۱) پیش نویس اولیه ی قانون اساسی جمهوری اسلامی ، برگرفته ای بود هوشمندانه از قانون اساسی بلژیک و فرانسه که به همت "دکتر حبیبی" و به دستور مستقیم رهبر انقلاب نگاشته شد. "ابوالحسن بنی صدر" و برخی از ملی - مذهبیها بر این نکته تاکید دارند که پیش نویس حبیبی را امام هم خوانده و جز یکی دو حاشیه ی کوچک بر آن نیفزوده بود. با اینهمه اعضای مجلس خبرگان قانون اساسی، به یکباره آن متن را رها و بی هیچ تجربه و تخصصی در قانون نگاری، خود به نوشتن مهمترین سند ملی اقدام می کنند. بر سر چند وچون راز گونه ی این چرخش، توافق نظری وجود ندارد. برخی تاثیر "حسن آیت" و حزب زحمتکشان "مظفر بقائی" و برخی دیگر نفوذ روحانیونی چون آیت الله منتظری را عامل اصلی این چرخش می دانند و برخی اصولا به چنین تعبیری اعتقاد ندارند.
۲) قانون اساسی تازه تدوین شده، در داخل مجموعه ی انقلابیون به قدرت رسیده، موافقانی داشت سرسخت و مخالفانی هم اندک اما اکثرا خاموش. به گمانم سال ۱۳۵۹بود که "علامه احمد مفتی زاده" در باب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران زبان به اعتراض گشود. او را می توان ازمعدود طرفداران نظام دانست که نقطه ی آغازین جدائی و قهرش، بندهای مندرج در قانون اساسی بود. او در حسینیه ی ارشاد با شجاعتی تمام فریاد زد: " قلمتان بشکند به خاطر قانونی که نوشتید." بعدها علامه در کتابش به نام "در باره ی کردستان" نشان داد که اجرای این قانون، تضاد در جامعه ی ایرانی را در سه بعد ملی، مذهبی و طبقاتی عمیقتر خواهدکرد. در آن سالها برای من درک واقعیت نهفته در این نقد، به روشنی امروز میسر نبود که نه از نوجوانی سیزده-چهارده ساله انتظار آن درایت و لیاقت هست و نه هنوز آن قانون خود را به محک تجربه و عیار زمان آزموده بود. سالها باید می گذشت تا قانون آبستن تضاد، کودک ناقص خویش را بدنیا آورد. زمان باید می گذشت تا موانع توسعه ی اقتصادی و آزادی سیاسی چون دیوار برلین قد برکشد. می بایست پدیده دوم خردادی رخ می نمود تا منتهای ظرفیت اصلاح پذیری و پتانسیل قبض و بسط نظام را در چهارچوب همین قانون آشکار کند...
۳) سالها پیش موج دوم خرداد "خاتمی" را بر صدر نشاند. خاتمی قانون اساسی را وحی منزل نمی دانست اما شاید زمانه را آنچنان سازگار ندید و مهیا، که سخن از اصلاح آن به میان آورد. همت خاتمی معطوف شد به اجرای برخی اصول معطل مانده، چون قانون شوراها و اجرا و تفسیری باز و آزادیخواهانه از بقیه ی اصول . همین و بس. او یا مرد اصلاحات ساختاری نبود یا نخواستند که باشد و این شد که بالهای بلند پروازش در همان دور اول به سقف کوتاه نظام سائید و خراشید و متوقف ماند. اما تجربه گرانقدر دوران خاتمی نشان داد که اصلاحات نباید در سطح متوقف بماند بلکه باید ساختارهای قانونی جمهوری اسلامی ایران را هم مشمول تغییر کند و در واقع، سقف را بالاتر کشد.
۴) وعده ی اجرای اصول مربوط به حقوق قومیتها و بالاتر از آن، اصلاح قانون اساسی، از سوی یکی از کاندیداها سخنی است شجاعانه و ستودنی و امیدوارم نشانه ای باشد بر اعتقاد به اصلاحات ساختاری در بخشی از پیکره ی اصلاح طلبان. گفتمان اصلاح طلبی با همه ی افت وخیزهایش، باید نشانی از پیشروی یا تکامل تدریجی را از خود بروز دهد و گرنه محکوم به سکون و شکست و فراموشی است. تکیه ی بیش از حد بر باز گشت به ارزشهای اولیه ی انقلاب، به قصد جذب آرا ی اصولگرایان، اگر چه ممکن است استراتژی هو شمندانه ای باشد اما با خطر تقلیل سطح گفتمان اصلاح طلبی و افتادن در دام محافظه کاری همراه است...
دیروز آقای خاتمی به دعوت "بنیاد توحید" و برای نشستی صمیمانه با ایرانیان در "دانشگاه موناش" شهر ملبورن حضور یافت. من هم به شوق دیدار مردی که می توانست در این بهار دلکش، حامل عطر خوش گلهای ایرانی باشد، به آن جمع پیوستم.
من اما همواره حاشیه ها را از متن وقایع مهمتر و درس آموز تر دانسته ام. از علم روانشناسی هم یاد گرفته ام که آدمها را بر اساس جزئیات کلامی و رفتاریشان قضاوت کنم و نه کلیات فریبکارانه شان. سکوت اشخاص، برخی عکس العملهای آنی و حتی اشتباهات لپی می تواند دریچه ای باشد بر ضمیر ناخودآگاهی که درپس انبوه گفته های پر زرق و برق خود را پنهان کرده است.... به همین دلیل،در اینجا نیزدوست دارم حاشیه این دیدار را برای شما بازگو کنم . در این بازگوئی برای پرهیز از هر گونه خطا و پیشداوری، بر حافظه ی دستگاه رکوردرم تکیه کرده ام. اما پیش از ورود به حاشیه ی دیدار، بگذارید چند نکته را هم بیان کنم که به گمانم به درک وضعیت کلی حاکم بر جلسه کمک می کند :
۱- براساس گفته ی سخنران و مجری برنامه، "بنیاد توحید" بنیادی است مستقل با صبغه ی مذهبی که وطیفه اصلی آن، ترویج فرهنگ اهل بیت و برگزاری مراسم و گردهمائی های مذهبی در شهر ملبورن استرالیا است. اما کت و شلوارهای مشکی ، ته ریش ، تکیه کلامها و سبک سخن گفتن برگزار کنندگان جلسه آنچنان رنگ و بوی دولتی داشت که برای لحظاتی احساس کردم باز در ایرانم و یا شاهد پخش یک برنامه ی تلویزیونی از سیمای جمهوری اسلامی!
۲- سخنان نسبتا طولانی آقای خاتمی حاوی هیچ نکته تازه ای نبود و دریغ از حتی اشاره و کنایه ای به مسائل روز و انتخابات پیش رو. آنچه ایشان بیان کرد، پازلی آشفته بود از مجموعه ی سخنان تکراری سایر سران جمهوری اسلامی در باب اعتدال ایرانیها، عظمت تمدن ایرانی- اسلامی-شیعی، پتانسیل عظیم ایران و ایرانی، حق مسلم هسته ای و دستاوردهای افتخار آمیز ما در این زمینه، دموکراسی اسلامی (به تعبیر ایشان) به عنوان گونه ای جدید از دموکراسی در کنار لیبرال دموکراسی و سوسیال دموکراسی، توصیه به تربیت کودکان ایرانی در خارج بر اساس فرهنگ ایران و تشیع، بازگوئی کارهای بزرگ انجام شده در زمان ریاست جمهوری ایشان و نیز انتقاد از سیاستهای آمریکا و اسرائیل و غرب در قبال کشورهای مسلمان و بخصوص فلسطین و افغانستان و عراق ....
۳- به نطر می رسید که آقای خاتمی به هیچ وجه خود را از پیش برای این سخنرانی آماده نکرده است. بنابراین از فصاحت و بلاغت و زیبائی معمول کلامش هم نشانی نبود. آمادگی، همیشه واجد نوعی سانسور روانی هم هست. در حالیکه تپق زدنها و اشتباهات کلامی، نحوه ی بیان، تکیه روی کلمات خاص و فرکانس تکرار آنها در سخنان فی البداهه، داده هایی ارزشمندند برای روانکاوی شخصیت سخنگو. به قول دوست عزیزی، در این جلسه آقای خاتمی به خود واقعی اش نزدیکتر بود...
۴- خاتمی در تحلیل حق برخورداری ایران از انرژی صلح آمیز هسته ای، به تجدید ناپذیری و اتمام منابع نفت وگاز ایران تکیه و در عوض انرژی هسته ای را تجدید پذیر و یکی از پاکترین منابع انرژی دانستند. تکرار این دو اشتباه مسلم علمی از زبان ایشان، دلیلی است بر وجود حلقه ی واحد مشاوران علمی- فنی بر گرداگرد همه ی دولتمردان جمهوری اسلامی (از اصلاح طلب گرفته تا محافظه کار). این امر، نه صرفا نشان قحط الرجالی در ایران بلکه شاهدی است بر وجود فیلترهای آشکار سیاسی و یا شاید پنهان ذهنی-ایدئولوژیک در گزینش دوستان و مشاوران.
و اما گزارش حاشیه ی دیدار:
هر چند قرار جلسه بر نشستی صمیمانه با ایرانیان ملبورن بود، مسئله ی نزدیک بودن زمان پرواز، بهانه ای شد برای انجام یک سخنرانی یکطرفه و بدون پرسش و پاسخ. اما دختری جوان جو را شکست و حاشیه این دیدار را رقم زد. حاشیه ای در خور تامل و شایسته ی بازگویی:
دختر جوان: " آقای خاتمی من هشت سال پیش برای شما نامه نوشتم و شما را پدر خطاب کردم ولی واقعا ثابت شد شما ناپدری هم نبودید. دوستان من در زندان مردند و می دانید چرا من اینجا هستم؟ چون دانشگاه مرا از تحصیل محروم کرد.
خاتمی: "خیلی متاسفم."
دختر جوان: "من دوست نداشتم که به اینجا بیایم. بلکه به قول شما دوست داشتم در ایران درس بخوانم. به ملت ایران خدمت کنم. برای پیشرفت ایران کار بکنم. اما سالی که این حکم انضباطی برای من صادر شد سال ۸۰ بود (اشاره به زمان ریاست جمهوری خاتمی). شما در مورد افتخاراتتان صحبت کردید، در مورد انرژی هسته ای. خیلی ممنون. حالا این افتخار ایرانی است که انرژی هسته ای داریم. اما می شود در مورد چیزهای دیگر، کارهایی که میشد کرد هم صحبت کنید. آقای خاتمی خیلی قشنگ حرف می زنید. من هشت سال پیش یک دختر ۱۵ ساله بودم و از شما حرف زدن یاد گرفتم. واقعا یاد گرفتم. اما ایکاش کمی عمل کردن هم به ما یاد می دادید."
خاتمی: "خیلی متشکر. من اصلا ادعا نمی کنم که هر کاری در ایران شده یا می شود درست است. اما واقعا نمی دانم اینکه: واقعا دوستان شما در زندان مردند یا زنده شدند!"
دختر جوان: مثل اکبر محمدی ها
خاتمی: به حضور شما عرض کنم که من معتقدم ایران در معرض توطئه های مختلفی هم هست. ما باید هشیار باشیم. بعلاوه من ممکن است دیدگاهی داشته باشم. اما رئیس جمهور چه کاره است؟ چه کاری می تواند بکند؟ با تفکیک قوائی که شما پذیرفتید. شما اینرا باید بگوئید که آیا وزارت اطلاعات من اینجور برخورد کرد یا جای دیگر؟ آیا ما انتقاداتمان را کردیم یا نکردیم؟ و آیا اصلا برخی از دوستان که زندان رفتند همه آنها بدون جرم بودند؟ بدون مشکل بودند؟ من بسیاری از مواردی که شد حتی تذکر قانون اساسی دادم. شما باید حدود اختیارات و توانائی های افراد را هم در نظر بگیرید. در عین حال جوری هم مسئله را نگوئید که هر چی آنطرف بوده غلط و هرچی این طرف بوده درست است. به خیلی از دانشجویان و دانشگاهیان ستم شده اما ببینید همین 18 تیر تبدیل شد به یک شورش. شورشی که دیگر در آن دیگر دانشجو هم نبود. بسیاری از اراذل و اوباش هم ریختند توی خیابانها آتش زدند، سوزاندند. برخوردها خیلی می خواست شدیدتر هم بشود و ما جلوش را گرفتیم.
جوان دیگری فریاد زنان: "انقلاب اسلامی هم همینجوری بود!"
خاتمی: "خیلی خوب. شما ممکن است این نظام را قبول نداشته باشید. اما بنده قبول دارم و اکثریت جامعه هم قبول دارند."
دختر جوان: "من هم قبول دارم"
خاتمی: "آن انقلاب اسلامی هم که شد، بر ضد نظامی بود که جامعه گفتند ما آن نظام را نمی خواهیم. یک وقتی هست که شما می خواهید نظام را سرنگون کنید، خیلی خوب پس اگر نظر شما براندازی نظام بوده، پس برخورد با کسی که بخواهد نظام را براندازد برخورد سختی خواهد بود. توجه می کنید؟ همچنانکه شاه هم کرد. ولی خوب زور شما نرسید نظام اسلامی را سرنگون کنید، زور ملت ایران رسید ( که شاه را سرنگون کند). ببینید همین حرف، حرف چیزیه. ببینید اگر بخواهید این نظام را براندازید..." در همین موقع همان جوان عصبی فریاد زد: "به موقعش! به موقعش!" و با عجله و عصبانیت جلسه را ترک کرد.
خاتمی: " خیلی خوب باید تاوانش را هم بدهید. تاوان کسی که براندازی می کند همین است همینجوری که رفتید بیرون ( اشاره به بیرون رفتن جوان).
خنده و کف زدن حضار
دختر جوان: "من معذرت می خواهم"
خاتمی: " نه شما چرا؟ حرفی نزدید. من معتقدم که سخت گیریهای بیجائی شده ولی از آن طرف هم کارهائی شده که نمی بایست میشد یعنی واقعا از فضای بازی که ایجاد شد، سوء استفاده هائی شد. بنده هم در حد یک رئیس جمهوری که بسیاری از این کارها را قبول نداشتم، اعتراض خود را کردم ولی بالاخره آنها هم کار خودشان را کردند و من متاسفم. امیدوارم همه این را بفهمیم که باید کنار یکدیگر زندگی کنیم. همدیگر را تحمل کنیم..."
جلسه که تمام شد، من در راه بازگشت به خانه، مایوس و دلگرفته به خود می گفتم هرگز خاتمی را اینگونه از نزدیک ندیده و نشناخته بودم. به خود کمی دلخوشی هم دادم: این بلند قامتترین سیاستمداری است که در دامان یک نظام اجاق کور ایدئولوژیک می تواند پرورده شود. از این بلندتر امکان ندارد، توقع هم نباید داشت، چاره ای هم نیست. فعلا باید به امثال او دلخوش کرد که لااقل پایشان را کمی لای این در بسته بگذارند تا هوائی بیاید و برود. اما باید به "در تمام باز" هم اندیشید. مگر نه؟


