدئولوژي آن است و ثانيآ مي خواهد به گونه اي حكومت كند كه لايق ماندن هم باشد (همچنانكه خاتمي هم اينچنين بود). اين آخري البته امري پسنديده است و اولي را اما من نمي پسندم. تعلق ايدئولوژيك و تقدم حفظ نظم موجود، دامنه ي عمل اصلاح طلب را محدود مي كند مگر آنكه به اصلاح طلبي به مثابه راه بينديشد و نه هدف. در اين صورت ما با هم همداستانيم.
در قسمت بعد به تحليل پديده دوم خرداد از نظر مشخصات ، تبعات ، پيروزي يا شكست و نيز راه آينده مي پردازم. منتظر باشيد.....


