بسیاری از زندانیان سیاسی از برخورد با تجربه ای سخت در زندان، به نام "تابوت" سخن گفته اند. بگذارید چند نمونه از خاطرات (شفاهی یا مکتوب) زندانیان سالهای ۶۰ را بازگو کنم: "حاج داود (رحمانی)،رئيس زندان قزلحصار، در سالهاي ٦٢ و ٦٣ جعبه هايي از تخته و چوب به شكل تابوت بدون در ساخته بود و زنداني ها را ماه ها در آنها نگه مي داشت. زنداني را مجبور مي کردند بدون هيچ حرکتي از ساعت ٦ صبح تا ٩ شب در اين تابوت ها بنشيند و از ٩ شب تا ٦ صبح در آن دراز بكشد. حاج داود اين دستگاه شكنجه را قيامت نام گذاشته بود. زنداني ها به آن قيامت، تابوت و جعبه مي گفتند"( به نقل از خاطرات زندانی ای به نام الف. پویان).
خانم كتايون آذرلي -زندانی سابق سیاسی - در كتابش با عنوان “مصلوب“ در این باره می گوید: "در زيرزميني سرد و نمور كه بوي نم آن بيداد ميكرد، مارا داخل جعبه هاي چوبي گذاشتند كه شكل تابوت بود... وقتي داخل جعبه ها فرو ميرفتيم ، ديگر قادر نبوديم خود را حركت بدهيم..."
دکتر سیبا (زیبا) معمار نوبری، هم در کتاب "خاطرات زندان" و هم در مصاحبه با رادیو زمانه، از چهار ماه اقامتش در تابوت سخن می گوید. با این تفاوت که تجربه ی تابوت را سرچشمه ی تغییرات روحی و تجارب عرفانی خویش می داند و از آن به نیکی یاد می کند: "چهارماهی که من توی آن تابوتها بودم، درست است که از نظر خیلیها این خیلی شکنجهی بزرگی ست، خیلی شکنجهی وحشتناکیست. اما برای من آن تابوتها خیلی دستاوردهای مثبتی داشت... یکی ازمسایلی که من را عرفانی کرد و من الان هم هیچوقت از دوران زینب بودن خودم ناراحت نیستم و از آن هم خیلی چیزهای قشنگی یاد گرفتم همین بعد عرفانی و لطیف است (که در تابوت تجربه کردم)...". شاید او ناخود آگاه تابوت و تجربه ی قبر را به دیگران هم توصیه می کند. همچنانکه فرويد پس از آزادی از زندان گشتاپو، به تمسخر نوشته بود: من قويا گشتاپو را توصيه ميكنم... سیبا (زیبا)معمار نوبری دانشجوی پزشکی دانشگاه مشهد و وابسته به گروه مارکسیستی سهند بود. او پس از دستگیری و تجربه ی تابوت، خود را مسلمانی معتقد و عارف مسلک می یابد و نام خود را به زینب تغییر می دهد. او محجبه می شود ،با پاسداری ازدواج می کند ووو...اما سالها بعد -در آلمان- تحت معالجات روانی قرار می گیرد. بیماری او "سندروم مانیک-دپرسیو" است. من چند سال است که با زیبا دوستی و مراوده دارم و می دانم که متاسفانه او هنوز گرفتار آن بیماری است و همه ی چرخشهای فکری بعدیش هم تحت هدایت همین بیماری بوده و هست.
اما تابوتها و تاریکخانه ها، مختص به دهه ی ۶۰ نیستند. متاسفانه اخباری که در جریان بازداشتهای اخیر منتشر شده است، از وجود دوباره ی آنها خبر می دهند. یکی از زندانیان بند ۲۰۴ مخفی سپاه در مورد زندانش گفته است : "انگار توی «قبر» بودم... تصور نمی کردم کسی را «۳۵ روز» در محلی مثل قبر زندانی و در واقع زنده به گور کنند، بدون نور، بدون هر گونه صدائی و کسی هم سراغ او نیاید که بگوید به چه دلیلی در این گور حبس شده است..."
اکنون بگذارید پس از بازگوئی خاطرات زندان رفته ها، به حوزه ی دانش روانشناسی تجربی نقبی بزنم. این دانش مدعی است، هیچکس را نمی توان یافت که در شرایط نبود نور و صدا (و سایر محرکهای حسی) به مدت طولانی قرار گیرد و دچار آسیبهای جدی مغزی-روانی نشود. برای توضیح بیشتر این گفته، ناچارم باب بحثی را -در علم روانشناسی احساس و ادراک- به اختصار بگشایم به نام محرومیت حسی...
ادامه دارد
"بازجو ارّه را روی پایم گذاشت و یک رفت و برگشت آنرا امتحان کرد. چیزی مثل قیر از زیر پایم زد بیرون...عضدی (شکنجه گر) گفت: کار ما از حالا شروع می شه. ما باید ترا جراحی کنیم و برای اینکه به روحت برسیم اول باید از جسمت بگذریم. اما مطمئن باش که پزشکی به کمک روانشناسی اومده تا نذاره روحت از قفس جسم خارج شه. او (پزشکیار) روح تو رو توی این جسم نگه می داره و ما از نو شروع می کنیم... " این بخشی از داستان کوتاه "جراحی روح" اثر "محسن مخملباف" است. اثری که او در سال ۶۶ نوشت و من آنرا در سال ۶۷ خواندم. مخملباف در آن سالها هنوز گوشه چشم امیدی به حاکمیت داشت و این داستان را البته، بر ضد سبعیت شکنجه، در رژیم ستم شاهی نوشته و وزارت ارشاد هم با مسرت اجازه ی چاپش داده بود. من اما فکر نمی کردم روزی- آنهم بیست ویکسال بعد- خود او توصیه به خواندن مجدد این داستان کند و من مجبور به باز خوانی این واقعه ی سیاه. آری سیاه! گاه با همه ی سفیدی و درخششی که در خود "حقیقت" هست، واقعیتها تیره و سیاه و تهوع آورند...
باور کنید این گونه داستانها برگرفته از تخیل خام یک نویسنده نیستند که بازگوئی بخشی از واقعیات جامعه اند. بگذارید با هم بخشهائی از درد نامه ی دکترکیانوری، دبیر اول حزب توده ی ایران، را به آقای خامنه ای (در بهمن ماه ۱۳۶۸) باز خوانی کنیم: "در مورد شخص من، در همان اولین روز شكنجه آنقدر شلاق زدند كه نه تنها پوست كف دو پا، بلكه بخش قابل توجهی از عضلات از بین رفت و معالجه آن تا دوباره پوست بیآورد، درست ۳ ماه طول كشید و در این مدت هر روز پانسمان آن نو میشد و تنها پس از ۳ ماه من توانستم از هفتهای یكبار حمام رفتن بهرهگیری كنم...شب پشت سر هم مرا ساعت ۸ بعدازظهر به اطاقی واقع در اشكوب دوم میبرند و دستبند قپانی میزدند و این جریان تا ساعت ۵-۶ صبح یعنی ۹ تا ۱۰ ساعت طول میكشید. تنها هر ساعت مامور مربوطه میآمد و دستها را عوض میكرد. چون ممكن است شما ندانید كه دستبند قپانی چگونه است، آنرا توضیح میدهم. این شكنجه عبارت از اینست كه یك دست از بالای شانه و دست دیگر را از پشت بهم نزدیك میكنند و بین مچ دو دست یك دستبند فلزی زده و با كلید آنرا می بندند. درد این شكنجه وحشتناك است. طی ۱۸ شب كه من زیر این شكنجه قرار داشتم و دو بار هم در تعویض ساعت به ساعت آن غفلت شد و از ساعت ۱۲ نیمه شب تا ۵ صبح به همان حال باقی ماندم. علت اینكه چرا اینقدر طول كشید این بود كه من به آنچه میخواستند به زور اعتراف كنم، تسلیم نشدم...من ۱۸ كیلو گرم از وزن خود را از دست دادم و تنها پوست و استخوان از من باقی ماند، تا آن حد كه بدون كمك یك نفر حتی یك پله هم نمیتوانستم بالا بروم و برای رفتن به دستشوئـی هم محتاج به كمك نگهبان بودم. پیامد این شكنجه وحشتناك كه هنوز هم باقیست، اینست كه دست چپ من نیمه فلج است و دو انگشت كوچك هر دو دستم كه در آغاز كاملا بیحس شده بود، هنوز نیمه بیحس هستند. یادآوری میكنم كه من در آن زمان ۶۸ ساله بودم...همسرم مریم را آنقدر شلاق زدند كه هنوز پس از ۷ سال، شب هنگام خوابیدن كف پاهایش درد میكند... آنقدر سیلی و توسری به او زدهاند كه گوش چپ او شنوائیش را از دست داده است. یادآور میشوم كه او در آن زمان پیر زنی۷۰ ساله بود...گاهی فرد را دستبند قپانی میزدند و با طنابی به حلقهای كه در سقف شكنجهخانه كار گذاشته شده بود آویزان میكردند و او را به بالا میكشیدند، تا تمام وزن بدنش روی شانهها و سینه و دستهایش فشار غیر قابل تحمل وارد آورد. درد این شكنجه نسبت به دستبند قپانی ساده، شاید ده برابر باشد. حتی افراد ورزیدهای مانند دوست عزیز ما آقای عباس حجری كه ۲۵ سال در زندانهای مخوف شاه مردانه پایداری كرد، چندین بار از هوش رفت. آقایان به این هم بسنده نكرده و او را مانند تاب تلو تلو میدادند. دوست هنوز زنده ما آقای محمد علی عموئـی كه با آقای حجری و ۵ جوانمرد دیگر از سازمان افسری حزب توده ایران پس از كودتای امریكایی - انگلیسی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بزندان افتاده و مانند یارانش ۲۵ سال در همه زندانهای مخوف شاه معدوم مردانه پایداری كرد، شاهد زنده این شكنجههاست. البته نه شاهد دیدار، بلكه خود او زیر این شكنجهها قرار گرفته است. آقای عباس حجری كه مردی ورزیده بود در اثر این شكنجه وحشتناك، دست راستش تا حد ۴/۳ فلج شده بود تا آنجا كه نمیتوانست با آن غذا بخورد...."
این تنها نمونه ای کوچک بود از گزارش شکنجه در دهها کتاب خاطرات زندانیان سیاسی و صدها مصاحبه و گزارش شفاهی که در این سالها خوانده ایم و شنیده ایم. اگر می دانید، یادآوری می کنم و اگر نمی دانید، ارجاعتان می دهم به کتاب "آرامش و چالش: خاطرات هاشمی رفسنجانی" آنجا که (در سال ۱۳۶۲) می نویسد: "برادران اطلاعات سپاه خبر دادند که تعدادی از رهبران دستگیر شده ی حزب توده در زندان دست به خود کشی زده اند". رحمان هاتفی (حیدر مهرگان) روزنامه نگار، مردانه شاهرگ دست خویش جوید و مرد. دکتر فریبرزبقائی (برزو) در خاطرات هنوز منتشر نشده اش، از ابتکارش در خودکشی خبر می دهد، ابتکاری که البته کارساز نبود. او چون پزشک بود می دانست که اگر باکتریهای دستگاه گوارش را به سیستم گردش خون خود منتقل کند، عفونت در سراسر وجودش می پیچد و اگر درمان، دیر هنگام یا نا دقیق باشد، مرگ سرنوشت محتوم اوست. بقائی هر بار که به دستشوئی می رود، کمی مدفوع با خود به سلول می آورد و آنرا با کمی آب مخلوط می کند. او در پی راهی است که محلول حاصل را به رگ خود تزریق کند. اینکار را می کند اما عاقبت در مصاف با مرگ ناکام می ماند...
هر انسانی از لحاظ فیزیولوژیک آستانه ای دارد برای تحمل درد. روانشناسی می گوید شدت درد اگر از آستانه گذشت، انسان به مرگ خود می اندیشد و همه ی نیروی معنوی و مادی خویش را جمع می کند برای خلاص شدن یکباره از شر زندگی. این مسئله -به گونه ای مشابه- حتی در سطح سلولی هم، اثبات شده است. خودکشی سلولی یا "آپوپتوزیز" نوعی از مرگ برنامه ریزی شده است. اگر میزان خسارت به سلولی از یک حد آستانه ای بالاتر رود، ژنها فرمان مرگ را صادر می کنند و سلول خود را می کشد ...
با اینهمه، اگر سعادت مردن نصیب نشد و اگر راه مرگ را هم بستند، چه؟ چاره ای نمی ماند جز خواندن پایان غم انگیز داستان مخملباف: "پذیرفتم و از یک ماه بعد که حالم خوب شد، شروع به نوشتن کردم و او (بازجو) گفت، این کتاب این حسن را دارد که من مجبور نیستم روی سی میلیون جمعیت، یکی یکی آزمایش کنم تا شهروند خوبی شوند...کافی است این کتاب را بخوانند و همه مثل تو به این نتیجه برسند. بنویس همه چیز را واقعی بنویس که بیشتر تاثیر کند..."
در باره شکنجه ی روانی هم برایتان خواهم نوشت. منتظر بمانید...
توبه و اعتراف علیه خود در زندانهای ایران، نه پدیده ی تازه ای است و نه اختصاص به حکومت اسلامی دارد. حاکمیتها از خود پدیده ی "چرخش عقیدتی- سیاسی"، آنقدر سود نمی برند که در رسانه ای کردن آن.
چون هدف اصلی پروژه ی تواب سازی، "بازی با افکار عمومی" است، می توان آغاز یا گسترش این پدیده را با تولید و گسترش رسانه های جمعی در ایران، همزاد دانست (یعنی از لحاظ تاریخی -تا آنجا که اطلاعات اندک من اجازه می دهد- دوران پهلوی دوم و حکومت استبدادی محمد رضا شاه). چند نمونه از توبه های انجام گرفته در زمان شاه را یاد آوری می کنم و هر گونه تفصیل و تفسیر را بعهده ی شما خوانندگان عزیز واگذار... :
۱) توبه ی برخی سران حزب توده ی ایران و بخصوص دکتر محمد بهرامی دبیر اول حزب (در سالهای ۱۳۲۷تا ۱۳۳۲). دکتر بهرامی در نامه ای خطاب به شاه، ضمن درخواست عفو، از اعمال سیاسی خویش اظهار پشیمانی می کند. او پیمان می بندد که پس از آزادی از زندان، دنیای سیاست را برای همیشه ترک و به کار طبابت خویش باز گردد. دکتر یزدی (از اعضای کمیته مرکزی حزب توده) از جمله دیگر نادمان و نگارندگان نامه به شاه بود. مدتی بعد معلوم گشت که دو پسر او تمام اخبار و اطلاعات محرمانه ی کمیته ی مرکزی حزب توده را از آلمان شرقی، به ایران ارسال می کنند. رسوائی ارتباط یزدی ها با ساواک، ضربه ی سنگینی بود بر جناح دکتر رادمنش -دبیر اول حزب در خارج از کشور- و تغییر در رهبری حزب را اجتناب ناپذیر کرد (نهایتا دکتر اسکندری دبیر اول حزب گردید)....
۲) توبه ی مهندس پرویز نیکخواه و کورش لاشائی از مائوئیستهای معروف و رهبران کنفدراسیون دانشجویان. پرویز نیکخواه نه تنها مورد عفو ملوکانه قرار گرفت که به دستگاه رادیو و تلویزیون ایران پیوست و به یکی از تئوریسینهای معروف رژیم شاهنشاهی بدل گشت...
۳) توبه ی نویسندگان و روشنفکرانی چون دکتر محمد رضا براهنی و غلامحسین ساعدی. هر چند آنان پس از آزادی از زندان، به آرمان روشنفکری خویش بازگشتند، اما بار توبه و ندامت، بر شخصیت سیاسی آنان -به غلط یا درست- اثری منفی و نا خوشایند بر جای گذاشت....
۴) توبه ی برخی سران گروههای تند رو اسلامی چون حبیب الله عسکر اولادی و علی اکبر پرورش و در خواست عفو ملوکانه. برخی از این اشخاص، بعدها درحکومت اسلامی به وزارت و وکالت رسیده و نیز به یکی از بانیان پروژه ی سرکوب و اعتراف گیری از مخالفان بدل گشتند. نقش عسکر اولادی در پرونده سازی علیه حزب توده ی ایران نیازمند به تحلیلی جداگانه دارد....
۵) اعتراف تلویزیونی برخی جوانان دستگیر شده ی وابسته به سازمان مجاهدین (یا به قول شاه مارکسیستهای اسلامی). اگر به خطا نرفته باشم و حافظه ام درست یاری کند، مهندس لطف الله میثمی آن نابینای بیدار دل امروز، از زمره ی ظاهرشدگان در شوی تلویزیونی جام جم شاهنشاهی بود...
۶) و اما نمونه ای در کردستان خودمان: توبه ی صلاح مهتدی از دانشجویان فعال و بنیانگزاران کومله و پسر عموی نامدارش مرحوم سواره ی ایلخانی زاده (شاعر بلند آوازه ی کورد). عمل صلاح مهتدی را شاید بتوان از نوع "توبه ی تاکتیکی" ارزیابی کرد. اما بر اساس اسناد ساواک، مرحوم سواره (به علت ضعف و نقص بدنی) به ادامه ی همکاری مجبور گردیده است. او از جلسات مخفی تشکیلات حزب دموکرات در تهران، برای ساواک گزارش تهیه می کرد....


