قسمت چهارم داستان علف هرز
خبر درست بود. من باز لج کرده بودم که اصلا درس و مدرسه نخواستم. پدر اما بی تابی می کرد و اصرار داشت که بازهم پی گیر کار اخراجم باشم. خود او پی گیر شده بود اما آقای ی گفته بود بهتر است خودش بیاید تا رو در رو صحبت کنیم. عاقبت رفتم. دوباره سردی در چهره اقای ی موج می زد. گفتم جریان چیه؟ چرا دوباره ورق برگشت؟ گفت رئیس آموزش و پرورش و رئیس امور تربیتی به شدت مخالف بازگشت تو هستند به مدرسه. از آنروز هم که اجازه شرکت در امتحانات را به تو دادم و خبرش به گوش آنها رسید، مرتب جر و بحث است میان ما. راستش من دیگر نمی توانم از تو دفاع کنم که خودم هم زیر سوال رفته ام. چند بار گفته اند که فلانی، با این جثه کوچکش تو را فریب داده یا نکند خودت هم ...الله اکبر ؟ ببین بهروز من نمی توانم همه چیز را به تو بگویم اما درک کن که خودت هم مشکل ایجاد می کنی. مگر من نگفتم سکوت کن. سفره دلت را پیش هر کسی باز نکن و تو گوش کردی؟ همین همکلاسی های عزیز خودت گزارش کرده اند که به محض بازگشت به مدرسه گفته ای اینها مشتی وحشیند و چه و چه...این گزارش، درست وقتی رسید که من در حال دفاع از تو بودم و حالا همین برادران مسئول دست گرفته اند که دیدی چه فریبی خورده ای از او؟ او ترا و همه ما را وحشی و جنایتکار می داند و آنوقت تو...؟
گفتم من اینرا نگفته ام بلکه گفته ام مملکت قانون ندارد. قانون جنگل است. می دانید چه ضربه ای به من زده شد با این قبض و بسط. کمترینش این بود که شهریوری شدم و نمرات بقیه امتحاناتم هم افت کرد. از من نوجوان در این سن انتظار دارید که رنجش خود را پنهان کنم؟ یک بار هم خودتان را جای من بگذارید. کمی آرام شد.
- مطمئنم که جز این نگفته ای اما بهانه داده ای دست دیگران و من را خلع سلاح کردی، آنهم درست موقعی که در حال دفاع از تو بودم. با این وجود آخرین تلاشم را می کنم. امشب با برادران حرف می زنم. فردا دوباره بیا تا نتیجه اش را به تو بگویم...
آنروز و آنشب را در این فکر بودم که این گزارش کار چه کسی بوده؟ آنهم با این لحن. آدم با دشمنش هم اینکار را نمی کند. لااقل عین جملات مرا گزارش می کردی، بی انصاف. باری، فردا رفتم. آقای ی گفت اوضاع از آنچه که فکر می کردم هم بدتر است. دیشب با برادران اطلاعات سپاه صحبت کردم ( آنوقتها هنوز وزارت اطلاعات شکل نگرفته بود). دیگر من پای خود را کامل از این قضیه کنار می کشم. گفتم چرا؟
- برادران هم گفتند که گزارشات آنقدر زیاده که یکی از همین شبها است که بریزیم و کت بسته از خانه بکشیمش بیرون.
گفتم خوب چرا آنها زحمت بکشند. همین الان می روم و کت بسته خود را تحویل می دهم. راستی اطلاعات سپاه کجاست؟
- دیوانه شدی پسر. یا قهرمان بازی در می آری؟
به شوخی گفتم : نهرو می گوید "مردان بزرگ در پشت میله های زندان است که پرورده می شوند" گفت نهرو برای خودش گفته. من تا به حال کسی را ندیدم که از زندان، آدم بیرون آمده باشد. انسان موجودی اجتماعی است. در بهترین شرایط هم همین تنهایی و قفس، کاری با روح می کند که خوره با تن نمی کند. زندانی از بند رسته، تن رنجوری است مالامال از بدبینی، اضطراب، خشم و عقده. گفتم اما جلو واقعه را جز با به پیشواز رفتنش نمی توانم بگیرم. من که به خودم مطمئنم دیگر از چی بترسم؟ وضع که از این بدتر نمی شود...
- اما عجولانه تصمیم نگیر. امشب با پدر و مادرت مشورتی کن هرچه آنها گفتند همان را انجام بده.
در راه که به خانه می آمدم به حرفهای آقای ی فکر می کردم و بی اختیار یاد پدر دوستم افتادم. دبیر ادبیاتی که چند سالی را در زندان شاه گذرانده بود و اکنون سیگار فروش دوره گردی بود که حواس درست و حسابی هم نداشت. شاید بدین سبب از سوی خانواده اش هم طرد شده بود. چند بار او را دیده بودم باکس سیگار به دست، با ذوق و شوق به سمت من و دوستم آمده بود و همین دوست به عمد، راهمان را کج کرده بود تا پدرش را نبیند. مرد می ایستاد یا پا پس می کشید در حالیکه یاس و غم در چهره اش موج می زد و می دانستم در پس سیمای به ظاهر آرام دوستم هم چه غوغایی است. من اما هر بار یاد آن حاشیه هایی می افتادم که روزگاری همین مرد بزرگوار با خط زیبایش بر مثنوی به تصحیح نیکلسون نوشته بود (کتابی که یکبار به امانت از کتابخانه دوستم برداشته بودم) و درد در عمق جانم می نشست. چه سرنوشتی پیدا می کنند بعضی آدمها. تا سرنوشت ما چه باشد. (پدر دوستم بعدها مرد در اوج تنهایی و سالها بعد از آن هم، دوستم همه سوراخ سنبه های اتاق را با حوصله بست، لوله گاز را بازکرد و آرام خوابید تا داغش در دل من بماند تا ابد.)
بگذریم. آنشب در خانه ما جر و بحث بود و گریه های مادر. راضی کردن پدر و پدر بزرگم آسان نبود. اما چه کنند که خود ژن یکدندگی را در تنم کاشته بودند. بالاخره راضی شدند اما با اکراه. به آقای ی اطلاع دادند و قرارشد ایشان مقدمات کار را فراهم کنند. آنشب به خانه پدربزرگ دیگرم (پدر مادرم) رفتم تا از ایشان هم خداحافظی کنم. پیشانیم را بوسید و گفت پسرم هفت بار یا هادی بخوان و در صورت بازجوها فوت کن. یا هادی معجزه می کند پسرم.....
|
ادامه داستان علف هرز آقای ی رئیس گزینش - که بیشتر دوست دارم او را آقا بنامم تا برادر- مردی بود منطقی، نرمخو و اهل گفتگو. در آن دوره فربهی ایدئولوژی و تسلط بی چون و چرایش بر واقعیت، منش و رفتار او به شدت نادر و به غایت تحسین برانگیز بود. هر چند گهگاه تحت تاثیر فضای آنروزها، او هم رگه هایی از تعصب از خود بروز می داد اما بخوبی میشد فهمید که ذاتش از جنس دیگری است و غلبه عرض بر ذات دراو امری است گذرا و نه دیرپا. روبرویم نشست و با ابروهای در هم کشیده از من خواست برای آغاز صحبت خلاصه ای از زندگی خود را بازگو کنم، سوالی که همیشه در بازجوئیها و یا مصاحبه هایی که بارها و بعدها در زندگیم پس داده ام، مطلع گفتگویشان بوده است. باری زندگی خویش گفتم. او کم کم به سراغ عقایدم در باره مسائل مختلف سیاسی هم آمد. من صادقانه نظرم را می گفتم و اخمهای او کم کم باز می شد. نه آنکه سخن و نظر من را می پسندید، نه، بلکه بدان دلیل که در آن رگه هایی از صداقت می دید. اوایل بحث در مقابل نظراتم عکس العمل نشان می داد و با ناخرسندی انتقاداتم را رد می کرد. او گفت گزارشات زیادی در مورد من وجود دارد که از قضا مملو از تناقض است. برخی مرا از وابستگان جریان مذهبی علامه احمد مفتی زاده دانسته اند. برخی گزارشها هم به مجاهد بودن من و پاره ای دیگر به وابستگیم به جریانات تند چپ مانند پیکار در راه آزادی طبقه کارگر دلالت دارند. اما آنچه که در این اواخر کفه اش بر اتهامات دیگرکمی چربیده، وابستگی فکری به جریان مجاهدین و شورای ملی مقاومت بوده است. حتی از من پرسید آیا بیانیه های شورای ملی مقاومت را دریافت می کنم؟ از او پرسیدم آخر چگونه و از کدام راه ؟ و اگر او راهی سراغ دارد به من هم بگوید که مشتاقم نظرات آنها را هم بدانم و بخوانم. در باره بنی صدر پرسید. گفتم اکثر آثارش از" اقتصاد توحیدی" گرفته تا آخرین اثرش " کیش شخصیت" را خوانده ام، روزنامه انقلاب اسلامی اش را آبونه بوده و هر روز ستون "روزها بر رئیس جمهور چگونه می گذرد"را مشتاقانه پی گیری کرده ام. پرسید: در باره او چه فکر می کنی؟ گفتم بسیار از او آموخته ام اما غرورش را نمی توانم انکار کنم. او هیچ کس را به غیراز خودش قبول ندارد. همو در جائی گفته بوده کتاب "تضاد و توحید" من بزرگترین اثر قرن است و من خود را بزرگترین متفکر عصر حاضرمی دانم (نقل به مضمون). گفت از آثار منافقین چیزی خوانده ای؟ گفتم جز جزوه کوچکی در باره" تفسیر سوره قدر" و دو جلد از مجموعه سی جلدی "تبیین جهان" مسعود رجوی دیگر چیزی نخوانده ام. گفت نظرت چه بود؟" تحلیلهایی آبکی بودند و اصلا مرا به خواندن بیشتر ترغیب نکردند". ازآثار مارکسیستی پرسید؟ گفتم درک برخی از این آثار حقیقتا برایم مشکل بوده چند بار سعی کردم کاپیتال را بخوانم اما در حد واندازه فهم من نبود. اما آثاری چون" اصول مقدماتی فلسفه" ژرژ پولیتزر و "دیالکتیک طبیعت" یا" آنتی دورینگ" انگلس، جزوه های کوچک از مجموعه آثار لنین و برخی آثار طبری را نیز خوانده ام. گفت اینها را چگونه به دست آورده ای؟ گفتم چند سال پیش که گروههای مارکسیستی در کردستان فعال بودند اینگونه کتابها ارزان در دسترس بودند. اما نگفتم که بسیاری از آنها را از همان کتابفروشی فرزند امام جمعه شهرمان خریداری کرده بودم. خدا رحمت کند آقای محمدی را. هر بار که به کتابفروشی اش می رفتم. یواشکی مرا به گوشه ای از کتابخانه اش می برد و کتابهای مارکسیستی را که روی دستش مانده و نگهداریش هم خطرناک بود به نصف قیمت به من می فروخت. پرسید هنوز هم این کتابها را داری؟ -"تا چند روز پیش داشتم اما پس از واقعه اخراج، والدینم از ترس بازرسی خانه وبیشتر مشکوک شدن همه را سوزاندند." گفت از آثار استاد مطهری چیزی خوانده ای؟ من تقریبا همه آثار ایشان را خوانده بودم . یکبار درمسابقه سراسری آثار مطهری که از سوی شرکتهای دخانیات سراسر کشوردر قالب بیست و چند سوال تشریحی برگزار شده بود، به جای پدرم شرکت و جوایز نفیسی از جمله مجموعه کامل" تفسیر المیزان" را دریافت کردم. تقریبا با همه آثار شریعتی هم زندگی کرده بودم. شیفته ادبیات و شیوه نگارشش بودم و در نوشتن از او تقلید می کردم. وقتی نظرم را در باره آثار مطهری پرسید گفتم: خوبند ولی بیشتر شریعتی و سروش را می پسندم. حقیقتا "نهاد نا آرام جهان"،" تضاد دیالکتیکی"، "دانش و ارزش" و "علم چیست فلسفه چیست" سروش را دوست داشتم . پرسید پس کی درس می خوانی؟ گفتم راستش را بخواهید تا به حال جزدر شبهای امتحان و آنهم به ضرب شب بیداریها لای کتابهای درسی را باز نکرده ام. خندید ومتعجب بود از آنکه شاگرد خوبی هم هستم. امروز که این نوشته را می نویسم سخت پشیمانم که روزهای شیرین عمر در پای پراکنده خوانی هایم تلف شد. ایکاش به جای همه این کتابها چهار رمان خوب خوانده یا یک زبان خارجی یاد گرفته بودم. به یاد دارم روزی در خیابان ،کتاب در بغل، به معلم زیست شناسیمان برخوردم که گرایشات توده ای هم داشت و به من محبتی بسیار. کتابهایم را گرفت سری تکان داد و گفت وقتت را چرا صرف این خزعبلات می کنی؟ خود را وقف علم کن. من آنروز راز این سخن در نیافتم. روزی دیگر مشابه همین صحنه در دیدار با یکی از آشنایان پیش آمد و او نیز پندش (توام با عصبانیت) این بود که در این سن بهتر است کتابهای عاشقانه "جواد فاضل" را بخوانم نه این ترهات و مرا دیوانه خطاب کرد. این سخن بر من بسیار گران آمد. به خود می گفتم: مرا با موضوعات سخیف عشق و عاشقی چه کار؟ خلاصه هرگز جوانی نکردم و یکباره از کودکی به میانسالی برجهیدم. به قول فردوسی: "جوانی خویش ز کودکی یاد دارم". این هم از تبعات انقلابی بود که همه چیز را دگرگونه کرد واز قضای بد یا خوب مصادف شد با نوجوانی کودکی پر شر وشور که آرزوهای بزرگ داشت و رویاهای دست نیافتنی. کودکی که می خواست همه چیز را بداند و در هر موضوعی هم اظهار نظر کند. نمونه کاملی از یک ایرانی و به قول سعید نفیسی" دریایی به عمق یک انگشتوانه". موجودی که به ظاهر همه چیز می داند اما بهتر است بگوئیم هیچ چیز را درست و عمیق نفهمیده است. شاید هنوز هم من همان آدمم! بگذریم، چند روز با اینگونه بحثها گذشت و او دست آخر پس از غیبت ناخواسته ام در چند امتحان، به ترتیبی که گفتم، حکم بازگشت به مدرسه را صادر کرد، چون در خلال مصاحبه اش با من دریافته بود ( بر خلاف آنچه گفته می شد) که به هیچ وجه عنصر مشکوکی نیستم. او مبنای بسیاری از این گزارشها را یا کج فهمی می دانست و یا حسادت و مرا به سکوت، عدم ابراز عقیده و تمرکز بر درس توصیه کرد و ندادن بهانه به دست دیگران اما هرگز از مطالعه و خواندن نهیم نکرد. باری به لطفی که او کرده بود، بقیه امتحانات را دادم. چند روزبعد هم برای گرفتن نمرات به مدرسه رفتم. سرایدار مدرسه همین که مرا دید با قیافه ای غم گرفته گفت: خبر بدی دارم دوباره اخراج شده ای. باورم نشد اما معاون مدرسه هم تایید کرد که خبر درست است. هر دم ازین باغ بری می رسید...... |
در همین دهه های اول قرن بیستم بود که بیش از چهار هزار نفر سیاه بی گناه با بدنهای پاره و غرق در خون از درختان جنوب آمریکا آویزان می شدند.
میوه های شگفتی دارند درختان جنوب
برگها در خون، ریشه در خون
میوه های سیاه…..
این مضمون شعری است از "لوئیس آلن" که "هالیدی" با صدای محزونش آن را خوانده است. صدائی بیدار کننده و زنگوله وار چون ندای وجدان آدمی.
کمتر از پنجاه سال پیش هم بود که همین سیاهان نه حق رای دادن داشتند و نه تحصیل در مدارج عالی که حتی نشستن در اتوبوس و نوشیدن از آبخوری هم حق ویژه سفیدان بود.
نخبگان سیاه اما در این سالهای سخت، با ایستادگی و رنج، نه سهمی خواستند از قدرت و امکانات ونه ادعای برتری و جدائی سر دادند. تنها یک چیز خواستند و بس: نگاهی برابر و بدور از تبعیض و امروز ثمره این تلاش صد ساله است که به بار نشسته. اوباما "فرزند پدری چون شبق سیاه و مادری چون برف سفید"* با سیمائی به شیرینی شکلات، گام به کاخی میگذارد که بی غرض، سفیدش نخوانده بودند. برگزیده شدن اوباما بیش از انکه پیروزی او باشد، نشانی است از عظمت دموکراسی و کشوری که بربنیادهای دموکراتیک شکل گرفته است. دموکراسی با همه اشکالات ذاتی اش هنوز هم بی بدیل است و تنها راه اجرای حقوقی است که اعلامیه جهانی حقوق بشر آن را شایسته جوامع انسانی می داند. بازتاب خارجی این پیروزی هم بی سابقه بود و حاوی درسی بزرگ برای بسیاری کشورها. همین دیروز رئیس حزب سبز آلمان گفت باید کم کم جامعه آلمان هم صدر اعظمی یک خارجی را تاب آورد و پذیرا باشد. این درس را ما هم باید آموخته باشیم.
ماهم در تاریخمان کم خطا نکرده ایم . مگر همین صد سال پیش نبود که به فرمان و چراغ سبز خوشنامترین سیاستمدارمان –امیرکبیر- صدها بهائی بیگناه را با ساطور قصابی در خیابانهای تهران و اصفهان و تبریز تکه تکه نکردیم؟ صحنه های فجیعی که کم از توحش نژاد پرستان نازی و کوکلوس کلانها نداشت و مگر هنوز هم به جوانان با استعداد آنها اجازه تحصیل و استخدام در نهاد های دولتی را می دهیم؟
مگر هرگز گذاشته ایم یک مسیحی، یک یهودی ایرانی و ایرانی زاده رئیس اداره کوچکی در شهری دور افتاده شود؟ یک اقلیت سنی مذهب وفادار به حکومت هرگزدر مقام یک استاندارنشسته است؟
آیا حضور یک نماینده کرد سنی جانباز خانواده شهید ( که در ایمان دینی اش و پایبندیش به حاکمیت تردیدی نبود) بیش از یک هفته در مقام منشی دوم هئیت رئیسه مجلس - که علی الظاهرباید خانه همه ملت باشد- ممکن شد؟ آنهم درست در زمانی که شعار بخش بزرگی از حاکمیت " ایران برای همه ایرانیان" بود.
به یاد دارم در نخستین دوره انتخابا ت ریاست جمهوری در ایران، رهبری انقلاب با کاندیداتوری "جلال الدین فارسی" از سران حزب جمهوری اسلامی فقط به دلیل آنکه مادری افغانی داشت مخالفت کردند. قانون اساسی هم که - واضح و روشن و بی نیاز از هر تفسیری- ورود هر ایرانی غیر "شیعه اثنی عشری جعفری" را به عرصه ریاست جمهوری منع می کند.
آیا ما نیز باید نیم قرن در انتظار بمانیم که این "نگاه برابر" نه تنها در قانون که در فرهنگ و در جان و روح ایرانی رسوخ کند؟ خوش به حال آمریکائیها که می توانند طعم امید و حلاوت تغییر را اکنون تجربه کنند و بدا به حال ما که هنوز "افقهایمان را سخت مه گرفته است"**...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
* تعبیری است از خود اوباما در باره والدینش
** تعبیری است از حضرت علی
مادرم خبر اخراج را که شنید سراسیمه به پدرم تلفن زد. اوهم پشت تلفن ماجرا را پرسید. خلاصه داستان را گفتم، البته بدون آنکه به توهین خود به برادر پ اشاره کنم. ساعتی نگذشت که پدر به همراه یکی از همکارانش به خانه آمد. رنگ به رخساره اش نبود. پدرم کارمند حسابداری دخانیات بود وهمکارش اقای س. فردی بسیار محترم و متدین که ظاهرا با رئیس گزینش آموزش و پرورش هم سابقه آشنائی یا دوستی داشت. گفتند که بلافاصله بعد ازاتمام مکالمه به آموزش و پرورش رفته اند. برادر ی. مسئول گزینش گفته بوده من امروز چند ساعتی بیرون از اداره بوده ام و از ماجرا بی خبر. رئیس را نتوانسته بودند ببینند. برادر الف معاون اداره هم قدری با عصبانیت به پدرگفته بوده: "عجب پسری تربیت کرده ای. مرحبا! شکی نیست که او یا منافق است ویا کمونیستی چهار آتشه. جلوی روی من به برادر پ توهین کرد وککش هم نگزید و رفت." پدرهم گفته بود: اشتباهی رخ داده، پسرم بچه درسخوانی است اهل مطالعه همین وبس. اما جواب شنیده بود:" سر شما را هم شیره مالیده آقا. روز حقیقت گویی نزدیک است و آنروز خواهی دید که چگونه به دست وپای تو هم می افتد که مرا ببخش. من همه شما را فریفته بودم."
آنروز پدرهرچه ناراحتی داشت سر من خالی کرد که لابد راست می گویند. کله ات بوی قورمه سبزی می دهد و از این جور حرفها و مادر آنقدر اشک ریخته بود که چشمهای آبیش چون کاسه ی خون بود. من اما هر چه داشتم از کتاب و وسائل همه را کم کم به زیر زمین خانه می بردم و به خیالم که شاید سعادتی است رستن از شر مدرسه و دغدغه ی امتحان و کنکور. پیش خود می گفتم اصلا این کاغذ پاره ی دیپلم به چه درد من می خورد؟ ارزانی سر خودشان باد! نخواستم. مگر شاملو دیپلم دارد. مگر هابل دانشگاه دیده بود؟ چند روزی کنج خلوتم شده بود زیرزمین و داشتم به این وضعیت کم کم عادت میکردم. البته دوستان عزیزی هم گاه به دیدارم می آمدند با دلداریها و اظهار همدردیهائی از سر لطف. این بود و خوش روزگاری داشتم در زیرزمین، تا خبر رسید که آقای ی. رئیس گزینش - به توصیه همکار پدر- خواهان گفتگوی تنها و رو در رو با من است. یکی دو روزی امتناع کردم از رفتن اما فشار خانواده مجبورم کرد که بالاخره درآستانه در گزینش ظاهر شدم. در که باز شد نام خود گفتم. مردی تپل و ریشو سر تا پایم را برانداز کرد. دستش را دراز کرد و نام خود گفت. همان آقای ی. بود. دست دادم و وارد اتاق شدم. بی مقدمه گفت: راستش بهروز خان من انتظار این قیافه وجثه را نداشتم. در خیالم تو را جوانی درشت هیکل و سبیل کلفت تصور می کردم اما اکنون نوجوانی لاغرونحیف در برابرم نشسته است. در آن زمان من بسیار لاغر و ریزه میزه بودم و سنم کمتر نشان میداد از دانش آموزی که سال ماقبل دیپلم است. گفتم عکس مرا مگر ندیده بودید؟ "چرا روی پرونده، اما تصورم این بود که این عکس باید قدیمی باشد."خلاصه گفت که در مورد تو گزارشها آورده اند وبرده اند و پرونده ای نسبتا قطور داری. ادامه داد که من خصلتا آدمی شکاک نیستم و این آیه قران را همواره آویزه گوش کرده ام که یا ایها الذین آمنوا اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم ( ای ایمان آورندگان از ظن وگمان فراوان بپرهیزید که براستی برخی از ظن و گمان بردنها گناه کبیره اند). برای همین میخواستم از نزدیک با خودت گفتگو کنم." دیدارها و گفتگوها چند بار تکرار شد. در آخرین دیدار از من پرسید امتحانات ثلث سوم از کی شروع شده و چند امتحان را از دست داده ای؟ گفتم چند روزی هست واگر اشتباه نکنم گفتم سه امتحان. گفت امتحان بعدی کی است؟ گفتم همین امروز ساعت دو بعدازظهر. به ساعتش نگاهی کرد و گفت دو سه ساعتی بیشتر وقت نمانده و عذری خواست واز در بیرون رفت. چند دقیقه بعد بازگشت گفت "همین الان نامه ای به مدرسه می نویسم و لاک ومهر شده به دست خودت می دهم برو و امتحانات بعدیت را بده." خشکم زد. باورم نمی شد. یعنی همه چیز به این سادگی حل شد؟ یکی دو بار رفت وآمد. نامه را در پاکتی در بسته به دست من داد دستم را فشرد وآرزوی موفقیت کرد درامتحانات باقی مانده. گیج و منگ به طرف مدرسه رفتم. آقای سین در مدرسه نبود. نامه را تحویل آقای محمد صالح طاهری معاون دوم مدرسه ، که همشهری هم بود دادم، بدون آنکه بدانم مضمون نامه چیست. آقای طاهری نامه را خواند و اظهار شادمانی کرد که می توانی همین الان درامتحان تاریخ شرکت کنی. به حیاط مدرسه که آمدم. بچه ها کم کم وارد مدرسه می شدند. بعضی که خبر اخراج مرا شنیده بودند دورم را گرفتند که چی شد چی شد. گفتم آمده ام امتحان بدهم. همه چیز حل شد. گفتند آخر چرا اخراج شدی؟ گفتم مملکت که قانون ندارد. قانون جنگل است. چند روز پیش علف هرز بودم وشایسته کنده شدن از باغچه اما امروز دوباره در باغچه ام. شاید فقط قصدشان این بود که روحیه ام را بگیرند ونمراتم را خراب کنند. کاری کردند که منی که هرگز تجدید نیاورده ام شهریوری شوم.
چه ساده دل بودم آن زمان. گمان می کردم همانکس که علف هرزم پنداشته بود از کار خود پشیمان شده. نمی دانستم آقای ی. خودسری کرده وبی اجازه مافوقش ، برادر پ، مرا به مدرسه بازگردانده است وچه ساده دل بودم باز، که سفره دل نزد همکلاسان گشودم. یکی دو نفر از دوستان که در ظاهر خود را از مخالفان تند و تیز سیستم نشان می دادند لطف کرده و گزارشها برده بودند پر آب و تاب از اولین عکس العملم پس از بازگشت به مدرسه.
القصه، نمی دانستم بادهای تندتری در راهند و باید بادبانها را برای عبور از طوفانی سنگینتر آماده کنم. ظهور وقایع سلسله وار دیگر بماند تا بعد. بگذارید به داستان گفتگوی خویش با آقای ی و آنچه در اتاق گزینش میان من و او گذشت بازگردم:
این مطلب ادامه دارد....

باراک اوباما (چپ) و تام برادلی (راست)
چند ماه پیش یعنی در بحبوحه مبارزات اوباما و هیلاری کلینتون برای کسب امتیاز کاندیداتوری حزب مطبوعشان، در باره آن کارزار مطلبی نوشته بودم بدین مضمون :" باراك حسين اوباما ادامه دهنده طريقت جان اف كِنِدي است همو كه اولين رئيس جمهور كاتوليك در تاريخ آمريكا بود، كشوري كه اكثريت جمعيت آن را پروتستان ها تشكيل مي دهند. اوباما مسلمان زاده است ، رنگين پوست هم هست و کاندید شدن او يعني هنجار شكني در جامعه آمريكا، جامعه اي كه از قضاي روزگار جوانانش به هنجارشكني علاقه وافر دارند. شعار او اميد و تغيير است و اين يعني جذب ناراضيان و نا اميد شدگان از وضع موجود. او پدري كنيايي دارد. پدرش دانشجويي بود كه به آمريكا آمد، آنجا ماند و به پسرهنوز به دنيا نيامده اش اين فرصت را داد تا روزي شايد قدرتمند ترين مرد جهان شود. او اگر در كنيا مي ماند ، شايد پسرش باراك حسين نهايتا وكيل مدافعي مبرز در پايتخت ميشد اما همواره در معرض تهديد ، مرگ و زندان!..." و در ادامه نوشته بودم: " پيروزي اوباما تحقق روياي بزرگ مارتين لوتركينگ ،سياه انسان دوست وبرابري طلب، است كه فرياد مي زد: من امروز رویایی دارم! رویای من اینست که روزی فرزندان بردههای پیشین و فرزندان بردهداران پیشین بر فراز تپههای سرخ جورجیا کنار هم سر میز برادری خواهند نشست. رویای من اینست که چهار فرزند کوچکم روزی در کشوری زندگی خواهند کرد که آنها را نه به سبب رنگ پوست، که با درونمایهی شخصیتشان داوری خواهند کرد."
آنروز که این نوشتم، مرا این گمان نبود که مردم آمریکا به چنان مرتبتی رسیده باشند که تعبیر رویای مارتین باشند و مردم را نه به سبب رنگ پوست، که با درونمایهی شخصیتشان داوری کنند. نیز مرا این باور بود که گذشتن از سد زنی چون "هیلاری" کاری نه چندان سهل و آسان است. اما دیدیم و دیدید که اوباما توانست و این توفیق هم بیشتر به سبب توانایی های ذاتی اش حاصل شد نه به سبب ضعف و خطا در جبهه رقیب.
امروز هم اگرچه او در آستانه دروازه های کاخ سفید ایستاده است و همه نظر خواهی ها پیشتازیش را نشان می دهند، اما ورود پیروزمندانه او به کاخ، در گرو ضمیر ناخودآگاه مردمی است که در مقابل دوربین، میکروفن خبرنگاران و یا تماسهای راندوم تلفنی آنگونه وانمود می کنند که برتری سیاه یا سفید را باور ندارند. سیزده سال پیش بود که رنگین پوست دیگری، کالین پاول، در جواب اصرار برخی از دوستدارانش برای کاندیداتوری در انتخابات ۱۹۹۶ گفت: "برادلی را فراموش نکنید". اشاره او به خاطره بد سال ۱۹۸۲ بود، آنهنگام که "تام برادلی" شهردار موفق لوس آنجلس برای تصاحب کرسی فرمانداری ایالت کالیفرنیا سرنوشت خود را به رای مردم سپرده بود و همه نظر خواهی ها - حتی در پای صندوق- از پیشتازی چشمگیر این رنگین پوست بر رقیب سفیدش حکایت داشت. اما نتیجه ی رای گیری نشان داد که مردم به هنگام خلوت خویش نه آنند که در جلوت. این پدیده ماند در تاریخ سیاسی آمریکا و "اثر برادلی" نام گرفت. این اثر ۲۶ سال پیش پرده از اسرار ضمیر ناخودآگاه سفید پوستان ینگه دنیا برکشیده بود. بیست و شش سال کم نیست . اگر تعبیر شرقی را از مفهوم "قرن" بپذیریم ، هر بیست و پنج سال را بدان سبب که دوره تناوب و تغییر نسلهاست، باید یک قرن به حساب آوریم (بر اساس همین تعبیر هم بود که ناصرالدین شاه را صاحب قران می نامیدند). هیچ بعید نیست که بسیاری چیزها در این یک قرن دستخوش تغییر شده باشند و فرهنگ نسل جدید آمریکایی نه آن باشد که پدرانشان. پس انتخابات پیش رو دگر باره آزمونی است برای نسل جدید و اثبات ادعای برابری نژادها از سوی آنان.
خلاصه کنم با ذکر دو نکته:
- به گمانم اگر این چند روز باقی مانده اوباما بتواند در فاصله محبوبیت دو رقمی پیشتازی خود را حفظ کند، با اختلافی یک رقمی و تنگاتنگ بازی را خواهد برد و الا "اثر برادلی" (هر چند تضعیف شده) دگر باره سرنوشت ساز خواهد شد. باید تا آخر هفته منتظر ماند و دید از گردونه چرخ چه بیرون خواهد جهید.
- و اما اوباما فارغ از هر نتیجه ای، رسالت تاریخی خویش را ایفا کرده است. او اکنون ایستاده بر در دهلیز تنگ فردا، برای هم نژادانش -فرزندان بردگان دیروز- سرود توانستن می سراید.
دانش آموز سال سوم دبیرستان بودم رشته علوم تجربی. اواخر اردیبهشت بود و نزدیک امتحانات ثلث سوم . آنروز امتحان قرائت زبان داشتم. درحیاط مدرسه ی شریعتی آقای سین، مدیر مدرسه که پاسدار بود و اهل اطراف اصفهان، ایستاده بود. او قد بلند و موهای مجعد داشت. صورتش شبیه به آدمهای کوسه بود، چین وچروکی و کم ریش. سیاه چرده بود با دستهای بزرگ و کارگری. ظاهرا کاردانی علوم اجتماعی خوانده بود. بینش دینی را هم مدتی به ما درس میداد. باسواد نبود. پر ادعا هم نبود. همین که من را دید به طرفم آمد. سلام کردم گفت چند روزه می خواهم مطلبی را به تو بگویم اما پیدایت نکردم. به دوستانت گفته بودم که باید به دفتر مدرسه مراجعه کنی. به تو نگفتند یا عمدا نیامدی؟ عذرخواهی کردم. راستش دوستانم به من گفته بودند ولی نمی دانم چرا احساس خوبی نداشتم که به دفتر بروم. در آن سالها جو خاصی حاکم بود. هر کس با رئیس و معاون و یا مسئول امور تربیتی می گشت یا دیده می شد، بچه ها چپ چپ نگاهش می کردند. مدرسه هم بخاطر امتحانها کمی تق ولق بود برای همین خودم را زده بودم به بی خیالی و مدرسه نمی رفتم و این دلیلی شده بود برای نرفتنم به دفتر. گفتم ببخشید الان امتحان شفاهی زبان دارم بعد از امتحان خدمت می رسم. گفت حتما بیایی ها خیلی مسئله مهمه! گفتم چشم، حتما.
آقای سین چند ماه پیش هم به من گیر داده بود که سر صف باید قرآن صبحگاهی بخوانی. من هم گفته بودم بلد نیستم. یکی لو داده بود که بلده. بازهم گیر داده بود که حتما باید بخوانی. گفته بودم صدایم افتضاح است و اگر بخوانم همان داستانی می شود که سعدی در گلستان گفته "اگر قرآن بدین نمط خوانی ببری رونق مسلمانی". خندیده بود و دیگر اصرار نکرده بود. ولی امروز جور دیگری بود. انگار کار مهمی داشت. اینرا از نوع نگاهش میشد فهمید.
خلاصه، رفتم امتحان را بدهم. نوبت من که رسید، آقای ط. معلم زبان با خنده گفت باز کن ببینم. منظورش کتاب بود ولی با لبخند موذیانه ای که بر لبش بود می شد حدس زد که اینهم از آن شوخیهای جنسی است. او شوخ بود و همیشه هم شوخیهای جنسی می کرد. با لهجه ی کردی یکی از متنهای کتاب را که باز کرده بودم خواندم. گفت بسه. چون خوب باز کردی بیا اینهم ۲۰ . رو کرد به نفر بعدی که ببینم تو چه جوری باز می کنی؟ همه خندیدند. گفتم من با اجازتون برم. گفت برو ولی یادتون باشه که سال دیگر همه شما سال آخر دبیرستانید و باید بهتر بازش کنید. دوباره شلیک خنده بچه ها بود و لبخند زورکی من. از شوخیی های او اصلا خوشم نمیامد. آن موقعها خیلی آدم جدی ای بودم. آمدم بیرون از کلاس. به سرم زد که یواشکی از پنجره ی یک کلاس خالی بپرم توی حیاط. اینجوری از جلو دفتر رد نمی شدم و آقای سین من را نمی دید. پریدم توی حیاط . به خیال خودم خیلی زرنگی کرده بودم. خواستم که از در مدرسه بیرون بروم، دیدم آقای سین با آن قد بلند پشت در مدرسه ایستاده. نمی دانم پریدن مرا دیده بود یا نه؟ خودم را جمع و جور کردم و گفتم سلام . گفت بیا در حیاط قدم بزنیم و کمی صحبت کنیم. گفت و گفت که تو چه پسر درسخوان و با اخلاقی هستی و همه معلمها هم چقدر از دست تو راضی هستند. خلاصه کلی تعارفات بارم کرد. ادامه داد که خود منهم خیلی دوستت دارم برای همینم هست که مسئله ای را می خواهم با تو مطرح کنم و خواهش می کنم از من نشنیده بگیر. گفتم لطف دارید. بفرمائید من در خدمتم. گفت ازتو می خواهم هر چه سریعتر تا چیزی پیش نیامده بروی و خودت را گم و گور کنی تا آبها از آسیاب بیفته. خشکم زده بود. "در شهرهای بزرگ مثل تهران فامیل و آشنا داری که مدتی بتوانی پیش آنها بمانی و کسی هم نفهمه کجایی؟" گفتم آخه جریان چیه؟ گفت عین. ح. را که میشناسی. گفتم بله همکلاس من نیست از بچه های ریاضیه.
عین. ح. پسر متین و پری بود چند سال از نظر سنی از ما بزرگتر. فکر میکنم به دلیلی که من نمی دانستم چند سالی ترک تحصیل کرده و حالا دوباره آمده بود مدرسه. یادم هست چهار سال قبل از این واقعه -یعنی در بحبوحه انقلاب- با یک عده نوجوان دیگر چند روزی پیشش نگارش زبان کردی خوانده بودم. این را کسی نمی دانست. زمان شاه خواندن زبان کردی به نحوی جرم محسوب می شد. من آن موقع کلاس دوم راهنمایی بودم. الان که فکرش را می کنم شعرهای کردی که عین. ح به عنوان مشق یا املا به ما می گفت همه اش از "عبدالله په شیو" بود و "هیمن" و "هه ژار"و "قانع" وبوی تند انقلاب می دادند و چپ روی. تعدادی از این اشعار توی مغزم حک شده اند و هنوز هم گاهی بی اختیار آنها را زمزمه می کنم. یادم هست یک روز سر همین کلاسها یکی از بچه ها که کلمه "کمون" به گوشش خورده بود از عین.ح. یرسید که این کلمه چه معنی ای می دهد؟ و او در اتاق را بست و شروع کرد از ماتریالیسم تاریخی و سیر جبری تاریخ از کمون اولیه تا دوران برده داری و فئودالی و سرمایه داری و سوسیالیسم گفتن و بالاخره پایان تاریخ که از نظر او کمونیسم بود و حکومت فراگیر طبقه ی پرولتاریا. برای من این گفته ها تازگی نداشت چون مدتی بود که خواندن رمان را گذاشته بودم کنار و شروع کرده بودم به خواندن کتابهای فلسفی و از قضا، تازه "فلسفه مقایسه ای" و "اقتصاد مقایسه ای" رضا اصفهانی را تمام کرده بودم و می شد گفت چیزایی از این مسائل دستگیرم شده بود ولی خودم فکر می کردم خیلی چیزها بلدم. همان توهم استغنا که آدم بزرگها هم خیلی از آن رنج می برند. حالا چهار سال از آن روزها گذشته بود و چند سال هم بود که او را ندیده بودم تا اینکه سر و کله اش در مدرسه پیدا شد و شد دانش آموز سال سوم ریاضی. من آن کلاس درس کردی، گفته های عین ح. و آشناییم را با او به روی خودم نمی آوردم و او هم جوری رفتار می کرد که مرا نمی شناسد. گاهی فکر می کردم که عین ح. اصلا مرا به یاد هم ندارد. همیشه گوشه گیر بود و متفکر و تقریبا دوست نزدیکی هم در مدرسه نداشت.
بگذریم. آقای سین گفت چهار روز پیش به عین.ح. هم گفتم تا دیر نشده برو و خبر دارم که رفته. الان هم به تو همین را میگویم. کمی جا خورده بودم. حرفهایش برایم نامفهوم بود. گفتم ماجرا چیه؟
"بیست روزی میشه که نامه ای محرمانه از اداره آموزش و پرورش آمده و موضوعش هم شما دو نفرید. در این نامه قید شده که گزارشهای متعددی در مورد این دو دانش آموز به دست گزینش رسیده که نشان می دهد عناصر مطلوبی نیستند و وابستگی های شدید گروهکی دارند. البته نوع اتهام و وابستگی سیاسی شما دو نفر با هم یکی نیست. من خودم اول کمی تعجب کردم ولی راستش دیدم شاید زیاد هم بیراه نگفته اند. چیز خاصی در رفتارتان هست که اصلا به دانش آموز سال سوم دبیرستان نمی خورد. به هر حال من از سر دلسوزی گفتم. اگر فکر می کنی که مسئله ای داری هر چه سریعتر برو تا کار به جاهای باریک نرسیده. "
خشکم زده بود. یک لحظه فکر کردم. همه اش بازیه و فقط می خواهد مرا محک بزند ولی صداقتی هم در نگاه و کلامش بود. گفتم: نه چیزی دارم که مایه ترس من باشد ونه فرار می کنم. همین الان هم حاضرم به گزینش بروم و با آقایان رو در رو گفتگو کنم.
اینبار نوبت او بود که جا بخورد. " این را جدی می گوئی. واقعا حاضری؟" .گفتم خدا حافظ همین الان میروم. "صبرکن، لااقل با خانواده مشورتی کن" گفتم مشورت نمی خواهد. این مسئله را همین امروز باید حل کنم. نمیخواهم بار ذهنی من باشد در این بحبوحه امتحانات. وقتی گفت که پس من با تو می آیم، دانستم هر چه گفته از سر صداقت بوده و محبت.
سوار لندرورش شدم. آقای سین، معاونش را صدا زد و مدرسه را به او سپرد و شمه ای از داستان را گفت. پیدا بود که معاونش هم در جریان بوده. معاون (آقای صاد) دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت "پیروز باشی مرد". آقای صاد پاسداری بود کوتاه قد با بدنی ورزیده، وزنه بردار و صاحب بازوهای قوی و سینه ای ستبر. تبریزی بود اما لهجه ترکی نداشت. دانشجوی سال آخر دانشگاه بود و در سالهای تعطیلی دانشگاه –به واسطه انقلاب فرهنگی- در کسوت سپاهی به کردستان آمده و معلم امور تربیتی بود و البته معاون دبیرستان هم. بعدها از او بیشتر خواهم گفت. بگذارید بقیه داستان را تعریف کنم.
خلاصه رفتیم به اداره آموزش و پرورش و مستقیم به طبقه دوم و اداره گزینش. در زدیم. کسی در را باز نکرد. منتظر ماندیم خبری نشد. آبدارچی که با سینی چای رد می شد گفت با آقای ی. کار دارید؟ ایشان برای چند ساعتی از اداره بیرون رفته اند و بر می گردند. نیم ساعتی گذشت. آقای سین مرتب به ساعتش نگاه می کرد. گفتم شما اگر عجله دارید لطفا علاف من نشوید وبه مدرسه برگردید. گفت راستش باید برگردم ولی نمی توانم ترا در این وضعیت تنها بگذارم. بیا پیش رئیس اداره آقای پ برویم ایشان حتما در جریان هستند. رفت اجازه ای گرفت و داخل اتاق بزرگ رئیس آموزش و پرورش شدیم. در دو طرف سالن به ردیف صندلی چیده بودند. آقای سین به من گفت روی یکی از صندلی ها بشین اما خود سرپا ایستاد. آقای رئیس هیچ توجهی به ما نمیکرد و مشغول کار خود بود. مرتب هم در باز می شد وکارمندها می آمدند و عرض ادب و گرفتن امضایی و عقب عقب رفتن. آقای سین هم نگاهش به ساعت دیوار روبرو بود. آخر طاقت نیاورد. گفت بهروز من باید برگردم مدرسه. متاسفم نمی توانم بیش از این معطل بمانم. اولین بار بود که مرا به اسم کوچک صدا می کرد و این هم می توانست نشانه ی خوبی باشد و هم بد. گفتم ممنونم از همراهیتان و خداحافظی کردیم . او رفت. من ماندم و بی اعتنایی آقای پ. شاید بیش از یکساعت گذشت تا اینکه از همان پشت میز با سری که پایین بود و مرا نمی نگریست. گفت " اسمت چیه" نام خود گفتم.
" آقای عزیز شما در مدر سه به مثابه علف هرزید و علفهای هرز باعث بیماری و نابودی گلها. شما را باید چید و از باغچه بیرون انداخت." رنگم پرید. لبهایم شروع به لرزیدن کرد. آغاز بسیار بدی بود برای گفتگو. منتظر ماندم جمله ای دیگر بگوید اما سکوت بود و بی اعتنایی. ناچار گفتم به چه دلیل مرا علف هرز می خوانید و باعث خرابی گلها؟ بدون آنکه به چهره ام نگاه کند گفت دلیل نمی خواهد روی پیشانیت نوشته. گفتم شما که مرا اصلا نگاه نمی کنید از کجا پیشانیم را خواندید. یک لحظه سرش را بالا برد و با غیض نگاهی کرد و باز سر پائین. " پررو هم تشریف دارید. لیا قت ماندن در محیط مقدس مدرسه را ندارید" و من که آتش خشمم برافروخته شده بود، از سر خامی و جوانی گفتم "و لیاقت شما هم اینست که فال بینی و پیشانی خوانی کنید نه ریاست فرهنگ." از جا برخاست. صورتش برافروخته بود. " بیرون منافق کثیف همین الان حکم اخراجت را می نویسم. دیگر حق نداری پایت را به مدرسه بگذاری" این را آقای پ با غیض تمام گفت. در همان لحظه معاونش آقای الف وارد اتاق شد. او سخن مرا شنیده بود و با تعجب نگاهم می کرد. آقای الف اشاره ای کرد و مرا از اتاق بیرون برد. نمی دانم چگونه از اداره خارج شدم و کی به خانه رسیدم. انگار تصادفی سخت کرده و گوئی سرم به جائی خورده بود. منگ بودم. فقط می دانم که سفره پهن بود و مادرم اصرار می کرد که ناهار بخور و من لب به غذا نمی زدم. هر چه می گفت چه پیش آمده؟ رنگت چرا پریده؟ می گفتم چیزی نیست. مادرم آنقدر اصرار کرد که بالاخره گفتم اخراج شدم اخراج به همین سادگی....





