می گویند مردی زنش مرده بود و بچه های شیرین قد و نیم قدش بی مادر شده. مرد به هر کس که می رسید ناله می کرد و سیل اشک روانه که بچه ها از من مادر مهربان می خواهند. عاقبت دوستان آستین همت بالا زدند و به صرافت افتادند تا مادری برای بچه ها و همدمی برای مرد غم زده بیایند. اما مرد سختگیر بود و به قد یکی گیر می داد و به یک اینچ اضافه قطر کمر آن یکی و به رنگ چشم و خط ابرو ی دیگری. خلاصه گیر داده بود که نه، من فلانی را می خواهم اگر هم نشد فلان کس. گفتند حالا از کجا معلوم اینهایی که تو می گوئی برای بچه ها خوب باشند. گفت در عوض خوشگلند. یکی از دوستان رنجید و گفت: مرد حسابی تو برای بچه های صاحب مرده ات مادر می خواهی یا برای دل هوسبازت ملکه ی زیبائی، تکلیف ما را مشخص کن؟ کار ما اصلاح طلبان کرد هم عینا همین شده. چند ماه پیش نامه نوشتیم به خوش قد و خالی، که مردم ما بی مادرند و سایه ی مهری می خواهند بر سرشان و شما اگر قبول می کنید که سایه ی مهر باشید و حق فرزندان این وطن را محفوظ بدارید ما با شمائیم. باری به خواستگاریش رفتیم و باز حضورا شرط خود گفتیم. ایشان با غمزه و ناز در باب مهربانی های مادر داد سخن دادند اما از گفتن اینکه اینبار خود چگونه مادری خواهند بود طفره رفتند. ما هم که اسیر غمزه ی نازش بودیم گفتیم به به! قربان لب شکرین و صوت دلربایت! اما بعد، وسواس خناسی پیدا شد و نگذاشت این وصلت سر بگیرد و ما ماندیم که چه کنیم. حالا یکی پیدا شده قسم می خورد، بیانیه می نویسد، به این و آن می پرد و وعده و وعید می دهد که فرزندان شما را روی چشمم می گذارم، نمی گذارم موئی از سرشان کم شود، زیر بال و پر شان را می گیرم. حتی قانونی را هم که تبعیض روا می دارد بر می چینم. اما ما گیر داده ایم به قد و قواره و لباسش که در شان ما نیست و این حرفها را هم از سر ترشیدگی می زند، اما یکی دیگر هست که از هر انگشتش هزار هنر می بارد و توی سینه اش هم یک جنگل ستاره دارد و تازه غمزه و ناز روشنفکری دینی اش هم ما را یاد آن عشق اولمان می اندازد که خناسها نگذاشتند مال ما شود. کسی نیست بگوید که آخر شما بی مادری بچه ها را بهانه ی وصلت کرده بودید، این محبوب هم که قول رک و راستی نمی دهد به مادری مهربان شدن و تازه شما را حواله می دهد به اجرای فرمان هشت ماده ای تاریخ مصرف گذشته....
حتما در جواب می گوییم خوب ما روشنفکریم و شان والا داریم. حیف است خودمان را کوچک کنیم و از این جور حرفها. خوب اگر اینطور است، از آغاز نباید شرط و شروط می گذاشتیم و بی مادری بچه ها را بهانه می کردیم. حالا که گذاشته ایم، مرده شور روشنفکری ما را ببرد اگر به فکر بچه های مادر مرده مان نباشیم و زیر عهدمان بزنیم.
چند سال پیش در جائی خواندم که دانشمندی سوئدی هم روش دفن مردگان و هم سوزاندن اجساد را به نقد کشیده و -با تکیه بر دلائل علمی- هر دو روش را برای محیط زیست و مادرمان طبیعت مضر تشخیص داده است. او پیشنهاد دیگری دارد: جسد مردگان را در ازت (نیتروژن) مایع فرو ببرید و پس از انجماد کامل، آن را درست مثل آسیاب کردن قطعات یخ، به پودر تبدیل کنید و پودر را به خاک بازگردانید.
من سالهاست در آزمایشگاه با ازت مایع کار می کنم و خواص آنرا خوب می شناسم. می دانم در آن دمای نزدیک به منهای دویست درجه ی سانتی گراد بر ماده چه می گذرد. هر وقت هم که کلمه ی "زمهریر" را در قرآن می دیدم و یا می شنیدم، بی اختیار به یاد آن سرمای شدید ازت و یا هلیوم مایع می افتادم که حتی فلزات را هم مثل شیشه شکننده می کند. برای همین، گفته ی این دانشمند برایم محسوس بود و قابل درک. دیشب لحظه ای به جسد خود اندیشیدم، نا گهان دیدم شکوهی دارد پودر یخ شدن و این چند خط را نوشتم:
وقتی مردم، جسدم را به دست بیرحم گور نسپارید. نمی خواهم مور و مار را میزبانی کنم. نمی خواهم خاک زیبایتان را با بوی تعفن تنم، آلوده سازم. نمی خواهم با آن همه سخاوتم، شریک خست زشت استخوانهایم باشم و قرنهای قرن املاحم را از مادرم طبیعت دریغ کنم.
جسدم را همچون هندوان نسوزانید. نمی خواهم آسمان روشنتان را با دود غلیظ و سیاهی که از تن سفیدم بر می خیزد، تیره و تار کنم. نمی خواهم بوی کباب تنم در آن دوردستها مشام گرسنه ای را بنوازد بی آنکه سیرش کرده باشم.
جسدم را چون پیشینیان زرتشتی ام بر فراز آن کوه بلند نبرید. نمی خواهم گوشت تنم سفره ی گشاده ای باشد در سور حقیر کرکسها. نمی خواهم هیبت جمجمه ام، کوهنورد تنها را بترساند. نمی خواهم تیزی استخوانهایم چون خار در پای کسی خلد.
جسدم را به رود، به ژرفای دریا هدیه ندهید. نمی خواهم چشمان زل زده ام ماهی های سیاه کوچولو را بترساند. نمی خواهم خون تنم آب زلال پاکتان را رنگین کند.
مرا به همت جادوی زمهریر ازت، به مجسمه ای یخی مبدل کنید و با آرواره ی نرم یک آسیاب، خوب ِ خوب بسابید. آنگاه مشتی از پودر تنم را در باغچه ی خانه ام، زیر پای گلها بپاشید. مشتی دیگر را زیر نهال درختان بارور. بگذارید با هر بهار خانه را پر کنم از بوی عطر گل، با هر تابستان سبدها را مالامال از میوه ی ترد تازه ی شیرین. بگذارید در برگ ریزان پائیز، با خش خش هر برگ، پچ پچ کلامی باشم در گوش محبوب دل آذینم و با هر زمستان شاخه ای خشکیده بر تن آدم برفی ها تا خنده را بر لب نوه هایم حک کنم.
مشتی دیگر از آنِ زادگاهم، از آنِ کوه، از آنِ دشت، آنجا که ریواسهای وحشی می رویند، آنجا که شنگ و پونه و کنگر. بگذارید با خاک زادگاه، با ساقه های ریواس، با ریشه و برگ گیاهان بهاری در هم آمیزم. تا هر بهار که دخترکان زیبای دشت را -به دور از چشم پدران عبوس- به میعادگاه ریواس چینان می خوانید و دستهایشان را زنجیر وار در دستهایتان حلقه می کنید، با هر کوبش منظم پایتان، گرد تنم را بر فراز ابرها بنشانید. آنگاه که هجوم خستگی رهزن شادیهایتان شد و آسمان که رنگ شب گرفت، دختران را با دامانی از شنگ و پونه و ریواس، با دامانی از عشق روانه کنید. آنگاه من میهمان سفره های رنگینشان و راز دار عشقهای نهانتان خواهم بود.
مشتی دیگر را هم بر روی خاک مادرم بپاشید. می خواهم باز با او یکی شوم و یکی باشم...
بگذارید گور من در تن ساقه ها باشد، در دامان باد، بر فراز ابر، در عطر گل، در طعم ریواس و سیب وطنم....
برخی نامه ها و نامها هستند که در حافظه ی تاریخ می مانند. نگوئید تاریخ از یاد می برد. این مائیم که از یاد می بریم. در گنجینه ی تاریخ هیچ چیز گم نمی شود، حتی نقش یک سرانگشت هم می ماند (بلی قادرین علی ان نسوی بنانه). این مائیم که نمی خواهیم یا نمی دانیم کجا و چگونه پیدایش کنیم. مائیم که درس نمی آموزیم!
نامه ی"گورکی" به "لنین" از آن دست نامه ها است. او در اعتراض به بگیر وببند روشنفکران روس، خطاب به "لنین" می نویسد: "بيش از صد سال است كه ملت ما در آرزوي آزادي است؛ بگذار بعد از قرنها حكومت استبدادي تزارها، این ملت مفلوك براي اولين بار طعم آزادي را بچشد." و جواب سخت و زشت "لنین" هم از آن نامه هاست که ماند و چه بد ماندنی :"کسانی را که تصور می کني مغزهای متفكرند، مدفوع ملت روسند... همان آدمهای هرزه ی حرامزاده ای که غلام حلقه به گوش تعصبات بورژوازی اند!" از گورکی اگر هیچ هم ننوشته بود جز این دو خط گلایه، به گمانم نامی می ماند به نیکوئی.
می گویند آن پیر مرد احمدآبادی- مصدق- پیش از مرگ، برای شاه پیامی فرستاد بدین مضمون: از من و احمد قوام -هر چقدر بد هم بوده باشیم- چیزی می ماند شایسته ی بالیدن، مرا نفتی که مال ملت کردم و اورا آذربایجانی که نجاتش داد. لااقل تو هم چیزی که بیارزد از خود باقی بگذار، که دنیا محل گذر است و مرد به نامش و جسارتش زنده....
"شیخ مهدی کروبی" با نگارش سلسله ی نا گسسته ی نامه هایش، به پایان عمر سیاسی خویش نزدیک می شود و مسیح وار با تاجی از خار، صلیب عدم صلاحیت خویش بر دوش می کشد. او -اما- در پس خود، خطی و ردی در تاریخ بر جا می گذارد که هیچ تاریخ نویس آگاهی را یارای آن نیست که به ثبت و ضبط و تحلیل آن نپردازد. در افتادن با مصونیت آهنین مردانی که یلانی چون "طبری" ها را مطیع و رام خویش کرده اند و سپس روانه ی آخرت، شیر آهنکوه مردی می طلبد که حقا شیخ هست....
در این چند روز ایمیلهایی دریافت کرده ام در باب تحلیل سخنان آقای رئیس جمهور در "کنفرانس دوربان دو" و نیز تقبیح ترک جلسه توسط نمایندگان برخی کشورهای اروپائی. برخی دوستان نظر مرا هم پرسیده بودند . گفتیم ما که نه سر پیازیم و نه ته پیاز. اما خبر بازگشت مظفرانه ی محمود خان،استقبال پرشور و خود جوش! مردم و شادی جهان اسلام رادر رسانه ها خواندم و غیرت ایرانیم چنان به جوش آمد و حافظه ی تاریخی ام چنان به خروش، که این داستان نوشتم:
احتشام السلطنه از رجال نسبتا خوشنام تاریخ ایران، به عهد سلطنت مظفر الدین شاه - شاه محمود! و محبوب! قاجار- سفیر ایران بودند در ولایت آلمان. در خاطرات ایشان نقل است که شاه مظفر در سفر دومشان به اروپا قصد دیدار از آلمان را داشته اند و احتشام السلطنه به عنوان سفیر، مسئول هماهنگ کردن برنامه ها. ازداستان خست! آلمانیها و عدم رضایت قلبی آنان ازمیزبانی صد نفر خدم وحشم و نیزپرهیز بی دلیل! ازاعطای نشان -به آشپز باشی تا خود جناب پادشاه- که بگذریم، داستان کدورت خاطر مظفر الدین شاه شنیدنی است:ظاهرا قطار حامل پادشاه و همراهان، در مسیر فرانسه به آلمان، از ناحیه ی "آلزاس" عبور می کند. وقتی پادشاه می شنوند که این ناحیه تعلق تاریخی به فرانسه دارد اما ضمیمه ی خاک آلمان شده است، به شدت منقلب می شوند. امین السلطان مراتب کدورت خاطر شاه قاجار را به نماینده ی دولت آلمان اعلام می دارند. "دکتر روزن" در جواب می گویند: "به عرض پادشاه برسانید که خاطر مبارکشان در عبور قطار از قفقاز- که تعلق تاریخی به ایران دارد و در اثر بی کفایتی پدران ایشان ضمیمه ی خاک روسیه شده- مکدر نشد اما برای ملت فرانسه کاسه ی داغتر از آش شده اند؟! ما این ناحیه را از جد بزرگوار ایشان نگرفته ایم و این خرده فرمایشات هم، ایشان را وکیل و وصی ملت بزرگ فرانسه نمی کنند."
بر همین قیاس، محمود شاه ما هم تضییع حقوق دانشجویان و نویسندگان و زنان و کودکان و اقلیتهای قومی و زبانی و مذهبی را در کشور خود نمی بینند و وکیل و وصی ملت بزرگ فلسطین شده اند.
می گویند منجمی چشم به آسمان دوخته بود و راه می رفت و در چاهی افتاد. پیرزن نکته دانی از او پرسید تو که جلو پای خویش را نمی بینی چگونه می توانی ادعا کنی که ستارگان دور دست را درست رصد می کنی؟ حکایت ما هم همین است...
دیروز جناب "صفار هرندی" گفته اند: "هفتاد درصد کتابهايی که از وزارت ارشاد دولت قبل مجوز چاپ گرفته، دارای انحرافات اساسی بودهاند. اما اگر کليهی کتابهای مشکلدار را در دولت فعلی جمع کرده و سرشماری کنند، به ۲۰ عدد هم نمیرسد." مرحبا به این کارنامه ی درخشان در سانسور و توقیف و بدتر از همه، ترویج فرهنگ خودسانسوری!
سالها پیش خاطره ای شنیده بودم از زبان مرحوم "رشید خان لگزی" از زمینداران منطقه ی "سقز" که به گمانم مرحوم "محمد قاضی" مترجم بزرگ ایران هم، همین خاطره را در یکی از کتابهای خود به شیرینی تمام بازگو کرده اند. مرحوم "قاضی" برادر ناتنی "رشید خان" بودند و بین ایشان الفت و مهر بیش از دو برادر بود. در سفری به تهران، جناب "رشید خان" از مصادره و غصب زمینهای کشاورزیشان نالان و از مرحوم قاضی می خواهند که اگر بین متنفذین انقلابی کسی را می شناسد، واسطه کنند برای حل مشکل. جناب "قاضی" هم در جواب می گوید ای برادر، درد من بسی سنگینتر از درد شماست که اگر چند صد هکتار زمین شما را در "لگزی" مصادره کرده اند، زمینهای مرا در همه عالم به یغما برده اند. "رشید خان" با تعجب می پرسد "مگر شما هم زمیندار بودید و ما نمی دانستیم؟". مرحوم قاضی با همان شوخ طبعی ذاتیشان می گویند: بله، زمینهائی داشتم در "کرد و کردستان" ، در "جزیره ی پنگونها" و در "قلعه ی مانویل" که اکنون در توقیف اند . زمینهایی هم در خاک یونان به نامهای " زوربای یونانی" و " مسیح باز مصلوب" و "آزادی یا مرگ" و حتی زمینهایی در خاک فرانسه به نام "کمون پاریس" به نام من است که ... برادر با خنده می گوید ادامه نده که درد تو رنج مرا به کلی از یادم برد. قلم شکسته را درد گرانتر است از کمر شکسته...
اگر زمین یک زمیندار را مصادره کنند، لا اقل چند دهقان بینوا به نان و نوائی می رسند. اما چه سودی است در مصادره و توقیف زمینهای فرهنگی؟ من هر چه فکر میکنم عقل ناقصم به جائی قد نمی دهد. لطفا مرا شیرفهم کنید!

