این لطیفه را شاید شنیده باشید که روزی مسابقه ی سرعت و مهارت بین سیا، موساد و سیستم امنیتی خودمان در جریان بود. در این مسابقه، از نمایندگان هر سه سیستم می خواهند در اسرع وقت خرگوشی بیابند و کت بسته تحویل دهند. مامور سیا پس از چند ساعت و مامور موساد فردای آنروز هر کدام با خرگوشی سر می رسند، اما می بینند مامور ایرانی زودتر از آنها رسیده است. با این تفاوت که خرسی آورده و چه خرسی هم ! حیوان زبان بسته، به زبان آمده و مرتب فریاد میزند: به خدا من خرگوشم، نه خرس! آنان که سالهای سیاه دهه ی شصت را به یاد دارند، از این صحنه ها بسیار دیده اند. آنزمان مردم ایران، پیچ خیابان منتهی به زندان اوین را به کنایه "پیچ توبه" نام نهاده بودند. چرا که بازداشتیهای بی پناه، هنوز پایشان به اوین نرسیده و از پیچ جاده نگذشته، به حقانیت اسلام و انقلاب پی برده بودند و نادم از گذشته ی خویش !!
از شوخی گذشته، چه رازی است در پس این چرخشهای عجیب سیاسی و عقیدتی ؟ آیا مدل ساده ای چون "حقانیت رژیم"، می تواند توجیه گر این پدیده باشد؟ من در درستی این مدل تردید دارم و بر این باورم اگر حقانیتی در کار باشد، لزوما نباید تنها راه کشف آن از پشت میله های زندان و یا از پس دیوارهای تنگ حبس انفرادی بگذرد.
بگذارید، با تکیه بر برخی داده های علمی، روانشناسی، تاریخی و سیاسی ،در حد وسع و دانش قلیل خویش، به بررسی این موضوع بپردازم. منتظر سلسله نوشته هایم در این رابطه باشید...
دوستی داشتم از کردهای فیلی عراق که بنا به گفته ی خودش، سالها پیش در"دانشگاه تکنولوژی بغداد" تدریس می کرده، اما به علت بیزاری از تسلط حزب بعث بر حوزه ی آموزش عالی، ترک دیار خویش کرده بود و صاحب کرسی ای شده بود در یکی از دانشگاههای لیبی.
او متولد و بزرگ شده ی بغداد بود و کردستان را فقط از طریق روایتهای پدر و داستانهای مادربزرگ می شناخت. اما بعد از آزادسازی عراق و تشکیل حریم کردستان، ناگهان فیلش هوای هندوستان کرده بود وبه شوق بازگشت به سرزمین پدری، چمدانها را بسته و رفته بود به دانشگاه صلاح الدین. و با چه شوقی هم!
می گفت: "همان شب اول اقامتم در خوابگاه اساتید، هنوز چمدانها را کاملا نگشوده ، چند مرد جدی و محترم، به دیدارم آمدند. تعارفی کردم. داخل اتاق شدند. نشستند و سر صحبت گشودند. معلوم بود نماینده ی حزب خاصی اند. در میانه ی صحبت، اشاره ای کردند به اینکه: " شما استادید و فرزندان ما از شما الگو خواهند گرفت، پس تقاضای کوچکی هم داریم. خواهش ما اینست که با ما باشید و جوانان را به سمت اهداف بلند حزب ما هدایت کنید". گفتم: "من نه سیاست می دانم و نه به آن علاقه ای هم دارم. رشته و تخصصم مهندسی برق است و در این زمینه می توانم صاحب نطر باشم، نه چیز دیگر". گفتند: "حالا شما خسته اید و وقتتان را نمی گیریم. اما چند شب دیگربرای عرض ادب و گفتگوی بیشتر در اینباره مزاحمتان خواهیم شد". باری رفتند، اما ساعتی از رفتنشان نگذشته بود که دو باره در زدند. اینبار گروه دیگری آمده بودند از اعضای حزب رقیب، با همان حرفها و توصیه ها. صبح که به دانشکده رفتم، جریان را با عمید (یعنی رئیس دانشکده) در میان گذاشتم. گفت: "استاد! بالاخره شما که اینجا آمده اید، باید شرائط را هم درک کنید. برای آینده تان بهتر است که به این احزاب نه نگوئید وسعی کنید لااقل دل و حمایت یک طرف را بدست آورید". این بود که همان شب، سرخورده و غمگین، چمدان نیمه گشوده را بستم و فردا ی آنروز بر گشتم به لیبی....
این داستان گفتم تا اشاره ای کرده باشم به سالهای سنگین تسلط دو حزب و جریان، برجان و مال و کیان وآرمان و فرهنگ یک ملت. تسلطی که با همه ی دستاوردهایش، خونبار بود و فرهنگ کش و مستبد پرور و فساد گستر هم...
اکنون خوشحالم که کردهای عراق از فضای ناگزیر دو قطبی، آرام آرام می گذرند و پای در مسیر دموکراسی و تغییر می گذارند. به آینده آنان باید بیشتر از پیش، امیدوار بود....



