یکی از وجوه جنگ سرد بین دو قدرت بزرگ جهانی -آمریکا و شوروی- رقابت بر سر تحقیقات فضایی بود. شوروی توانسته بود قبل از آمریکا انسان را به خارج از جو بفرستد و این البته کم افتخاری نبود. بعدها آمریکائیها با تکیه بر میلیاردها دلار هزینه های تحقیقات فضایی، از حکومت شوراها پیشی گرفته بودند اما هنوز مشکل کوچکی وجود داشت: نوشتن در فضا و درشرائط بی وزنی و جاذبه ی صفر! می دانید که این جاذبه است که کمک می کند جوهر از قلم خارج شود و وقتی جاذبه نباشد جوهر را میل نوشتن نیست. خلاصه، آمریکائیها در حال صرف صدها هزار دلار پول بی زبان بودند تا قلم مخصوص فضا بسازند. فکر می کنید روسها این مشکل را چگونه حل کرده بودند؟
راه حل روسها برای نوشتن در فضا ساده بود وکم هزینه: آنها با مداد می نوشتند. مدادهای وطنی که یک جعبه دوازده تاییش یک روبل هم نمی ارزید.
شما برای حل مسائل و مشکلات خود کدام راه حل را می پسندید. راه حل پر هزینه ی آمریکایی یا راه حل ساده و کم هزینه ی روسی را؟
مدتی است مترجم شده ام. چونان که ازکار تحقیق و دانشگاه فراغتی یابم، به بیمارستانها می روم و می شوم مترجم شفاهی بیماران افغانی و ایرانی و عراقی (البته افغانی های دری زبان و کردهای عراقی). از این کار هم لذت وافر می برم که هرگز اهل کار بی لذت نبوده ام. اپیکوریِ اپیکوری ام، اما در جستجوی لذت روح و نه تن.
در این مدت مترجم بیماران مختلفی بوده ام، از پیوند قلبی ها تا ناخوشان روان یا به قول فرهنگستان روان پریش ها. چندی پیش واسطه ی زبانی بودم بین یک روان درمانگر و یک جوان مو جو گندمی ایرانی. روان درمانگر برای پی بردن به راز ناهنجاری ـ به قول سینما چیها ـ فلاش بک کرده بود به گذشته و جوان در جواب سوالهای او، همه زخمهای کهنه اش را که سرباز کرده بود مسلسل وار می ریخت بیرون : از اخراجش از مدرسه و دیپلم گرفتنش به زور، از نداشتن اجازه ی شرکت در کنکور و ورود به دانشگاه، از سربازی زورکی پر از اجحافش، از اجازه استخدام نداشتن، راننده تاکسی شدن و بعد لغو پروانه اش، از بازخواستها تهدیدها و تحقیر ها و بازجویی های پی درپی و بسیاری چیزهای دیگر می گفت. هر بار هم چشمش به دریای خون می نشست با گفتن این خاطرات. از میان این صحبتها تازه معلمومم شد که "بهایی" است و همچون سایر همکیشانش محروم از حقوق اولیه.
نمی دانستم که آنها به جبران محبتی که لابد در حقشان روا شده ، باید خدمت اجباری سربازی را هم انجام دهند، اما چون جذامیها جدا از دیگر سربازان و در اتاقهای تنگ و نمور و تاریک و کثیف چون قرنطینه شدگان. برادر بزرگ او را هم، زمان جنگ به خط مقدم فرستاده بودند و دست راست خویش هدیه کرده بود به میهن، اما هیچ جا نه جانبازش خوانده و نه نامش ثبت کرده اند برای گرفتن مزایایی.
همه ی اینها را من باید مو به مو ترجمه می کردم و گاه شرمم می گرفت از ایرانی بودن خودم. مرور می کردم تاریخ را در ذهن خود و خاطرات دلخراش" میرزا آقاخان کرمانی "ها را از آن قتل عام بزرگ به فتوای عالمان دین . فرمان امیر کبیر ها ی خوشنام را به یاد می آوردم و در دل می گفتم خوب است که مرد جوان این داستانها را نمی داند که اگر می دانست با این روح حساسش باید به زنجیرش می کشیدند در دیوانه خانه ها..
گفت و گفت تا روان درمانگر راز را دانست و به سخن درآمد که برانگیخته شدن، خشم و عصبانیت، واکنش طبیعی فرد است در مقابل حمله یا هر گونه احساس خطر و تحقیر و این را قوانین تکامل در وجود آدمی کاشته است. آنچه تو با آن مواجهه بوده ای را می توان "تبعیض بزرگ و آشکار" نامید. تو هر باردر مقابل این تبعیض مالامال از خشم می شدی اما جرات ابراز نداشتی زیرا که در مقابلت یک سیستم بزرگ و نیرومند می دیدی به وسعت یک کشور . طبیعی است که همه این خشمهای فروخفته در مغزت انبار شده باشند به ماننده ی یک عقده یا غده چرکین در آستانه ی دهان باز کردن. بدان که این عقده باید باز شود و این غده باید بارش را بگذارد، اما به گونه ای که مایه آزار دیگران نباشد. به تو پیشنهاد می کنم همیشه دفتری همراه داشته باش. هر وقت خشم هجوم آورد، بنویس. به هر که می خواهی ناسزا بگو. خود را سانسور نکن، قرار نیست نوشته ی تو را هیچ کس بخواند پس تمام خشمت را با بدترین کلمات با سیاهترین تعبیرها روی صفحه سفید کاغذ بنویس بعد اگر خواستی همه را بسوزان تا جز تو هیچ کس آن را نخواند...
* * * *
خوشحالم که وبلاگ من هم شده است آن صفحه ی کاغذ و من شده ام سنگ صبور برای شنیدن همه ناسزاها تا مگر روح رنجدیده ای آرام بگیرد. از او هرگز در رنج نخواهم شد. می دانم در ته دلش درکم می کند و گاه هم تحسین. از کلماتش پیداست. من این را حس میکنم، از پاسخهایی که به من می دهد هر گاه در این وبلاگ مستقیم با هم رو در رو می شویم. او گاه پا پس می کشد و شرط می گذارد برای پوزش و دو بار هم دیدید که پوزش خواست. با اینهمه از او دلخورم که به دیگران هم توهین می کند. لابد من کفایت نمیکنم برای تخلیه شدنهایش. اما دوستان به تیزی زبانش نگاه نکنید من صفایی در او می بینم که پابندم می کند. می دانید از که سخن می گویم؟
محل زندگیم از دانشگاه خیلی فاصله دارد و هر روز باید دو ساعت ونیم در قطار باشم. یک ساعت و ربع رفت و یک ساعت و ربع، برگشت. همیشه هم رمانی با خود بر می دارم و خود را -در قطار- دمی به قلم و تخیل رمان نویس می سپارم. چند روزی است که "آتش بدون دود" نادر ابراهیمی را می خوانم و چنان غرق خواندن که پاک فراموش می کنم روی صندلی روبرویم یک حوری نیمه لخت نشسته و پاهایش را چنان روی هم انداخته که دامن کوتاهش تا لبه های مرز ممنوع بالا رفته است. رمان می خوانم تا دزدکی نگاه نکنم و این چشم گرسنه ی حیز شرقی را به مهمانی تن سفید و تبدار آن دختر بلند بالای پریشان مو ی غربی نخوانم. رمان میخوانم تا دود آتش اوبه ی "گلن اوجا" بوی عطر تن آن دختر را در مشامم کور کند، با "گلن اوجای یموتی" به جنگ "گوکلانها" می روم و هر بار خسته اما فاتحانه باز می گردم و با ساز غمگین و عاشق او می خوانم:
نه گله می خواهم، نه اسب می خواهم، نه آب
اسب کَهَرم تو، گله های بز سفیدم تو ، چشمه ام تو، سولماز!
نه روز می خواهم، نه شب می خواهم، نه نان
خورشیدم تو، مهتابم تو، محبوب گندم گون من سولماز! ...
قسمت ششم داستان علف هرز
بازجو در تاریکی اتاق، یک سایه ی پرمو بود. گفت بنشین . چشمهایم زود عادت کرد به تاریکی. حالا دیگر صورتش را هم می دیدم. گفت خوب از خودت بگو و علت آمدنت به اینجا. گفتم از مدرسه اخراج شده ام و این که اینجا آمده ام برای پی گیری مسئله اخراج است.
- چرا اخراج شدی؟
- بر اساس گزارشاتی که من هم دقیقا مفادش را نمی دانم.
- در مدرسه کاری کرده بودی؟ تظاهراتی؟ اعتصابی؟ اعلامیه ای؟
آنروزها بازار تظاهرات در مدارس کردستان گرم بود. به هر مناسبتی عده ی کثیری از دانش آموزان در حیاط مدرسه جمع می شدند و سرود ای رقیب می خواندند و شعارهای انقلابی سر می دادند. تعدادی از دانش آموزها هم گوشه ای می ایستادند و فقط تماشاگر. یعنی توده ای هاو اکثریتی ها، بی طرفها، مذهبی ها و بعضی بچه درس خوانها... من هم همیشه در میان گوشه نشینان بودم حالا می خواهید مرا توده ای بنامید یا بی طرف یا ترسو یا هر چیز دیگر، مختارید. به همین خاطر هم بود که در جواب بازجو با قاطعیت گفتم که من هرگز در هیچ تظاهراتی شرکت نداشته ام.
- تظاهرات ۱۳ آبان روز دانش آموز چی؟
تظاهرات آن سال یکی از بزرگترین اعتراضهای دانش آموزی شهر سقز بود. گفتم که من در آنهنگام بر اثر شکستگی استخوان شانه (ترقوه) در منزل بستری بودم.
-علت شکستگی چه بود؟
- در بازی فوتبال در حیاط مدرسه با سر وشانه روی زمین افتادم و خودم صدای شکستن استخوانم را شنیدم.
- وابستگی به گروهکی داری؟
- خیر به هیچ وجه
- به ما گفته شده بود که شما برای اقرار به اشتباهات و انحرافات فکری و تشکیلاتی خود به اینجا آمده اید و ما آماده شنیدن و قضاوت بودیم.
- اما به من گفته شد که در شرف دستگیری هستم. با پای خودم آمدم تا هم زحمت شما را کم کنم و هم علت این همه پرونده سازی را بفهمم.
- هر کس این را به شما گفته بیجا کرده. ما اولا تا وقتش نرسد سراغ کسی نمی رویم و ثانیا از پیش هم جار نمی زنیم که تصمیم به دستگیری داریم. اگر حرفی داری بزن والا خوش گلدی! با دست در را هم نشان داد.
- من حرفی برای زدن ندارم الا اعتراض به اخراجم
- برو اعتراضت را به کسی بکن که اخراجت کرده. وقت ما را هم بیخودی نگیر.
و باز هم اشاره دست به در خروجی. گفتم یعنی چه؟ آزادم که بروم؟ انگشت اشاره اش در را نشانه گرفت. پا شدم و نا باورانه به سوی در رفتم. در را گشودم و پا در حیاط گذاشتم. نگهبانی جلویم را گرفت. در اتاق بازجوئی باز شد و بازجو به نگهبان اشاره کرد که تا دم در خروجی همراهیش کن.
در راه که به خانه می آمدم، گیج و منگ بودم. قدرت تحلیل نداشتم. این وسط کسی مرا بازی داده . نکند همه اش زیر سر همین آقای ی. رئیس گزینش باشد. به خانه که رسیدم دیدم مجلس عزاست. چار تاق در باز و یک عالمه کفش جلوی در ...
تو که رفتم انگار مرده زنده شده بود. یورش بود و آغوش و بوسه و گریه و من هنوز منگ. پدر بلافاصله با آموزش و پرورش تماس گرفت. آقای ی. گفته بود من هم سر در نمی آورم و گیجم. باید بپرسم جریان چیست؟ پدر بزرگ که می گفت یا هادی من نجاتش داد. پدر می گفت چون سیاوش از آتش گذشت و اکنون دیگر نوبت آنست که به مدرسه بازش خوانند. اما ته دل من نمی دانم چرا قرص نبود.
روز بعد آقای ی. گفت که شجاعتش، برادران را تا حدودی قانع کرده که نباید کاسه ای زیر نیم کاسه اش باشد و پیشنهاد کرد برای ختم غائله تعهدی بنویسم تا دوباره به مدرسه باز گردم. من محکم ایستادم که حتی یک کلمه نمی نویسم. چون هر چه بنویسم ، معنایش جز پذیرش خطا نخواهد بود. پدرم هم در اینمورد کاملا با من هم عقیده بود و نهی ام می کرد از نوشتن حتی یک کلمه. این از موارد معدود زندگیم بود که با پدرم توافق صد درصد داشتیم.
تابستان داغ می گذشت و هنوز گره در کار بود. یک روز در خانه ما ریختند. همه جا را زیر و رو کردند. چیزی نیافتند و رفتند. فردایش خانواده ام پیشنهاد کردند مدتی از سقز دور باشم تا کمی آبها از آسیاب بیافتد. در این مدت هم آنها با واسطه دوستان و آشنایان پی گیر کار من خواهند بود. ترجیح دادم به ده بروم. به خانه یکی از فامیلها. در آنجا روزهایم به شنا می گذشت و مطالعه و شبها به همدمی با دوست و آشنایان مهربان. چه خوب بود دغدغه مدرسه و مشق و امتحان نداشتن. آزادی کامل و رهایی. طبیعت بکر! دختران زیبای لب چشمه و به قول شاملو:
دختران دشت!
دختران انتظار!
دختران اميد تنگ در دشت بىکران؛
و آرزوهاى بىکران در خلقهاى تنگ!
هوای تازه و پاک. کودکان شاد، چوپانان خسته و بوی رمه وقتی غروب از دامنه به دشت سرازیر می شدند و صدای زنگوله ها...آه که چقدر روح من دهاتی است.
آن تابستان زیبا ترین تابستان عمرم بود....
جوانی با آرمان خواهی و آرمانگرایی تناسب دارد به همین خاطر دوران دانشجویی قصه زبان سرخ است وسر سبز .
رضاشاه که با ایده ی مدرنیزه کردن ایران بر تخت نشست، خطر کرد و فرمان تاسیس دانشگاه داد و اعزام محصلین به خارج و نمی دانست که همین دانشگاه و همین دانشجویان بلای جان او و پسرش خواهند شد. دانشجوی اعزامی "دکترتقی ارانی" پس از بازگشت از آلمان اندیشه چپ را در ایران پایه گذاری کرد و جمع روشنفکری و کتابخوان بنا نهاد، معروف به ۵۳ نفر. او اندیشه های فلسفی چپ را با انتشار"مجله دنیا" در جان تشنه بسیاری از دانشجویان کاشت و خود البته سزای کارش دید و به بیماری تیفوس در سلول زندان رضاشاهی مرد.اما برخی از همین دانشجویان سابق او پس از آزادی از زندان در خانه سلیمان میرزا اسکندری سنگ بنای اولین حزب چپ ایران را گذاشتند و این حزب سالها هم مانعی و هم علتی برای اعمال برخی سیاستهای فرزند این پادشاه بود. اعزامی دیگر" مهندس مهدی بازرگان" دکترایش را نگرفته، به ایران باز گشت و در دانشگاه تهران انجمن اسلامی دانشجویان و اساتید را بنا نهاد. او نسلی را پرورد مانند حنیف نژادها و.. . همانها که موسس سازمان مجاهدینی شدند که محمد رضا شاه با زیرکی آنان را مارکسیستهای اسلامی می خواند. محمد رضا شاه حتی به "علی شریعتی" بورس دکترا اعطا کرد، همانکس که بعدها از تئوریسینهای تاثیر گذار انقلاب ضد شاهی ایران شد و مروج مذهب ایدئولوژیک. شاه به" ابوالحسن بنی صدر"- که نماینده دانشجویان معترض دانشگاه تهران بود و ریاست افتخاری کنفدراسیون دانشجویان داخل و خارج ایران را در کارنامه داشت - هم اجازه خروج از کشور داد و هم بورس تحصیلی. بنی صدر درزیر سایه ی رهبر انقلاب ضد شاهی به ایران بازگشت و اولین رئیس جمهور تاریخ ایران پس از سقوط پادشاهی شد.
در داخل کشور هم بزرگترین مانع و مخالف سیاستهای حکومت شاه همین دانشجویان بودند. دانشگاه تهران در ۱۶ آذر سال ۱۳۳۲ یعنی چند ماه پس از کودتای آمریکائی ۲۸ مرداد یکپارچه آتش شورش شد. اعتراض دانشجویان به ورود نیکسون به ایران و سیاستهای امپریالیست نوپا، سه شهید به همراه داشت همانها که دکتر شریعتی سه آذر اهورائیشان نامید. و آنروز را ما امروز به عنوان روز دانشجو پاس می داریم.
حکومت شاهی رفت. نظام جدید با تکیه بر تجربه تاریخی دو پادشاه، به خوبی ارزش و خطر دانشجو و دانشگاه را دانست ، فرمان تعطیلی دانشگاه را صادر و هزاران دانشجوی دگر اندیش را اخراج و یا روانه زندان کرد. اساتید ناهمگون با سیستم را ازدانشگاه راند و آنگاه درها را گشود. اما در آستانه ی در، فیلترهای تنگ گزینش گذاشت تا جز خودی اذن دخول نیابد. سهمیه ها گذاشت گاها تا چهل درصد و اعزام دانشجو به خارج راسالها منحصرکرد به نورچشمیها و یا وابستگان. انجمن های اسلامی تاسیس کرد تا جنبش دانشجو را تحت اختیار و کنترل خود بگیرد. پای روحانیت را از طریق تدریس واحدهای درسی اجباری و نیز دفترهای نمایندگی به دانشگاه باز کرد و القصه تدبیرها تا اسب وحشی دانشگاه را رام خود سازد و البته سالها مست این پیروزی مبارک! هم بود. اما واقعه ۱۸ تیر ۱۳۷۸ به وضوح نشان داد که دانشجو و دانشگاه عرصه سیمرغ است و مگس را نه این جولانگاه. به گمانم اگر قرار باشد روزی را روز دانشجو بنامیم آنروز باید ۱۸ تیر باشد نه ۱۶ آذر. شاه با همه استبدادش ، نه دانشگاه را یکپارچه خواسته و نه دررا بروی معارض و مخالفش در ورود به دانشگاه بسته ونه حتی استادی را به جرم دگراندیشی ممنوع التدریس کرده بود. پس شق القمر نبود که دانشجو آن کند که در ۱۶آذر کرد. اما ۱۸ تیرظهور معجزه ی استقلال و سرزندگی دانشجو و دانشگاه بود، آنهم پس از بیست سال اعمال سیاستهای بسته ی ایدئولوژیک و فشار تا حد شستشوی مغزی ....
در هر حال روز دانشجو برشما مبارک ای آذرهای اهورائی....
- سازمانهای مردم نهاد (NGO) معمولا بر اساس یک نياز طبيعي شکل می گیرند و به علت تمايلشان به استقلال، می توانند جایگاه و کارکرد بسیار مهم اجتماعی هم داشته باشند. این نهادها از اشکال غیر پولی سرمایه اند چیزی که اگر اشتباه نکنم در جامعه شناسی، سرمایه اجتماعی خوانده می شود.
- یکی از مشکلات مهم در تاسیس چنین نهادهایی، مسئله تامین منابع مالی (توام با حفظ استقلال) است و البته گاه کسانی با روشهای بسیار ابتکاری از عهده حل این مشکل بر آمده اند. نمونه اش نهاد خیریه موومبر (Movember ) است. بنیادی که نامش را از سبیل گذاشتن در ماه نوامبر بر گرفته است، یعنی ترکیب کلمه سبیل در انگلیسی (Moustache ) و ماه نوامبر (November). نماد این گروه هم، گذاشتن سبیلهای گاهاً بدشکل در طول این ماه فرنگی است. اگر دقت کنید ، کلمه Movember حاوی مفهوم حرکت و جنبش (Move ) هم هست و بدین لحاظ ترکیب زیرکانه ای.
این بنیاد کارش، ارائه کمک به مبتلایان بیماریهای خاص مردانه است ( مانند سرطان پروستات و...) و حاصل خوش فکری چند جوان آدلایدی استرالیایی در سال ۱۹۹۹ . بد نیست بدانید که از سال ۲۰۰۷ ، دامنه این کار موفق به کشورهای آمریکا، کانادا، اسپانیا و بریتانیا هم گسترده شده است.
- ماه پیش تعداد افراد سبیلو در شهری که ما زندگی می کنیم به شدت افزایش پیدا کرده بود و من وقتی از یکی از دوستان علت سبیل گذاشتنش را پرسیدم ، به خاطر این پرسش دو دلار جریمه شدم. جریمه ای که البته با طیب خاطر پرداختم چون می دانستم که به حساب آن بنیاد واریز می شود. اینگونه روشهای مبتکرانه برای جلب توجه، تبلیغ و نیز جمع آوری کمک مالی، هم باعث اشاعه فرهنگ همدردی شده و هم مایه سرگرمی.
- آیا در کشور ما هم این گونه روشها می توانند موفق باشند؟ قطعا با تکیه بر مختصات فرهنگی ملت ما هم می شود روشهای موفقی ابداع کرد. فقط کمی زیرکی می خواهد و نترسیدن از به امتحان گذاشتن ایده های در ظاهر بسیار ساده اما شاید در واقع بسیار کارا.
ادامه داستان علف هرز قسمت پنجم
صبح روز بعد آقای ی، پدرم، پدر بزرگ ومن جلوی دراطلاعات ایستاده بودیم. آقای ی گفت اجازه بدهید بروم و با برادران صحبتی کنم. رفت و چند دقیقه بعد آمد و گفت:
- باز هم می گویم جلوی روی بزرگترهایت، این تصمیم را خودت گرفته ای من دخالتی نداشته ام و هیچ مسئولیتی نمی پذیرم.
پدر بزرگ لبهایش لرزید وگفت در تمام عمرم از توده ای های بی خدا متنفر بوده ام. می ترسم بهروزهم توده ای باشد. به من راستش را بگویید برادر ی. اگر اینطور است خودم همینجا خفه اش کنم. با گفتن این حرف اشکش هم جاری شد.
- نه حاج آقا انشالله از آنها نیست. نگران نباشید.
پدر بزرگم از عملکرد حزب توده دردورا ن مصدق خاطرا ت بدی داشت، همه کمونیستها را هم توده ای خطاب می کرد. هر چه هم می گفتی که دهها حزب و گروه دیگر چپ وجود دارند که آبشان با حزب توده توی یک جوب نمی رود، نمی پذیرفت و می گفت دروغ می گویند، همه شان توده ایند. آنروز هم به توده ای بودن من شک برده و به ظاهر قصد جانم را کرده بود.
بهرحال روبوسی کردیم. پدر بزرگم محکم بغلم کرد. لرزش شانه هایش را حس کردم. پدرم جلوی گریه خود را گرفته بود، اما کاسه چشمانش پر بود از اشک. آقای ی دستم را گرفت مرا به داخل حیاط ساختمان اطلاعات برد و گفت:
- من جلوی پدرت نگفتم ولی برادران نظرشان این است که حداقل یکی دو هفته می مانی تا وضعت معلوم شود. در این مدت اگر چیزی لازم داشتی بگو تا به من اطلاع دهند.
در همین لحظه برادر میم که رئیس زندان هم بود آمد و گفت:
- مردی که می گویند اینه؟
سلام و علیکی کردیم. به آقای ی گفت خوب دیگه شما برید. بقیه اش با ما.
برادر میم دستمالی از جیبش در آورد و در حال بستن چشمم گفت: ببین جوان سعی کن با ما رو راست باشی والا خدای ناکرده مجبور می شیم تعذیرت کنیم. حکم شرعه، دروغگوئی مجازات داره. خلاصه کاری نکن کار به اونجاها بکشه. خیلی بزرگتراز تو را اینجا به حرف آوردیم.
با گفته او ترس خفیفی در جانم پیچید اما زود خودم را کنترل کردم.
- من نه چیزی برای پنهان کردن دارم ونه دلیلی برای دروغ گفتن.
- جوجه را آخر پائیز می شمارند. حالا راه بیافت.
زیر بغلم را گرفته بود. در جائی گفت اینجا پله است مواظب باش. جائی دیگر گفت "اینجا دره، سرت رو بیار پائین". بعد از کمی را ه رفتن گفت همینجا بشین. نشستم. پشتم به دیوار بود. تکیه دادم. او گفت چند دقیقه دیگر برمی گردم و رفت. اما چند دقیقه شد سه چهارساعت. می دانستم اینجا که چمباتمه زده ام باید حیاطی چیزی باشد. یعنی هوای آزاد. گاهی نسیم خنکی میوزید و خورشید تابستان چون نیزه بر فرق سرم می خورد. آنروز را روزه بودم پس باید دوشنبه روزی بوده باشد. من اغلب دوشنبه ها وگاهی پنج شنبه ها روزه می گرفتم. روزه هفتگی را برای تزکیه نفس و تقویت اراده بر خود واجب کرده بودم. زمان به کندی می گذشت. مثل آدمهای نابینا، تنها راه ارتباطم با دنیای خارج گوشم بود. دوست داشتم کوچکترین صدا را هم رصد کنم. عاقبت صدای چند نفر را شنیدم. خوب گوش کردم. کردی حرف می زدند. صدا و خنده یکی از آنها هم خیلی آشنا بود. با خود گفتم اینها یا باید پیشمرگان مسلمان کرد باشند یا زندانیان که برای هوا خوری بیرون آمده اند. صدای پایی آمد. حس کردم کسی به من نزدیک می شود.
- کجا ترا دستگیر کرده اند؟
- سلام، من دستگیر نشدم. خودم آمدم.
- پس تسلیمی هستی. خوب کاری کردی. گور بابای سیاست. برادرها هم اینجا خیلی خوبند. حتما برات تخفیف قائل می شوند. حالا از کدام گروهکی؟
سکوت کرده بودم. نمی دانستم چه بگویم. حوصله توضیح دادن به هر کسی را نداشتم. در همان لحظه صدای پای دیگری آمد و صدای آشنا ئی گفت: "بهروز توئی. منم ر."
- می شناسیش؟
- آره بابا فامیلیم با هم.
روبوسی کردیم. گفت تو اینجا چکار می کنی مرد حسابی؟ قضیه را گفتم. خندید با همان خنده های مخصوصش.
- تو که برای من اثبات وجود خدا می کردی. لابد الان بی خدا شدی ومن باید برایت اثبات کنم که هست.
ر. پسر پر جنب و جوشی بود و شوخ اما رنج کشیده. چند سال پیش پدرش را دستگیر کرده بودند و خبر اعدامش همه جا پیچیده بود. اما نه این خبر تائید می شد و نه نشانی از او بدست می آمد. پدرش سیاسی نبود. اینرا همه فامیل می دانستند. رئیس اداره ای بود در سنندج. اداره بیرون شهر بود و خانه آنها هم داخل محوطه اداره. در جنگ سنندج گروهی ازپیشمرگان حین عقب نشینی مدتی در آن اداره مخفی می شوند. قطعا او نمی توانسته جلوی عده ای مسلح را بگیرد اما این دلیلی شد برای دستگیری که شما ضد انقلاب را در داخل اداره راه داده و پنهان کرده اید. مرد بیچاره، بیگناه اسیر شد و خانواده اش هم آواره و داغدار. هنوز هم که نزدیک به سی سال از آن واقعه می گذرد، مرده یا زنده بودن او در پرده ابهام قرار دارد. هر چند که دیگرهمه پذیرفته اند که اعدام شده است اما جنازه اش کجا دفن شده؟ رازی است سر به مهر. شاید اگر آن پدر شانس دیدار تنها پسر خویش (در آخرین روز عمرش) را داشت این شعر "فدریکو گارسیا لورکا" را در گوشش می خواند:
پسرم! هوای آن به سرم بود
که به آرامی در بستری بمیرم،
بر تختی با فنرهای فولاد
و در میان ملافههای کتان...
اما این زخم را میبینی
که سینهی مرا
تا گلوگاه بردریده؟
......
دو سه سال بعد از دستگیری پدر، ر. فرزند همان مرد بیگناه و دانش آموز سال سوم راهنمایی به جرم هواداری از گروهی سیاسی دستگیرشد و چند سالی هم آب خنک خورد. اکنون همو کنار من نشسته بود و شنیدن صدایش چقدربه من روحیه می داد . خلاصه حسابی گرم گرفته بودیم و غرق در شوخی و خنده. انگار نه انگار که اینجا زندان است . ر. پرسید گرسنه یا تشنه نیستی؟ چیزی نمی خواهی؟ و من که نمی خواستم بدانند روزه ام، گفتم نه ممنون. در همین لحظه برادر میم برگشته و بالای سرما فال گوش ایستاده بود.
- او را می شناسی؟ خوب گرم گرفتی باهاش. برادر میم بود که ر. را مخاطب قرار داده بود.
- آره برادرجان، باهم فامیلیم . خیلی پسر گلیه. اهل این چیزا نیست. خواهشی دارم اگه شب اینجا موند بیارش پیش ما. شب اول احساس تنهائی نکنه بیچاره.
- چشم. اتفاقا فکر خو بیه. شما توابها می تونید خوب به راهش بیارین و حقایق روبراش روشن کنین.
"خوب حالا دیگه بلند شو راه بیفت ببینم. خوشگذرانی بسه!". بلند شدم. دوباره زیر بغلم را گرفت. حس کردم از همان مسیر قبلی داریم بر می گردیم. باز پله بود و در کوتاه و بالاخره وارد اتاقی شدیم. چشمهایم را باز کرد. اتاق نیمه تاریکی بود و پشت یک میز مرد ریشوئی نشسته بود. فهمیدم اتاق بازجوئی است....در وبلاگستان سقز دوستانی در باب "سهم خواهی" مطالب ارزشمندی نوشته اند که برای این حقیر آموزنده بود. در این سلسله نوشتارها، جناب امین پور بعنوان گشایشگر این بحث مبارک، گفتمان "رفع تبعیض" را کاراتر از گفتمان "سهم خواهی" دیده بودند و جناب توکلی هم " فرصت برابر" را یکی از سه رکن دموکراسی و از تبعات آن دانسته و بنابراین "نقطه عزیمت" را "دموکراسی خواهی" قرار داده بودند و نه "سهم خواهی". من هم به مناسبت پیروزی اوباما قبلا مطلبی نوشته و در آن از "نگاه برابر" سخن گفته بودم و گله از اینکه ما هنوز خیلی مانده به این نگاه برسیم که انسانها را فقط با درونمایه شخصیتی و توانائی های ذاتیشان ارزیابی کنیم. به گمانم، روح کلام هر سه ما یکی باشد. فقط کمی تفاوت درنقطه عزیمتها است. می پذیرم که نگاه این دوستان در اثر تسلطشان بر جامعه شناسی ، علمی تر از نگاه من غیر متخصص نا آشنا با ترمینولوژی این علم است و البته پیداهم هست که دغدغه هایمان کمی با هم متفاوت است:
دغدغه من در آن نوشتار بیشتر جنبه فرهنگی داشت تا صبغه اجتماعی یا سیاسی و از نوع دغدغه آن رهبر دینی بود که جناب لطیف پور عزیز از آن دلسوزانه انتقاد کرده اند. به یاد دارم که آن علامه شجاع جنت مکان همواره از اولویت پرورش بر آموزش سخن می گفتند. استنادشان به این آیه شریفه هم بود که خداوند هدف از بعثت پیامبران را در درجه اول تزکیه و در درجه دوم تعلیم مردم قرار داده است ( ...و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه). بدین دلیل ایشان به یاران خود توصیه می کردند که به پرورش روح و جان خود بیش و پیش از حضور در وادی پر خطر سیاست اهمیت دهند. معنای سخن ایشان (آنگونه که من می فهمم) ترک وادی سیاست نبوده است هر چند بازی قدرت و سیاست را براستی هم پیل افکن می دانستند. ایشان مبلغ دینی بودند که نخستین فرمانش بخوان (اقرا) بود و دومین دستورش قیام به انذار ( یا ایها المدثر قم فانذر). بنابراین حرکت اجتماعی را نفی نمی کردند بلکه تاکید بر زمینه سازی فرهنگی در درون و برون داشتند. من فاضلتر از یاران آن مرحوم نیستم اما دریافتم از حکم ایشان چیز دیگری است که معروض داشتم.
چنین دغدغه ای هم در من بوده و هست. فرض کنیم همه دمو کراسی بخواهیم و به خواست خود هم برسیم. اما آیا این دلیلی است بر اینکه در درون خود هم فرهنگ و ارزشهایش را پذیرفته ایم. اشاره من به اثر برادلی در انتخابات ۱۹۸۲ آمریکا در نوشتارهای قبلیم، کنایه به این موضوع هم بود که روح آمریکائی هنوز به نگاه برابر به همه انسانها فارغ از دین و رنگ و نژاد و قبیله و جنسیت و ... نرسیده است. در حالیکه این نگاه، رکن اساسی اومانیسمی است که مفهوم حقوق بشر و دموکراسی بسیار از آن تاثیر گرفته است.
جاده یا پل را می توان بدون زیر ساختهای محکم بنا کرد. می توان بر کنار جاده تابلو هم زد که این مسیر "فرصت برابری" است برای عبور همه ماشینها فارغ از اندازه و وزنشان. اما واقعا آیا این پل یا جاده را تاب تحمل هر خودروی هست؟ آیا فکر می کنید با "رفع تبعیض قانونی"، استقرار دموکراسی و ایجاد "فرصت برابر" هنوز هم مردم حاضر می شوند به یک اقلیت شایسته سنی یا مسیحی یا بهائی برای ریاست جمهوری رای دهند و او را بر تخت قدرت نشانند؟
همین نظرات دوستان در وبلاگهای ما مثال خوبی است از درک این موضوع که چقدر ظرفیت دموکراسی داریم. بخشی از ناسزاهایی که نثار شخص من می شود به طبقه من و در اصل به دو نسل پیش از من بر می گردد. این که در کدام خانواده، کدام شهر و یا کدام بخش از کره زمین متولد شده ایم اتفاقیست که در وقوعش ما دخالتی نداشته ایم. زبانی که با آن سخن می گوئیم و دینی که به آن معتقدیم هم از این قاعده ی اتفاق و جبر خارج نیست و نباید ملاکی برای حس برتری، طرد و تحقیر و یا انتخاب ما باشد ولی به شدت هست.
به گمانم، باید به پدیده دموکراسی چون یک پروژه نگریست (مانند یک پروژه راهسازی). باید نیروها را تقسیم کرد و بگذاریم هر کدام نقطه عزیمت خود را (درچهار چوب این پروژه ی بزرگ) داشته باشند. در این میان، اهمیت زیر ساختهای فرهنگی را هم نباید از یاد برد و بگذاریم حداقل نقطه عزیمت برخی از ما همین جا باشد ....
به یاد داریوش و پروانه فروهر، که با چاقوی دسته سفید زنجانی! در خون غلطیدند.
با انتخاب شعری از احمد شاملو (از مجموعه در آستانه)
بر کدام جنازه زار ميزند اين ساز؟
بر جنازه ي کدام مردهي پنهان ميگريد اين ساز بی زمان؟
در کدام غار
بر کدام تاريخ می مويد اين سيم و پنجهي نادان؟
بگذار برخيزد مردم بيلبخند
بگذار برخيزد!
زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمهی صافي
زاری بر لقاح شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراع بلند نسيم
زاری بر سپيدار سبزبالا بس تلخ است.
بر برکهی لاجوردين ماهي و باد چه ميکند اين مديحهگوی تباهی؟
مطرب گورخانه بهشهر اندر چه میکند
زير دريچههای بیگناهی؟
بگذار برخيزد مردم بی لبخند
بگذار برخيزد!


