تبليغاتX
من رؤیایی دارم
Bald Eagle

له پووشپه ‌ڕ دا

ئه وه ی وا په ‌ڕی

پووش نه بوو

هه ڵوی به رزه فری

باڵ خوێنینی

کوێستانه که م بوو

له پاش پڕشه بارانی خوێنیشی دا

ئاسمانی گه لاوێژ

پڕ بوو له کۆڵه که زێڕینه

 به فره سپی یه کانی سه ر لووتکه یش 

سه وز و زه ردوو سووریان

لێ‌ دزینوو ئاڵا یان هه ڵکرت...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 1:44 توسط بهروز فاتح |


دوست عزیزی به من زنگ زد و با تعجب گفت: " کاندیدای نمایندگی مجلس شدی اما چیزی به ما نگفتی؟ این گله بماند برای بعد! حالا هم شنیده ام که رد صلاحیت شده ای. از این بابت بسیار متاسفم. من بواسطه ی فعالیتهای اقتصادیم با تعدادی از دست اندر کاران حکومتی، مراودات و دوستی هایی دارم و تعدادی از آنها حتی به من مدیونند. اجازه می دهی در مسیر حل این مسئله، با آنان وارد صحبت شوم؟" گفتم: "چرا که نه؟ بالاخره پا در راهی گذاشته ام و باید تا آخرش هم بایستم." گفت اگر قراری برای گفتگوی رو در رو بگذارم، می آیی؟ گفتم: "حتما! خوشحال هم می شوم." 

دو سه روز بعد دوستم زنگ زد و قرار دیداری سه نفره، برای روز جمعه در دفتر شرکتش (در شمال تهران) گذاشته شد.

.....

او شروع کننده ی گفتگو بود و به لطفی که همیشه داشت، در باره ی من مبالغه ها کرد. آن صاحب منصب هم اشاره کرد که پرونده ی مرا پی گیری کرده و در مجموع مسئله ی رد صلاحیت را قابل حل می داند. ایشان مشکل را این چنین تحلیل می کرد: "زندگی چند ساله در خارج از کشور و بازگشت ناگهانی و اعلام کاندیداتوری، این شبهه را در برادران ایجاد کرده که نکند از سوی برخی گروههای خارج از کشور، برای ورود در حوزه ی سیاست ایران تشویق شده اید. اکنون پیشنهادی دارم و امیدوارم درک کنید که این پیشنهاد، بسیار خیر خواهانه و در مسیر رفع شبهات است: همین الان متنی بنویسید و در آن تاکید کنید که اولا اصلاح طلب نبوده و خود را اصولگرا می دانید و ثانیا در مسیر اعتقاد کاملی که به ولایت مطلقه ی فقیه دارید، آماده ی اجرای منویات مقام معظم رهبری در هر برهه از زمان هستید. در این متن لازم نیست از زبان فاخر هم بهره ببرید و حتی پیشنهاد می کنم به زبانی بسیار ساده و خودمانی تاکید کنید که: من باربر نظامم و با افتخار، آماده ی بردن هر باری که نظام بر دوشم بگذارد."

جمله ی آخرش عرق سردی بر پشتم نشاند. از خیر خواهیشان تشکر کردم و گفتم که بنده خود را انسانی مستقل می دانم. استقلال من هم به این معنا است که حاضرم با هر دو جناح و یا هر طرز تفکر دیگری، در پیشبرد برنامه های علمی و توسعه محور همکاری کنم. در صحنه انتخابات هم مستقل وارد شده ام و دوست دارم مستقل هم بمانم. همچنانکه شما هم اشاره کردید حتما متنی می نویسم و به عدم صلاحیت خویش اعتراض خواهم کرد، اما سبک نگارشم با آنچه شما فرمودید، قطعا تفاوت خواهد داشت. 

- پس مشکل حل نمی شود. حیف است آدمی مثل شما از خدمتگزاری به مردم محروم شود. می دانم نیتتان خیر است اما باید راه ورود به سیاست را هم بدانید. حتما اسم آقای ع. م. نماینده ی شهر ... کردستان را شنیده اید؟ بگذارید داستان ایشان را برای شما بگویم. ایشان در تهران کارپرداز و مسئول خرید گروه کفش... بودند اما به علت یک پرونده ی مالی، از این شرکت اخراج شدند. بعد با سرمایه ای که داشتند در کردستان گاوداری ای تاسیس کردند و کارشان گرفت. در این مدت با مسئولان و امام جمعه شهر هم رابطه ی خوبی برقرار کرده بودند. اما وقتی در دوره ی چهارم مجلس کاندیدا شدند، به علت همان پرونده ی مالی -در مراحل اولیه- صلاحیتشان تائید نشد. پس از رد صلاحیت، آقای ع. م. دیداری با من داشتند و من مشابه همین پیشنهادات را دادم. حتی به علت اینکه میزان تحصیلات او، در حد پایان دوره ی راهنمائی بود، متن نامه را بنده با خط خودم برایشان نوشتم و ایشان فقط امضا کردند. بعد از تائید هم، پشتیبانی کردیم و با رای بالا هم وارد مجلس شدند. اگر می خواهید، حاضرم اصل نامه را که به خط خود من است نشانتان دهم... 

- موضوع این است که بین بنده و آقای ع. م.  تفاوتهایی هست که جنابعالی به آن توجه نمی کنید.

- می دانم. البته باید اضافه کنم، ایشان بعدها لیسانسیه شدند و همین دوره هم نماینده ی مجلسند و نماینده ی نسبتا خدمتگزاری هم هستند. شما اینجا نباید فقط خودتان را ببینید. فکر این را بکنید که اگر  مجلس نروید، چه کسی به جای شما می رود؟ مردم از خدمات شما بی بهره می شوند و ضررش را همشهریها و مردم کردستان می پردازند. در این خسارت شما هم بدون شک مقصرید. خوب ورود در بازی سیاسی، مثل هر بازی دیگری قواعد خودش را دارد و هزینه خاص خودش را. شما که حاضر نمی شوید از غرور و آبرو کمی هزینه بدهید و به قواعد مشخص این بازی تن دهید، نتیجه اش این می شود که هم خودتان را محروم می کنید و هم مردمتان را. من کردها را بسیار دوست دارم و می دانم چقدر شریف و صادقند. اما عیب بزرگ در این است که سیاست نمی دانند. فکر می کنید شما چه کم از احمدی نژاد ها دارید؟ خوب وارد صحنه شوید. هزینه ی این بازی را با نوشتن این نامه بپردازید. اما وقتی وارد صحنه شدید، می توانید آنی باشید که خود می خواهید و توانائیهایتان را آنجا نشان دهید. 

- من از سیاست تعریف دیگری داشتم و دارم. اما حالا کم کم روش امامان شیعه و ائمه چهارگانه سنت وجماعت را دارم درک می کنم که چرا از ورود به حوزه ی عملی سیاست، در عصر خود ابا داشتند و فقط به تربیت شاگرد و اشاعه ی فرهنگ ...

دوستم حرفم را قطع کرد و گفت: راه دیگری پیشنهاد می کنم. من با کمال میل آنچه شما می گوئید می نویسم و فقط آقای فاتح زیر آنرا امضا کنند. گفتم: نه، بهیچوجه...

......

گفتگو ها بی نتیجه به پایان رسید. دوستم چند روز بعد هم پیغام رساند که حاج آقا می پرسند آیا هنوز بر سر آن موضعند؟ و مرتب می گویند حیف شد، ایکاش می نوشت.... 

پیش خود گفتم: این داستان را اگر برای هیچ کس بازگو نکنم، برای پدرم حتما خواهم گفت. او از نامزدی من در انتخابات به شدت ناراحت بود و مرتب می گفت اینها وکیل مردم نمی خواهند، بلکه دنبال وکیل الدوله اند. ترا چه به این کارها؟ راست می گفت پیرمرد. موهایش را در آسیاب سفید نکرده بود...        

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 7:4 توسط بهروز فاتح |


                                              

سال تحصیلی ۸۰-۸۱ در یکی از دانشگاههای تهران در مقطع کارشناسی ارشد تدریس می کردم. در میان دانشجویانم دختری بود محجبه. او اصرار داشت تزش را تحت سرپرستی من بگذراند. پایان نامه اش را می خواست در زمینه ی "محاسبات و طراحی حفاظ در برابر خطرات حمله ی اتمی" بنویسد. من هر چه می گفتم که در این زمینه نه تخصص ویژه دارم و نه علاقه، به خرجش نمی رفت. موضوعات دیگری پیشنهاد می کردم، اما او نمی پذیرفت. اساتید دیگری را معرفی می کردم، اما او زیر بار نمی رفت. اصرارش واقعا برایم عجیب بود. می گفتم آخر چرا من؟ می گفت من در شما چیزی می بینم که در اساتید دیگر نیست. می گفتم آخر چرا این موضوع؟ مکثی می کرد و می گفت: علاقه دارم. این کش وقوس ادامه داشت. تا بالاخره همکلاس محجبه ی دیگرش فضولی کرد و گفت: دوست من به شدت اعتقاد دارد ظهور امام زمان نزدیک است و بعد از ظهور ایشان قطعا جنگ اتمی آغاز خواهد شد. پس وظیفه ی ماست که برای آقا و یارانش حفاظ مناسب طراحی کنیم. گفتم نیازی به طراحی ما نیست، لابد پروردگار حکیم خودش می داند چگونه از ایشان محافظت کند. امداد غیبی برای همین روزهاست!

این گذشت و من دیگر از ایران رفته بودم، تا روزی تلفن خانه ام زنگ خورد. با تعجب دیدم همان دختر خانم است و در مورد همان پایان نامه مشاوره می خواهد و نیز در خواست ارسال برنامه ای کامپیوتری. اما نفهمیدم شماره ی تلفن خانه ی من در ژاپن را چگونه پیدا کرده بود. البته به خودم اجازه ندادم که بپرسم. خوب لابد از همان امدادهای غیبی بهره برده بود!

بهرحال آفرین به پشتکارش. راستش نمی دانستم که دو سه سال بعد، همین آدمها با همین طرز تفکر، در ایران به قدرت می رسند. آدم که کف دستش را بو نکرده! و ای کاش کرده بودم. اگر می دانستم چنین می شود، تزش را حتما راهنمائی می کردم تا از صدقه ی سر ایشان چند صباحی، رایحه خوش قدرت بر ما هم بوزد.

بیخود نیست که برخی خوانندگان وبلاگم، بنده را در سیاست واقعا تازه کار و ناپخته می دانند... 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 4:34 توسط بهروز فاتح |


از دامان تحریم جنبش همگانی بر نمی خاست. از پنجره ی تنگ تحریم، وسعت تخلف آشکار نمی گشت. در سپهر تحریم، منطق خشک حاکمیت و انعطاف ناپذیریش -بدین درجه از روشنی- نمایان نمی شد. در بستر تحریم، احساس مسئولیت، حس پاسداری از رای ، همبستگی عمومی و سرمایه ی اجتماعی شکل نمی گرفت...

در افق مشارکت مردم بود که نور بر تاریکخانه ی جهل افتاد. از بلندای بام مشارکت بود که کوچکی و حقارت قدرتمداران دیده شد. از کوره ی مشارکت بود که دود بر چشم ستمگران و آتش بر دامن دغلبازان افتاد. در زمین بازی مشارکت بود که حاکمیت، بازنده ی بی آبرو شد و مردم برنده ی سرافراز. از عرش مشارکت بود که "ندا"ی سرزمین جاودانه ام، جاودانه شد. بر فرش مشارکت بود که "خس و خاشاک" بر ردای پر زرق فریب، گرد رسوائی نشاند...

پس زنده باد مشارکت، زنده باد ایستادگی

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 7:8 توسط بهروز فاتح |