تبليغاتX
من رؤیایی دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 17:10 توسط بهروز فاتح |


                                      

نامه‌ی دکتر عبدالکریم سروش در باره‌ی نتيجه‌ی انتخابات

بنام خدا
باز این چه ابر بود که مارا فرو گرفت
تنها نه من، گرفتگی عالمست این
یکدم نگاه کن که چه بر باد می‌دهی
چندین هزار امید بنی آدم‌ است این

چندین هزار امید بنی آدم را برباد دادند و قومی را داغدیده و دردمند کردند و پای اهانت بر شعور و غرور شان نهادند و دست خیانت درصندوق امانت شان بردند وبا نیرنگ وفریب، باطلی را بجای حق نشاندند تا دوباره عزت و کرامت را پایمال جهالت کند و نام را به ننگ بفروشد و فرومایگان را بر کرسی ریاست بنشاند و دروغ و دغل درکار مدیریت کند و خرافه بگسترد وسفاهت بپرورد واز چاههای نفت بردارد ودر چاههای جمکران بریزد وآزادی را خفه کند و آگاهی را بکشد واستبداد دینی وقرائت فاشیستی از دین را قوام بخشد ودیانت را ملعبه دست سیاست کند و سرهنگان را بر فرهنگ بگمارد و فرهنگیان را بدست سرهنگان بسپارد ودست تطاول درحقوق مردم دراز کند و پشت به قبله حقیقت، بسوی خدای خدیعت نماز کند.

هیچ چیز مهیب‌تر از زخمی کردن غرور یک قوم نیست. سرمایه اعتمادشان را ستاندن وآب دهان برویشان افکندن. پلیدی وبیشرمی ازین بیشتر نمی‌شود. آدمیان دزدی و دغلی را تحمل می‌کنند اما اهانت مکرر به عزت و کرامت‌شان‌ را هرگز.

اینک روح مجروح وغرور رنجورایرانیان به جوش آمده است و تا ننگ آن خیانت زدوده نشود و تا غاصبان به دست عدالت سپرده نشوند التهاب‌شان فرو نمی‌نشیند.

و البته جای هیچ نومیدی نیست، «که بد بخاطر امیدوار ما نرسد». اجتماع هزار در هزار زنان ومردان حق جو و مطالبه‌گر پنجره‌های امید را برتاریخ آینده ما گشوده است و نوید گشایش به کار فروبسته ما می‌دهد.
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود
به حقیقت اسم اعظم، شما حق جویانید که دیو تیره‌بختی را از تخت سلیمان به زیر می‌کشید و با عصای موسوی، دولت فرعونی و شعبده سامری را به دونیم می‌زنید وحکومت ارعاب و تزویر و چماق و نفاق را با فریادهای جگرشکافتان درهم می‌شکنید.

استبداد دینی غرور و شعور شما را به تمسخر و توهین گرفته است و خشم مقدس شما خاموش نمی‌نشیند تا امانت حق و رای را از غاصبان خائن بستاند و به کاردانان امین بسپارد. نقد، تقوای سیاست است و حق‌جویی فضیلتِ دوران ماست و شما این فضیلت را فرو نمی‌نهید.
همت پاکان دوعالم و بخشایش ارواح مکرم با شماست، «با همه کروبیان عالم بالا».
درین معرکه حق و باطل و جنایت و شهادت، آیا مشایخ و مراجع عظام احساس تکلیف نمی‌کنند که با قلمی و قدمی «بازار ساحری و ناموس سامری و قلب ستمگری» را بشکنند؟
شمس و قمرِ این حرکت یعنی آقایان موسوی و کروبی نیز نیک می‌دانند که «صحبت حکام ظلمت شب یلداست» و بردر ارباب بی مروت دنیا نشستن که «خواجه کی به در آید» شرط خردورزی و سیاست‌ورزی نیست.به سواد اعظم رو آورند که اسم اعظم در آنجاست. «نور ز خورشید خواه بو که برآید».

اینک که فساد و خیانت، ظاهر و عریان از پرده به در افتاده است من هم در پایان نصیحتی از زبان باباطاهر عریان برای حاکمان دارم:
مکن کاری که بر پا سنگت آیو
جهان با این فراخی تنگت آیو
چوفردا نومه خونون نومه خونند
تو نومه خود ببینی ننگت آیو
در توبه هنوز بازست. آب رفته را به جوی باز گردانید. قرعه ‌ی فال به نام شما زده اند و امانتی را که آسمان نتوانست کشید برشانه‌های شما نهاده‌اند. به عهد امانت وفا کنید و در زمره‌ی جهولان و ظلومان منشینید.
حقا کزین غمان برسد مژده‌ی امان
گرسالکی به عهد امانت وفا کند

عبدالکریم سروش
خرداد ۱۳۸۸
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 5:48 توسط بهروز فاتح |


به دوستان می گفتم از صندوق وزیر کشوری که خود ده میلیارد هزینه ی پیروزی احمدی نژاد کرده، سخت است نام کس دیگری بیرون آمدن. اما مگر می پذیرفتند!

در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

به مادرم گفتم: دیگر تمام شد؟
گفت: نگاه کن که چه برفی میبارد!                                                                                        

 باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

                                                                                       
اما من نمی توانم ایمان آورم...

نه نه، ایمان ندارم به آغاز دوباره ی فصل سرد
به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی                                                                                                                 

و با آغاز دوباره ی هرتباهی                                                                                             

پاهایم استوارتر می شود برزمین                                                                                        

 آنگاه گردن برافراشته و قامت راست کرده                                                                                                                                    فریاد می زنم:

اینک منم! آدمی!

پادشاه زمین!...                                                                                              

---------------------------------------------------------------------

دستکاری و تلفیق شعر فروغ و شاملو بدون کسب اجازه از هر دو شاعر همیشه زنده

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 3:13 توسط بهروز فاتح |


نمی خواستم تا امروز در باب انتخابات بجز همان نظر اولیه ی سر بسته ی خویش در کامنتها چیزی بگویم و ترجیح می دادم، تا سخن همه را تمام و کمال نشنیده، به داوری ننشینم. در دام پیشداوری و تصمیمهای نسنجیده ی پیشینی افتادن چون عاشقی کردن است که چشمها را کور می کند بر دیدن واقعیتها. اما اکنون که آخرین حلقه ی مناظرات و مشاجرات به پایان رسیده، بگذارید برداشت خود را در چند خط بنویسم و بگذرم:

- در باب مناظره ها: جز مناظره ی رضایی- احمدی نژاد که علمی بود و فنی، هیچ مناظره ای را نپسندیدم. احمدی نژاد در تئوری مناظره و سفسطه استادی چیره دست است. از مقدمات درست نتایج غلط می گیرد و  از انواع مغالطه های دیگر شناخته شده در منطق چون ابهام مرجع ضمیر، تمثیل ناروا، تصدیق تالی، انکارمقدم، استنتاج حق از باطل، مغالطه‌های آماری ،اهمال در شرایط قیاس و ...بهره ی فراوان می برد. نمونه اش هم همان سخن که چند بار به تاکید تکرار کرد: دروغگو خائن است، خائن ترسو است پس دروغگو ترسوست و ما چون شجاعیم پس دروغگو نیستیم. کروبی اما نه سخنور بود و نه به دانش روز مسلط. او در این مناظره ها از خود جز نشانه های صداقت و پاکی و جوانمردی، چیزی نشان نداد. موسوی متین و مودب و با خرد جلوه کرد. با اینهمه، تنها یکبار ودر غیاب رقیب، با ذکر آمار در نقد علمی عملکرد دولت احمدی نژاد کوشید. کوششی که با خطای بزرگی هم همراه بود و از ارزش کار او کاست. احمدی نژاد در مقام مقایسه، متوسط آماری داده های چهار سال به چهار سال عملکرد دولتهای پیشین و دولت خود را ارائه کرده بود در حالیکه مرجع موسوی فقط داده های آماری سال به سال عملکرد دولت احمدی نژاد بود. در حقیقت مبنا و مرجع آمارهای آندو با هم یکی نبودند پس موسوی آمار سازی و فریبکاری احمدی نژاد را نمی توانست به اثبات برساند. در عوض این رضائی بود که با زیر سوال بردن مبنای محاسبه (به عنوان مثال تعریف شاخص بیکاری) فریبکاری دولت احمدی نژاد را  آشکار ساخت. رضائی با بیان شاخص فلاکت همان کاری را با او کرد که کارتر با رقیب انتخاباتی اش در آمریکا کرده بود. من کاپ اخلاق و مدال علمی را در این مناظره ها لایق رضایی می دانم و بیشترین امتیاز را در این زمینه به او می دهم.  

- در باب برنامه ها: برنامه های کروبی تحول خواهانه و پیشرو است. عددی و جزئی است و از کلی گوئی و تفسیر پذیری بی ثمر بدور. همین مسئله، گزاره های علمی برنامه اش را نقد پذیر می کند و پی گیری وعده هایش را آسان. برنامه های رضائی هم، ابعاد علمی و دقیقی دارد و حتی در بخش اقتصادی (اگر چه ایده ی سهام نفت را از تیم کروبی گرفته است) از برنامه ی کروبی پخته تر است. در عین حال تمرکز بیش از حد او بر اقتصاد، از وزن سیاسی و اجتماعی برنامه هایش می کاهد. اما فدرالیسم صرفا اقتصادی مطرح شده توسط ایشان و تحمیل آن بر ساختار بیمار بوروکراسی دولتی، جز به افزایش تنش و تداخل مسئولیتها (در مقام عمل) و توقف و یا کندی پیشرفت نمی انجامد. احمدی نژاد بی برنامگیهایش را می خواهد همچنان ادامه دهد و موسوی گرفتار سطحی نگری است و مواضع اقتصادی اش به وضوح رنگ و بوی اقتصاد دولتی دارد. در زمینه ی حقوق شهروندی و سایر برنامه های سیاسی و اجتماعی، گرفتار کلی گوئی است و نقشه ی راه او به شدت تفسیر بردار و به همان نسبت ابطال ناپذیر و نقد گریز است. به همین علت است که معتقدم گزاره های مطرح شده در کتابچه ی برنامه هایش را بیشتر میتوان شبه علمی نامید تا علمی.

اکنون که دستهایم بسته اند و جز چهار انتخاب ندارم در برگه ی رای خود، نام کروبی را می نویسم تا فارغ از دغدغه ی پیروزی یا شکست، صدای خاموشان زجر کشیده، تحریمیان، آزادی خواهان در بند و اقلیتهای آزار دیده را به گوش حاکمیت برسانم. 

 من فردا فارغ از دغدغه ی شکست یا پیروزی، به تیمی رای می دهم که به دور از ایجاد موجهای احساسی زودگذر، صف شکنانه از خطهای قرمز نظام گذشت. تیمی که برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی، گفتمان رفع تبعیض، تغییر قوانین، خلع ید دولت از درآمدهای سرشار ملی (به عنوان مقدمه ی ایجاد دولت دموکراتیک) و ... را نه تنها در سپهر سیاسی قدرت وارد ساخت که حتی توانست این گفتمان را بر برنامه های سایر کاندیداها هم، قالب و غالب سازد.

به کروبی رای می دهم تا به برنامه و یک تیم قوی اجرائی رای داده باشم و نه به فرد و در این شرائط ایشان را -در مجموع- بر سایر کاندیداها ترجیح می دهم... 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 7:11 توسط بهروز فاتح |


                                                   

سعید جرمش سنگین است و پرونده اش سیاه. وزارت اطلاعات ایران نباید از ماجرای اختلاف او با رهبری سازمان بی اطلاع بوده باشد،  اما علم به این قضیه از سنگینی جرمش نمی کاهد. او در میدان جنگ دستگیر شده است،  آنهم جنگی که با پشتیبانی مستقیم و آشکار یک کشور متجاوز سازماندهی شده و در آن هزاران نفر از جوانان وطن از هر دو سو جان باخته اند. سعید کوچکترین امیدی به زنده ماندن ندارد و شاید آرزوی او هم اجرای سریع حکم اعدام است . اما هم بدلیل شدت جراحات و هم به علت علاقه ی سیستم به تخلیه ی کامل اطلاعاتی او، این حکم اجرا نمی شود. هنگامی که او در بیمارستان مجهز بقیه الله،در زیر کنترلهای شدید امنیتی بستری است، زندانیان سیاسی دیگر، سختترین روزهای زندگیشان را تجربه می کنند. در فاصله ی مرداد تا شهریور سال ۶۷ قتل عام دسته جمعی زندانیان سیاسی رخ می دهد. بر اساس روایت آیت الله منتظری بیش از چهار هزار نفر اعدام یا تیرباران می شوند. جسدهای هنوز گرم هزاران دختر و پسر در تاریکی شب سیاه و در گورستانهای متروکه به دامان خاک سرد باز می گردند. شهر خفته است. ماه بی رمق است اما صدای زوزه ی سگها و رد چرخهای بولدوزرهای عجول، دیوار سکوت را فرو میریزد و راز سر به مهر را می گشاید. عمق این فاجعه به بیرون از حصارهای زندان درز می کند. فشارهای بین الملی و انتقادهای شدید داخلی به اوج خود می رسند. گالیندوپل فرستاده ی حقوق بشر سازمان ملل به ایران می آید. گزارش گالیندوپل می تواند جبهه ی جدیدی از فشار بر حاکمیت را بگشاید. در نتیجه، اعدامها متوقف و بهبود نسبی در وضع اندک زندانیان سیاسی زنده مانده، حاصل می شود . اجرای حکم مرگ سعید شاهسوندی هم معلق می ماند. اواخر بهمن ماه همانسال است که او دوباره از بیمارستان به زندان منتقل می شود. برادران تواب ساز کار خود را به نحو احسن انجام می دهند. او دیگر مومی شده است در دست کودکی بازیگوش و بی هنر. روزها و سالها سخت و جانکاه می گذرند. حکم اعدام همچنان پابرجاست اما خبری از اجرای آن نیست. نه هوس مرگ و نه امید آزادی. سالهای خاکستری. سالهای صفر و یک.

در همین سالهاست که نا گاه سر و کله ی موجودی پدیدار می شود مرموز و دوست داشتنی.  او نادر صدیقی نام دارد، از زمره نزدیکان حجاریان است و جزو حلقه ی کیان و از کارکنان مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری. او بارها به دیدار شاهسوندی می آید. با سعید مهربانانه هم صحبت می شود. از گفته هایش یادداشت بر می دارد و ماحصل بحثها را در بولتن خبری محرمانه ای که برای سران نظام ارسال می شود، منعکس می کند. بین او و سعید رابطه ای دوستانه شکل می گیرد. صدیقی برایش کتاب و روزنامه می آورد، امکان دیدار او با مادر سالخورده اش را ،که راه طولانی شیراز- تهران را به شوق دیدار فرزند می پیماید، فراهم و دیگر نیازها و درخواستهای او را اجابت می کند. صدیقی چهره عبوس و گرفته ی بازجویان و آزار و شکنجه ی پی در پی مامورین را در ذهن و ضمیر سعید می شوید و روزنه ی امیدی می شود برای بازگشت مجدد او به زندگی و آشتی با خود فرو ریخته ی تحقیر شده اش. در خلال گفتگو و دوستی با صدیقی است که شاهسوندی شکل گیری و نطفه بندی جناحی جدید در داخل حاکمیت و در بدنه ی وزارت اطلاعات را حس می کند. جناحی که خود را منتقد وضع موجود می داند و در صدد اصلاح امور است اما هنوز نه پایگاه اجتماعی دارد و نه دسترسی به قدرت. گزارشهای نادر صدیقی و پشتیبانیهایش تغییرات چشمگیری در وضع شاهسوندی به وجود می آورند. او روزی خبردار می شود که به جای زندان حق دارد به خانه ای تحت نظر در شمال تهران نقل مکان کند. خانه ای دو طبقه که طبقه ی اولش سالن بزرگی است با آشپزخانه و انباری و طبقه ی دومش سه اتاق دارد. در اتاق بزرگتر دکتر نورالدین کیانوری دبیر کل حزب توده و همسرش مریم فیروز ساکنند و در اتاق دیگر علامه احمد مفتی زاده ی بیمار و صبور. به آنان گفته می شود که نه حق ورود به حیاط خانه را دارند و نه اجازه ی گفتگو با یکدیگر...

اگر چه زندانیان به حیاط خانه نمی آیند اما گاهی فرصت مراوده و گفتگو فراهم است. دیگر خبری از تحقیر و تعزیر نیست و احساسی از رها شدگی و آزادی و امنیت، آرامش لازم برای تفکر و مطالعه را به زندانی باز می گرداند. در این دوران حصر، صدیقی هم تلفن می زند و هم گاه به دیدار آنها می آید. در یکی از این دیدارهاست که از سعید می پرسد: دوست دارد مدتی را به عنوان مرخصی در بیرون زندان سپری کند؟ سعید در تهران عموئی دارد و دیدار با عمو و سایر بستگان در فضائی خارج از حصر آرزوی اوست. روزی صدیقی او را به خانه عمو می برد ساعتی با او می ماند و بعد می رود. در هنگام خداحافظی تاکید می کند که فردا عصر او را به حصر باز می گردانند. اما فردای آنروز تلفن می زند و می گوید می توانی مرخصی ات را تمدید کنی. ماهها می گذرد و خبری از باز گرداندن او نیست. سعید کم کم جراتی پیدا می کند و پا به خیابان می گذارد. خانه ی عمو نزدیک خیابان انقلاب است و کتابفروشیهای انقلاب پاتوق روزانه ی او. ماهها و ماهها می گذرند و حکم او هنوز اعدام است با اینهمه او در خیابان آزادانه می چرخد. در همین روزهای آزادی است که هوای دیدار همسر و بوئیدن تنها گل زندگیش ،تنها پسرش، بی تابش می کند و یک روز که نادر صدیقی به دیدارش می آید از آرزویش می گوید. نادر به او می فهماند که وضعیت نگران کننده است. جناحی هنوز در پی مرگ سعیدند و حجاریان و گروه متنفذش تاکنون در مقابل خواست آنان ایستاده اند. او تشریح می کند که وضعیت سعید صفر و یک است و هر آن ممکن است خطری پیش آید. بنابراین خروج هر چه سریعتر وی از کشور را امری عاقلانه می داند. اما در ضمن، فرصتی می خواهد تا و ضعیت ممنوع الخروج بودن یا نبودن سعید را محکی بزند. چند روز بعد نادر صدیقی به او می گوید: آنقدر مملکت بی در و پیکر است که در لیست ممنوع الخروجها نه تنها نام تو که نام مسعود رجوی هم نیست. شاید علت اینست که هرگز تصور نمی کردند پای دانه درشتها به داخل ایران باز شود. گروه حجاریان گذر نامه ای برای سعید فراهم می کنند و ویزایی به مقصد آلمان. سعید اما هنوز در ناباوری کامل است. روز موعود پرواز به سوی آزادی، نادر صدیقی خود را به فرودگاه می رساند و در آخرین دیدار با سعید، داستانی از مولانا را برای او تعریف می کند: بیابانگردی در قلب بیابانی داغ و بی علف، مردی در حال موت را می یابد. به او آبی می نوشاند، بر ترک خود می نشاند و به آبادی و کاروانسرائی می برد. شامی و طعامی و تیماری تا مرد جانی دوباره می گیرد. اما صبحدم که بر می خیزد، می بیند که مرد بی مرام بر مرکب او نشسته، غذا و آبش را هم برده و می تازد و می رود.  مرد نکوکار فریاد می زند: بی مرامی در حق من کردی، اما این داستان با کس مگو تا رسم مروت از جهان رخت بر نبندد...

باری، سعید تا آنهنگام که در فرودگاه فرانکفورت پایش به زمین  نرسید، باور نداشت که از حلقوم مرگ به آغوش زندگی باز گشته باشد. در آنجا بود که ناباورانه به همسرش خبر داد. ساعتی بعد در فرودگاه هامبورگ همسر و پسر محبوبش با دو شاخه گل و  چشمهای تر انتظارش را می کشند...

 اینگونه بود که سعید دو باره به زندگی بازگشت و به مرگ و خشونت و بیداد برای همیشه پشت کرد. اینچنین هم بود که وقتی خدا به او دختری داد نامش را ،علیرغم آرزوی دیرینه ی او و همسرش، دیگر همنام همرزمان شهیدش نگذاشت. ترجیح داد او را شادی بنامد تا پایانی باشد بر یاد مرگ و خشونت و آغازی بر زندگی . بیائید ما هم از شادی بگوئیم و از زندگی و از مهربانیها. از رسم مروت و مدارا. باور کنید همه جا خوب وبد هست. اما خوبیها و خوبها باید بمانند...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 23:35 توسط بهروز فاتح |


                                                     

بهار سال ۱۳۶۸ بود. اطلاعیه ای بر دیوار ساختمان ابن سینا ی دانشگاه صنعتی شریف توجهم را جلب کرد: "سخنرانی مهندس سعید شاهسوندی عضو کمیته ی مرکزی و مسئول رادیو و تلویزیون سازمان منافقین در آمفی تاتر دانشکده شیمی".

می دانستم که او دانش آموخته ی مهندسی برق و از نسل اولیه ی مجاهدین خلق است و نیز از یاران نزدیک مجید شریف واقفی، که از قضا نام دانشگاه صنعتی شریف به نام و یاد اوست.  در جریان تغییر ایدئولوژیک بخشی از بدنه ی سازمان مجاهدین، چرخش به سوی مارکسیسم و تشکیل سازمان پیکار (در سالهای اول دهه ی 50 )، مهندس شاهسوندی از زمره ی نیروهای مذهبی سازمان محسوب می شد. به همین علت هم بود که تقی شهرام حکم مرگ و تصفیه ی خونین او و مجید شریف واقفی را صادر کرده بود. مجید را ساواک نمی توانست به چنگ آورد اما هم سازمانیهای انشعابیش، او را سر یک قرار از پیش تعیین شده دستگیر و ناجوانمردانه کشتند و سپس جنازه اش را هم بیرحمانه سوزاندند. شاهسوندی اما، خوش شانس تر از آن بود که به آسانی در دام دوستان سابقش بیافتد و سرنوشتی چون یار دیرینش را پیدا کند. چرا که ساواک او را قبلا دستگیر و روانه ی شکنجه گاه کرده بود. با پیروزی انقلاب ایران در سال ۵۷ و گشوده شدن درهای زندان، مهندس شاهسوندی در قامت یک قهرمان سیاسی و در میان هلهله و شور جوانان به زادگاهش شیراز بازگشت و بعدها از سوی سازمان مجاهدین به عنوان نامزد دوره ی اول مجلس از همان شهر معرفی شد. او نتوانست به مجلس راه یابد و چندی نگذشت که در اوج اختلافات میان حاکمیت و سازمان، ناچار شد باز به زندگی مخفی در خانه های تیمی روی آورد. در همین دوران زندگی مخفی، او از سوی مسعود رجوی ماموریت یافت تا  فرستنده رادیوئی سازمان مجاهدین را بر فراز کوههای کردستان نصب کند. شاهسوندی در پی انجام ماموریت سازمانیش، سالها ساکن کردستان بود و مهمان حزب دموکرات. او چندی بعد به فرانسه پناهنده شد. این آخرین چیزهائی بود که در باره اش می دانستم و  همه ی تعجبم از آن بود که او چگونه و به چه دلیل به کشور بازگشته است؟ جواب این سوال را قطعا در سخنرانیش در دانشگاه محل تحصیلم می توانستم بیابم.

روز موعود فرا رسید. او  را با ماشین بنز سیاهرنگ، به دانشگاه آوردند. چند مرد قوی هیکل با ریشهای سه تیغه و عینک دودی، مهندس را در میان گرفته و به داخل سالن هدایت کردند. تالار سخنرانی مالامال از دانشجو بود و همه مشتاق شنیدن. او متین بود و با وقار، خوش تیپ و خوش صدا، از آن تیپ آدمهائی که نمی توان براحتی فراموششان کرد. او راز آمدنش به ایران را اینگونه بیان کرد که سالهاست منتقد سازمان است و عملیات مرصاد برای او فرصتی بوده برای تسلیم شدن و بازگشت به کشور. او سپس در باره ی سازمان مجاهدین به افشاگری پرداخت. تا آنجا که به یاد دارم در سخنانش بر دو نکته پای می فشرد: یکی کیش شخصیت مسعود رجوی و دیگری دروغ پردازیها و تحلیلهای نادرست در رسانه های این سازمان که خود سالها مسئولیت آنها را به عهده  داشته!! با اینهمه، وقتی در باره ی سازمان می گفت، صداقت و تأسفی در سخنش بود و هر جا  که در باره ی خود سخن می گفت، رازی در کلام و نگاهش. باری، او ساعتی سخن گفت و رفت به همان ترتیب که آمده بود.

 پس از آن دیدار، دیگر نه از او خبری بود و نه نشانی. بجز مصاحبه ای که با کیهان کرد و تکرار همان حرفها. به یاد دارم که رادیوی مجاهدین پس از عملیات مرصاد ( یا به قول خودشان فروغ جاویدان) او را شهید بزرگ لقب دادند اما چندی بعد از او به عنوان "شاگرد جلاد اوین" یاد می کردند. در داخل کشور اما هیچ خبری از او منعکس نمی شد. سالها در این اندیشه بودم که بالاخره چه بر سرش آمد و چه سرنوشتی پیدا کرد؟ حسی غریب به من می گفت: باید او را بیصدا کشته باشند. پس در حافظه ام او را در لیست از دست رفتگان ثبت کرده بودم. این گذشت، تا بهمن ماه سال ۱۳۸۲ یعنی ۱۴ سال پس از این واقعه. من در آن زمان در ژاپن زندگی می کردم. شبی طبق معمول پیچ رادیو را چرخاندم تا به رادیو بی بی سی گوش دهم. نزدیک دهه ی فجر بود و به همین مناسبت بی بی سی ویژه برنامه ای داشت به مناسبت سالگرد انقلاب ایران به مجری گری روزنامه نگار توانا مسعود بهنود. وقتی بهنود گفت مهمان این برنامه مهندس سعید شاهسوندی از سران سابق مجاهدین است که اکنون در آلمان زندگی می کند، هم از تعجب خشکم زد و هم شادی غریبی مهمان قلبم شد. او چگونه توانسته بود از بیغوله ی اوین بیرون بیاید و دوباره از کشور خارج شود؟ چه رازی است در خوش اقبالی یا روئین تنی این مرد که هر بار سیاوش وار از آتش کینه می گذرد و به تعبیر خودش، از حلقوم اژدهای مرگ بیرون می جهد و بلعیده نمی شود؟  از آن مصاحبه ی زیبا به بعد، من همواره پی گیر سرگذشت و سرنوشت این مرد بوده ام. از مصاحبه ی مکتوب او با مجله ی "چشم انداز ایران" به مدیر مسئولی مهندس لطف الله میثمی (آن نابینای زیرک و دانا که دو چشم خود را زمان شاه تقدیم مجاهدین و انقلاب کرده بود) گرفته تا دویست  جلسه ی هفتگی گفتگو با رادیو صدای ایران و نوشته های اخیرش، همه را تک به تک خوانده و شنیده و ثبت کرده ام. پنهان نمی کنم که عاشق تاریخ شفاهیم و کار پی گیری و ثبت و ضبط زندگی بسیاری شخصیتهای سیاسی دیگر را هم انجام داده ام.

بگذریم، در اینجا دوست دارم تا بقیه ی داستان زندگی او را بر پایه ی آنچه خود او روایت می کند، برای شما باز گو کنم: سعید شاهسوندی در سالهای ترک کردستان و اقامت در فرانسه، با مسعود رجوی و مشی رهبری او اختلافاتی پیدا می کند. در آنهنگام مسعود در عراق است و در زیر چتر حمایت صدام. سعید به مسعود نامه ای انتقادی می نویسد. کتاب "مکتب دیکتاتورها" نوشته ی سیلونه را نیز برای مسعود می فرستد تا بلکه بخواند و شاید بر سر عقل آید. نتیجه ی چنین جسارت و انتقادی، تنزل مقام او از عضو کمیته مرکزی به هوادار ساده ی سازمان است. در عین حال همسرش یعنی منصوره بیات، همچنان عضو مشاور کمیته ی مرکزی باقی می ماند و مشمول غضب واقع نمی شود. همین کژرویها، بی مهریها، درد تحقیر و رنج تردید، حس بر باد رفتن آرمانها و بدتر از همه فشار غربت و آوارگی بیحاصل، شعله های امید و زندگی را در جان سعید کم فروغ می کنند. در اوج این فشارهای روحی است که فراخوان حمله به ایران صادر می شود. او با خود می اندیشد، اکنون فرصتی فراهم است برای مردن در میدان و پایان بخشیدن به همه ی دردها. وصیت نامه اش را می نویسد، تنها پسرش (شریف) را به همسرش می سپارد و به عراق می رود، نه به قصد پیروزی و فتح تهران (که می داند این راه جز به مرگ نمی انجامد) بلکه به نیت مردن بر سر آرمانی که بر باد رفته و به آن خیانت شده است و خلاصی از رنج. او در این عملیات رانندگی کامیونی را به عهده می گیرد تا بدون آنکه گلوله ای شلیک کرده باشد، در آتش جنگ بسوزد و فنا شود. اما بخت یارش نبود. مرگ او را باز در بارگاه خود نپذیرفته است. در میانه ی آتش و خون و غرش، گلوله ی توپی در نزدیکی بر زمین می نشیند  و او به بیرون کامیون پرتاب می شود، هر دو پایش می شکند و ترکشها در عمق تنش خانه می کنند. چند دقیقه بعد، بسیجی ای بر بالای سر او می ایستد تا تیر خلاص را بزند. اما پاسداری فریاد می زند نکشیدش! من او را می شناسم. او از دانه درشتهای سازمان است و باندازه ی دنیایی اطلاعات دارد. آنگاه سعید از هوش می رود و چند ساعت بعد در بیمارستانی صحرائی با پاهائی گچ گرفته و تنی باند پیچی شده دوباره به هوش می آید. عملیات شکست خورده است. نیروهای مجاهدین عقب کشیده اند و کپه کپه جنازه ی دختران و پسران است که روی هم انباشته شده و او تقریبا تنها زنده ی آن میدان، اما چه زنده ای؟ به زندان که منتقل می شود روی پاهای شکسته ی گچ گرفته اش راه می روند و زخمهای تنش را می فشرند....

ادامه دارد

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 12:57 توسط بهروز فاتح |


    مشکلی در وبلاگم به وجود آمد و پست آخرم حذف شد. مجبور شدم دوباره همان را آپلود کنم اما نظرات دوستان از بین رفت. ببخشید!                

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:8 توسط بهروز فاتح |