تبليغاتX
من رؤیایی دارم

ما در دنیایی بس حیرت انگیز و گیج کننده زندگی می کنیم. در وا قع در میان دنیایی از مجهولات سر گردانیم. هیچ کس نمی داند سر چشمه و سرشت گیتی چیست؟ این جهان از کجا آمده و به کجا می رود؟ اما قدر مسلم یک چیز را می دانیم و آن اینکه گیتی به شدت در حال گسترش است. اندازه گیریها نشان می دهند که کهکشان ها دارند از هم فاصله می گیرند. جهان درست مثل بادکنکی در حال بزرگ شدن و باد کردن است و در هر هزار میلیون سال بین ۵ تا ۱۰ درصد گسترش می یابد. این کشف یکی از انقلابهای بزرگ فکری قرن بیستم بود و ما این را مدیون "ادوین هابل" هستیم. هر چند سالها پیش از او "الکساندر فریدمان" دقیقا کشفیات او را پیش بینی کرده بود. اگر چنین باشد که هست، پس باید در گذشته های بسیار دور ( بین ۱۰ تا ۲۰ هزار میلیون سال پیش) فاصله کهکشانها صفر بوده باشد و این نقطه جایی است که در آن، زمان آغاز شده است از یک "انفجار بزرگ داغ". اگر در خود انفجار بزرگ اندازه جهان صفر انگاشته شود، باید درجه حرارت آن بی نهایت زیاد بوده باشد. اما جهان چون به گسترش آغاز می کند، درجه حرارت آن کم و کمتر می شود. یک ثانیه پس از این انفجار دما باید به حدود ده هزار میلیون درجه سانتیگراد سقوط کرده باشد ( ۱۰۰۰ برابر دمای مرکز خورشید). درآن هنگام جهان را فوتون ها، الکترونها، نوترینو ها و پاد ذره هایشان پر کرده اند. (لابد می دانید که هر ذره یک پاد ذره دارد و از پاد ذره ها، پاد جهان ها و پاد مردمانی می توانند وجود داشته باشند. اما یادتان نرود اگر روزی پاد خود را ملاقات کردید، حتما با او دست ندهید که هر دو در جا محو و نابود خواهید شد!)

کمی زمان جلوتر که میرود، پروتونها و نوترونها هم خلق می شوند و یکصد ثانیه پس از انفجار بزرگ، در حالیکه درجه حرارت به ۱۰۰۰ میلیون درجه رسیده است، اولین "اتم" به دنیا می آید. همینطور این داستان، با بزرگ شدن ابعاد، سرد شدن بیشتر وخلق موجودات جدید ادامه می یابد. گویی خدا یا طبیعت ،هر آن، در کار آفرینشی نو است. کل یوم هو فی الشان.

همه اینها که نوشتم بی شباهت به داستان یا افسانه نبود. اما بدانید که قویترین نظریات علمی و پیچیده ترین محاسبات ریاضی پشتیبانان این داستانند. این کافی نیست. نظریات باید با داده های آزمایشی و تجربی محک زده شوند. اما با کدام وسیله و در کدام آزمایشگاه می توان شرایط لحظات اول پیدایش زمان را -آنهم در دمای هزارها میلیون درجه- بازسازی کرد؟

خوش سعادتی داریم که در زمان حیات ما، آزمایشی در حال وقوع است که می تواند پرده از بسیاری رازها بردارد. هزاران دانشمند از نقاط مختلف جهان -در سرن سویس- گرد هم آمده اند تا با برخورد دادن دو باریکه ی بسیار پر شتاب پروتون به هم، شرائطی را از نظر دمایی و انرژی تماشاگر باشند که بسیار شبیه به لحظه ی آفرینش جهان است. صدها وسائل آشکار ساز پیچیده و مدرن در انتظار ثبت ذراتی هستند که در لحظه برخورد خلق می شوند و در این میان امیدی هست به اینکه ذره ای بنام "بوزون هیگز" که تئوری وجودش را اثبات می کند اما هرگز دیده نشده، دمی رخ بنمایاند و عقل و هوش ببرد. این ذره همان است که گمان می رود منشا جرم در عالم باشد و بدین سبب آن را "ذره-خدا" هم نامیده اند. 

اما مخالفان اینگونه آزمایشات کم نیستند. عده ای از مذهبیون پایان جهان را انتظار می کشند و برخی از تشکیل "سیاه چاله" در حین برخورد می هراسند. سیاه چاله ها همان موجوداتی اند که به علت جاذبه بسیار شدیدشان، همه چیز را در خود فرو می بلعند (حتی نور را). مخالفان گوشزد می کنند که ممکن است زمین در نقطه ای فرو بلعیده یا شکاف بردارد. بخشی از این سخن درست است و در حین برخورد، بدون شک سیاه چاله های میکروسکوپیک تشکیل می شوند اما نگران نباشید، عمرآنان آنقدر کوتاه خواهد بود که پیش از آنکه چیزی را ببلعند، خود رفته اند.

این رسم تاریخ است که هر پدیده ی نو با مقاومت بخشی از کهنه اندیشان مواجه خواهد شد. با اینهمه دانش مسیر خود را می رود و با پرده برداری از هر رازی، صدها سوال جدید می آفریند و بر حیرانی بشر نیز می افزاید. 

منتظر نتیجه ی این آزمایشات باشیم....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 8:49 توسط بهروز فاتح |


جوانی سی  ساله هست که شاید شما هم نامش را شنیده و امیدوارم کتابها و نوشته هایش را خوانده باشید: "دکتر عرفان قانعی فرد". من که بسیار به او ارادت دارم . بی شک او هم توانائیش را و هم - به علت جوانیش- فرصت کافیش را دارد که از مفاخر روزگار گردد. با اینهمه برخی چشم دیدن او را ندارند و بازار تهمت و شک در باره ی ایشان گرم. به یاد دارم در بیرون مجلس ترحیم مهندس ادب در تهران عده ای جوان احساساتی دوره اش کرده و به باد انتقادش گرفته بودند. رد شدم و نایستادم ولی سلام و لبخندش و چشمک معنادارش را هرگز فراموش نمی کنم. اکنون او در بوستون آمریکا است و مشغول گرفتن دومین دکترایش و  از شر و شور این مملکت فعلا دور.

 دوست دارم مصاحبه اش را با رادیو زمانه بخوانید. من که از خواندنش لذت بردم. معلوماتش ستودنی است. زحماتش ماندگارند. گله هایش به جاست و سخنانش براستی شنیدنی. اگر حوصله دارید این آدرس را کلیک کنید و شما هم بهره ببرید:

http://www.radiozamaaneh.com/jiar/2008/09/post_25.html

  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 16:5 توسط بهروز فاتح |


 در جامعه شناسی سیاسی رسم بر آنست که دیکتاتوری ها را به ۴ دسته ی توتالیتر، فاشیستی، نظامی و سلطانی تقسیم بندی کنند. مفهوم دیکتاتوری سلطانی را اولین بار "ماکس وبر" به کار برده است و "اکبر گنجی" آن را شایسته ی اطلاق بر"نظام جمهوری اسلامی" می دانست و می داند. سخنم برسر پذیرش یا عدم پذیرش این اطلاق نیست.  این حکومت را می توان سلطانی خواند یا نخواند ،  دیکتاتوری نامید و یا ننامید. اما بدون شک، نمی توان آن را به شدت "ایدئولوژیک" و "مذهبی" ندانست. بنابراین من از زمره کسانیم که معتقدند "نقد قدرت" در ایران جز از راه "نقد دین" میسر نیست. این حکومت تلقی "حداکثری" از دین دارد و آن را پاسخگوی تمام نیازهای بشر می داند. خدایش خدای متشخص انسان‌وار است و فرامینش چون سلطانی مقتدر بی چون وچرا لازم الاجرا. تمام حقیقت در قامت بلند این دین متجلی است و رازی در عالم نیست که کتابش از آن پرده بر نداشته باشد. نبی آن، خاتم است به این معنا که دین را به کمال خویش و نعمت را به اوج خود رسانده است. پس حجت اکنون بر آدمی تمام شده است و این دین رهائی بخش، ضامن سعادت دنیا و آخرت بشرست. وظیفه ی دینداران گوئی آن است که حکومت زمین را به خدا واگذار و امر خدا را از طریق ذوب در ولایت و سرسپردگی تام به حجت غائب، جاری سازند. مومنان و مستضعفان میراث داران واقعی و عابدان صالح ، حاکمان نهایی زمینند.

 از دامان اینگونه تفسیر از دین، چه بیرون می جهد؟ خود قضاوت کنید.

 آیا انتظار مومنان ازدین باید این باشد که کار تمام دنیا و آخرتشان را به سامان برساند؟ و یا دین واقعی،  دینی "حداقلی" است و حداقل های لازم را برای یک زندگی سعادتمند و اخلاق مدار  بیان کرده و بقیه را به عهده ی "خرد جمعی" انسانها واگذاشته است؟

 مرحوم مفتی زاده چندین سال پیش در مقاله وزین "انتظار از دین" ، مرحوم "بازرگان" در آخرین سخنرانی اش ، "سروش" در کتابها و سخنرانی های بیشمار و اخیرا " گنجی" در سلسه مقالاتی در "رادیو زمانه" از دین به گونه ای دیگر سخن گفته اند. در این میان نام و تلاش افرادی چون "مجتهد شبستری" و "مصطفی ملکیان"را نباید از قلم انداخت. من با بسیاری گفته های ایشان ممکن است موافق نباشم اما تلاش فرهنگی آنان را موثرتر از همه تلاشهای سیاسیون می دانم. اگر چه خود قائل به مفهوم "روشنفکری دینی" نیستم اما "روشن فکران دیندار" را از پایه های قوی رنسانس فکری در ایران می دانم و کار بازسازی ایران را بدون توجه به جد و جهد ایشان، بی نتیجه.....  

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 10:0 توسط بهروز فاتح |



 چند داستان کوتاه را دوستی برایم فرستاده، بد نیست شما هم دو تایش را بخوانید:

داستان اول: مرد کور و روزنامه نگار

 روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست که اگر  او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! 

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از تمام دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید.

داستان دوم: مانعی در مسیر

 در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را در مسیر يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.  سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.

 آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم: هر مانعی فرصتی است!

و درس دیگر: آن کس که احساس مسئولیت می کند ولی به جای بد وبیراه گفتن و تقصیر را به گردن دیگران افکندن، خود کمر همت می بندد و وارد صحنه ی عمل می شود (با همه سختی های ممکن پیش رو) به چیزبزرگی دست می یابد که هرگز انتظارش را هم نداشت.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 2:23 توسط بهروز فاتح |


در خبرها شنیده اید که" کروبی" نامزد حزب اعتماد ملی برای ریاست جمهوری آینده است. "سروش" در دوره پیشین انتخابات در باره "کروبی" جمله ای  گفته بود که جای تامل داشت: "کروبی در حد و اندازه های جمهوری اسلامی است!!" و وقتی او رییس جمهور نشد باز "سروش" گفته بود: " هنوز هم من کروبی را رییس جمهور واقعی جمهوری اسلامی می دانم". اشاره ی او به این مسئله بود که اگر تخلف های آشکار لحظات آخر رای گیری نبود، کروبی رقیب "رفسنجانی" در دور دوم انتخابات می شد و نهایتا برنده ی نهایی. من اما با این دو گفته ی "سروش" موافقم و کروبی رابه چند دلیل بر خاتمی و امثال ایشان ترجیح می دهم :

-     کروبی کمتر از هر کس دیگری با موانع ساختاری رژیم جمهوری اسلامی روبرو است. اکنون روزنامه "اعتماد ملی" اش هم، چنان در حاشیه امن قرار گرفته که هرگز با خطر بسته شدن روبرونبوده و نخواهد شد. همین حاشیه امن است که دست اندرکاران مجله وزین "شهروند امروز" را واداشته که کم کم به حلقه ی نویسندگان اعتماد ملی بپیوندند.

-     کروبی نشان داده که از قدرت چانه زنی - با بخش انتصابی قدرتمند نظام - برخوردار است. او در انتخابات مجلس گذشته توانست قریب به اتفاق رد صلاحیت شدگان حزبش را دوباره به صحنه باز گرداند. در سایه ی خصلت ریش سفیدی گری اش بود که در دوران ریاست بر مجلس هم توانست چند نماینده را از زندانی شدن برهاند.

-     کروبی "شجاعت عمل" بیشتری دارد و البته این نشان "شجاعت نظر" او نیست بلکه نشان از آن دارد که دارای پایه های محکمتری در میان ارکان نظام  است. او براحتی نامه های سر گشاده ی  تند گلایه آمیز برای بالاترین رده های نظام می نویسد وحتی (به اسم) نزدیکترین افراد به آنان را متهم می کند و در جواب دلجویی می شنود نه توبیخ.

-     کروبی مرد تغییرات بزرگ نیست. از قضا جمهوری اسلامی هم هنوز ظرفیت تغییرات بزرگ را ندارد. این جمهوری به "نو عروس ترشیده ی پر ادا" ای می ماند که چه بخواهیم و چه نخواهیم پا به خانه ی بخت ما گذاشته است. او آنچنان در پی حفظ بکارت خویش است که به داماد اجازه هر کاری را نمی دهد. داماد عاقل اما به نرمی وآهستگی و حفظ اعتماد آنچه را که باید برداشته شود برمی دارد، آنگاه نو عروس خود طالب ییشتر هم خواهد شد. (ببخشید از به کار بردن چنین تعابیری. مثالی واضحتر و گویاتر از این ندیدم). کروبی می تواند چنین دامادی باشد.

-     با این وضعیت تحریم انتخاباتی که رویه ی معمول روشنفکران ما شده است، رای دو طبقه بسیار تعیین کننده اند: "عوام کم سواد" و "مذهبیون افراطی". در چنین فضایی تنها کسی که حداقل می تواند" احمدی نژاد" را به دور دوم بکشاند" کروبی" است. او نشان داده که با برنامه هایی چون "پنجاه هزار تومان در ماه برای هر نفر" می تواند رای گروه اول را به سوی خود جلب کند. گروه دوم هم هیچ مشکلی با ایشان احساس نمی کنند.

-     جمهوری اسلامی یک جمهوری مدرن نیست که رئیس جمهوری آلامد، مبادی آداب دموکراتیک و فیلسوف را تاب آورد ویا حتی یک نماینده مجلس پیشرو و صاحب اندیشه را.  در یک سیستم کهنه ی قبیله ای، ریش سفیدی گری حلال مشکلات است و از مکلای روشنفکر کاری ساخته نیست. کروبی ریش سفید قبیله ی اصلاح طلبان است.

بر این گمانم که باید آنقدر فایده گرا باشیم که "ضعفهای سودمند" را بر "بزرگی های نا کارامد" ترجیح دهیم. در یک جامعه ایده آل، اما، وضع دیگرگونه است و اگر در چنین جامعه ای بودیم شاید از ویژگیهای برترو عظمت دیدگاه یک کاندیدا می نوشتیم و می گفتیم ....

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 3:17 توسط بهروز فاتح |


روز 23 مارس کنسرتی در هاوانا پایتخت کوبا برگزار شده که در نوع خود بی نظیراست. خواننده معترض کوبایی " پدرو لوئیس فرر" ترانه هایی خوانده که اگر همین یک سال پیش ( در زمان تسلط فیدل) آنرا خوانده بود کمترین مجازاتش زندان بود.

" رضا علامه زاده" از چریکهای سابق فدایی خلق خود در آن کنسرت حضور داشته و مستقیما از آن صدا و تصویر گرفته است. او روایت می کند که وقتی " فرر" مطلع ترانه ای بنام "پدرم کمونیست بود ولی من نه چندان" را خواند تمام جمعیت یکپارچه به پا خواست و برایش ابراز احساسات کرد.

 خلاصه سالن پر بوده از شور و هیجان و تنفس یکباره ی هوای آزاد و انتقادی...

ترجمه این ترانه زیبا را بخوانید:

 من با این بروکراسی مخالفم

که از چیزی کارا به آواری از مزاحمت بدل شده

ممنوعیت های بی معنا بربار توهین ها می افزایند

و قاتل هزار عشقند

بر زندگی چه گذشته است؟

پدرم در آن ژانویه (ماه پیروزی انقلاب) مرا به خارج نبرد

لباس پیشاهنگی بر تنم کرد

و به من جنگیدن آموخت

ولیکن نه چندان که باید

نه چندان که شاید

 از زندگیم پشیمان نیستم

گله ای ندارم که هستم آنچه می توانستم باشم

وه چه زیبایم!

وه چه زیبایم!

 پدرم کمونیست بود ولی من نه چندان

ولی من نه چندان

پدرم "فیدلیست" بود

ولی من نه چندان

ولی من نه چندان

 اگر روزی در ایران هم کنسرتی از این دست برگزار شود و نسل جدید هنرمند ایرانی اجازه یابد که راه و روش پدرانش را اینگونه به باد انتقاد بگیرد، بدون شک سالن پر خواهد شد ازشور و فریاد یکپارچه ی هورا هورا. شما هم با من هم عقیده نیستید؟

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 15:52 توسط بهروز فاتح |