دوران دانشجوئی برای من دوران تجربه ی فقر و قناعت و غرور بود. زندگی در اتاقهای شش نفره، خوردن غذاهای بی کیفیت و ارزان دانشگاه، پوشیدن ساده ترین لباسها- لباسهایی که گاه چند بار مجبور شده ای سوراخهایش را کوک ریز بزنی تا در چشم آن رهگذر زیبا، آراسته جلوه کنی و نمی دانستی که رنگ و رو رفتگی و وارفتگیش قبلا همه چیز را افشا کرده و پا کردن کفشهایی که به زور واکس و ناز فرچه برقش زده ای تا کهنگی اش را فریاد نکند اما پیشاپیش بد فرمی و لب و لوچه ی آویزانش همه چیز را لو داده، با اینهمه گردن راست و افراشته داشتن که دانشجوی بهترین دانشگاه صنعتی ایرانی!!...
همکلاسی و دوستی عزیزتر از جان داشتم و دارم که پس از سالها رنج زندان کشیدن، با آن موهای سفید روی شقیقه که از پیری زودرس خبر می داد، دوباره در کسوت دانشجو در آمده بود. بین من و او الفتی بود ناگسستنی، چنان که مَرکب و مُرکبمان هم یکی بود. این دوست از بهره ی دنیوی زنی داشت مهربان و صبور و نوزاد دختری که الان دیگر خانمی است و نیز دوچرخه ای که آنهم مال برادر بود و به قرض ستانده. خانه اش هم خوابگاه متاهلین دانشگاه بود و در نزدیکی خوابگاه مجردی من.
درسها را با هم می گرفتیم و می خواندیم. او جزوه می نوشت و من گوش می دادم، سپس در کلاسهای خالی دانشگاه "جزوه های او نوشته" را با هم مرور می کردیم. نیم صدائی هم داشت و راز دل عاشق غمزده ی مرا هم خوب می دانست و به گاه خستگی، نغمه ای ساز می کرد که مرا براستی نفحه بود. هر روز بین من و او قراری هم بود بر در خوابگاه. او مرا بر ترک مَرکب قرضیش می نشاند و گاه هم بر میله ی حائل زین و فرمان. قانون ما هم چنین بود که اگر قابلمه همراه داشت (برای گرفتن شام از دانشگاه) سزای قابلمه بستن به ترک بود و جای من بر میله و اگر قابلمه به دلیلی غائب، مرا رخصت جلوس بر ترک دوچرخه بود. یادآوری تصویر آن دوست متشخص میانسال بای سیکل ران و من جوان با آن پاهای آویزان بر میله ی وسط و انبوه کتابها در دست و آن قابلمه ی قر شده بر ترک دوچرخه، وقتی وارد دانشگاه می شدیم و تا کنار دانشکده -همانجا که همکلاسی های متمول ما ماشینهای آخرین سیستمشان را پارک می کردند- می تاختیم تا افسار مرکب را به درختی یا میله ای ببندیم، هنوز هم خنده بر لب من می نشاند. آنروزها از نگاه نگهبان دم در تا استادها که ما را بدان حال و روز، هر روز می دیدند نه تحقیر و تمسخر که احترام می بارید و بس. آنهمه فقر و سادگی و صفا و استغنای روح که در لباس و بر مرکب گدایان باشی و شادی کمیاب پادشاهان صید فربه تو باشد، برای من دیگر دست یافتنی نیست.
می دانید که امر اخلاقی امری نسبی است و نیکی و زیبندگی چیزی نیست جز "ادب مقام خویش به درستی نگاه داشتن". ادب فقیر در قناعت است و ادب غنی در بخشندگی. قناعت برای ثروتمند عین خست است و برای مرد فقیر اوج عزت. هیچکس از تهیدست انتظار بخشندگی ندارد اما قناعت و غرور و طبع بلند و چشم پر، تهیدستان را زیبنده است. از این لحاظ، دوران دانشجوئی اخلاقی ترین روزگار عمر من بود و ترکش البته سختتر از ترک جان....
امروز وبلاگم یک ساله شد. مرا به سخت جانی خویش این گمان نبود. از اینکه یک سال همراه صادق من بودید و مرا با همه کاستیهایم تحمل کردید، سپاسگزارم.
از تابستان ده و بوی رمه و شرم دخترانش نوشتم و از روح سخت دهاتیم. یادتان هست؟ قسمت قبلی سریال علف هرز (به قول سوران) را می گویم. فکر کنم تحت تاثیر همین فضای ده بود که تصمیم عجیبم را به دوست و میزبان عزیزم گفته بودم: من باید سه مدرک دکترا بگیرم و سپس به عنوان طبیب و معلمی ساده به روستاهای کردستان بازگردم و دوستم محمد کلی خندیده بود به این رویای کودکانه.
- مرد حسابی اگر آخرش می خواهی به ده برگردی دیگر سه درجه ی دکترا را برای چه می خواهی؟
- اولین دکترا (در پزشکی) برای درمان دردهای بی درمان این مردم ، دومی را ( در یکی از رشته های علمی) برای پرورش فرزندانشان تا اوج قله های علم و سومی را البته برای دل خودم که عاشق فلسفه ام.
رویاهای کودکی و نوجوانی ساده اند و بی آلایش و اگرچه دورند از واقعیات موجود، شکل دهنده ی شخصیتند و گاه سازنده ی واقعیتهای جدید. رویاها را به واقعیت تبدیل کردن مرد می خواهد، اراده ی آهنین می خواهد ، سری پرشور و تنی پولادین می خواهد . چون کوه در برابر مصائب ایستادن کار هر کس نیست. همه روئین تن نیستند. تازه بعضی چیزها هم دست خود آدم نیست، اختیار آدم نهایت دارد. گاهی یک جامعه، یک سیستم در مقابلت می ایستد، جبر دست وپایت را می بندد. اینجاست که یا باید تسلیم شوی یا نقبی بزنی و از راه دیگری مسیرت را ادامه دهی.
بهر حال این رویا مسیر زندگی مرا شکل داد. به مدرسه که باز گشتم. همه چیز را رها کردم، همه کتابهای دیگر را زمین گذاشتم و چنان چسبیدم به این رویا که خرخوانترین دانش آموز سال چهارم تجربی شهرم شدم. باز گشتم به مدرسه نه آنچنان سخت بود و نه چندان راحت. مسیر سختش را خود رفته بودم. بی گناهیم یا لا اقل بی مدرکیشان را اثبات کرده بودم. کمی فشار می خواست و کمی پی گیری و همه زحمت را پدرم کشیده بود. مانده بود یک عذر خواهی کوچک از برادر پ. -رئیس آموزش و پرورش- به خاطر فال بین خواندنش. روز قبل از شروع امتحان شهریور پدرم آخرین تلاشش را کرد. گفته مرا حمل کرد بر کودکی و نفهمی و غلبه ی خشم و من هم سری تکان داده بودم به تائید. آقای پ. گفت فردا اول وقت اداری به دفترم بیائید شاید بتوانم کاری کنم. فردا هفت ونیم صبح آنجا بودم. نامه ای نوشت و باز بی آنکه نگاهم کند آنرا به دستم داد. دویدم به سمت مدرسه و گل دقیقه نود را زدم.
¤ ¤ ¤ ¤
روز ثبت نام سال تحصیلی جدید پدر بزرگم با من آمد با نگرانی شدید. اما خبری نبود. بالاخره دانش آموز سال چهارم دبیرستان اقبال لاهوری شدم. یادتان هست قبلا از معاون مدرسه شریعتی آقای صاد سخن گفته بودم که معلم پرورشی هم بود. مردی سپاهی، کوتاه قد و ورزشکار. اوایل مهرماه بود که ایشان در مسیر مدرسه ی اقبال، از سر اتفاق، مرا دید. صدایم کرد و چنان سخت در آغوشم کشید که انگار دو دوست پس ازسالها به هم می رسند. گفت: دانشگاهها باز شده اند و قصد بازگشت دارم به شهر و دانشگاهم تبریز. چه حسن اتفاقی بود دیدن تو که نمی خواستم بی خداحافظی بروم. من ترا در دل بارها تحسین کرده و می کنم اما شاید فرصت به زبان آوردن نداشته ام. از این به بعد هم مرا دوست صمیمی خود بدان. اگر تبریز آمدی و یا در دانشگاه تبریز دانشجو شدی، بدان دوست وبرادر کوچکی آنجا داری که همواره مشتاق دیدار تو است. آدرس و شماره تلفنش را هم نوشت ، مرا بوسید و رفت. من راز اینهمه محبت را آنروز نفهمیدم. چند ماه بعد خبر ی دریافت کردم: او دستگیر شده بود و مدتی بعد هم اعدام. ظاهرا آقای صاد وابستگی به یکی از گروههای سیاسی داشته و راز این وابستگی پس از بازگشت دوباره ی او به دانشگاه تبریز افشا شده بود. نمی دانم این خبر تا چه حد درست بود اما در وضعیتی هم نبودم که در پی کشف حقیقت باشم. جز خاطره ای دور و گنگ چه می ماند از انسان؟ پس چه بهتر که خاطرات خوب بمانند و من از ایشان هیچ خاطره ی بدی ندارم. بگذریم.
سال چهارم، برادر ک. معلم پرورشی مدرسه ی اقبال بود و حس می کردم همواره در حال چک کردن و پائیدن من است. او یکبار از من خواست متنی در باره انقلاب اسلامی ایران بنویسم و به مناسبت دهه ی فجر آنرا - سر صف- بخوانم. نپذیرفتم وگفتم تمام ذهنم را به کنکور و مرور درسهای دبیرستان اختصاص داده ام. نه وقتش رادارم و نه می توانم روی این مطلب تمرکز کنم. به اشاره ای گفت اهمیت این نوشته چیزی کم از درسهایت نیست برای ورود به دانشگاه. منظورش را فهمیدم اما ننوشتم. روزی دیگر گفت: با تعطیل شدن مدرسه، مثل همیشه همراه دوستانت به خانه برو اما در مسیر بهانه ای بیاور و بی آنکه کسی بو ببرد به مدرسه باز گرد. کاری دارم مطمئن باش کمتر از یک ساعت وقتت را می گیرد. این را دیگر رد نکن. تصورم آن بود که باز خبری شده. خاطره ی مدرسه شریعتی و دیدار با آقای سین رئیس مدرسه برایم دوباره زنده شد. باری به مدرسه بازگشتم. دیدم بچه های دیگری هم در مدرسه مانده اند، نفس راحتی کشیدم. تازه می فهمیدم که هر هفته یکی دو بار در مدرسه جلسات محرمانه ای تشکیل می شود. باری آنروز رئیس امور تربیتی آقای ت. تذکرات کوتاهی داد در باب وظایف برادران حاضر و برنامه ی جلسه ی ی بعد را گذاشتند برای حضور و سخنرانی فرمانده ی سپاه و رئیس بسیج سقز. در این میان، نتوانستم بفهمم که م. ا. همکلاسی به شدت انقلابی و چپی ام (که در همه تظاهرات اعتراضی مدرسه یکی از شعاردهندگان اصلی بود) در آن جلسه چه می کرد؟ او همسایه ی خانه ی خاله ام بود و دوست تقریبا صمیمی پسر خاله هایم. به یاد آوردم که همو دو سال پیش مرا دعوت به مناظره ی سیاسی کرده بود و من چه ساده پذیرفته بودم اما به یک شرط که از مبانی فلسفی شروع کنیم. همین شد که چند جلسه در پارک شهر در باره ی اصول چهارگانه ی ماتریالیسم دیالکتیک با او به بحث نشستم. در این دیدارها یک بار خبر نامه کومله را هم با خود آورده بود . بعدها بحثهایمان هنوز به جائی نرسیده رها شد چرا که او نه اصلا اهل مطالعه بود و نه خرده هوشی داشت و تقریبا همیشه از پاسخگویی باز می ماند اما در عوض سعی می کرد همواره خصلت تند و تیز انقلابی اش را حفظ کند و یا وانمود کند به انقلابی بودن. آنچنانکه ذکرش رفت او یکی از صحنه گردانان وقایع سیاسی مدرسه هم بود. آنروز در آن جلسه با دیدن من او یکه ای خورد رنگش به سرخی زد و من اصلا به روی خود نیاوردم که تو دیگر چرا. دوستان دیگری را هم دیدم که انتظارش نبود اما هیچکدام به اندازه حضور م.ا. مرا متعجب نکرد. این اولین و آخرین بار حضور من بود در آن جلسه و دیگر هرچه برادر ک. اصرار کرد نپذیرفتم و گفتم فشار درس کمرم را خم کرده کنکور نزدیک است و کوهی کتاب مانده که باید تمام کنم. برادر ک. باز هم کنایه ای زد و رفت. وجود آن انجمن و اسامی دوستان حاضر در آن، چون سری مگو در دل من ماند. دانستم که گوشه ای از سرنوشت من قبلا در آن جلسات رقم خورده و می خورد و آن کس که راز را می داند سر به سلامت نخواهد برد مگر آنکه زبان نگه دارد که نگه داشتم.
¤ ¤ ¤ ¤
یکی دو ماه بعد آقای ی. (رئیس گزینش) را در بلوار بانه دیدم. ایشان هم مشفقانه نهیبم زد که: سابقه ی اخراج در پرونده ات چون لکه ای سیاه مانده و امسال هم در مدرسه هیچ نشانه ی مثبت یا منفی ازتو نمی رسد. امید وار بودم که می توانستم در ورود به دانشگاه کمکت کنم اما من دیگر ماموریتم پایان یافته ودر آستانه ی ترک سقزم. دعا کن از مانع گزینش بتوانی بگذری.
تمام عوامل و نشانه ها خبر از روزهای سخت می دادند. خبراز ناکامیهای جدید. با اینهمه جان می کندم و در میان موج نا امیدی، امیدوارانه به پیش می راندم. آوردن رتبه ی پزشکی برایم آرزو شده بود فقط می خواستم ثابت کنم که می توانم. بالاخره هم توانستم اما نگذاشتند. نگذاشتند. آرزوی پزشک شدن بر دلم ماند که ماند.
بعضی چیزها دست خود آدم نیست اختیار آدم نهایت دارد. گاهی یک جامعه، یک سیستم در مقابلت می ایستد، جبر دست وپایت را می بندد. اینجاست که یا باید تسلیم شوی یا نقبی بزنی و از راه دیگری مسیرت را ادامه دهی....
پایان
گرگ ومیش صبح بود وقتی اتوبوس به ترمینال سقز رسید. پیاده شدم. هوس کردم تاکسی نگیرم. پیاده راه افتادم. مسیرم را طوری انتخاب کردم تا از همه ی محله هایی که از آن خاطره ها داشتم بگذرم. چند سال بود سقز را ندیده بودم و اصلا ایران را. بی آنکه خبر کنم برای دیداری کوتاه آمده بودم. می دانستم خیل مهمانان و محبت دوستان وقت کافی برایم نمی گذارند تا خاطرات کودکیم را در کوچه پس کوچه های شهرم مرور کنم. تنها فرصتم همین یک ساعت پیاده روی بود با آن چمدان سنگین. هیچ کس هم بیدار نبود تا مرا ببیند که مثل دیوانه ها می ایستم و درو دیوار را بو می کشم و می بلعم. در محله کانی گرمک بودم که حس کردم کسی به من نگاه می کند. قیافه ی کسی را گرفتم که از کشیدن چمدان خسته شده و کمی ایستاده تا نفسی تازه کند. این مرد سحرخیز که بود که مرامی پائید؟ او به بهانه ای نزدیکتر آمد دانستم کارگر شهرداری است و در حال جمع کردن زباله ها. زباله ها را که بر می داشت نگاهی هم به سرتا پای من می کرد. در آن تاریکی تشخیص کامل جزئیات صورتش ممکن نبود اما عجیب آشنا می نمود. از کنارش که گذشتم خسته نباشیدی گفتم. جوابم را که داد صدایش در من خاطره ای گنگ را جنباند. آشنایی و تردید را در نگاهش دیدم. بدون شک او هم مرا می شناخت اما شک داشت که من باشم. نزدیک خانه پدری رسیده بودم که خاطره بر فراموشی پیروز شد. او حسام نبود؟ سالها پیش حسامی را می شناختم که پدرش باربر بود و مادرش هم یا در خانه ی مردم کار می کرد یا در آن شلوغی نانوائیها صف می گرفت و نان را به در خانه ها میبرد و انعامی دریافت می کرد. آنها چند محله بالاتر از خانه ما می زیستند و گاهی محبتشان هم شامل خانواده ی ما می شد. آنوقتها حسام -تک پسرشان- کودکی بیش نبود. در این سالهای سال دوریم از سقز او باید مردی شده باشد . آن کارگر شهرداری با آن سبیل کلفت شباهت به کودکی حسام می برد. چه خامم من که کودکان دیروز را امروزبه سیمای مردانی می بینم و هنوز هم به جوانی خویش باور دارم. به خانه پدری که رسیدم، بعد از خوش و بشهای معمول اولین سوالی که پرسیدم این بود: حسام کارگر شهرداری شده؟ همه خندیدند و گفتند هنوز هم از همه چیز با خبری؟ و با خبربودنت را به رخ می کشی. می خواهی ثابت کنی که علم غیب می دانی؟ داستان را گفتم. پدر گفت:" حسام کاندید شورای شهر شده بوده و مسئولان با توجه به وضع انتخابات در سقز حدس زده بودند که او ممکن است با رای بالاهم انتخاب شود برای همین پس از مذاکره ی طولانی و دادن وعده ی استخدام در شهرداری، وی را منصرف کرده بودند از کاندیداتوری. او پذیرفته بود و اکنون رفتگر زحمتکشی است و نان آور زن و دو فرزند. خبر داشتم که سالها پیش پدر و مادرخوب و مظلومش به دیار باقی شتا فته اند واکنون خوشحال بودم که دیگر تنها نیست، خانواده ای دارد و شغلی که لااقل می تواند بچه هایش را با نان خشکی به رختخواب رویاهایشان بفرستد. پدر می گفت روزی پسر حسام را دیده دست در دست پدر. او به زانتیایی اشاره می کرده و می گفته بابا من اگر بزرگ شدم از این ماشینها می خرم و قلب پدرم تیر کشیده بود.
دیروز که خبر عدم دریافت حقوق کارگران زحمتکش شهرداری سقز را شنیدم . دوباره به یاد حسام افتادم که چه می کند با این گرانی، با ناسزاهای صاحبخانه که حتما سه ماه است اجاره اش را دریافت نکرده، با شکم گرسنه ی زن و فرزندانش. ایکاش لا اقل کسی چون حسام در شورای شهر بود تا از حقوق همکارانش با چنگ و دندان دفاع کند. کسی که درد ازپوست تا مغز استخوانش رسوخ کرده باشد. کسی چون او که با رنج زیسته باشد و فقر را فریادی کرده باشد و شرف را پرچمی ...
چندین سال پیش، به گاه نوجوانی، یکبار به پیشواز مرگ رفتم. خودکشی کردم. اما نه به خاطر ابتلا به " یاس روشنفکرانه" که آن روزها سخت مد بود و هر کس که دو کتاب از "کافکا" خوانده بود و یا از"صادق هدایت"، دچارش می شد و یا سعی می کرد دچارش شود. اصلا آن روزها خودکشی جزو افه های روشنفکری بود. روشنفکری از آن اطلاقهای پر طمطراقی است که صدها افه دارد. سیگار پشت سیگار کشیدن، افتخار به میخوارگی، همیشه یک کتاب زیر بغل گرفتن، شعرنو گفتن ، لغات ثقیل یا خارجی بلغور کردن، هیچ کس را قبول نداشتن ، غرور کاذب و مرتب عوام عوام گفتن ، با نگارش اولین مقاله یا کتاب خودرا نویسنده دانستن و هزار افه دیگر. بدبخت تر و حقیرتر از این آدمهای روشنفکر نما سراغ ندارم و همیشه هم از این افه ها بیزاربوده ام. پس خودکشی من از این دست نبود. یک اختلاف کوچک خانوادگی بود و تحقیر شدن من و در واقع له شدنم در این میان. همین مسئله حسی را در من بیدار کرد از نوع انتقام گیری، از نوع گذاشتن داغ بردل، که می دانستم هیچ چیز باندازه ی مردن من، پشت اورا خم نمی کند. شجاعانه هم به پیشواز مرگ رفتم ، کسی را از پیش خبر نکردم و نگذاشتم هیچ کس حدسش را هم بزند. پیش از مردن اما ، از کوچه ی یار گذشتم، به در و دیوار خانه اش برای آخرین بار نگریستم و در سکوت وداع گفتم. بی آنکه بدانم رفتنی در کار نیست و تقدیر من ماندن است.
چیزی در حد معجزه رخ داد. چشم که گشودم معده را شسته بودند و گیج ومنگ به آغوش زندگی باز گشته بودم. این واقعه هرگز در زندگیم دوباره نشد.
امروز خوشحالم که زنده ام. زندگی را از هر چیز بیشتر دوست دارم، با همه ی رنجها و مصیبتهایش که کم هم نکشیده ام. تا زندگی هست از مرگ سخن نمی گویم. اصلا تا وقتی زندگی هست مرگ بی معنا است و وقتی مرگ آمد دیگرمن نیستم که ازچیزی سخن بگویم یا نگویم. زندگی از جنس آزادی است از جنس اختیار است ،حتی اگر در بند باشی و حتی اگر زنجیرهای اجبار بر گرده ات سنگینی کند. تنها زندگیست که ارزش جانفشانی دارد.
زندگی زیباست ای زیبا پسند زیبا اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت کز برایش می توان از جان گذشت.
امروز خوشحالم که هستم. می دانم اگر نبودم، هیچ خللی هم در کار جهان حاصل نمی شد. اما اگر نبودم امروز دوستانی را نداشتم که به دوستیشان بنازم، وبلاگی که بنویسم، همسری که مال من باشد، پسری که عصاره ی من و دانشجویانی که من آنان را" دانشجویان من" بنامم. اینها دنیای کوچک و زیبای منند. من به همین قانعم. همین دنیای کوچک هم ارزش آن را دارد که به خاطرشان زنده بمانم و بجنگم. با اینهمه هرگز از مرگ نهراسیده ام و نگریخته ام که هر چقدرهم نخواهم روزی ناگزیر با آن روبرو می شوم.
زندگی آن قدر بزرگ است که پایانش هم باید بزرگ باشد، چیزی از جنس خود زندگی. من در خودکشی بزرگی نمی بینم ضعف می بینم و قهر و نا امیدی. خودکشی فرصت نیست گرفتن فرصتهاست از خود و از دیگران. تلخی های زندگی حتی اگر به قدر شب قطبی هم طولانی باشند پایانی دارند روزهای روشن و خوب را انکار نکنیم انها در راهند، می رسند. اصلا می توان خلقشان هم کرد. ما انسانیم و خالق لحظه ها ی خویش، لحظه های خوش، لحظه های بد.
شدت گرفتن بلا وبارش بدبختی از هر سو نشانه ای بر پایان رنج است و آغاز گشایش، درست مثل بارش تگرگ که به پایستگی باران نیست. این سخن از من نیست، پیامبران هم اینگونه گفته اند. تجربه زندگی من هم همین را می گوید. در هر سختی گشایشی هست. یک در که بسته می شود دری دیگر باز. فقط باید هشیار بود و بینا و در گشاده را دید. زندگی خود یک کوچه بن بست است اما هیچ کس انتهایش را نمی داند. بگذارید به گونه ای طبیعی به انتهای زندگی برسیم که هنوز خانه ها و ماءمن ها و باغها و چشمه ها و چاهها و عشقها وچشم اندازهای نادیده در پیش پایند چه عجله ای است به پایان بردن آنچه خود لا جرم روزی پایان می پذیرد. دم را غنیمت شماریم. بنده ی دم باشیم و از درخت زندگی میوه ها بچینیم شیرین و خوشگوار.
فردا را که دیده، شاید آبستن یک حادثه خوب یا بد باشد...
یاسر عرفات در سال ۱۹۷۴ -در صحن سازمان ملل- جهانیان را چنین ندا داد: " امروز در برابر شما در يك دست شاخه زيتون (نماد صلح) و در دست ديگر سلاحى براى مبارزه دارم. نگذاريد اين شاخه زيتون از لابلاى انگشتانم بيفتد". دریغا که شاخ زیتون لابلای انگشتان لرزان او گندید. غزه این روزها در آتش می سوزد. خون فواره می زند وجورفریاد. شاعربزرگ تازه در گذشته ی عرب، زمانی به همین جنگ افروزان گفته بود:
شما كه سر زبان هائيد، نامتان را برداريد و برويد
شما كه سر زبان هائيد، شمشير و خون و فولاد و آتش تدارك مى بيند....
ما مى دانيم چه چيز از آن شما نيست: اين وطنى كه از آن خون مى بارد.
وقت آن است كه برويد، كه بميريد آنجا كه مايليد، اما اينجا نميريد.
از خاك ما بیرون شويد. از آب ما برون رويد، از گندمزارهاى ما برون برويد و از نمكزارهاى ما و از زخم هاى ما و از هر چيز ما برون رويد.
شما كه سرزبان هائيد، از ياد و حافظه ما بيرون رويد...
و اومدتی بعد هم سرود:
" خیابان ها ما را احاطه کرده اند،هم چنان که در میان بمب ها راه می رویم
آیا به مرگ خو گرفته اید؟
من به زندگی و آرزوهای بی پایان خو گرفته ام.
آیا مردگان را می شناسید؟ من آدم های عاشق را می شناسم....."
اسفا که باز هم جوانان این ملت پیش از آنکه در حجله گاه عشق نشینند، در رویای عروسشان به سان ماه تمام در آسمان شب ،چون ستاره در آن دور دستها، در گور بی انتهای آسمان، تنها می خسبند.
اگر باران نیستی، محبوب من!
درخت باش،
سرشار از باروری.... درخت باش!
و اگر درخت نیستی، محبوب من!
سنگ باش،
سرشار از رطوبت.... سنگ باش!
و اگر سنگ نیستی، محبوب من!
ماه باش،
در رؤیای عروست.... ماه باش!
چنین میگفت زنی در تشییع جنازه فرزندش.
امروز برای عرب فلسطینی چه مانده است جز دشتی از خون و بجز صخره های بی حاصل. آنها را هم می خواهید به جوراز آنان بگیرید؟
بنویس!
من یک عربم
تاکستان های پدرانم را غصب کردید؛
و زمینی که در آن کشت می کردم؛ من با همه ی پسرانم
برای ما و برای تمام نوادگانم
به غیر ازین صخره ها چیزی نمانده ست،
آیا حکومت شما همانطور که گفته،
آن ها را هم از ما می گیرد!؟"
آنکس که باد می کارد طوفان درو می کند. خون به خون شستن محال است محال! بس است. ترا به خدا بس کنید. تمامش کنید این افسانه ی بی پایان مرگ وخون را.....
*****اشعار از محمود درویش


