پیری پاورچین پاورچین می آید و تسخیرم می کند. جلو آینه می ایستم و به اندک مویم دستی می کشم و زیر لب می گویم: نه نه، این برف پیری را سر باز ایستادن نیست. لبخندی می زنم. چند تا شیار تر وتازه، گوشه ی چشمهایم خانه می کنند. تازه می فهمم که لبخند هم افشاگر پیری است.
امروز را به خود تعطیلی داده بودم. خسته ام از آزمایش و پژوهش! می آیم و می نشینم پشت میز. کتابی را باز می کنم اما حروف کتاب بدقلقی می کنند و قصد آزار دارند. آه، یادم می افتد که تازگیها عینکی شده ام. عینکم را بر می دارم و روی نوک بینی ام می گذارم. عینک سرکشی حروف را رام می کند. می خوانم و می خوانم، بعد لحظه ای سرم را از روی کتاب برمیدارم و از پنجره به بیرون خیره می شوم. پسر و دختری جوان، شاد و شنگول دست در دست هم، آنطرف کوچه زیر درختی ایستاده اند و لابد سطحی ترین اما دلربا ترین حرفها را رد و بدل می کنند. مردی با سگش تنها، خیابان را گز می کند. در چهره اش حزنی است. پیرزنی عصا به دست می آید تا روزنامه ی توی جعبه پستی اش را بردارد یعنی تنها مونس ساعتهای بلند تنهائی اش را .به خاطر آوردم آن روزها را که برای امرار معاش روزنامه پخش می کردم. بارها پیرزنان وپیرمردانی را به کمین نشسته -پشت پنچره خانه ی تنهائیشان - دیده بودم که تا مرا می دیدند، لنگان لنگان و شاد می آمدند. گپی می زدند. ازهوای لطیف سپیده دم می گفتند و روزنامه شان را از دستم می گرفتند و با آرزوی روزی شاد بدرقه ام می کردند...
سرم را دوباره پائین می اندازم تا به خواندن ادامه دهم. خط را گم می کنم. یادم نیست تا کدام پاراگراف را خوانده بودم. کلافه می شوم . کتاب را می بندم.
هنوز از پشت میزبلند نشده ام که تلفنم زنگ می زند. گوشی را بر می دارم:
- فراموش که نکرده ای امروز سخنرانی داری. قرار است در باره تاریخ حزب توده ایران صحبت کنی، خودت را آماده کرده ای؟
بادی به غبغب می اندازم و می گویم: شصت و هشت سال تاریخ را که نمیشود در دو ساعت گفت. شاید تنها امروز برسم که زمینه ها را بگویم، یعنی ریشه های سوسیال دموکراسی از پیش از مشروطه تا دوران رضا خان و بعد در باره فرقه کمونیست ایران، گروه ارانی و پنجاه و سه نفر صحبت کنم. اینها را حتما باید بگویم تا برسم به تاسیس حزب در خانه ی سلیمان میرزا. بعد اگر فرصت شد اشاره ای هم می کنم به وقایع سالهای اول دهه ی بیست، وقایعی که به نحوی با حزب توده و تفکر چپ در ایران ارتباط دارند: مثل قیام افسران خراسان و تشکیل جمهوری آذربایجان و کردستان.
- باشد، اشکال ندارد. اگر می خواهی می توانی ادامه مباحث را در جلسات دیگر بگوئی و هر جلسه را به دورانی از تاریخ حزب اختصاص دهی.
پیشنهاد خوبی است. می پذیرم. تلفن را که زمین می گذارم به خودم خنده ام می گیرد. مثل پیرمردها شده ام. پدر بزرگم یادش نبود دیروز کجا رفته اما دوران مصدق را با جزئیات به یاد داشت. یا دوران سربازیش در زمان رضا خان را آنقدر با آب و تاب تعریف می کرد که انگار همین دیروز از خدمت ترخیص شده. حافظه ی پیری درست مانند پیر چشمی عمل می کند. نزدیک را نمی توانی ببینی اما دور دستها را واضح و روشن رصد می کنی...
جلسه برگزار می شود و غروب توی ایستگاه قطار نشسته ام، به انتظار قطاری که مرا به حاشیه ی شهر می برد. به همانجا که زندگی من -در خانه ای دنج در کوچه ای آرام- جریان دارد. غروب آخرین روز کاری هفته است. ایستگاه پر است از دختران زیبا که سکسی ترین و دلربا ترین لباسهایشان را پوشیده اند. یادم آمد فردا تعطیل است و اینها عادت دارند شبهای تعطیل را در دیسکو ها و کلوپهای شبانه تا صبح بزنند و برقصند. بوی مطبوع کرمی که به بدنهای نیمه لختشان مالیده اند مشامم را پر می کند. یک لحظه با خود می گویم: افسوس که ما جوانی نکردیم و به قول فردوسی "جوانی خویش ز کودکی یاد داریم" که چیزی از جنس یک وسوسه، یک نهیب از من پرسید: دوست داشتی الان یکی از دخترها می آمد و ترا دعوت می کرد و با خود می برد؟ صدائی نازک از عمق چاه ناخودآگاهم برخاست. اما نه آنقدر ضعیف که منظورش را نفهمم. می گفت: آری، آری. همین لحظه یادم آمد زنی دارم و پسری که در خانه چشم براه منند. خانمم دو بار زنگ زده بود که زود بیا خانه و پسرم گفته بود نمی خوابم تا تو بیائی. صدائی رساتر نهیبم زد: نه نه. تو دیگر خودت نیستی تو مال دیگرانی. قطار آمد. سوار شدم یک ساعت بعد در خانه بودم سر میز شامی گرم. پسرم گفت: بابا تو می خواهی با معلم کودکستانم عروسی کنی؟ آنوقت من هم با مامان عروسی می کنم. گفتم نه. با خنده موذیانه و شیرینی گفت: پس من و تو باهم عروسی می کنیم و مامان هم با خانم معلم. گفتم اینهم ممکن نیست. خندید و گفت میدانم، شوخی کردم. به خانمم نگاهی کردم و گفتم می خواهد تمام حالتهای ممکن را بگوید، خدا رحم کند به حالت سوم. پسرم دستهایش را روی چشمهایش گذاشت و صورتش قرمز شد. گفت: نه نه نگو عیبه. گفتم چه چیز را؟ گفت: حالت سوم. گفتم مگر حالت سوم چیه؟ گفت اینکه من با معلم کودکستانم عروسی کنم. زدیم زیر خنده و او قرمزتر شد. خواهش کرد این را برای معلمش تعریف نکنیم. بعد خواست برود و بخوابد. اما برگشت و دوباره خواهشش را تکرار کرد. قول دادیم. رفت و خوابید. به خانمم گفتم: چه شباهتی دارد این پسر به من! هر وقت به قیافه و رفتار او نگاه می کنم، خودم را می بینم. خانمم گفت مگر تو هم عاشق معلمت بودی؟ گفتم: بگو عاشق کدامشان نبودی. خندید و گفت: ای ...ه. هر دو با هم زدیم زیر خنده. گفتم امروز به پیری فکر می کردم. اما می دانم مرگ و پیری ای در کار نیست. چرا که تکرار شده ام. من دوباره در قالب کودکی شاد به دنیا باز گشته ام. من جاودانه ام. ژنهایم مرا ابدی کرده اند. راست گفته تورات که هر پسری سنگی است بر گور پدر خویش...
قصد ورود به باغ سیاست و حضور مدام -در کشورهای استبداد زده ای چون ما- به مثابه ی گذر از هفت خوان رستم است. نبرد با شیر بیشه، بیابان بی آب، اژدها، زن جادو ، اولاد مرزبان، ارژنگ دیو و دیو سفید را اگر رستم آزمود و ظفر برد و افسانه شد، بدان سبب بود که پهلوانی سخت بالیده و پالیده بود و بس آموخته. پس هر که را در این راه عزم جزم است، رسم رستمی آزمودن واجب و نالیدگی عندلیبان آموختن لازم.
اگر بلبل و عندلیب این باغید، پالیدگی و بالیدگی پیشه کنید که پالیدگی و بالیدگی، ظلمات قفس را قبس نور می کند و آذر عذاب را گلشن راز و شلاق عقاب را بوسه ی ناز.
ﭼـــﻮن ﺑﻠﺒﻞ و ﻋــﻨﺪﻟﻴب ، ﻧﺎﻟﻴﺪﻩ روم هر ﮔﻠﺸﻦ و ﺑﺎغ و راغ ﭘﺎﻟﻴﺪﻩ روم
از ﺑﻴﻦِﮔﻼب و ﻧﺮﮔﺲ و ﻻﻟﻪ و ﺳﺮو ﻧﺎﻟــــﻴﺪﻩ و ﭘﺎﻟــــﻴﺪﻩ و ﺑـﺎﻟــــﻴﺪﻩ روم (۱)
-------------------------------------------------
(۱) به گمانم این شعر را شاعری افغان سروده باشد.
ادامه ی بحث شکنجه ی روانی و محرومیت حسی:
اطلاعات جهان خارج از طریق چشم و گوش و سایر اعضای حسی وارد مغز می شوند. در ناحیه تالاموس مغز، فیلترهائی وجود دارند که اطلاعات ورودی را بررسی و تنها آنهائی را که ارزش تجزیه و تحلیل دارند به قسمتهای بالاتر مغز ارسال می کنند. بقیه اطلاعات در زیر فیلتر می مانند و قسمتهای ارزشمند بالائی مغز را بیهوده به خود مشغول نمی کنند. هر چند اطلاعات زیر فیلتری خود ممکن است منشا ظهور پدیده هائی چون "دژاوو" یا "آشنا پنداری" شوند، اما نقش عمده ای در فرآیند ادراک بازی نمی کنند.* در واقع ادراک حاصل عملیاتی است که قشر مخ روی اطلاعات از فیلتر گذشته انجام می دهد. این نکته را هم اضافه کنم که مغز به شدت وابسته و دلداده ی اطلاعات ورودی است ، آنچنانکه اطلاعات یا داده ها را به مثابه ی خوراک مغز می دانند. برای همین هم هست که حتی وقتی در خواب ناز هستیم و در واقع کرکره ی ورود اطلاعات را پائین کشیده ایم، مغز از طریق خواب دیدن، سناریوهایی را اجرا می کند تا خود را مشغول نگاه دارد. حال تصور کنید که در جائی مانند تابوت یا اطاقی تنگ و تاریک و بی صدا قرارگرفته اید و تقریبا از اطلاعات ورودی به مغز محروم شده اید (شرائطی که به آن محرومیت حسی می گویند). فکر می کنید که واکنش طبیعی مغز شما در مواجهه با این وضعیت جدید چیست؟
مغز در مرحله ی اول فیلترهای سانسورگر ناحیه ی تالاموس را به شدت پائین می کشد تا ریزترین و بی ارزشترین اطلاعات را هم پذیرا شود. در اینحالت، حسی عارفانه و روحانی به انسان هجوم می آورد. آنچنانکه خود را با همه ی طبیعت یکی می داند و می بیند. به وحدت وجود می رسد. زیرا همه ی پرده ها و فیلترهائی که او را از جهان خارج جدا کرده بودند، کنار گذاشته است. دیگر حرکت ساده ی یک مورچه روی دیوار هم برای او الهام بخش است. دیگر جنبیدنی به این سادگی و بی ارزشی هم وارد قشر مخ شده، با داده ها و دانسته ها و تجربیات قبل در ارتباط قرارگرفته، بر روی آن تجزیه و تحلیل آغاز شده، و قس علیهذا. این حس را آنان که در کار عرفانند -چه از نوع مذهبی اش و چه از نوع سکولار (مدیتیشن)- بارها تجربه کرده اند، بدون آنکه خود متوجه منشاء فیزیولوژیک آن باشند. زیبا معمارنوبری هم در بازگوئی تجربه اش از تابوت در زندان، از چنین حس غریب و زیبائی گزارشاتی داده است، بدون آنکه از ریشه های روانشناختی فیزیولوژیک این پدیده سخنی به میان آورد.
این تازه آغاز کار است. اگر باز هم میزان اطلاعات کافی نبود و مغز با "حذف فیلتر" ارضا نشد، مرحله ی دیگری از توهم آغاز می شود. مغز چونان کارگردانی، کار تولید تصویر و صدا را آغاز می کند. شخص بر اساس آموخته ها، تجارب پیشین، زمینه ها و علائق فکری و فطریش، تصاویر و اصواتی را تجربه می کند که در آغاز بسیار غریبند اما به مرور واقعی و دوست داشتنی می شوند. به عنوان مثال، در این مرحله ممکن است مذهبیها (یا آنانکه از کودکی ناخودآگاه تحت آموزه های مذهبی بوده اند) رهبر، امام یا پیامبر مذهبیشان را ملاقات کنند و یا صدای دلنشین او را بشنوند. تجربه ای که از آن می توان به عنوان تجربه ای دینی یا روحانی هم یاد کرد. نه از خود مرحوم "احمد مفتی زاده"، بلکه از زبان یاری نزدیک به او شنیده ام، که ایشان در سختترین و سیاهترین روزهای زندان بارها محضر پیامبر را دریافته است. زندانی دیگری به نام پ. مردوخ که در هنگام بازداشت مذهبی نبوده -اما شاید به این دلیل که دوران کودکی و نوجوانی خویش را در خانواده ای مذهبی (مردوخها) گذرانده- از دیدار با شخصی نورانی و سبز پوش در تابوت خویش خبر می دهد. تجربه ای که به شدت او را متحول می کند و از او توابی عارف مسلک می سازد. هر چند بعدها او کل این ماجرا را منکر شده است و دیگر حاضر به گفتگو در این زمینه نیست. یکی دو ساعت پخش روضه یا تلاوت حزین قرآن، در شکل گیری سریعتر فرآیند توهم مذهبی- عقیدتی می تواند موثر باشد. روشی که در زندانهای جمهوری اسلامی بارها اعمال شده است...
در هنگام محرومیت حسی ، ترشح بیش از حد هورمونهای استرس زا در بدن و به هم خوردن میزان واسطهای شیمیائی پایانه های عصبی (مانند نوراپی نفرین) ضربات سنگینی به سیستم عصبی و سلولهای مغز وارد می کند. ضرباتی که ممکن است تا سالهای سال زندگی و رفتار شخص آسیب دیده را تحت تاثیر قرار دهد. عدم ثبات، هجوم موجهائی پیاپی از شادی و غم و یا افسردگی و ادامه ی توهم و رویا از او آدم دیگری می سازد. بازگشت به دوران کودکی و وابستگی عاطفی به بازجوی گاه خشن و گاه مهربان (که دیگر نقشی پدرگونه ایفا می کند) از دیگر عوارض این دوران سخت است...
اما طولانی شدن دوره ی محرومیت حسی و توهم، کم کم می تواند مرزهای واقعیت و خیال را در ذهن مغشوش کند. آنچنانکه نظام ارزشگذاری مغز، کاملا مختل و شخص به حالتی برگشت ناپذیر (یا به سختی برگشت پذیر) از تلقین پذیری وارد شود. شستشوی مغزی (Brainwashing) از همین نقطه است که آغاز می گردد. اکنون می توان لوح ضمیر زندانی را شست و بر آن هر چه خواست، نوشت...
همه ی این پدیده ها که برشمردم، ممکن است در حالتهای دیگری هم رخ دهند. جدیدترین نتایج آزمایشگاهی بر روی زندانیان محبوس در گوانتانامو نشان داده است که ۶۷ درصد زندانیان انفرادی دچار توهم شده اند. حتی برخی رانندگانی که در جاده های طولانی و یکنواخت ساعتها بی توقف رانده اند، از دیدن تصاویر یا شنیدن صداهای عجیب (و گاه هراس آور) نالیده اند. گذشتگان و قدیمیتر ها ،که صاحب دنیائی عجیب آرام و یکنواخت و تاریکتر از ما بودند، از ما بسی خرافی ترند. آنان داستانهائی از مواجهه با "از ما بهتران" در سینه دارند که گاه مو را برتن آدم سیخ می کند. یادش بخیر کودکی پر از هراس و اضطرابم که با داستانهای به ظاهر واقعی مادر بزرگ و عمه بزرگهایم از جنهای سم دار پشمالوی چشم گربه ای گذشت....
----------------------------------------------------------------------------------------------------------- * "دژاوو" حس غريبی است كه در مواجهه با تجربه اي كاملا جديد به ما دست می دهد و تصور ميكنيم اين واقعه یا تجربه، در گذشته نیز به همين ترتيب برايمان رخ داده است.


