می گریم به خاطر جوانیش، به خاطر سادگی و شورش، به خاطر آرمانش، به خاطر عشق ناکامش، به خاطر پدرش و به خاطر مادرش که مادر من هم هست....
پنجاه و چند ساله بود، پاکستانی و استاد دانشگاه لاهور. من او را مستر رشید صدا می کردم و او به من می گفت آگا یعنی همان آقای خودمان. مذهبی بود و نماز و قرآنش ترک نمی شد. اما چشمهای حیزی داشت. وقتی شنید که قرار است من با یازده نفر دیگر -یعنی می شدیم ۶ دختر و ۶ پسر- بلیط قطار گروهی بخریم و آخر هفته برویم به فلورانس و پیزا و ونیز، گله کرد که چرا به من نگفتید. دوست داشت با ما بیاید. گفتم کاری ندارد برای تو هم بلیط می خریم. خوشحال شد. گفت آگا درسته شما جوانید اما ما هم دل داریم. منظورش را نفهمیدم.
جمعه شب، همگی در ایستگاه قطار شهر "تریسته" منتظر نشسته بودیم که مستر رشید با یکی از دخترها گرم صحبت شد. گفت شما اهل کجایید؟ دختر گفت: ببخشید؟ می گویم اهل کجایید؟ گفت تایلند. چشمهای مستر رشید برقی زد و نگاهی به من کرد. دختر تایلندی معلوم بود خوب لهجه ی مستر رشید را نمی فهمد ولی به احترام سر تکان می داد و یس یس می گفت. مستر رشید گفت: در این سفر من و شما با هم باشیم. مطمئنم به هر دوی ما خوش می گذرد. دختر هم سری تکان داد و گفت: بله. مستر رشید دوباره نگاهی به من کرد و لبخند پیروزمندانه ای زد.
قطار آمد. سوار شدیم. قرار بود مردها در یک کوپه باشند و دخترها در کوپه ی دیگر. رفتیم نشستیم ولی خبری از مستر رشید نبود. فکر کردم برای قضای حاجت رفته ولی ده دقیقه بعد با چهره ای در هم کشیده، در کوپه را باز کرد و آمد روبروی من نشست. همه گرم صحبت بودیم که یکی از دخترها در کوپه را باز کرد و مرا صدا زد. گفت یک لحظه بیا کوپه ی ما. رفتم. دخترها گفتند بالاخره هر سفر گروهی، سرگروه و مادر خرجی می خواهد و ما تو را برای اینکار انتخاب کرده ایم. وظیفه ی دیگر تو اینست که مردها را هم کنترل کنی. گفتم مگر مشکلی پیش آمده؟ گفتند: این مستر رشید پررو آمده در کوپه ی ما نشسته و چسبیده به یکی از دخترها. می گوئیم این کوپه، زنانه است. می گوید من با این دختر قرار گذاشته ام که با هم باشیم. دختر هم گفت اصلا من چنین قراری با کسی نبسته ام و به زور بیرونش کرد. خنده ام گرفت. پس دلیل غیبت صغرای مستر رشید و دمغ شدن بعدیش همین بود. مسئولیت را به شرط آنکه پسرها هم به اتفاق آرا بپذیرند، پذیرفتم. ظاهرا مخالفی نبود و من شدم مادر خرج و کاروانسالار...
مستر رشید گفت آگا من و شما هم مذهبیم و همسایه. باید با هم نزدیکتر باشیم. من می آیم کنار شما می نشینم . گفتم خوش آمدید. نشست و کم کم پرسید دخترها چه گفتند؟ گفتم همینکه دیدی. پیشنهاد مادر خرجی و اینجور چیزها. گفت: نه، می دانم چیزهای دیگری هم گفته اند. لطفا به من بگو. گفتم: هیچی، می گفتند مستر رشید اشتباهی آمده بود کوپه ی ما. گفت اصلا اینطور نیست. خودت که شاهد بودی آن دختر می خواست به من نزدیکتر باشد در این سفر. گفتم ایشان مشکل زبان دارند و منظور شما را خوب متوجه نشده اند. حالا سوتفاهمی بوده و رفع شده. گفت راستش را بخواهی من در باره ی این سفر جور دیگری فکر می کردم. پیش خودم میگفتم خوب ۶ پسر جوان و ۶ دختر جوان وقتی با هم مسافرت می روند لابد برنامه ای هم دارند ولی حالا فهمیدم که در اشتباه بوده ام. خدا مرا به خاطر این گمان بد ببخشد...
رسیدیم فلورانس. همینکه از قطار پیاده شدیم چند تا دلال هتل دور ما را گرفتند. دخترها هتلشان را گرفتند و رفتند.با آنها قرار گذاشتیم که فردا صبح دوباره در ایستگاه قطار همدیگر را ببینیم. ما هم دنبال جای ارزانتری بودیم. یکی از دلالها گفت مسافرخانه ای ارزان سراغ دارم اما احتمالا باید در اتاقهای عمومی بخوابید. گفتیم اشکالی ندارد. با موبایلش با مسافرخانه دار صحبت کرد. گفت: اتاقها را گرفتم. هر اتاق ۶ تخت دارد ولی نمی توانید همه در یک اتاق باشید. سه نفر در یک اتاق، سه نفر در اتاق دیگر و یک نفر هم تنها در اتاق سوم با ۵ نفر غریبه. قبول کردیم و با پای پیاده افتادیم دنبال دلال. از این خیابان به آن خیابان و از این کوچه به آن کوچه ما را می کشید دنبال خودش. در مسیر از کنار کوچه ای گذشتیم که به نظر می آمد عشرتکده باشد. زنهای نیمه لخت در داخل کوچه ایستاده بودند و با انگشتشان ما را صدا می کردند. مستر رشید گفت: آگا امشب من و تو با هم به اینجا برمی گردیم. هر چه گفتم: نه، ول کن نبود. آخرش گفتم : باشد حالا کو تا شب...
یکی از پسرها صدایم کرد و یواشکی گفت می دانی یکی از ما باید تنها بخوابد؟ گفتم آره. گفت همه نظرشان این است که آن یک نفر، مستر رشید باشد. گفتم: آخر چرا؟ پیرمرد گناه دارد. گفتند: او همسن و سال ما نیست و زیاد هم از او خوشمان نمی آید. گفتم: خوب پس تنها راه چاره اینست که شما جلوتر بروید و اتاقها را بگیرید. من و مستر رشید هم سلانه سلانه دنبال شما راه می افتیم. خلاصه من با مستر رشید -با چند ده قدم فاصله از بقیه- راه می رفتیم و برنامه تفریح شبانه را می ریختیم.
رسیدیم به مسافرخانه. بچه ها گفتند اتاقها را گرفتیم. اما متاسفانه مستر رشید در اتاق تکی افتاد. مستر رشید کمی برافروخته شد و گفت: چرا من تنها؟ شما بر ضد من نقشه کشیدید. دیدم در گوش آگا چیزهایی می گفتید. آگا هم عمدا من را از شما جدا کرد تا کار خودتان را بکنید. حالا که اینطور شد، دعا می کنم همه ی هم اتاقیهای من دختر باشند. آنوقت همه روی دست و پای من بیافتید که اتاق عوض کنیم. خندیدیم و گفتیم: خدا شانس بده.
ساکها را گذاشتیم و زدیم بیرون. فرصت کم بود. می خواستیم همان روز همه ی جاهای دیدنی شهر "فلورانس" را ببینیم. اکثر جاهای توریستی را پای پیاده گز کردیم. غروب از پا افتاده برگشتیم به هتل. مستر رشید هنوز اصرار داشت که شب را برویم به همان عشرتکده. دود از کنده بلند می شد. گفتم نایی مگر مانده؟ گفت دو ساعتی در اتاقهایمان استراحت می کنیم بعد می آیم دنبالت و می رویم. نه هم در کار من نمی آوری؟ گفتم: باشد قبول. پخش شدیم در اتاقهایمان و مثل جنازه افتادیم...
فردا صبح زود بیدار شدم. مستر رشید دنبالم نیامده بود یا شاید هم آمده ولی از بس خسته بودم، نتوانسته بیدارم کند. همه بیدار شدند وسائل را جمع کردیم تا برویم سر قرارمان با دخترها و سفرمان را به سمت شهر پیزا ادامه دهیم. ولی خبری از مستر رشید نبود. ناچار رفتم دم در اتاقش تا بیدارش کنم. دیدم به علت گرمای تابستان در اتاق را نبسته اند. بادی ازپنچره کوران می کرد و از در نیم باز بیرون می زد. یواش در را هل دادم. همانجا خشکم زد. دعایش مستجاب شده بود. روی پنج تخت، پنج حوری لخت خوابیده بودند. به هر جهت اتاق که بر می گشتی، گوشت سفید میدیدی که از لای ملافه ها زده بود بیرون. مستر رشید هم آرام روی تختش، انگار بهشت خویش را یافته و حورالعینش را، رو به آسمان یا شاید رو به خدای مهربانش با تبسمی شیرین خوابیده بود. در دل گفتم اگر رشید، شعر حافظ می دانست حتما این بیت را تا صبح زمزمه می کرد: شهری است پر کرشمه و خوبان ز شش جهت--- چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم...
رفتم بالای سرش. روی شانه اش زدم. تا چشمش را باز کرد گفت: دیدی خدا چه کرد؟ گفتم آری من معجزه را به چشم خویش دیدم. مرد مگرتو چه کرده ای در پیشگاه خدا که اینچنین مقرب درگاهی و مستجاب الدعوه . گفت راستش را بخواهی این ابلیس بود و عذاب نار که بر من ظاهر شد. گفتم: چرا مگر خود همین نخواستی؟ تو می خواستی با من نگون بخت به عشرتکده بروی. اما خدا عشرتکده را به اتاق تو آورد و مرا در خواب اصحاب کهف فرو برد. گفت: خدا ترا دوست داشت و مرا عذاب نازل کرد. بگذار داستان را برایت بگویم تا بدانی چه کشیده ام. هنوز چشمم گرم خواب نشده بود که در اتاق باز شد. پنج دختر توریست مست داخل شدند. سرخوش بودند و با من گپی زدند. بعد گفتند خسته اند و باید بخوابند. اما پیش از خواب بر تنشان کرم می مالیدند. من هم نشسته بودم به تماشا. صدایم کردند و خواهش که بر پشتشان کرم بمالم. مالیدم و بعد مثل جنازه خوابیدند. اما مگر من تا صبح توانستم پلک بر پلک بگذارم. به هر طرف که نگاه می کردم. چیزی در درونم آتش می گرفت. جرات هیچ کاری هم نداشتم. تا دم صبح لرزیدم و "استغفرالله ربی و اتوب الیک" خواندم. تازه خوابم برده بود و خواب حور و بهشت می دیدم که تو سنگدل، بیدارم کردی. گفتم سنگدل تویی که مرا به عشرتکده ات راه ندادی. خندید و گفت: دیدی گفتم روی دست و پایم می افتید. ولی حیف از جوانی که رفت. ما ماندیم و پیری و حسرت عیش نکرده و بار خجلت در پیشگاه دوست....
دوباره برای ادای پاره ای توضیحات فراخوانده شده بودم. در شش ماه اخیر این بار سوم بود. بار قبل با کمی دعوا و دلخوری -بی نتیجه- تمام شده بود. گفته بود: "مرد مؤمن برای ما، خراب کردن آدمها کاری نداره. اینجا اروپا نیست. تو در ایران زندگی می کنی. آخه چه جوری بگم که شیر فهم شی. بابا، به راحتی میشه مثلا یه خانم رو به دم یه آدم بست. اونوقت همه نه تنها باور می کنن که پر وبالم بهش میدن. یه هفته بعد، شخصیت و وقار و غرور و آبروی این آدم میره و دیگه نمی توونه سرشو بلند کنه"...
قرار، روز دوشنبه ای بود ساعت ۹ صبح. بعداز ظهر، در دانشگاه کلاس داشتم. سر وقت رفتم. مصاحبه گر عوض شده بود. حالادو نفر بودند. یکیشان کمی با من آلمانی بلغور کرد. می خواست نشان دهد تحصیلکرده است و آلمانی می داند. دیگری اما، مرتب از حضورش در افغانستان می گفت و آشنائی اش با آداب و فرهنگ آنجا. شاید می خواست بگوید خارج دیده است و با فرهنگها آشنا. از رفتار آنها فهمیدم که باید دومی، مقامش بالاتر باشد. گفت: غرض از احضار، گپی دوستانه و آشنائی بیشتر با شما بود. ما در باره ی شما زیاد شنیده بودیم و می خواستیم از نزدیک چهره ی زیبا و نورانی تان را ببینیم و شما هم چهره ی کریه ما را...!
در سخنش نیشی پنهان بود. یعنی می خواست بگوید که تو ما را کریه می دانی. گفتم به قول آندره ژید: " زیبائی (عظمت) باید در چشمان تو باشد، نه در آنچه بدان می نگری". اینکه مرا زیبا می دانید یا می بینید. نشان از آن دارد که زیبائی و زیبا دیدن در چشمان شما خانه کرده. گفت: "دکتر جان از این حرفهای قلمبه سلمبه ی خارجی دست بردار، کمی وطنی باش." گفتم این جمله از کتاب "مائده های زمینی" بود به ترجمه ی جلال آل احمد. به گمانم با گفتن نام جلال، این جمله را تا اندازه ای وطنی کرده باشم. خندید و گفت: "جلال ملال را هم ول کن. ما از این حرفهای گنده بلد نیستیم. حالا از کجا شروع کنیم؟ آهان، راستی شما زیاد اینور و آنور از نظام انتقاد و گاهی از خط قرمزها هم عبور می کنید. دلیلش چیه ؟ فکر نمی کنید، حرفهای شما ضد منافع و مصالح نظام باشد و یا در دیگران اثر بد بگذارد و منحرفشان کند؟ شما آدم علمی ای هستید. بهتر نیست اگر شبهه ای هم دارید از اهل فن بپرسید؟ شما که سیاست یا علم دین نخوانده اید. اما حداقل رجوع به اهل فن را باید از علم یادگرفته باشید. هر کاری متخصص خودش را دارد....
گفتم: پس شما معتقدید که در باره ی نقشه ی یک خانه فقط کسی که مهندس معمار است می تواند نظر دهد و دیگران چون تخصص ندارند باید سکوت کنند؟ اما من با ارسطو موافقم که می گفت کسی که در این خانه می نشیند بیشتر از هر کس حق انتقاد دارد و عدم تخصص او، مانع از اظهارنظرش نیست. تازه، مهندس معمار هم باید خواسته های صاحب خانه را تامین کند. حضرت علی هم می فرماید: "کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیه". بر همین اساس، معتقدم که مصالح و منافع ملی را خود مردم باید تعریف کنند نه حاکمیتها...
بحث به درازا کشید. مرد آلمان دیده بالاخره با سکوت و نحوه ی نگاهش، نشانه هایی از نوعی تفاهم یا درک متقابل از خود نشان داد. اما مرد دیگر طاقت از کف داده بود و مسیر سخن را به سمت دیگری می برد. گفت: وقتی در آلمان زندگی می کردید، با آلمانیها رفت و آمد داشتید؟ گفتم بله. صاحبخانه ای داشتیم مهربان. او چند بار ما را به خانه اش دعوت کرده بود. گفت: و شما هم تا خرخره زدید؟
- چه چیز را تا خرخره؟
- مشروب را می گویم دیگر. ماشا الله کوردها که همه عرقخورند. الان هم نصف مشروب ایران را همین کوردها تامین می کنند.
گفتم: نمی خواهم جا نماز آب بکشم و لی من اهل مشروب نیستم. نه به خاطر منع مذهبی اش که به خاطر طعمش. ضمنا من در خانواده ای بزرگ شده ام که اهل مشروب نبوده اند، نه پدرم و نه پدر بزرگم. اما قبل از ایشان را نمی دانم. پس تعمیم شما درست نیست و بسیارند جوانان و خانواده های کورد که "عرقخور" نیستند. اما اگر اشاره ی شما به قاچاق مشروب است، خوب اینهم راه حل دارد. اگر زندگی، کار، مسکن و آینده ی جوانان را تامین کنید، دیگر هیچ کس دنبال کار پر خطر قاچاق نخواهد رفت. گفت: خانمت هم کورده؟ گفتم بله. گفت اسم پسرت را چی گذاشتی؟ لابد هیوا؟! گفتم نه اسمش شایان است. گفت چه عجب؟ به دوستش رو کرد و با تمسخر و خنده، از تعصب قومی کوردها گفت و از لهجه ی کوردها تقلید کرد. لابد می خواست مرا تحریک کند. پنهان نمی کنم که اینگونه برخوردها در من اثر خوبی نداشت، اما سعی میکردم کنترلم را به هیچ وجه از دست ندهم. گفت: همه ی این مدتیکه خارج بودی، خانم بچه ها هم با شما بودند؟ گفتم طبیعتا نه. مدتی هم تنها بودم.
- خوب، روزهای تعطیل را که خوش می گذراندی؟ دیسکوئی، بالاخره رقص و دختر و از این جور حرفها.
گفتم نه ، راستش اینقدر سرم شلوغ بود که اگر می خواستم هم نمی شد. حالا مسئله چیه؟ چرا به این چیزها گیر دادید؟ گفت: دکتر جان دارم با شما شوخی می کنم. می خواستم فضای صحبت را خودمانی تر کنم. بعد گفت: راستی، در این مدت که به ایران برگشته اید، هیچ تلفن مشکوکی نداشتید؟ گفتم منظور شما را نمی فهمم.
- بعضی وقتها ممکن است کسی به آدم زنگ بزند و از در دوستی در آید یا مثلا سوالاتی بپرسد؟
- من تلفن ناشناس نداشته ام و معمولا با ناشناسها هم وارد صحبت نمی شوم.
گفت: اخیرا شما با منافقین مکالمه تلفنی داشته اید و... گفتم: صبر کنید. من اینجا سرزده نیامده ام. خود شما از یک هفته پیش برای امروز و این ساعت دعوت کرده بودید. بنابراین اگر مدارکی علیه من دارید، باید از پیش آماده کرده باشید. مثلا همین مکالمه ی من با منافقین. لابد باید ضبط شده باشد.
- مطمئن باشید که ما بدون دلیل حرف نمی زنیم.
- خوب، پس من آماده ام و اصرار دارم که این مکالمه ی ضبط شده را بشنوم و نمی پذیرم اگر بگوئید الان آماده نیست. شما از یک هفته پیش مرا احضار کرده بودید...
- عجله نکن! حالا من بررسی می کنم تا ببینم واقعا چنین گزارشی صحت داشته یا نه؟
- خوب می توانستید پس از بررسی صحت و سقم، مرا احضار کنید. تهمتی که شما می زنید، چیز کمی نیست. اول هدفتان دیدن روی زیبا و نورانی من بود، بعد این نور ناگهان از صورت من رفت و من شدم عرقخور و عیاش. سپس به کنایه مرا کورد متعصب و قومیتگرا خواندید و الان هم منافق شدم. قبلیها که به قول شما شوخی از آب در آمد و تنها برای ایجاد صمیمیت بیشتر بیان شده بود، ولی این آخری اگر شوخی هم باشد، شوخی بد و خطرناکی است و سر به باد ده.
- حالا شاید شما بدون آنکه بدانید طرف مقابل کیست، جواب سوالاتش را داده باشید و گناهی متوجه شما نباشد. فقط یک کلمه می گویم، شاید آن تلفن یادتان بیاید: نمک سبز.
خنده ام گرفت. گفتم هرگز به یاد ندارم نه تنها در تلفن که در هیچ مکانی از این نمک سبز کذایی -که نمی دانم چیست- سخنی گفته باشم. با اینهمه حاضرم آن مکالمه را به اتفاق شما گوش کنم.
باز طفره می رفت و وعده ی بررسی می داد. گفتم اگر بررسی کردید و معلوم شد در اشتباهید چه؟
- اگر درست بود که دوباره احضار می شوی و اگر درست نبود با شما تماس می گیرم و عذر خواهی می کنم.
گفتم پس من منتظر عذر خواهی شما می مانم...
وقتی بیرون آمدم ده دقیقه به شروع کلاس درسم مانده بود. نه ترافیک اجازه می داد به موقع برسم و نه دل ودماغ درس دادن داشتم. همانجا زنگ زدم به آموزش دانشکده و گفتم به دانشجویان اطلاع دهید که کلاس امروزم تعطیل است. در مسیر خانه، در دلم گفتم از همه ی حرفهایی که زد فقط یکی درست بود: چهره اش واقعا کریه بود کریه. هیچ چهره ای کریه تر از چهره ی استبداد دینی نیست...


