بهار در راه است و من در غربتی دوباره. می دانم بهار کردستان چه رنگی دارد و چه بوئی! و چه حسرتی دارد نبودن و ندیدن و نبوئیدنش!
ما هم مانند آن شاعر آواره، خواب آن خاک دلپذیر را می بینیم و می خوانیم:
" ئۆ خه ی ڕێگه ی گه ڕا نه وه م
ئۆ خه ی بێرکۆت، ئۆ خه ی بێشه و چه موو کێڵگه و به یاری کورد
ئۆ خه ی ئاسمان، ئۆ خه ی زه وی، ئه ستێره و مانگ
ئۆ خه ی هاوین، پائیز، زستان، به هاری کورد
ئۆ خه ی ماچی ئازیزانی روو هه تاو گاز
ئه شکی عۆمرێک چاوه نواری دیداری کورد
ئۆ خه ی ئاوی زنه و کانی، دۆی کۆنده ڵا ن
ئۆ خه ی خه وی بن ساباتوو ده واری کورد
ئۆ خه ی مه رگی ناو ئازیزان
چوونه ژووانی تا هه تایه ی خاکوو خۆڵی بۆنداری کورد....."
بهار را خوش باشید و به دامان دشت که در آویختید، ما غریبان را هم دمی یاد آرید.
نوروزتان پیروز
-------------------
پ.ن. شعر از عبدالله په شیو از منظومه ی بلند "برا کوژی". ببخشید که فونت کردی نداشتم و هر جا که لازم شد از اینجا و آنجا حروف را بریدم و چسباندم.
اواخر اردیبهشت ماه ۷۶: با پسر دائی بحث داغی داشتیم بر سر انتخابات ریاست جمهوری. اعتقاد من این بود که حکومت هرگز اجازه نخواهد داد "خاتمی" برنده انتخابات باشد و "ناطق نوری" صد در صد رئیس جمهور است. پسر دائی را اعتقاد دیگری بود. تحلیل من به کلی اشتباه از آب در آمد...
دوم خرداد ۷۶: قلبا از "خاتمی" خوشم آمده بود اما به این گفته ی "بنی صدر" اعتقاد داشتم که در انتخاب بین "بد" و "بدتر" نباید شرکت کرد و از ترس "بدتر"، به آغوش "بد" پناه بردن عین فریب خوردگی است. چرا که "بد"، بعدها "بدتر" از "بدتر" را با خود می آورد و به ما تحمیل می کند. این تحلیل چندان هم غلط نبود! پایان دوران "خاتمی" منجر شد به تحمیل "احمدی نژاد" بر گرده ی ملت. پس به روال همیشگی، رای ندادم و در انتخابات شرکت نکردم....
سوم خرداد ۷۶: سر کارم بودم که رادیو پیروزی "خاتمی" را اعلام کرد. از شادی در پوست خود نمی گنجیدم. عجیب بود! خوشحال بودم که تحلیلم غلط بوده! مردم را تحسین می کردم. داشتم به نیروی انسانها ایمان می آوردم. نیروئی که به قول "مارکس" می تواند مامای ملتها باشد در زایش تاریخیشان....
تیر ماه ۷۶ به بعد: سالها بود که جز "آدینه" و "گردون" و... هیچ مطبوعه ای نخوانده بودم. اما اکنون به شدت روزنامه خوانم. هر روز خرواری روزنامه از دکه ی نزدیک خانه ام می خرم. چه قلمهایی! چه استعدادهایی! نبوغ قلمی و کارکشتگی "مسعود بهنود" را قبلا در آدینه دیده بودم اما براستی از نبوغ آن "بچه ی گمنام" در عجبم . "محمد قوچانی" را می گویم. تاریخ ما نشان داده که با وزش هر نسیم آزادی، بر سینه ی این خاک به ظاهر ابتر، گلهایی پرورده می شوند در اوج زیبایی و شکوه. اما باز می ترسم از تکرار داستان داس و یاس، از سربداری جهانگیر خان صور اسرافیل. یاد آر ز شمع مرده یاد آر...
دیماه ۷۶: مصاحبه "خاتمی" را با "کریستین امانپور" در تلویزیون دیدم. سرشار از غرور و شادی شدم. رئیس جمهور فرهیخته و فیلسوفی است و آشنائی اش با تاریخ آمریکا تحسین برانگیز. ایکاش می توانست این گفته ها را به زبان انگلیسی بیان کند تا بیشتر احساس غرور کنم....
ادامه دارد
اخیرا دوستی گله کرده که از سوی من کامنت خصوصی "بی ادبانه ای" دریافت نموده و بدین سبب سخت رنجیده است. چند ماه قبل هم دوست دیگری از کامنت خصوصی ام - به گونه ای کنایه آمیز- تشکر می کرد! این گفته ها مرا به شک انداخت که نکند کسی یا کسانی در کار بی آبرو کردن منند و به نام من برای دیگر وبلاگ نویسان کامنتهای خصوصی بی ادبانه می گذارند. من اصولا به کامنت خصوصی گذاشتن عادت ندارم، مگر آنکه دوستی مطلبی مطرح کرده باشد و خواهان جواب خصوصی. همچنین کامنتهایم را هم به گونه ای شفاف،با اسم کامل خود، می نویسم. نحوه نگارش من هم (مثل هر کس دیگری) خاص خودم است و قابل تشخیص. البته شاید این دوست متقلب توانسته نگارش مرا به خوبی تقلید کند که اینچنین در کار آزردن عزیزانم موفق بوده!...
بدینوسیله اعلام برائت می کنم از چنین عمل زشتی و از دوستان خواهش می کنم در صورت دریافت چنین مطالبی، مرا حتما با خبر کنند. از آن دوست متقلب هم می خواهم دست از این کارها بردارد که "بار کج به منزل نمی رسد".
اگر این گفته که فرهنگ ما ملغمه ای است از سه فرهنگ ایرانی ،اسلامی و غربی سخنی درست باشد که هست، پس باید نگاه ما به زن نیز ناخودآگاه متاثر از در آمیختگی این سه فرهنگ باشد:
در فرهنگ ایران باستان زن مظهر عشق است و دارنده ی خرد کامل. در اوستا آمده است که در ميان امشاسپندان، يكى زن است، او سپنتا آرمتى يا سپنتارمد يا زمين، مظهر آبادانى و سازندگى است. آرمتى خود بمعناى «خرد كامل» هم هست و بدین لحاظ زن موجودی است بس ارزشمند و مقامش بس رفیع. اما ناچار از پذیرش این واقعیت هم هستیم که زن در فرهنگ اسلامی و در آنچه ما آنرا اسلام تاریخی می نامیم و نه اسلام واقعی، جایگاه رفیعی ندارد. اسلام تاریخی به شدت متاثر از آرای فلاسفه یونانی چون "ارسطو" و "افلاطون" است و تفسیر کلام خدا قرنها است رنگ و بوی یونانی به خود گرفته است: "ملا صدرا" زن را "حیوانی دراز گیسو" میداند (النساء حیوان طویل الشِعَر). "سید رضی" در نهج البلاغه از زبان "حضرت علی" زن را ناقص العقل و ناقص الایمان می خواند: "معاشر الناس ان النساء نواقص الايمان، نواقص العقول، نواقص الحفوظ ...(اى مردم، همانا زنان در ايمان، و بهره ورى از اموال و عقل داراى كاستى هستند). این سخن نیز از اقوال همان امام همام است که: المرئة شرّ كُلُّها و شرّ ما فيها أنه لابُدَّ منها! (زن همه چیزش بد است و بدترین چیز آنست که مرد را از او گریزی نیست). بسیاری از این سخنان به گفته ی "ارسطو" که زن را "انسان ناقص الخلقه" معرفی می کند، نزدیکترند تا به کلام خدا که فرزندان آدم را ( اعم از زن و مرد) کرامت و بزرگی بخشید (لقد کرمنا بنی آدم). در فرهنگ معاصر غربی هم اگر چه زن به لحاظ حقوقی در برابری کامل با مرد است اما در ناخود آگاه فرهنگی غرب، هنوز هم زنان مظهر هوس با تنى انباشته از حرارت سكس اند.
تاثیر ناخودآگاه و" برهم نهاده"ی این سه فرهنگ است که دیدگاه ما را در باره زنان پارادوکسیکال و نهایتا آنان را محروم از آزادی و حقوق برابر ساخته است. من با گفته برخی مصلحان دينى و نیز "سيمون دوبوآر" نمی توانم موافق باشم كه " محروميت زنان از آزادى، منشاء دينى یا فرهنگی ندارد وتنها استبداد در مردان، زنان را از آزادى محروم كرده است" و بر این گمانم که به موازات مبارزه زنان برای احقاق حقوق خویش، بخش عظیمی از تلاش روشنفکران ( چه دیندار و چه غیر دیندار) باید معطوف به خانه تکانی فکری باشد و زدایش اندیشه ها و تفسیر ها ی نا صواب از دامان فرهنگ و دین...
روز جهانی زن مبارک باد!
چند روز پیش داشتم خاطرات "علی خدائی" را می خواندم. او از توده ایهای سابق است البته از سخنانش پیداست که هنوز هم خود را به قول "روزبه" از فرق سر تا نوک پا توده ای می داند. خدائی در بخشی از خاطراتش اشاره ای دارد به ملاقات برخی دوستانش با شخصی که در سالهای آغازین انقلاب در سرکوب نا آرامیهای کردستان تند رویها کرد و من در اینجا سر آن ندارم که نام و آبش ببرم... دیدار ظاهرا پیش از اعزام آن شخص به کردستان صورت گرفته و به گمانم آقای دکتر "کیانوری" دبیرکل وقت حزب توده آنرا تدارک دیده تا حال و هوای سیاسی کشور را محکی زده باشد. باری آقای "جوانشیر" گزارش دیدار را به دفتر سیاسی که تقدیم می کند، از روح لطیف آن سردار سخن ها می گوید و او را صاحب خصلتی آرام و ضد جنگ می خواند. "جوانشیر" تعریف می کند که در آن روز دیدار، روی میز قندان بی سری بوده و مگسها گرداگرد قندها در پرواز. "رضا شلتوکی" هم بنا به عادت مگسها را کیش می کرده. این حرکت را سردار برنمی تابد و در دفاع از حقوق مگسها به سخن در می آید که: ترا به خدا بگذارید آنها هم از حلاوت زندگی لذت ببرند. مگر چه کرده اند بنده خداها. آنها هم حق حیات دارند!
کیانوری اینرا که می شنود منتظر ادامه گزارش نمی ماند و می گوید: اوه اوه! رفقا این آدم خطرناکی است . جنگ و کشتار را همو به زودی راه خواهد انداخت! و همان هم شد که کیا گفته بود ونباید می شد...
داستان طبع لطیف و دست خونریز حدیث مکرر تاریخ است. با خواندن این خاطره، به یاد آوردم که یزید خون ریز را هم روح لطیفی بود و طبعی به غایت شاعرانه. چنانکه شعرها سرود به نازکی برگ گل:
مضی فی غفلته العمری کذالک یذهب الباقی
ادر کاسا و ناولها الا یاایها الساقی
و سروده اش الهام بخش "حافظ" شیرین سخن ما شد به "تضمین" شعر یزید در آغاز دیوان جاودانش:
"الا یاایهاالساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها" .
یا "حجاج ابن یوسف ثقفی" که صاحب بلاغتی رفیع بود و کلامش سرشار از استعارات و كنايات و سجع، اما به تعبیر "جریر طبری" سی هزار زن ومرد در زندان خویش داشت. همو هم بود که در بدو ورودش به عراق مردم را با سجعی زیبا به درو کردن سرهایشان وعده داد: "يا أهل العراق، يا اهل الشقاق والنفاق، ومساؤي الاخلاق... إني لأرى رؤوساً قد أينعت وحان قطافها، وإني لصاحبها، والله لكأني أنظر إلى الدماء بين العمائم واللحاء" و چنان هم کرد که وعده داده بود...
یا هیتلر که نقاش و هنرمندی بود خوش ذوق و "سرپاس مختاری" جلاد زندان رضا شاهی که ویولونیستی خوش پنجه و و....
انسان عجب موجود شگفتی است. عجب موجود شگفتی !
--------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: ۱) برخی بزرگان در انتساب این شعر به یزید شک دارند. اما از او اشعاردیگری هم به جا مانده که از قله های رفیع شعر عربند.
۲) معنی شعر یزید:
افسوس که عمرم به خوشگذرانی گذشت
مابقی آن نیز یقینا چنین خواهد گذشت
پس پیاله را پر کن و در مجلس بگردان
ای تو، ای ساقی مجلس
۳) از دوستی سوریه ای شنیده ام که این خطبه ی حجاج یوسف را به سبب قدرت ادبیش در دبیرستانهای کشورهای عربی تدریس می کنند همچنانکه ما نثر مسجع سعدی را..
دوازده سال پیش به مناسبتی آلمان بودم و در خانه عزیزی میهمان. میزبان من این افتخار را داشت که هم پزشک خانوادگی فیلسوف بزرگ آلمان، هانس گئورگ گادامر، باشد و هم شاگرد و دوست نزدیک او. آنشب در باره گادامر بحثها داشتیم ودر آن میان من از برنامه ی ویژه سیمای جمهوری اسلامی گفتم در باره زندگی و نظریات این فیلسوف. برنامه ای که در خانه گادامر هم تهیه شده بود. میزبانم شگفت زده پرسید: "مطمئنی که خودش بود؟ چون بسیار بعید می دانم او تن به چنین مصاحبه ای داده باشد." من اما هیچ شک نداشتم در آنچه دیده بودم. دو سه روز بعد میزبانم تلفنی با من تماس گرفت و گفت که چون همیشه به دیدار گادامر رفته و قضیه را از خود او پرسیده است . او اول چنین دیداری را انکار کرده است؛ اما بعد به یاد آورده که چندی پیش چند ایرانی که خود را از روشنفکران تبعیدی و مخالف حاکمیت معرفی کرده اند با او تماس گرفته و مشتاقانه خواهان دیدار. گادامر نیز از سر سادگی پذیرفته بود. دیدار صورت می گیرد و آنان در میانه صحبت به سبب ارادت و به قصد یادبود، از او فیلم و عکسی هم تهیه می کنند!!
میزبانم گفت که پیرمرد شدیدا از این فریب بزرگ برآشفته است و نگران که نکند گفته های او را هم به گونه دیگری ترجمه کرده باشند. گفتم جای نگرانی نیست. تا جائی که به یاد دارم، برنامه بیشتر حول زندگی و نظریات فلسفی او بوده و از زبان او چیز ی که در آن شائبه سیاسی باشد نقل نشده است البته به جز چند جمله در باره عظمت تاریخ و تمدن ایرانی.
در آن لحظه اما، هیچ به عقلم نرسید که در هنگامه اوج تنش سیاسی میان ایران و آلمان - بر سر واقعه میکونوس- این برنامه چقدرمی تواند زیرکانه ترتیب داده شده باشد، تا نشان دهد که بزرگترین فیلسوف آلمان و یکی از نمادهای روشنفکری -بر خلاف تبلیغات دولتش- با دولت و ملت ایران نه تنها هیچ مشکلی ندارد که با خوشروئی در خانه اش را به روی تلویزیون دولتی ایران گشوده و چه سخاوتمندانه هم در باره عظمت ملت ایران سخن می گوید. تازه داشتم می فهمیدم که نگرانی و خشم پیرمرد ازفریب خوردگیش چندان هم دور از واقعیت نبود....
فعالین کرد چندی پیش نامه ای به "خاتمی" نوشتند و ضمن تشریح دردها و بیان مشکلات، او را به نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری فرا خواندند و من نیز از جمله امضاکنندگان! هدف از این نامه در واقع "حمایتی مشروط" بود بر اين شرط اساسی که برنامه های ایشان مبتنی باشد بر " رفع تبعيض در عرصههای گوناگون و عادلانه ساختن امکان دستيابی به فرصتها برای تمامی اقوام، مذاهب و گروههای سياسی و توجه به حضور برابر همگان در مديريت کلان کشور". بعدها این نامه زمینه ساز دیدار جمعی از کردها شد با او در جماران و من البته غائب. دیداری که در نوع خود، خبر ها ساخت، عکس العملها برانگیخت و البته سرنوشت ساز هم شد، چنانکه گفتند و نوشتند که "خاتمی با کردها آمد".
از نامه بگذریم و به این دیدار بپردازیم که در واقع باید "پاسخ غیر مکتوب خاتمی" باشد به آن درخواست:
خاتمی در این دیدار، از زبان قرآن بر واقعیت اختلاف های قومی و فرقه ای تاکید و نیز به کثیر الاقوام بودن ایران و بسیاری از کشورهای جهان اشاره کرد و گفت: "در یک وضع مناسب، اختلافات باید سبب تعارف و همدلی و همزبانی شود" و نه واگرائی! خاتمی چاره کار قومیت ها را ،اما، در استقرار و تداوم مردم سالاری دینی دید وبس ، چیزی که آن را "خواست تاریخی ملت ایران وراه کم هزینه و پرفایده امروز" نامید. او تاکید داشت که: "مردم سالاری خود عامل مهمی است که مانع تبدیل اختلاف به تعارض می شود و موجب ثبات و وحدت ملی می گردد".
خاتمی گفت که "ملت میتواند رنگین کمان دلانگیزی از تفاوتها و اختلافات زبانی، قومی وحتی دینی باشد." اما مستقیما سخنی از "حاکمیتی با رنگین کمان دل انگیز تفاوتها" به میان نیاورد. او با زبانی فلسفی و شاید از سر واقع بینی سیاسی، هنوز زمانه و شرایط را به قدر کافی آماده ی پذیرش این رنگین کمان! ندید و افزود: "مشکلات ما فراوان است ولی حل آن یک شبه میسر نیست."و نیز در فرازی دیگر تاکید کرد که "بنده معتقدم و ترجیح می دادم و میدهم که درعرصه فرهنگی کار بیشتری شود چون کار درازمدت را میطلبد." در مقام تلخیص، ایشان تلویحا اجرای مطالبات قومی - مذهبی را به آینده ای دور و نامعلوم حوالت کردند و ترجیح دادند که وعده ویژه انتخاباتیشان، همان شعار همیشگی همه کاندیداها، یعنی توجه به مناطق محروم باشد و بس.
در "صداقت گفتار" خاتمی صد البته نمی توان تشکیک کرد، اما در "شجاعت کردار" او تردیدها همچنان باقی است. خاتمی نرمخو و مهربان و صبور است. او شارلاتان نیست و وعده های بزرگ فریبنده نمی دهد. خاتمی به فرآیندهای طبیعی باور دارد و چندان با مفهوم کاتالیزر آشنا نیست. بی تردید او اگر پزشک زنان می بود، هیچ کودکی را با سزارین متولد نمی کرد و می گذاشت فرآیند تولد هر چند طولانی و زجر آور و پرخطر، بر روال طبیعی خویش باشد. او بلاشک از آن دست پزشکانی می شد که خطر مرگ مادر و کودک و جراحی ناگزیر را یا نمی پذیرفت و یا به دیگری وا می گذاشت که او را نه دل این کار بود و نه یارای آن...
همین دیروز دیدار دیگری هم رخ داد و جمعی از اهل سنت و کردها که در میان آنان بخشی از دعوت کنندگان خاتمی هم بودند، به دیدار کروبی رفتند. او از سر تجربه دانست که چگونه دیدار کنندگان را از خود خشنود سازد و با خویش هم پیمان. کروبی بدون حاشیه پردازیهای فیلسوف مآبانه و جامعه شناسانه، صریحا اعلام کرد که: "اعتقاد دارم که بايد سطح مشارکت همه اقوام و مذاهب به ويژه اهل سنت را در حاکميت افزايش داد". او ضمن اقرار به شرائط عینی- ذهنی حاکمیت ("البته باوردارم که گروه های افراطی هستند که اين تفکر و انديشه را بر نمی تابند")، در تضمین وعده اش، با اعتماد به نفسی ستودنی، گفت:"رييس جمهور می تواند در چارچوب همين قانون نسبت به رفع تبعيض ها اقدام نمايد. در واقع قانون اساسی و حاکميت اين ظرفيت را دارد" و افزود :"من شايد تنها فردی باشم که بنا به ضرورياتی در يک مقطع هم در اجرا و هم در قوه مقننه خدمت کرده ام و تمام تلاش خود را در جهت احقاق حقوق و عدم تبعيض بين همه اقوام و مذاهب به کار گرفته و سوابق بنده نيز گويای اين حقيقت است"
به نظر می رسد کروبی با قواعد بازیهای سیاسی در جهان سوم بیشتر آشناست. او نه تنها از بالابردن سطح مطالبات مردم هراسی ندارد بلکه آن را به مثابه پلکان ترقی خویش می داند و به کار می گیرد. کروبی شجاعت در گفتار و عمل را هم - با تکیه بر پشتوانه هایش- بارها به نمایش گذاشته و آنرا حتی در سطح نامه نگاریهای سرگشاده و صریحش به اثبات رسانده است. نامه هائی که تنها برای ثبت در تاریخ نگاشته نشده اند بلکه گاه مخاطبان قدرتمند را هم -ناباورانه- به عقب نشینی واداشته اند...
به هر حال، اصلاح طلبان طیف خاتمی باید این واقعیت را بپذیرند که کروبی مصمم و حساب شده به صحنه آمده است و دست کم گرفتن او نتیجه ای جز شکست مجموعه اصلاح طلبی ندارد...






