تبليغاتX
من رؤیایی دارم

مدتی است چیزی ننوشته ام. نه اینکه دلم با شما نبود نه بهیچ وجه! بلکه سفر، بیماری ، گرفتاریهای پژوهشی و انباشت کارهای عقب افتاده، تمرکز لازم برای نوشتن را از من گرفته بود. 

بعضی دوستان هم که خبر آتش را شنیده اند، نگران حال ما بودند. خوشبختانه هنوز در امانیم! پریروز هوای محله و خانه ما پر بود از بوی دود و آسمان هم کمی عزا گرفته بود. گاهی به وضوح صدای آژیر ماشینهای آتش نشانی و هلیکوپتر ها را که سراسیمه می گذشتند، می شنیدیم. اما هرچه بود به خیر گذشت.

امروزصبح اول وقت، یکی از پروفسورها ایمیل زده بود که دیشب آتش به پانصد متری خانه اش رسیده و خوشبختانه خود و خانواده اش توانسته اند به موقع فرار کنند. آنها در حین فرار بیش از بیست ماشین آتش نشانی و چندین هلیکوپتر را دیده اند که سخت مشغول مبارزه اند. جالب بود که او را همین یک ساعت پیش، در جلسه دانشکده دیدم. مثل همیشه قبراق بود و با روحیه و با اینکه معلوم نیست تا این لحظه همه زندگیش نسوخته باشد، آرامش و شادیش را کاملا حفظ کرده بود. همینکه خودش و همسر و سه پسرش زنده اند، کم نعمتی نیست. خانه و کاشانه را می شود دوباره بنا کرد. جان عزیز آدمی است که دوباره بنا شدنی نیست. همان جان که گاهی ارزشش پیش ما از مشتی خاک هم کمتر است...   

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 4:36 توسط بهروز فاتح |


 

                                   

                                 کارل مارکس            پل لافارگ          مهاتما گاندی

۱) قرن بیستم تنها دوجنگ بزرگ وخانمانسوز جهانی را در کارنامه ی خود ندارد. بلکه قرن انقلابهای بزرگ وخشن، مبارزات استقلال خواهانه و تجزیه ی خشونت بار کشورها نیزهست. خشونت، گاه قانونی و گاه با پشتوانه ی فلسفی، روح مسلط بر مناسبات این قرن پر آشوب بود.  بزرگترین و تاثیر گذارترین دستاورد فکری بشری در پایان قرن نوزدهم -یعنی مارکسیسم-  مروج خشونت انقلابی  در سراسر قرن بیستم شد . پل لافارگ - داماد مارکس و بنیان گزار حزب کارگران فرانسه-  کلمه ی آلمانی Gewalt  در نوشته های مارکس را کراراً  "خشونت" ترجمه می کرد و بر این اساس، گفته ی مارکس که قدرت همگانی یا فراگیر را مامای ملتها می دانست، تبدیل می کرد به "خشونت مامای ملتها است". این گونه ترجمه ها و تفسیر ها بود که ایدئولوژی مارکسیسم را ابزاری کرد در خدمت انقلابیگری خشن و عبوس در سراسر جهان.  با تکیه بر همین گفتارهای مخدوش،  لنین اساس جامعه ی دیکتاتوری-شورائی اش، استالین گولاکها و تصفیه ی کبیرش ، مائو انقلاب فرهنگی و کاسترو و چه گوارا مبارزه ی چریکی را بنا کردند. حتی متفکرانی مانند ژان پل سارتر تقدیسگر خشونت شدند و آنگاه میلیونها انسان از قلب جنگلهای آفریقا گرفته تا فراز کوههای آمریکای لاتین، از روسیه تا اقیانوسیه، از آسیا تا اروپا در آتش انقلابها یا تصفیه های پس از آن سوختند. گناهش هم ماند بر گردن مردی که خود از اینگونه ترجمه های نادرست سخت بر آشفته بود.

۲) در نیمه ی اول قرن بیستم  مرد دیگری ظهور کرد که بحق فرزند اشتباه زمانه ی خویش بود: گاندی روستا زاده ی گجراتی که انقلابی ای تمام بود اما خشونت را بر نمی تابید. او اصول آهیمسا (نفی خشونت) و ساتیاگراها ( حقیقت گرائی)  را ازآئین کهن هندو برگرفت، از آن اندیشه ی راهنمایی ساخت و مردم هند را تا استقلال کامل و نفی سلطه ی انگلیس راهبری کرد. این اندیشه و ریاضت های شدید و سختگیرانه اش از او - که شخصیتی گوشه گیر، ترسو و خجالتی بود- رهبری چنان بزرگ ساخت و پرداخت که حتی نائب السلطنه انگلیسی هند را به تحسین و در نهایت سیاستمداری چون چرچیل را به تسلیم، در مقابل عظمت روحش، واداشت. سیاست مبارزه منفی و نفی خشونت او الگوی بسیاری از مبارزان راه آزادی چون مارتین لوترکینگ سیاه آمریکائی، نلسون ماندلا، لخ والسای لهستانی، واسلاو هاول در چکسلواکی و حتی مصدق در ایران شد. از برکت وجود او و اندیشه های رادیکال اما آرامش طلبش ( رادیکال پاسیفیسم) بود که نهایتا دسته ای از مبارزان سیاسی روشهای آرام را بر خشونت لجام گسیخته، ترجیح دهند و حتی افرادی چون نلسون ماندلا یا یوشکا فیشر با کنار گذاشتن مشی مسلحانه و ضمن عذر خواهی از گذشته، راه رسیدن به قدرت را در مبارزات خیابانی و پارلمانی و یا از پشت میله های زندان هموار کردند.

۳) انقلاب ایران هم، ناخوداگاه تحت تا ثیر هر دو اندیشه بود. گروهی از مبارزان سیاسی چون چریکهای فدایی خلق یا سازمان مجاهدین الگوی ترور و خشم انقلابی و گروههایی چون حزب توده، جبهه ملی و نهضت آزادی و روحانیون راه مبارزه مدنی را در پیش گرفتند (در میان روحانیون و مذهبی ها  البته بودند افراد یا گروههایی که مشی مسلحانه را برگزیدند).  انقلاب ایران را می توان بیشتر حاصل پیروزی گل بر تفنگ دانست تا خون بر شمشیر و یا تفنگ علیه تفنگ. با این وجود، دیری نپائید که مشی انقلابیون سرمست از پیروزی، به خشونت گرائید. خشونت بهانه ی استبداد شد و استبداد بهانه ی خشونت. بدین ترتیب مداربسته ی جدیدی شکل گرفت که بر گرد دو محور"استبداد- خشونت" در گردشی بیهوده و چرخ دنده وار بود. دسته ای با خشونت استبدادی، پایه های حکومت خویش را استوار کردند و دسته ای با رواج جنگ ، ترور و اندیشه های خشن رادیکال، ناخواسته و سیزیف وار سعی بیهوده کردند و مدار را به طور کامل به نفع مستبدان بستند. امری که حاصل تاریخی آن جز خسران ملی و بر باد رفتن سرمایه های معنوی، مادی، انسانی و اجتماعی نبود.

 ۴) یک مدار بسته را جز از دو راه نمی شود باز کرد یا با دخالت عامل خارجی بیرونی و یا با تغییر ماهوی عناصر سازنده ی مدار و فلسفه شکل گیری آن. راه حل اول را هیچکس طلب نمی کند، زیرا ممکن است که به باز تولید خسران و مداربسته ی نو بیانجامد و راه حل دوم به نتیجه نمی رسد مگر در سایه ی  تحول در اندیشه ی راهنمای معطوف "قدرت" به "آزادی". صاحبان قدرت باید اندک اندک به رفرمیستهای آسانگیرتر استحاله کنند و از سوی دیگر مخالفان، باید با الگو قرار دادن اندیشه های گاندی، استراتژی خود را به اعمال روشها ی مسالمت آمیز و دموکراتیک چون نافرمانی و اعتراض و یا مبارزات صنفی و پارلمانی تغییر دهند. به موازات به بن بست رسیدن فلسفه های حامی خشونت، روش گاندی اکنون به روح حاکم بر زمان ما و روش بی بدیل مبارزه سیاسی در عصر حاضر تبدیل شده است.  روزگاری انیشتین در باره گاندی چنین گفته بود: "برای نسلهای بعد باور این مسئله آسان نخواهد بود که بشنوند مردی که پوستی بود بر استخوانی با دستهای خالی، آنگونه توانسته باشد دنیائی را تغییر دهد." بر خلاف پیش بینی انیشتین اکنون نسل جدید ما نه تنها به خوبی قادر به پذیرش این مسئله هست بلکه به آن ایمان هم دارد...

این متن را هم به مناسبت سالمرگ گاندی (11 بهمن) نوشتم و هم به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران و دهه موسوم به فجر.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 8:51 توسط بهروز فاتح |


 هیچوقت روز تولدم برایم مهم نبوده و نیست و سالی نیست که آن را فراموش نکنم. شاید بدین خاطر که در وقوع واقعه ی تولید و تولدم هیچ نقشی نداشته ام. در عین حال همیشه هم عزیزی هست که تبریکی بگوید و به یادم آورد که: یک سال دیگر پیرشده ای...

 آنروز که از آن دهلیز تنگ تاریک، با رنج تمام می گذشتم و برق شدید دنیای جدید، چشمم را می زد و فشار هوا روی سینه ام می کوبید و تمام ترسم را، همه ی اعتراضم را، با اولین نفسهایم، با گریه و فریاد هایم بیرون می ریختم، باورم نبود که دنیای جدید آنقدر باید بزرگ و زیبا باشد که هست.

امروز ۴۲ سال از این واقعه گذشته و در خلال این سالها، بارها مرده ام و باز متولد شده ام. با این تفاوت که در این تولدهای نو، خود خالق خویش و مامای خویش بوده ام. انسان با هر تصمیم جدید، تصمیمی که فصلی نو در زندگیش می گشاید، تصمیمی که او را آدم دیگری می کند، یکبار می میرد و دوباره متولد می شود. می میرد چرا که از بودن ثابت گندیده ی خویش می برّد، پیله ی تنیده ی نازک خویش را می درد و متولد می شود چرا که پروانه وار بال می گشاید و دنیای جدیدی را گاه می سازد و گاه تجربه می کند.

 چه خوشبختند و کامیاب، آنان که در کار ساختن دنیای جدیدند. خالق شدن و بنیاد نهادن یک دنیای نو ، یک رسم تازه، برای خود و برای دیگران، اوج انسان بودن یک انسان است، اوج توانایی است.

جهان پیرامون هر روز، هر لحظه نو می شود پس ما چرا نو نشویم و در کار زایشی نو نباشیم:

هر نفس نو می شود دنیا و ما      بی خبر از نو شدن اندر بقا

هر زمان از غيب، نو نو ميرسد        و ز جهان تن، برون شو ميرسد

نو ز کجا میرسد، کهنه کجا میرود؟        گر نه ورای نظر، عالم بی منتهاست

تولد واقعی در نو شدن است. روزهایی در زندگی آدمی هست و باید باشد که به مراتب از واقعه ی تولد او باشکوهترند و شایسته ی یاد آوری. آنروزها را هم بسازیم و هم قدر بدانیم...

اشعار از مولانا

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 4:16 توسط بهروز فاتح |


 آن شنیدستم که دیشب دشمنان.....زیر و رو کردند، خاک خاوران

شفته پاشیدند و سنگی کرده اند......یا که قیر اندود و ریگی کرده اند

تا کنند آن نوگلان، پوشیده باز ......یا که در پرده کشند آن سرو ناز

آب بر آتش نهادن، کی توان......چون که باشد نفت، آه مادران

ابرتیره کی شود خورشید کُش.....عوعو سگ کی کند بلبل خمُش

می شود آن ناله ها، فریادها......لاجرم طوفان شود، این بادها

می شود سرکنگبین، صفرا فزان......تکه های استخوان، پرده دران

خوش خیالانند یا ساده دلند.......کز جزا و انتقام روزگاران غافلند

فاتح ار مرگت نیاید بر زبان .......ننگ خواه و ننگ بر مرگ آوران

اینهم برای دوستی که می گفت کمی هم مثل میرزاده ی عشقی باش... 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 9:48 توسط بهروز فاتح |