
آمدن مجدد خاتمی به صحنه و شرکت در انتخابات ریاست جمهوری امری بالذات پسندیده است.(بیائید فرض کنیم که رای هم بیاورد. فرض محال که محال نیست!). او می تواند کشور را از یک خطر جدی نجات دهد و وجهه بین المللی ایران را نیز تا اندازه ای بهبود بخشد با اینهمه در میزان موفقیت برنامه های رفرمیستی اش در داخل کشور تشکیک جدی وجود دارد و این تشکیک تنها به او و شخصیت فیلسوف مآب (و نه سیاستمدار) اش بر نمی گردد بلکه بحث موانع و ابزارها و به قول مارکسیستها شرایط عینی هم هست. آنهایی که موافق آمدن و اثر گذاری او هستند لا اقل به سوالات زیر پاسخ دهند:
۱) آیا دیوار موانع (بر سر راه اصلاحات) حداقل نسبت به دوره ی پیش برداشته یا کاسته شده است؟
۲) آیا يك جنبش اجتماعي قوي در حمايت از خاتمی شکل گرفته و یا امکان شکل گیری دارد؟
۳) آیا او تریبونی چون مطبوعات آزاد یا حداقل شبکه تلویزیونی بی طرف در اختیار دارد؟
۴) برنامه و ابزارهای جدید او برای اجرای اصلاحات چه هستند و آیا اصلاح طلبان پس از شکست های اخیر توانسته اند به تحلیلی درست و جامع از گذشته خویش بپردازند و به اجماعی در تدوین استراتژی جدیدشان برسند؟
۵) آیا اصلاح طلبان یک رهبر فکری را (که بتواند نقش "رهبری در سایه" را بازی کند) در درون بدنه بزرگ خویش دارند؟
و ......
اگر جواب شما به همه ی این سوالات آری است من قدوم ایشان را بسیار پر برکت می بینم و گرنه از تکرار یک تجربه تلخ سخت می هراسم....
کاریکاتور از نیک آهنگ کوثر
نسیم خاک مصلی و آب «رکنآباد»
«غریب» را «وطن» خویش میبرد از یاد
عبید
به این قد و قواره، به این لباس عشوگر ِ سبز و صورتی، به این دست حنابستهای که دارد روسری را روی سر نگه میدارد، به این دمپاییهای پلاستیکی صورتی، به این قفس که یعنی تمام زندگیاش، تمام دلخوشیاش ... به اندام کوچکی که دارند فرار میکنند؛ به این تصویر خوب نگاه کن: فقط یک دختربچه است. دختربچهای که زندگیاش را، که مرغی یا خروسی در قفس است، برداشته از مهلکه دارد میگریزد. قفس، برای آواره یعنی زندگی، یعنی وطن که تکهتکهاش کردهاند.
فرماندار شیراز گفتهاست که آوارهها و اتباع بیگانه ی غیرمجاز، اغلبشان بیماری دارند، سل و وبا دارند، گفتهاست که اینها را باید «جمعآوری» کرد! مگر گوسفند است که باید «جمعآوری»شان کرد؟ این عکس عکس یک دختربچه است. شما دختربچه ندارید اصلا؟ به عکس ِ این دختر نگاه کن: کجای این هیکل نحیف، شبیه وبا است؟ کجاش شبیه سِل میماند؟ این، به قشنگی و معصومی...
من اصلا احساساتی نیستم ولی همهمان عزیزانی داریم بیرون کشور. دارم فکر میکنم که اگر روزی، عزیزان مرا، اینشکلی قفسشان را بدهند زیر بغلشان، بُولدوزر برانند در خوابهاشان... اگر دستهای حنابستهشان را بگیرند دستبند بزنند، جمعآوریشان کنند... اگر به عزیزان معصوم من بگویند «حامل سِل و وبا»... حامل ِ سل و وبا را که خانهاش را ویران نمیکنند؛ دوا و درماناش میکنند، جای بهتر بهش میدهند برای زندگی. میدانی اسم رسمی این خانهخراب کردن را چه گذاشتهاند؟ اسمش را گذاشتهاند:«طرح طرد اتباع بيگانه و غير مجاز و تخريب آلونکهای آنها و عمليات پاکسازی»! به این کلمهء «طرد» خوب فکر کن؛ دختربچهء معصوم را که طرد نمیکنند آدم!!
لابد دیشب که خواب بوده، فکر نمیکرده امروزش اینشکلی تلخ باشد. آوارگی، چیز بدیاست؛ مخصوصا که اگر بولدوزر هم بدوانند در آن؛ بیوطن که باشی، بُلدوزر را توی خوابهات هم میرانند.
قفساش را برداشته و دارد فرار میکند. میدانی... در زندگی لحظههایی هست که فقط این آدمکهای یاهو، جوابات را میدهند. باید بنشینی روبه رویم، ساعتها به عکس نگاه کنیم، حرف بزنیم، گریه کنیم هرچند که گریه برای آدم بزرگها روا نیست.
غریبهها با مرغ عشقهاشان، با پرندههای قفسیشان زندهاند. وقتی که پایات روی زمین بند نباشد برای دقیقهای، قفس را دوست داری؛ استعارهای است از وضع وخیمات، از دلتنگی پیوستهات، از وطنی که نداریش.
تلخاست؛ خیلی تلخ است که «ارض موعود»ات، قفس باشد، «غاصب» خوابهایات، بُلدوزر.
اگر توی دستش قفس نداشت، اینقدر افسرده نبود این تصویر. اگر دختربچه نبود، اگر دمپاییاش صورتی نبود، اگر لباس قشنگاش سبز و صورتی نبود، و اگر به دستش حنا نبسته بود، شاید توجه نمیکردم اینهمه.
راست گفتهاست این شاعر افغان:
منم؛ تمام افق را به رنج گردیده
منم؛ که هر که مرا دیده، در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفرهام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه، تصویری از شکست مناست
به سنگسنگ بناها، نشان دست مناست
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم این شهر، میشناسندم
فعلا که فقط لعنت به بلدوزر جرم ندارد بهقول رفقا؛ پس بشمار!
برگرفته از وبلاگ "گاوخونی" http://norouzi3.blogfa.com

شب از نیمه نگذشته
جغد می خواند کوکوکوکو...
جوانانی بهت زده در صف
وسه قاضی بر نشسته
مغرورو نعره زنان:
یک یک ییش آیید ای محاربان دوزخی
سوال کوتاه است و آسان:
با مایید یا برمایید؟
و گفتند حاشا حاشا
که هرگز تن به ذلتی سپرده باشیم
* * *
کنون صدای گورکن بود و زوزه ی سگ
و تا غنچه های خونین را
به سان گنج
در خاک نهان کرده باشند
خورشید
از "خاوران" سر زده بود!
خورشید
از "خاوران" سر زده بود!
نمی خواستم از رفتنم چیزی بگویم. اما دوستی (عرفان) در وبلاگش در مورد رفتن من نوشت و دوستانی هم با گذاشتن کامنت - چه خصوصی و چه علنی- درستی این خبررا جویا شدند. این بود که خبر خروجم از ایران را در مطالب قبلی ام نوشتم. مرا ببخشید قصدم نا امید کردن کسی نبوده است. هنوز هم خاک وطن را با هیچ جای دنیا عوض نمی کنم. رفتنم هم نه تبعید بوده است ونه قهر( دراینجا حق با ساسان است). فقط می خواستم از نظرعلمی کمی فعال تر باشم که فضای علمی کشوررا هنوز چندان آماده نمی دیدم و نیز از سیاست هم کمی کناره بگیرم که به شدت سیاست زده شده بودم. این چند خط را چند روز قبل از رفتن نوشته بودم که البته کوتاه شده اش را برای شما می گذارم:
چند روزتعطيلي فرصتي بود براي جمع كردن اسباب خانه. كولي كه باشي ، هر سال بايد جاي تازه اي اطراق كني. خوشحالم كه وسائل زيادي هم نداريم. چند كارتون كتاب و جزوه و چند كارتون هم خرت وپرت. از وسائل خانه هم که تقریبا چیزی نداریم و این همیشه مایه سرکوفت من بوده است. "الفقر فخری". اما از همه وقتگيرتر بررسي تك تك كاغذها و جزوه هاست كه كداميك ارزش نگهداري دارد و كدام دور ريختني. براي من كه خساست عجيبي دارم در دور ريختن كاغذها ، اين از آن كارهاي سختي است كه هربارهم بايد با اصرار خانمم انجامش دهم.
پسرم هم تازه به سني رسيده كه مفهوم كوچ را واقعآ مي فهمد. البته قبلا هم تا مي خواست به جايي عادت كند، جمع كرده و رفته بوديم. اودر يك كشور خارجي بدنيا آمد. سه ماهه بود كه هفت ماهي به ايران برگشت، بعد دوباره به يك كشور ديگرو تازه در آن كشور از يك شهر به شهر ديگرو باز هم دوباره ايران. اما او اين دفعه ديگر تابع نيست، بلكه مي خواهد ما تابع او باشيم و خط و نشان مي كشد كه جاي تازه بايد چنين باشد و چنان. به خود گفتم:
اي پاي بند اهل و عيال دگر آسودگي مبند خيال
مي گويند تا مردم در جايي ساكن نشوند و ثباتي نگيرند، نمي توانند تمدني را هم بوجود آورند. فارسي ِ كلمه تمدن هم "شهر نشيني" است و همه اين معنا كه گفتم در اين كلمه مستتر. من اما با اين كولي مسلكيم، قوام و دوام زندگيم را از دست داده ام و با اين بي ثباتي در زندگي، ظلمها كرده ام به خانواده ي عزيزم. اميدوارم كه از سر تقصيراتم بگذرند.
بار پيش كه به ايران بازگشتم، قصدم رسيدن به چيزي بود كه خانواده ام بارها از من خواسته بودند: ثبات. با اينهمه، باز اسب سركش روح من نمي تواند در يك مرغزار بماند و بچرد وهمانجا هم بميرد. من با اين روح سفري ناسازگار، نمي بايست همسفر مي گزيدم وبايست سخن بودا آويزه ي گوش مي كردم كه "چونان كرگدن تنها سفر كن، همسفرمگزين، از همسفر رنج مي زايد". يادش بخيريا به شرّ، اين سخن را سالها پيش براي دك كردن معشوقي نوشتم كه رابطه اش را با من ازتوّهم مريد ومرادي آغاز كرده و در اثر اشتباه به عشق رسيده بود. اقرار مي كنم كه من براي كشتن توّهم و بستن راه مريدومرادي -كه همواره از آن متنفر بوده ام- كلام بودا را ناصادقانه به كار برده ام. اميدوارم كه او هم از سر تقصيرات من بگذرد.
چند سال پيش به دوستي گفته بودم بيا چون "سعدي" سفر كنيم و او گفته بود "حافظ" و حضر را بيشتر مي پسندد. اينگونه هم كرد كه اهل حذر بود نه خطرو من اما به حد افراط در سفر كوشيدم. بهر حال، دوباره سفر در پيش است و به قول "دكترعبدالله په شيو" روي پاسپورتم امضاي يك "شاعر كولي" حك خواهد شد.
حلالم كنيد..........
آنهم "کلیم" با تو بگویم چه سان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت
نمی دانم این همه محبت را چگونه پاسخگو باشم؟ چگونه ؟
امیدوارم رفتنم نه مایه ندامت من باشد و نه دلیلی برای افسردگی و بی انگیزگی کسی. باور کنید هیچ جا وطن آدم نمی شود. آنانکه درد غربت کشیده اند می دانند من چه می گویم.
به هرحال اگر مرا آن مایه نیست که نام شما را بلندآوازه کنم حداقل امیدوارم و می کوشم که مایه ی خفتی نباشم. دوستتان دارم و دل از شما بر نخواهم کند.
روزی مردی تبرش را در حیاط خانه گم کرده بود. هر چه فکر کرد دید جز کارمرد همسایه نمی تواند باشد. تصمیم گرفت او را تحت نظر بگیرد. در گوشه ای کمین کرد و تمام حرکات او را زیر ذره بین گرفت. دید عجب مرد مرموز وآب زیر کاهی است. اصلا واضح بود که چیزی را پنهان می کند. حتی تلفن زدنهایش هم به شدت مشکوک بود. نجواها و آوازهائی هم که زیر لب می خواند دلیلی بود بر اینکه عذاب وجدان دارد. در پایان روز لیست کاملی از دلائل غیر قابل انکار یافته بود که کاملا محکمه پسند هم بودند. برای همین تصمیم گرفت فردا اول وقت - باهمه این دلائل و مدارک- سراغ پلیس برود و همسایه را به عنوان دزد به محکمه بکشد.
در همین لحظه زنش وارد خانه شد و گفت: راستی مرد دیروز همینجوری تبر را در حیاط رها کرده بودی من آنرا به زیرزمین بردم. مرد سراسیمه به زیر زمین رفت. تبر آنجا بود. پس با اینهمه دلیل و مدرک چه کند؟ تصمیم گرفت فردا صبح دوباره مرد همسایه را یواشکی زیر نظر بگیرد. صبح که شد باز در همان گوشه پنهان شد و مرد را می پائید. عجبا دید که او کاملا رفتاری طبیعی دارد. نه موذی بود و نه آب زیر کاه. نجواها و تلفن هایش هم کاملا عادی بودند.غروب به خانه آمد و همه یادداشتهای دیروزش را پاره کرد....
انتخاب جلال طالباني - رئيس جمهور كرد عراق- به عنوان نايب رئيس "بين الملل سوسياليسم" خبري مسرت بخش بود.
مردم كرد از زمره ي سوسيال دموكراتترين ملتهاي جهانند. ستم طبقاتي، فقرونابرابريهاي اجتماعي گسترده، بذرعشق به برابري را در نهاد ملتها مي كارد. اين همان چيزي است كه من آن را "سوسياليسم" مي نامم و در اين نامگذاري، به مناسبات توليد و يا تعريف علمي جبرگرايانه ازتاريخ (آنگونه كه ماركسيستهاي ارتدكس مي پسندند) كاري ندارم. مردم كرد هم از اين قاعده كلي مستثني نيستند. شاهد مدعايم هم اين نكته كه بندرت حزب كردي را مي توان سراغ گرفت كه از سوسياليسم حظ و بهره اي نبرده باشد.
اما مردم كرد دموكرات هم هستند و در سده هاي اخير، از جمله پيشتازان مبارزه براي كسب آزادي. دليل هم آماربلند كشتگان وزندانيان كرد. لطفا به اين ليست نام منتظران حكم اعدام (چه در ايران و چه در كشورهاي همسايه) را هم اضافه كنيد.
اينست كه انتخاب يك رهبر كرد براي كسب كرسي در "بين الملل سوسياليسم" هم انتخابي بود به جا و هم موثر در شناسايي و تقدير از مردمي با غريزه و تمايل شديد سوسياليستي وصاحب تاريخي پر فراز و نشيب از مبارزه براي كسب آزادي ....



