کسی را سراغ دارید که به این مسئله در طول زندگیش ، حتی برای یکبار، نیاندیشیده باشد: که فرازمینی ها آیا وجود دارند یا ما تنها موجودات به غایت هوشمندجهانیم؟ من به جد معتقدم چنین کسی وجود ندارد، مگر آنکس که در گهواره نوزادی خویش هنوزخفته باشد.
اهمیت پاسخ به این پرسش همه گیر پروفسور"استفان هاوکینگ"* را برآن داشت که سه ماه پیش و در مراسم 50 سالگی سازمان ناسا، بخشی کوتاه ازسخنرانی خود را به پاسخ آن اختصاص دهد. او گفت: ممکن است تنها نباشیم، اما باید دانست که احتمال وجود گونه های ابتدائی حیات به مراتب بیشتر از وجود موجودات هوشمند است. پیدایش حیات خود فرآیندی تصادفی است و گذار از گونه ابتدائی به موجودعالی نیز یک فرآیند پیچیده ، زمانبر وبراساس "جهش های اتفاقی" و "انتخاب طبیعی" است. از اینروشانس شکل گیری درجات عالی از حیات بسیار نادراست. شاید به همین دلیل هم هست که تاکنون هیچ نشانه و رد پای متقنی ازموجود هوشمند فرا زمینی یافت نشده است. وی که از شوخ طبعی هم بهره ای برده با طنزی هوشمندانه می گوید: شاید هم موجود فرضی هوشمند فرا زمینی چنان در کارساختن بمب و سلاحهای کشتار جمعی افراط می کند که اصولا وقتی برای کار بی ارزشی چون برقراری ارتباط با ما ندارد!!
از گفته استفان هاوکینگ که بگذریم، حیات باید چیزی بسیار فراترباشد از آنچه که ما می شناسیم. به عنوان مثال جو و شرائط خاص کره زمین به عنصر کربن اجازه داده است تا رشته های حیاتی (چون اسیدهای آمینه و...) را بسازد وبه آب نیزاین امکان را داده تا محیط مناسب شیمیائی را برای این واکنش ها فراهم کند. اما شیمی حیات می تواند بر اساس عناصردیگری چون نیتروژن، فسفر، سولفور و یا حتی آرسنیک هم شکل گیرد. همه این عناصر چون کربن قادرند که رشته های بلند از مولکولها را بسازند و گونه ای از حیات را پدید آورند که به "حیات غیر کربنی" معروفند. مولکول آمونیاک هم براحتی می تواند جایگزینی برای آب باشد. پس برای کشف حیات در جهان نبایدهمواره دنبال آب گشت و یا در پی کشف سیاراتی بود با شرائط جوی و دمائی مشابه زمین. راههای خداوند یا طبیعت (هرکدام را که می پسندید) برای خلق شگفتی فراوانند ومنحصربه آب وکربن واکسیژن نیستند. کل یوم هو فی شان...
* * *
حال تصور کنید که موجودی فرازمینی با شیمی ای بسیار متفاوت با شیمی شما درست روبرویتان ایستاده است. چه احساسی به شما دست میدهد؟ آیا از امکان انتقال بیماری های ناشناخته به یکدیگر نمی هراسید؟
پی نوشت:
* پروفسور استفان هاوکینگ فیزیکدان معلولی است که اینک برکرسی "نیوتون" در دانشگاه کمبریج تکیه زده است....
داشتم توی خیابان قدم می زدم. سرم پائین بود. یکی صدام زد: "ببخشید آقا". سرم را که بلند کردم جوانی روبرویم ایستاده بود. بازهم گفت " ببخشید آقا انشاالله اهل مطالعه هستید؟". گفتم: "انشاالله که باشم". دستهایش را به داخل کیفش برد "من یک شاعرم و این اولین مجموعه ی شعری من است". عجیب می لرزیدند این دستها وقتی کتابش را به دستم می داد. ورقی زدم. دیدم بد نیست. پولی بهش دادم. دستان باریک و لرزانش را در جیبش برد. هر چه اصرار کردم نپذیرفت و بقیه ی پولم را داد و رفت. من ماندم و کتابش و دریغی که چرا چشم پر از تحسین مرا ندید و رفت:
قابیل را جریمه کردیم
هزار و هزار و یک بار
و شعر گندم های گندیده نوشتیم
حوا را گناه کار و شیطان را تبرئه کردیم
و نوشتیم سیب سیب
اسمش را گذاشتیم شعر بعد از تمدن
اما هنوز آدم نشدیم
و به سیب و گندم و هابیل تهمت می زنیم ....
نمی دانم فیلم "آینه" اثر آندره تارکوفسکی را دیده اید یا نه؟ صحنه ای دراین فیلم هست که به یاد ماندنی است. زنی روزنامه نگار متنی را برای چاپ به دفتر روزنامه سپرده اما به خانه که می رسد، ترس و هول سراسر وجودش را فرا می گیرد. سراسیمه و عرق ریزان به دفتر کارش بر می گردد تا متن نوشته ی حروف چینی شده را قبل از چاپ یکبار دیگر بخواند. آنان که با تاریخ شوروی آشنایند، می دانند این صحنه کنایه ایست به یک واقعه ی تاریخی در شوروی استبدادی استالین زده: روزنامه ای در اثر اشتباهی معمول در حروف چینی، کلمه "استالین" رافقط یکبار در متنی "اسرالین"چاپ کرده بود ("اسرالین" در زبان روسی یعنی کثافت یا زباله). این خطای کوچک، تعبیر به توطئه ای بزرگ شد. روزنامه توقیف و همه کارکنان به سیبری و اردوگاههای کار اجباری تبعید گردیدند.
گاهی احساس می کنم من هم همان دغدغه ی زن روزنامه نگار فیلم "آینه" را با خود دارم. هر بار که نوشته ای را در وبلاگم می گذارم در گیراحساسی نا خوشایند می شوم مثل حس مزه ای تلخ در انتهای کام. همین حس است که مجبورم می کند برخی نوشته هایم را ناتمام بگذارم و یا ناگزیر می شوم به اصلاح متن اولیه. اقرار می کنم این رنج را -با همه شفافیت و شجاعت ذاتی که در من است- بارها تجربه کرده ام.
خودسانسوری یک بیماری ارثی و مزمن است. عامل این بیماری هم ویروسی است بنام "استبداد تاریخی ایرانی" که قرنهاست ژنهایش را در ژنوم ما کاشته. بدین سبب است که حتی در فضای آزاد هم می هراسیم از گفتن و نوشتن ساده ترین چیزها در باره ی آنچه که هستیم و می خواهیم.
ضمیر ناخودآگاه ایرانی لایه ای است بس ضخیم و راز آلود. با همه سادگی ظاهر، هر کدام معدنی هستیم از رازهای مگو و حس های فرو خفته و ناله های خاموش. درک می کنم که چرا وقتی پشت یک اسم مستعار یا یک هویت مجهول پناه می گیریم خودآگاه ما پر می شوداز عقده های باز شده، فریاد های برآمده، تردید و شکاکیت وسواس گونه و لجبازیهای کودکانه. ایکاش می شد بی هیچ هراسی از تعقیب و ترسی از سرزنش ،هر کس هر آنچه می خواست - بی پرده و عریان- می گفت و هیچ عشقی با همه عظمت خورشید وارش در پس پرده ی کتمان درد آلود نمی ماند....
همکار عزیز ممنونم از لطف شما واما چند نکته:
۱) من چنان مصمم و معتقد به شفافیت هستم که هرگز با نام دیگری کامنت نمی گذارم.
۲) آنچه مجادله بی نتیجه را- برسر رویای نوجوانی من - موقتا متوقف کرد هم دفاع دوستانی چون شما بود و هم گذاشتن مطلب جدید (آن مخلوق عجیب و غریب) که فضای بحث را بکلی عوض کرد و از قضاخوشامد ساسان هم بود.
۳) وبلاگ جایی برای تمرین دموکراسی است و مدتی طول می کشد تا یاد بگیریم چگونه همدیگر را تحمل کنیم. من به نام خود می نویسم و خوانندگان با نام مستعار. آنان در حاشیه امنند و من در معرض تندباد. اینها هم از عوارض کارشفاف است.
۴) دوستانی هم وبلاگ مرا که حریم من است با تابلوی اعلانات برخی گروههای سیاسی اشتباه گرفته اند. از این روش دلخورم و علیرغم میل باطنی دستم بالاخره به سانسور آلوده می شود که شد...
۵) تصمیم گرفته ام آخر هر هفته مطلبی یا خبری علمی در وبلاگم بگذارم. این هم از بار سیاسی نوشته هایم می کاهد و هم خدمتی است در جهت عمومی کردن دانش. با این تصمیم موافقید؟
چند روزپیش دو تن از دانشجویان سابقم را دیدم. بعد از تعارفات معمول و تجدید خاطرات گذشته از کار وبارشان پرسیدم. گفتند که صاحب دو شرکت هستند ونماینده چند شرکت خارجی، مشتری اصلی دستگاههایشان هم یکی از وزارتخانه ها. خوشحال شدم که کار وبارشان حسابی سکه است. با اینهمه نگرانی خاصی داشتند ازعدم ثبات در ایران و حتی از امکان مهاجرتشان به یکی از کشورهای مهاجرپذیرسخن گفتند. علت را پرسیدم؟ هر دو از فساد حاکم بر دستگاههای دولتی می نالیدند وناراحت از اینکه برای بقا و رشد شرکت مجبورند به کارهای خلاف اخلاق دست بزنند. می گفتند: مجبورند برای جلب رضایت مشتری دولتیشان ، سبیل همه را یه جورایی چرب کنند. رده های پایینتر را با سکه طلا یا پرداخت نقدی می خرند ولی بالاتر که می روند نحوه پرداختها حالتهای مختلف دیگری به خود می گیرد. گاهی ازآنان خواسته می شود که به صندوق خیریه اتاق مدیرکل مبالغ میلیونی بریزند و گاهی نیز برای کمک انساندوستانه به احداث فلان آپارتمان مبالغی کلان واریز کنند و گاهی هم تقبل هزینه های سفر خارجی. راه چانه زدن هم بسته است. سرپیچی مساوی است با توقف خرید از شرکت و بازنده شدن در مناقصه های بعدی. صحبتِ مناقصه که شد پرسیدم راستی در مناقصه ها چطور برنده می شوید؟ گفتند اگر قرار باشد که ما برنده باشیم، از پیش شرایط مناقصه را طوری می چینند که با شرایط دستگاههای ما کاملا یکسان باشد و محصولات رقیب بطور اتوماتیک از دور خارج.
با این وضع معلوم است که چرا چرخ اقتصاد کشور پنچرو امور کشور مچل است. گردش آزاد اطلاعات هم که نباشد، خلافکاران پرروترمی شوند وبر رسواییشان مصرتر. از خود می پرسم: این وضع تا کی می تواند ادامه پیدا کند؟ آیا بالاخره از درون حاکمیت، نیکخواهانی پیدا می شوند تا در اصلاح امور بکوشند و فساد اداری را ریشه کن کنند؟
دانشجویانم که کاملا نا امید بودند و هشیارتر از آن که موفقیتهای فعلیشان را دایمی ببینند....

دو سه روز پیش ایمیلی در یافت کردم که فکر کردم ازین سرکاریها است. شركت bio-genica در استرليا عروسکهای جاندار موسوم به (Genpets) را به کمک علم مهندسی ژنتیک وبا ترکیبی از ژنهای خرگوش شامپانزه و خوک تولید کرده که نمونه آنها در طبیعت وجود ندارد. این موجود زنده در حالت خواب زمستانی در بستهبندیهای مخصوص در فروشگاههای این شركت عرضه میشود. حیوان خانگی ساخته شده در شركت جنپتس مانند دیگر حیوانات دچار درد و رنج میشود اما به گونهای ساخته شده كه هنگام درد، سر و صدای زیادی نمیكند. عمر این حیوان یك تا سه سال است و پس از خروج از بسته بندی و برخاستن از خواب زمستانی به سرعت با انسان و كودكان انس میگیرد. این شركت اعلام كرده است كه به زودی فروش انبوه محصول خود را در قفسه فروشگاههای زنجیرهای و نمایندگیهای خود آغاز میكند و اكنون در حال ثبت و اهدای حق نمایندگی فروش است. بستهبندیها دارای نشانگر ضربان قلب حیوان، چراغ LEDكه درجه تازگی حیوان را نشان میدهد و لوله ویژه تغذیه است. شركت سازنده این حیوانات اعلام كرده است كه آنها مانند دیگر حیوانات، دارای عضله، استخوان و خون هستند و اگر قسمتی از بدن آنها بریده شود، خونریزی میكنند و در صورت عدم مراقبت جان خواهند باخت. اقدام شركت فوق دغدغه فیلسوفان و حامیان حقوق انسان و حیوانات را بار دیگر گوشزد میكند و بیم زندگی در جهانی مانند "جزیره دكتر مونرو" را به ذهن متبادر میكند. در جزیره دكتر مونرو كه یك داستان تخیلی مربوط به چند دهه پیش است، حیواناتی زندگی میكنند كه نیمی انسان و نیمی حیواناند. به نظر میرسد با عرضه انبوه این حیوانات خانگی، كه برخی خصوصیات عروسكها را نیز دارا هستند، نسلی از كودكان پرورش مییابند كه تفكر متفاوتی در مورد حیات، سر منشا و ماهیت آن در ذهن خواهند داشت و به این ترتیب نگاه آنان به زندگی و فرهنگ زیستی آنان دگرگون خواهد شد.و اما چند سوال مهم در باره این موجود که در سایت شرکت به آنها جواب داده شده است :
۱) آیا جن پتس زنده است و نفس میکشد ؟ بله او زنده است و نفس میکشد ، عضله و خون دارد ولی با القاء خواب زمستانی به این حالت در پلاستیک قرار گرفته است . در عین حال در همین حالت هم کاملا زنده است و از سوراخهایی که بر روی پلاستیک قرار دارد تنفس میکند.
۲)آیا جن پتس چشم هایش را باز میکند ؟ بله ! حدود بیست دقیقه بعد از اینکه بسته را باز کردید ، جن پتس کم کم بیدار میشود و زندگی خود را شروع میکند .
۳)آیا جن پتس احساسات دارد و چه نوع موجودی است ؟بله ، جن پتس با تغییراتی که در دی ان ای آن ایجاد شده در هفت شخصیت یا کارکتر وارد بازار خواهد شد ، و شما میتوانید بنا به علاقه تان ، جن پتس باهوش، کم حرف ،شیطون ، مودب و یا اجتماعی را خریداری کنید.
۴) آیا جن پتس رشد میکند ؟ چند سال عمر میکند؟ جن پتس رشد کامل خود را داخل بسته انجام میدهد و میزان عمرش بسته به نوع آن از یک تا سه سال متفاوت است .
توضيح اضافه :این موجود زنده طوری ساخته شده که حرکات محدودی مانند یک نوزاد داشته باشد به گونهای که مدفوع بسیار مختصر داشته باشد و به غذای کمی هم احتیاج دارد.قد آن حدود ۲۰ سانتیمتر و قطرش ۷ سانتیمتر است و جثه آن از این بزرگتر نمیشود. هر موقع هم که نخواستید از آن استفاده کنید می توانید با فعال کردن یک پروتئین او را موقتا به خواب زمستانی ببرید.
برای اطلاعات بیشتر به سایت شرکت مراجعه کنید: http://www.genpets.com/index.php


