تبليغاتX
من رؤیایی دارم
                                            

مهندس بازرگان سی سال پیش - و به عهد نخست وزیریش- نامه ای به آخرین شاه ایران نوشته و از او خواسته به ایران بازگردد. متن این نامه را اخیرا "دکتر ابراهیم یزدی" فاش کرده و به گمانم سندی مهم در تاریخ انقلاب ایران است. بازرگان درنامه اش به تاريخ نهم آذر ۱۳۵۸ خطاب به شاه نوشته است: " اگر هميشه از من صراحت ديده ايد که تلخ بوده است فکر مي کنم هر دفعه نيز روشن شده است که ‏گفتارم خالي از صداقت و حسن نيت نبوده، و درست از آب در آمده است. حالا هم مي خواهم پيشنهادي بدهم که به ‏خواست خدا خير بزرگ براي همه و از جمله شما و شهبانو در دو دنيا خواهد داشت. در برابر وضع وحشتناک حاضر ‏و مساله لاينحلي که گروگان گيري اعضا سفارت آمريکا و سر سختي طرفين دعوي بر سر استرداد شما بوجود آورده ‏است و مي رود که خداي نخواسته عالمي به آتش و مرگ کشيده شود بياييد يک ژست عالي تاريخي و در عين حال ساده ‏انجام دهيد: اعلام مراجعت به ايران براي حضور و دفاع خود در محاکمه بنماييد، کليد نجات مملکت و باز شدن گره ‏کور بين الملل و همچنين آزادي وجدانتان و خروج از وحشت حاضر بدست شما است.به خاطر هموطنان و براي اثبات ‏دوستي و خدمتگزاري به آنان و به شريعت که هميشه مدعي بوده ايد اين کار را بکنيد و بي درنگ هم بکنيد..." 

روزنامه نگار خوش قلم و آگاه -مسعود بهنود-  هم در مقاله ای به نام "عجب کاری نکرد پادشاه"در سايت "روز آنلاين" مورخ ۲۶ مهر ۸۷ در این باره نوشته است: "مهندس بازرگان چقدر ساده دل بود. همه ‏کساني که آن روز براي او نقشه مي کشيدند و در ظاهر احترامش را نگاه مي داشتند تا از قم فرمان رسيد "ضعيفيد آقا ‏ضعيف"، در دلشان چه ريشخندي داشتند به اين همه ساده دلي. نه فقط ساده در شناخت همان ها که هر روز کنارش ‏بودند، با او نماز مي خواندند و به او اقتدا مي کردند و مخالفش بودند، بلکه در شناخت جهان هم ساده دل بود. چرا که به پادشاه ‏آخر پيشنهاد داده نامه اي بنويس و اعلام "مراجعت به ايران براي حضور و دفاع خود در محاکمه کن" . بعد پيش بيني ‏کرده است که با اين ژست عالي تاريخي پادشاه باعث نجات مملکت و باز شدن گره کور بين الملل و آزادي وجدان خود ‏و خروج از وحشت مي شود. و ما امروز مي دانيم هيچ يک از اين اتفاقات نمي افتاد..."

حسن يوسفي اشکوري - از دوستان نزدیک مهندس- در جوابیه اش به بهنود (در همان سایت و به تاریخ ۲۸ مهر) کار بازرگان را نه ساده دلانه بلکه اقدامی سنجیده و از پیش هماهنگ شده دانسته است: "حال بايد به دوستاني چون آقاي بهنود گفت که گر چه بازرگان انساني بود به غايت پاک و شريف و اخلاقي ‏و با حسن ظن و بويژه در عالم پيچيده سياست طهارت اخلاقي و حسن ظن و خوشبيني او گاه نامي جز ساده دلي و ‏حتي ساده انديشي نميتوانست داشته باشد، اما دراين مورد وي چندان ساده انديشي نيز نکرده است چرا که تضمين ‏اقدام او مشورت اوليه و تعهد و تضمين نهايي آيه الله خميني به عنوان رهبر انقلاب و عاليترين و با نفوذ ترين مقام ‏معنوي و سياسي نظام ديني و انقلابي جديد و از آن مهمتر مرجع ديني و سمبل معنوي و اخلاقي يک انقلاب ديني ‏بوده است و در آن مقطع قطعا بازرگان کمترين ترديدي در سلامت اخلاقي و وفاي به عهد رهبري انقلاب نداشته ‏است..."

اما ببینیم که اگر شاه نصیحت بازرگان شنیده و با يک ژست عالي تاريخي، در مهر آباد تنها از هواپیما پیاده شده بود چه برسرش می آمد؟ بدون شک حکومت انقلابی در بوق و کرنا کرده بود که شاه رانده از همه جا - با ذلت تمام- به ایران آمد. صدها اعلامیه با مطلع "به نام خدای قاسم جبار" صادر می شد و روزنامه های دولتی از در خواست عاجل ملت برای مجازات بدون ترحم مفسد فی الارضی می نوشتند که نمرود زمان خویش است. در این میان مردم مسخ شده هم می پذیرفتند و بیشتر در آتش معرکه هیزم می ریختند. محاکمه ای فرمایشی ترتیب داده می شد. او می بایست بدون وکیل مدافع به صورتی بلند بالا از اتهامات (درست و نادرست) از شکنجه و قتل و کشتار گرفته تا فساد اخلاقی و مالی در چند دقیقه پاسخ و از خود رد اتهام کند و شاید هم تقاضای بخشش از ملت بزرگوار و رهبر عظیم الشان. آخر نمایش هم خواندن رای مغرورانه ی قاضی شرع و صلوات غرای حاضران بود و سپس کشان کشان تا حیاط زندان و هنوز به مسلخ نرسیده ، با احساس سوزش شدید تیری در شقیقه، تا لبه های مرگ رفتن و تقاضایی عاجزانه که خلاصم کنید از درد. همان کار که با هویدا کردند و کاری هم از بازرگان ساخته نبود. هویدا هم خود با پای خویش به مسلخ آمده بود، آنگاه که زندانبانان آریامهریش در تدارک فرار از ایران بودند و او خواسته شان نپذیرفت و همراهشان نشد. تنها ماند در باغی بزرگ بی هیچ نگهبانی. هیچ انقلابی را هم خبر از این راز نبود ، تا هویدا خود به "داریوش فروهر" زنگ زد و آدرس خویش داد. هویدا نرفت و ماند، به خاطر عهدی که در میانسالی و پس از سالها رنج دوری، با خود بسته بود که دیگر جلای وطن نکند و یا شاید هم به خاطر خوش باوری و یا تکیه بر لطفهایی که بارها در حق بعضی از انقلابیون کرده بود. 

این یک وجه داستان است. اما وجه دیگر آن مسئله ی "وجدان یا حافظه ی جمعی تاریخی" بشر است. وجدان یا حافظه ای که در مورد ایرانی جماعت چندان قوی نیست اما در هر حال وجود دارد. بگذارید با چند مثال تاریخی منظورم را بیان کنم: در لهستان جدید پس از کمونیسم یعنی لهستانی که "لخ والسا" معمارش بود و "پاپ ژان پل دوم" مایه غرور و افتخارش، موجودی هم بود بنام ژنرال "یاروزلسکی" آخرین رئیس جمهور کمونیست لهستان. کسی که بسیاری او را خائن و سرسپرده می دانستند. اما از محاکمه انقلابی او نتیجه ای حاصل شد که او را در ردیف قهرمانان ملی ملت هوشیار لهستان قرار داد. وقتی او در محاکمه اش پرده ها را بالا زد و نشان داد که شوروی در صدد اشغال لهستان بوده است و بهانه اش هم وجود "جنبش همبستگی" و آنگاه ثابت کرد که در صحنه سیاسی به گونه ای عمل می کرده که هم کمترین خون از مخالفانش ریخته شود و هم سیاستهای تجاوز گرانه شوروی را مهار کند. بهانه اش در چشم و دل ملت نشست، ملتی که خاطره تلخ حضور تانکهای شوروی را در خیابانهای پراگ چکسلواکی به یاد داشتند، راز سخن ژنرال خوب می دانستند. اکنون او زنده است و در تبعید و در آستانه ی ۹۰ سالگی و شاید محبوب تر هم از "لخ" که نتوانست لهستان را در عبور از بحران پس از کمونیسم خوب رهبری کند. 

در همین همسایگی ما هم مردی از تخت قدرت فرو افتاد "دکتر نجیب" نام، آخرین بازمانده از سران دیکتاتور افغانستان. او هرگز حاضر به ترک خاک افغانستان نشد، رفت و در دفتر سازمان ملل بست نشست، علیرغم همه هشدارها همانجا ماند تا طالبان وحشی مثله اش کردند و جنازه اش را پشت کامیون بستند و در کابل گرداندند.  این طالبان بودند که رسوایی تاریخی خویش را با رد پای سیاه کامیونها بر زمین خسته حک می کردند و این او بود که ذره ذره خونش را چون نقش عشق بر کوچه های خاکی کابل می نشاند و می رفت. ماندنش تا مرگ در وطن، از او اسطوره ای ساخت تا آنجا که حتی سرسخت ترین دشمنان با وجدانش چون "احمد شاه مسعود" را بارها به تجلیل از شخصیت بزرگ خود واداشت. 

مثال دیگری که می شود زد و شاید بدترین مثال هم باشد همین صدام جانی، همسایه غربی ما است. نتیجه محاکمه صدام از پیش معلوم بود و شاید معدود کسانی در جهان پیدا شوند که از مجازات او ناراحت. اما آنچه او در طول دادگاه و نیز در مواجهه ی شجاعانه اش با مرگ نشان داد، حداقل این بود که محاکمه کنندگان هیچیک کم از صدام نیستند. آنها که عامل اجرای عدالت بودند آنقدر در کار زشت کشتن بی تاب، که پرونده را پیش از گرفتن نتیجه واقعی و راز گشایی از بسیاری وقایع، عجولانه بستند و طناب دار را نیز حتی پیش از اتمام ادای شهادتین کشیدند. همانها که او را به پای دار می بردند، با شادمانه صلوات فرستادنها، اورا به جهنم وعده دادن و درود بر "مقتدا صدر" گفتنها، صدام کوچکی شده بودند تشنه انتقام و خون و او آرام و با صلابت در جوابشان می گفت بگویید درود بر عراق، درود بر مردم و با این گفته داشت ناخواسته به پدیده ای فرهنگی اشاره می کرد که با این درود و صلواتها است که دیکتاتورها را در دامان خود می پرورید. اوآویخته برطناب جان داد و باز هلهله صلوات آنان بود و سیل اشک من. راست می گفت قاضی سوم دادگاه صدام که شما دیکتاتور نبودید، مردم شما را اینگونه کردند. همین سخن باعث عزل او هم شد.

همه اینها که گفتم از حافظه تاریخ پاک نمی شود و وجدان جمعی انسانها را نیز بالاخره تحت تاثیر خود قرار می دهد. آنان که بلند می اندیشند و شجاعت ذاتی دارند -با همه خطا هایشان- باز هم در فکر تسخیر تاریخند و از ابتلا نمی ترسند. شاه هم می توانست در قالب آخرین "ماموریت برای وطن" و در بازگشت شجاعانه به ایران، "پاسخی به تاریخ" دهد در خور او و مقامش. او می توانست مراتب وطن دوستیش را نشان دهد و حتی اگر در کار تبرئه ی خویش و رسوا کردن دیگران در دادگاه ، موفق هم نمی شد، شانسی برای آفرینش مرگی زیبا به خود داده بود و اعتباری هم به خاندانش. به یاد آوریم که همین چند سال پیش مردم بلغارستان، با افتخار به استقبال شاهزاده -فرزند شاه مخلوعشان- رفتند و از بازگشت او به کشور شادمانی ها کردند.   

بگذاریدخلاصه کنم، من با "بهنود" موافقم که یک محاکمه ی عادلانه، وعده ای است بس ساده دلانه. باورداشتن به تضمين های اخلاقی هم- آنگونه که يوسفي اشکوري پرده از رازش برداشته- نهایت خوش باوری بود و انتظار باز کردن گره کور بین المللی آنچنان که بازرگان می اندیشید، هم بسیار ایده ای خام. با اینهمه، با بازرگان هم نظرم که شاه باید می آمد. شاهی چون او حیف بود که در بستر بیماری، رنج بی وفایی و درد تنهایی و غربت بمیرد. در جایی خوانده ام که کنستانتین امپراطور مقتدر روم در آخرین لحظه های حیات فریاد برآورده بود که "زیر بغلم را بگیرید. بلندم کنید. یک امپرا طور باید ایستاده بمیرد." شاهنشاه هم باید ایستاده می مرد...

***********************************************

این نوشته ظاهرا منشا بسیاری سو تفاهمات شد. بگذارید همه ی منظورم را در چند خط کوتاه بیان کنم:

 با آمدن شاه سرنوشتش معلوم بود که چیست؟ اعدام. اما وا قعه بازگشت، میدان آزمایش و ابتلا می شد برای او و ملت و رهبران پس از او:

    اگر چون ژنرال لهستانی دلیلی داشت در تبرئه خویش، دادگاه فرصتی بود برای او تا رازهای مگو می گفت و جائی در تاریخ برای خود می گشود 

    اگر نداشت،  با عدم ترک ایران و ماندن و مردن در همین سرزمین مانند "دکتر نجیب" جائی می گشود در دل آیندگان و وطن دوستی اش مثالی می شد در تاریخ

   اگر اینهم نداشت، لا اقل چون صدام ایستاده می مرد نه در بستر و با مرگش و نحوه رفتاری که با او میشد می توانست ثابت کند که شما نیز همانگونه اید که من بودم و باز هم ثبت در تاریخ..

 قبول دارید که همه ما چون چرخ دنده دور خود می چرخیم بی آنکه قدمی جلو برویم. وقت کردید حتما نمایشنامه "چرخ دنده" نوشته "ژان پل سارتر" را بخوانید.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 9:44 توسط بهروز فاتح |


بالاخره کروبی آمد و نقل است از طوطیان شکر شکن شیرین گفتار، که خاتمی نمی آید. او پیشتر گفته بود که اگر مردم بخواهند می آیم. اما چون نشانی از وفا ندید، دامن در کشید و رندانه، تر دامنی نخواست.  گویند وی را در این چند روز حال خوش نباشد و مرتب این شعر حافظ را زیر لب زمزمه می کند:  

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
يا رب مباد کس را مخدوم بی عنايت

از آن سوی نقل است که کروبی به دیدار رهبر شتافته و چون می دانسته رهبری اهل ادب است و حافظ شناس، سخن دل خویش از زبان حافظ جاری کرده: 

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خون ريز ( احمدی نژاد) را حمايت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم ( لابد از عشق خدمت)
يک ساعتم بگنجان بر سايه عنايت

در گفتار است که این سخن چنان بر دل رهبر ادیب و فرزانه نشسته که بی اختیار در جواب فرموده اند:

هر چند بردی آبم روی از برت نتابم
جور از رقيب خوشتر کز مدعی رعايت

در این میانه ،اما، ما که نامزد رد صلاحیت شده ایم و به چوب اصلاح طلبی ازهمه جا رانده ( به قول ساسان) مانده ایم که چه کنیم و چه موضعی اختیار کنیم ؟ ناچار تفالی زدیم و چنین آمد:

اين راه را نهايت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بيش است در بدايت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بی‌نهايت

در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدايت

حقا که شعر حافظ ترجمان دل عاشقان است..

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 7:50 توسط بهروز فاتح |


از سایت مکتوب (عطا الله مهاجرانی):

مرداد ماه 1347 کارنامه ششم ابتدایی را گرفتم. اول شاگرد شده بودم. آقای کیوان که همیشه از تمییزی و شیکی برق می زد، مدیر دبستان خیام بود و آقای افشار معلم کلاس ششم هم توی دفتر بود. آقای افشار که تیپ ورزشکارا بود و با لنگر راه می رفت, مشت دست راستش را توی هوا تکان داد و گفت: درود پسرم!

به خانه که می رفتم، راه نمی رفتم پرواز می کردم. با خودم گفتم کاش مادرم می توانست این همه بیست را توی کارنامه ام بخواند! تبسم آرامش بس بود. بچه ها کارنامه هاشان را به هم نشان می دادند. علی رشیدی کارنامه فرهاد را قاپ زد و گفت تا برایم بستنی نخری به ت نمی دهم! خوشحالیم بی حد و حصر بود. می توانستم به دبیرستان پهلوی بروم. با چه حسرتی کنار نرده دبیرستان می نشستم و به محوطه پر از درخت و گل و حوض سنگی اش نگاه می کردم. توت های چتری که دیوانه ام می کرد. می توانستم توت ها را که مثل گل انار روی درخت می درخشید ببینم. با خودم گفتم وقتی ببینند اول شاگردم حتما اسمم را می نویسند. در همه دوران تحصیلم برای ثبت نام خودم می رفتم. به مادرم گفتم باید بروم دبیرستان ثبت نام کنم. پدرم گفت: بپرس ببین اسم نویسی کی هست. اول هم برو حمام که تر و تمییز و مرتب باشی.

خودم پول داشتم. شاگرد کارگاه پرداخت فرش برادران محمدی در بازار اراک بودم. برای گرفتن کارنامه هم اجازه گرفته بودم. از سر کار آمدم.

غروب بقچه حمام را بر داشتم بروم حمام. به نظرم امد حالا که می خواهم بروم دبیرستان بروم یک حمام بهتر! بهترین حمام شهر هم درست روبروی دبیرستان پهلوی بود. روبروی کتابخانه. حمام بهره مند، وارد حمام که شدم؛ شلوغ بود. چشم چشم کردم تا قفسه ی خالی پیدا کنم. چشمم به یک قفسه خالی افتاد داشتم به سمتش می رفتم که جوانی شاید دو سه سال بزرگتر از خودم با لباس شیک و ساک سبز رفت طرف قفسه. تا رسیدم ساکش را توی قفسه گذاشت.

عینک پنسی داشت. موهای خرمایی اش هم روی پیشانی اش رها بود. توی ذهنم گذشت بچه پولدار! به ش گفتم: این قفسه مال من بود!

نگاهی به من کرد و گفت: هه! با این بقچه ت قفسه هم می خوای!

شرق! خواباندم توی گوشش، عینکش افتاد. گردش اشک را توی چشمش دیدم. مثل برق از ذهنم گذشت عجب غلطی کردم.

همان وقت قفسه دیگری هم خالی شد. قفسه ای که نشان کرده بودم شماره 19 بود. قفسه 22 هم خالی شده بود. مرد میانسالی که داشت کیف پولش را وارسی می کرد، گفت سر قفسه که کسی دعوا نمی کند، یک دقیقه صبر می کردی. از خجالت سرم را پایین انداختم. جوان عینکی هم ساک سبزش را بر داشت و گذاشت توی قفسه شماره 22. سمت راست صورتش گل انداخته بود. با خودم کلنجار رفتم که معذرت خواهی کنم. تلاش بیهوده ای بود. حریف خودم نشدم. توی حمام هم حتی یک دقیق از آن برق سیلی و حیرت آن جوان فارغ نبودم. می خواستم هر چه زودتر از حمام بیرون بزنم. آن جوان هم اصلا به من نگاه نکرد.

به خانه که بر می گشتم، توی خودم بودم. چرا باید به آن پسر سیلی می زدم. چرا آنقدر محکم زدم؟ شیرینی اول شاگردی و دبیرستان همه دود شده بود. مدام صدای سیلی بود که در گوشم طنین می انداخت. مادرم دید گرفته ام. گفتم دعوام شد. دیگر سئوالی نکرد. شب خوابم نبرد. تمام ذهنم شده بود سالن بیرونی حمام بهره مند. دور تا دور قفسه، جوان عینکی، جر و بحث و صدای سیلی. از صدایی که توی ذهنم می پیچید تکان می خوردم. لحاف را بر سرم می کشیدم. آشوب درون رهایم نمی کرد. شاید دقایقی از شدت خستگی ، به قول مادرم هوشم برده بود. صبح انگار از زیر آوار بیرون آمدم.
سرکار هم خلقم باز نمی شد ؛ محمود جهانگیری که صدایی به لطافت آب و ابریشم داشت و شاگرد پرداختگری بود. برایم" مرا ببوس" را خواند! از بس لطیف خواند نزدیک بود به گریه بیفتم. دوست داشتم سرم به جایی میخورد و ذهنم از صدای سیلی نجات پیدا می کرد. ناگاه دستم را بریدم، به قول عرب ها بریدنی! موقع پرداخت فرش قیچی را در دست راست می گرفتیم. شست در یک چشم قیچی و دو انگشت اشاره و میانه در چشمی دیگر، نرمه کف دست چپ را روی تیغه قیچی می گذاشتیم و حرکت تیغه ها با همین نرمه دست تنظیم می شد. قیچی های زنجانی درشت با تیغه هایی به برندگی تیغ ناست! نرم و روغن زده و روان. تکه ای از نرمه عطف دستم جدا شد و شره خون. مثل قلب دستم تپش داشت. قالی کرم نقشه نایین غرق خون شد...

پدرم گفت: باید حواست را جمع کنی یک وقتی دست ناقص می شه. کار یک لحظه ست. مگر غلام نبود یک لحظه غافل شد دستش را دستگاه چوب بری برد. نمی توانستم بگویم توی ذهنم یک صدای سیلی ست که نمی گذارد حواسم جمع باشد. جمعه ها تا ظهر کار می کردیم و دستمزد هفتگی را هم همان ظهر جمعه می دادند. حاج قربان دفتر جلد چرمی داشت، اسم همه ما توی دفتر ثبت بود. ما حلقه می زدیم و او تک تک به هر کدام رقمی می داد و بچه ها آخر سر بودند؛ گاهی هم به ما نمی رسید. به من پنج تومان داد. بس بود! تصمیم گرفته بودم بروم مارون حاج آخوند را ببینم و از او بپرسم صدای سیلی را چه کنم؟

یک تومان کرایه ماشین دادم. فاصله چهار فرسخ را دو ساعته رفتیم. ماشین بنز دماغه دار هندلی بودو میان راه خراب شد. یک ساعتی هم زیر آفتاب مرداد ماه توی راه ماندیم. نزدیک 4 بعد از ظهر بود که به مارون رسیدم. اتوبوس روبروی مسجد نگاه داشت. از کنار جوی آب رفتم. با چند نفری سلام و علیک کردم. احوال پدربزرگ و مادر و پدرم را می پرسیدند. اول رفتم خانه حاج آخوند. حاج آخوند نبود گفتند رفته سرپل دو آب شب می آید. رفتم خانه عمو نبی. مهمانی توی اتاق چهاردری نشسته بود. عمویم داشت برایش دعا می نوشت. توی مرکب زعفران می ریخت. رنگ مرکب برقی ارغوانی پیدا کرده بود. گفتم آمده ام به حاج آخوند سر بزنم! عمویم نگاهی کرد و گفت: خیر باشد. ساعتی نگذشته بود که محسن پسر حاج آخوند که شوهر عصمت دختر عمویم بود آمد و گفت: حاج آخوند آمده. گفته که برای شام بروم خانه اشان. رفتم. در آغوشم گرفت. پیشانی و میان ابرو هایم را بوسید. روی هر دو شانه ام دست گذاشت. توی چشمانم نگاه کرد. پرسید وضع درس و بحثم چطوره. برایش از اول شاگردی گفتم و این که اول پاییز باید بروم دبیرستان. از نماز جماعت پرسید. برایش از مسجد ااکبر و حاج تقی خان صحبت کردم. از تفسیر شب های آقای احمدی و سئوال هایی که از آقای امامی خوانساری می پرسیدم.
تبسمی کرد و مستقیم نگاهم کرد و پرسید: حال دلت چطوره!
گفتم خوب نیستم و صدای سیلی بی آرامم کرده. دستم را هم نشانش دادم. داستان را برایش تعریف کردم. گفت:" می توانی آن پسر را پیدا کنی؟ مثلا همیشه به همان حمام برو. پسر جوانی را دیدی دقت کن شاید همو باشد. از او بخواه که تو را ببخشد و حلالت کند. اگر پیداش نکنی کار مشکل می شود. با صدایی ارام و محکم گفت:" سیلی می خوری... مکث کرد... یک روزی سیلی می خوری. نمی دانم زودتر بخوری به نفعت هست یا دیر تر. سی سال هم که بگذرد سیلی خواهی خورد. تو توی کوه که فریاد می زنی صدایت بر می گردد، چطور ممکن است سیلی بر نگردد. تو توی صورت آن جوان سیلی زدی، اما روح خودت سیلی خورده. جای سیلی تو و دردش تمام شده. اما این سیلی که به خودت زدی هیهات."
به گریه افتادم...
" شاید فکر کردی حالا که اول شاگرد شدی مهم شدی. صبرت کجا رفت.؟. دیدی شهربانی انگشت نگاری می کند. این اثر انگشت ها که دو تاش هم مثل هم نیست، پیش سرانگشت روح آدم هیچ نیست. کسی که با شمشیر دیگری را می زند. او با قبضه شمشیر دیگران را می زند؛ تیغه شمشیر را به دست گرفته؛ دارد روحش را زخمی می کند و می کشد."
صبح زود شنبه به شهر بر گشتم. هم سبک شده بودم و هم سنگین. تمام دوران دبیرستان در مسیر دبیرستان و خانه و مسیر کار، مسیر مسجد... همه جا در جستجوی آن جوان برآمدم پیدایش نکردم. حتی از متصدی حمام پرسیدم. نشانی از او نداشتند. گمان کردم شاید مهمان و مسافر بوده است. از آن داستان سی سال گذشت! سال های دوران دانشجویی در اصفهان و شیراز و بعد سال های انقلاب آن داستان را در ذهنم محو کرده بود. البته هر وقت واژه سیلی را می خواندم و می شنیدم. اگر در یک فیلم سینمایی می دیدم کسی سیلی می زند و می خورد انگار برق از چشمم می پرید. تکان می خوردم، تا درست سی سال بعد!
روز جمعه 13 شهریور سال 1377 رفتم نماز جمعه تهران. خوش نداشتم به صف اول بروم انگار دور بین و مقامات نمی گذاشت نمازم شکل و شمایل نماز پیدا کند. مثل این که توی ویترین مغازه ای به نماز بایستی. تشییع شهدای جنگ هم بود. خیابان ضلع شرقی دانشگاه، همان جا وسط خیابان سجاده انداختم و نماز خواندم. نماز تمام شده بود. آقای میان سالی آمد و از برنامه طعم آفتاب انتقاد کرد. چند نفر دیگر هم جمع شدند و صدا ها بلند شد. یک نفر با مشت روی شانه ام کوبید. اولین تصویری که توی ذهنم آمد این بود که این برخورد برنامه ریزی شده است. هر چه ناسزا گفتند و از پایین لگد پراندند و از بالا با مشت به شانه ها و بازو ها و سینه ام می زدند. آرام بودم و لبخند می زدم. نرم نرم هم در همان حال و احوالی که گریبانم را گرفته بودند به سمت بلوار کشاورز می رفتیم. جوی آب جلوی پایم بود؛ گریبانم هم در چنگال دوستان؛ مراقبت کردم که توی جوی آب نیفتم که یک نفر انگشت کوچک دست راستم را گرفت و پیچاند و در ست در همان لحظه فرد میان سال کوتاه قامتی با دست پر گوشت و سنگین سیلی توی گوشم خواباند که برق از سرم پرید و خندیدم. می خواستم با صدای بلند بخندم با خودم گفتم لابد خیال می کنند دیوانه شدم. سرم را بالا گرفتم و همچنان خندان بودم. جواب سیلی سی سال مانده را خورده بودم. صدای حاج آخوند توی گوشم زنگ می زد:" سیلی می خوری...سی سال هم که بگذرد سیلی خواهی خورد!"
سیمای خندان و شادمان حاج آخوند در برابرم بود." صبور باش! واستعینوا بالصبر!

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 6:44 توسط بهروز فاتح |


 - تاریخ نویسی بهترین وسیله برای تحمیق مردم است، در عین حال که می تواند روشنگر و بیدار کننده نیز باشد.  باعث و بانی این کارکرد دوگانه و پارادوکسیکال، مورخ (سوبژه) است نه اصل موضوع (اوبژه). تاریخی که مورخ مغرض وابسته می نگارد، نتیجه اش گمراهی است و تاریخی که مورخ بی طرف آزاداندیش می نویسد به غایت روشنگر. حکومت ها این اصل را به خوبی دریافته اند و از آن استفاده ها برده و می برند.

- مسئله دیگر در تاریخ نویسی، امکان دسترسی آزاد به منابع، اسناد و گاه پرونده های سرّی است. پس از سقوط دولت کمونیستی و اتحاد دو آلمان، تمام پرونده های ادارۀ امنیت آلمان شرقی (شتازی) در اختیار عموم مردم و محققان قرار گرفت. من بخشی از آنها را در باره ی سران تبعیدی حزب توده ایران -که قبل از انقلاب در آنجا می زیسته اند- در زمان اقامتم درآلمان و به همت دوستی دیده و خوانده ام. در بسیاری از کشورهای دیگر نیز پس از یک دوره ی ۳۰تا ۵۰ ساله امکان دسترسی آزاد به پرونده های سرّی را فراهم می کنند. امری که در ایران هرگز اتفاق نیافتاده و یا حداقل امکان آن جز برای تاریخ نویسان وابسته به سیستم امنیتی فراهم نبوده است. ناگفته هم پیداست که از ذهن و قلم آنان چه تراوش می کند و چه تاریخی ساخته و پرداخته می شود.

- در سیستم های بسته، معمولا موسسات پژوهشی تاریخ (به ظاهر مستقل) تاسیس می شوند که کار سفارشی آنان نگارش تاریخی است که در نگاه اول بیطرفانه، علمی و مستند می نماید، اما در نهایت مقصود اصلی حاکمان را تامین می کند. چند نمونه از این موسسات در ایران هم وجود دارند: 

 ۱) "موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی" که تا کنون بیش از ۶۰ جلد کتاب در باره تاریخ معاصر، عمدتا مربوط به ایران، توسط آن انتشار یافته است از جمله خاطرات فردوست . این موسسه یک فصل‌نامه هم تحت عنوان "مطالعات تاریخی" دارد و یک نشریه الکترونیکی به نام "دوران" را نیزمنتشر می‌کند.

۲) "موسسه تحقیقاتی انتشاراتی ديدگاه"  یعنی همان انتشاراتی که خاطرات کسانی چون "کیانوری" را چاپ کرد.

۳)"مؤسسه تخصصی مطالعات تاریخ معاصر ایران" وابسته به مرکز اسناد بنیاد جانبازان و مستضعفان که فصلنامه  تاریخ معاصر را منتشر می کند.

۴) "مرکز اسناد انقلاب اسلامی"  كه اسامي هيات امناي آن آقايان "حجت الاسلام والمسلمين پورمحمدي" (رئيس هيات امنا)، "سيد حميد روحاني" و "روح الله حسينيان" هستند و اسامی خود گویای همه چیز!

- یکی از بخشهای فعال در این حوزه، نوشتن خاطرات ویا نگارش تاریخ های شفاهی است. آنهم در زمانی که خود نویسندگان یا مصاحبه شوندگان در قید حیات نیستند و یا در زندان روزهای سختی را سپری می کنند. از این دست اند: خاطرات فردوست، نورالدین کیانوری، کژراهه احسان طبری و امثالهم.

من که همواره در خواندن کتابهای تاریخی سعی کرده ام تا فضای حاکم بر نگارش آنها را نیز در نظر داشته و در نتیجه گیری محتاط باشم. شما را هم به هوشیاری توصیه می کنم. فراموش نکنیم که حتی اگر فرض بر گفتن حقیقت هم بوده باشد، گفتن نیمی از حقیقت -و نه تمام آن- خود بزرگترین دروغ و فریبکاری است.  

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:17 توسط بهروز فاتح |


بر این باورم که پایه ریزی و گسترش حرکتهای مدنی توده ای، جز در فضای باز سیاسی امکان پذیر نیست. اگر حکومت آسانگیر و دموکرات مآب "کرنسکی" نبود، هرگز پای "لنین" تبعیدی به شوروی باز نمی شد، تا انقلاب توده ای خود را سامان دهد. اگر سیاست فضای باز " جمشید آموزگار" نبود، شاید هرگز انقلاب ایران رخ نمی داد. در اینجا نگاه من معطوف به شرایط عینی-درونی جوامع است، به عنوان پارامتر لازم (و البته نه کافی) هر تحول. بدیهی است که نمی توان تاثیر مناسبات جهانی در ایجاد تحول را نیز نادیده گرفت. اما به هر ترتیب، کاسته شدن از هزینه های عمل سیاسی و تشکیل سازمانهای غیر دولتی مستقل، پیش شرط ایجاد و گسترش هر حرکت توده ای مدنی (غیر مسلحانه) است. و تحقق این دو، در گرو یک نظام سهل گیرتر است نه حکومت بسته ی توتالیتر. خوی سخت گیر حاکمان را کارگزاران نرمخو تعدیل می کنند و راه را بر "نافرمانی کم هزینه" می گشایند. از این دیدگاه، پدیده ی اصلاح طلبی به مثابه راه (و نه هدف) باز قابل دفاع است و شایسته ی پشتیبانی. روی این سخنم با کسانی است که به انقلابی فراگیر می اندیشند، هر چند که من بالذات به انقلاب مورد نظر ایشان به دیده ی تردید می نگرم و بر این گمانم که راهی که می روند -در صورت توفیق- به استقرار نظام توتالیتر جدیدی می انجامد. چیزی که می توان آنرا به تعبیر "لنین": "یک گام به پیش و دو گام به پس" و یا به زبان عامیانه "از چاله به چاه در آمدن" دانست. می دانم که با این گفته، سیل عتاب است و تیر بلا که بر من فرود می آید. باکی نیست:

گر سیل عِقاب آید، شوریده نیندیشد

                                             گر تیر بلا بارد، دیوانه نپرهیزد   

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 10:42 توسط بهروز فاتح |


امروز در حین خوردن ناهار در دانشگاه، به ترانه های "منصور تهرانی" گوش می دادم. همو که ترانه ی به یاد ماندنی " یار دبستانی" را خوانده. هر بار که به این ترانه گوش می دهم خاطرات دوران پرشر و شور دانشجویی ، آن سالهای پر از امید و ترس، در ذهنم دو باره زنده می شود.

حال که دیگر پیر شده ام و همه آن آرمان ها بر باد رفته، هر بار به پسرم - به تکرار خودم- که نگاه میکنم دوباره جوان می شوم و سرشار از رویا. شاید او و نسل او، در انداختن طرحی نو ( به قول حافظ) از ما پیشی گیرند. اینست که این روزها در غربت (که به مرگ می ماند)  ترانه ی دیگر "منصور تهرانی" را نیز عجیب دوست دارم. ای کاش نیم صدائی داشتم تا هر شب آنرا در گوش تنها پسرم زمزمه می کردم: 

پسرم ای که تو هم
وارث درد منی
یه روز از من تو واسه
پسرت حرف می زنی
خوب و بد، هر چی که بر من گذشت
تمومه، وقت شکفتن توئه
حرفای ما که به جایی نرسید
تو بگو که وقت گفتن توئه
که وقت گفتن توئه


پسرم ای که تو هم
وارث درد منی
یه روز از من تو واسه
پسرت حرف می زنی
زیر بار مرد و نامرد نرو
مثه من نذار که زخمت بزنن
سینتو سپر کن از هیچی نترس
تا غرور شیشه ای تو نشکنن

پسرم ای که تو هم
وارث درد منی
یه روز از من تو واسه
پسرت حرف می زنی
پسرم ما وارثیم
وارث پدر بزرگ
اون که نون در میاورد
از تو دندونای گرگ


پسرم این شعر من
برگی از تاریخ ماست
اما سرزمین ما مال فردای شماست

پسرم ای که تو هم
وارث درد منی...

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 8:9 توسط بهروز فاتح |


گزارش تصویری: نادیده‌هایی از مصدق

به که پشت کرده ای، شیر مردا ؟

به ملتی که قدر ترا و قدر خویش

 آنچنان که بایست، ندانست؟

 

به کجا می روی، ای پیرمرد خسته؟

رو به تاریخ؟ کدام تاریخ؟

همان که زور مندانش به تزویر نوشتند

و نوباوگانش به تقصیر خواندند؟

 

حسرتا و صد حسرتا

 که تا چشم کار می کند

 روبرویت،

 زمین خشک تبدارست. 

 همان زمین که آبادش می خواستی و نخواستند.

وهنوز هم..

 هنوز هم..

 

 آخر چه تنها ماندی، چه تنها

با کوله باری از درد

با حسرت بی یاوری

راستی کجایند یاران با وفا !؟

همانها که در آخرین دیدار

بوقلمونشان هدیه دادی.

 

 دریغا ترا

که تصدیق صدق بودی و داد 

تنها یاور، عصای مهربان باشد

و سایه ای که گام به گام 

 

و دریغا ما را،

که مانده ایم

تنها تر از تو،

با حسرتی به درازای تاریخ

که هر زمین کاشته را

به ثمر ننشسته

شخم زدیم و رفتیم.

شخم می زنیم و می رویم...

------------------------

ببخشید، من نه شاعرم و نه از شعر چیزی می دانم. پس این نوشته را هر چه می خواهید بنامید: شعرسپید ، سروده، شعر واره ،نثر و یا هرچیز دیگر.

اما مهم اینست که تنهایی این مرد (مصدق) را، غفلت ها و فرصت سوزیهایمان را باور کنیم و خطا های تاریخیمان را نیز..  

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 5:40 توسط بهروز فاتح |



روزی ما دوباره کبوترهایمان
را پیدا خواهیم کرد و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسانی برای هر انسانی
برادری است.
روزی که مردم دیگر در خانه‌هایشان
را نمی‌بندند.
قفل افسانه‌ای است و قلب
برای زندگی بس است...
روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف
به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تا من بخاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان
دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتی اگر روزی
که دیگر
نباشم...

احمد شاملو

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 4:42 توسط بهروز فاتح |