تبليغاتX
من رؤیایی دارم - همه جا آدم خوب و بد هست (1)

                                                     

بهار سال ۱۳۶۸ بود. اطلاعیه ای بر دیوار ساختمان ابن سینا ی دانشگاه صنعتی شریف توجهم را جلب کرد: "سخنرانی مهندس سعید شاهسوندی عضو کمیته ی مرکزی و مسئول رادیو و تلویزیون سازمان منافقین در آمفی تاتر دانشکده شیمی".

می دانستم که او دانش آموخته ی مهندسی برق و از نسل اولیه ی مجاهدین خلق است و نیز از یاران نزدیک مجید شریف واقفی، که از قضا نام دانشگاه صنعتی شریف به نام و یاد اوست.  در جریان تغییر ایدئولوژیک بخشی از بدنه ی سازمان مجاهدین، چرخش به سوی مارکسیسم و تشکیل سازمان پیکار (در سالهای اول دهه ی 50 )، مهندس شاهسوندی از زمره ی نیروهای مذهبی سازمان محسوب می شد. به همین علت هم بود که تقی شهرام حکم مرگ و تصفیه ی خونین او و مجید شریف واقفی را صادر کرده بود. مجید را ساواک نمی توانست به چنگ آورد اما هم سازمانیهای انشعابیش، او را سر یک قرار از پیش تعیین شده دستگیر و ناجوانمردانه کشتند و سپس جنازه اش را هم بیرحمانه سوزاندند. شاهسوندی اما، خوش شانس تر از آن بود که به آسانی در دام دوستان سابقش بیافتد و سرنوشتی چون یار دیرینش را پیدا کند. چرا که ساواک او را قبلا دستگیر و روانه ی شکنجه گاه کرده بود. با پیروزی انقلاب ایران در سال ۵۷ و گشوده شدن درهای زندان، مهندس شاهسوندی در قامت یک قهرمان سیاسی و در میان هلهله و شور جوانان به زادگاهش شیراز بازگشت و بعدها از سوی سازمان مجاهدین به عنوان نامزد دوره ی اول مجلس از همان شهر معرفی شد. او نتوانست به مجلس راه یابد و چندی نگذشت که در اوج اختلافات میان حاکمیت و سازمان، ناچار شد باز به زندگی مخفی در خانه های تیمی روی آورد. در همین دوران زندگی مخفی، او از سوی مسعود رجوی ماموریت یافت تا  فرستنده رادیوئی سازمان مجاهدین را بر فراز کوههای کردستان نصب کند. شاهسوندی در پی انجام ماموریت سازمانیش، سالها ساکن کردستان بود و مهمان حزب دموکرات. او چندی بعد به فرانسه پناهنده شد. این آخرین چیزهائی بود که در باره اش می دانستم و  همه ی تعجبم از آن بود که او چگونه و به چه دلیل به کشور بازگشته است؟ جواب این سوال را قطعا در سخنرانیش در دانشگاه محل تحصیلم می توانستم بیابم.

روز موعود فرا رسید. او  را با ماشین بنز سیاهرنگ، به دانشگاه آوردند. چند مرد قوی هیکل با ریشهای سه تیغه و عینک دودی، مهندس را در میان گرفته و به داخل سالن هدایت کردند. تالار سخنرانی مالامال از دانشجو بود و همه مشتاق شنیدن. او متین بود و با وقار، خوش تیپ و خوش صدا، از آن تیپ آدمهائی که نمی توان براحتی فراموششان کرد. او راز آمدنش به ایران را اینگونه بیان کرد که سالهاست منتقد سازمان است و عملیات مرصاد برای او فرصتی بوده برای تسلیم شدن و بازگشت به کشور. او سپس در باره ی سازمان مجاهدین به افشاگری پرداخت. تا آنجا که به یاد دارم در سخنانش بر دو نکته پای می فشرد: یکی کیش شخصیت مسعود رجوی و دیگری دروغ پردازیها و تحلیلهای نادرست در رسانه های این سازمان که خود سالها مسئولیت آنها را به عهده  داشته!! با اینهمه، وقتی در باره ی سازمان می گفت، صداقت و تأسفی در سخنش بود و هر جا  که در باره ی خود سخن می گفت، رازی در کلام و نگاهش. باری، او ساعتی سخن گفت و رفت به همان ترتیب که آمده بود.

 پس از آن دیدار، دیگر نه از او خبری بود و نه نشانی. بجز مصاحبه ای که با کیهان کرد و تکرار همان حرفها. به یاد دارم که رادیوی مجاهدین پس از عملیات مرصاد ( یا به قول خودشان فروغ جاویدان) او را شهید بزرگ لقب دادند اما چندی بعد از او به عنوان "شاگرد جلاد اوین" یاد می کردند. در داخل کشور اما هیچ خبری از او منعکس نمی شد. سالها در این اندیشه بودم که بالاخره چه بر سرش آمد و چه سرنوشتی پیدا کرد؟ حسی غریب به من می گفت: باید او را بیصدا کشته باشند. پس در حافظه ام او را در لیست از دست رفتگان ثبت کرده بودم. این گذشت، تا بهمن ماه سال ۱۳۸۲ یعنی ۱۴ سال پس از این واقعه. من در آن زمان در ژاپن زندگی می کردم. شبی طبق معمول پیچ رادیو را چرخاندم تا به رادیو بی بی سی گوش دهم. نزدیک دهه ی فجر بود و به همین مناسبت بی بی سی ویژه برنامه ای داشت به مناسبت سالگرد انقلاب ایران به مجری گری روزنامه نگار توانا مسعود بهنود. وقتی بهنود گفت مهمان این برنامه مهندس سعید شاهسوندی از سران سابق مجاهدین است که اکنون در آلمان زندگی می کند، هم از تعجب خشکم زد و هم شادی غریبی مهمان قلبم شد. او چگونه توانسته بود از بیغوله ی اوین بیرون بیاید و دوباره از کشور خارج شود؟ چه رازی است در خوش اقبالی یا روئین تنی این مرد که هر بار سیاوش وار از آتش کینه می گذرد و به تعبیر خودش، از حلقوم اژدهای مرگ بیرون می جهد و بلعیده نمی شود؟  از آن مصاحبه ی زیبا به بعد، من همواره پی گیر سرگذشت و سرنوشت این مرد بوده ام. از مصاحبه ی مکتوب او با مجله ی "چشم انداز ایران" به مدیر مسئولی مهندس لطف الله میثمی (آن نابینای زیرک و دانا که دو چشم خود را زمان شاه تقدیم مجاهدین و انقلاب کرده بود) گرفته تا دویست  جلسه ی هفتگی گفتگو با رادیو صدای ایران و نوشته های اخیرش، همه را تک به تک خوانده و شنیده و ثبت کرده ام. پنهان نمی کنم که عاشق تاریخ شفاهیم و کار پی گیری و ثبت و ضبط زندگی بسیاری شخصیتهای سیاسی دیگر را هم انجام داده ام.

بگذریم، در اینجا دوست دارم تا بقیه ی داستان زندگی او را بر پایه ی آنچه خود او روایت می کند، برای شما باز گو کنم: سعید شاهسوندی در سالهای ترک کردستان و اقامت در فرانسه، با مسعود رجوی و مشی رهبری او اختلافاتی پیدا می کند. در آنهنگام مسعود در عراق است و در زیر چتر حمایت صدام. سعید به مسعود نامه ای انتقادی می نویسد. کتاب "مکتب دیکتاتورها" نوشته ی سیلونه را نیز برای مسعود می فرستد تا بلکه بخواند و شاید بر سر عقل آید. نتیجه ی چنین جسارت و انتقادی، تنزل مقام او از عضو کمیته مرکزی به هوادار ساده ی سازمان است. در عین حال همسرش یعنی منصوره بیات، همچنان عضو مشاور کمیته ی مرکزی باقی می ماند و مشمول غضب واقع نمی شود. همین کژرویها، بی مهریها، درد تحقیر و رنج تردید، حس بر باد رفتن آرمانها و بدتر از همه فشار غربت و آوارگی بیحاصل، شعله های امید و زندگی را در جان سعید کم فروغ می کنند. در اوج این فشارهای روحی است که فراخوان حمله به ایران صادر می شود. او با خود می اندیشد، اکنون فرصتی فراهم است برای مردن در میدان و پایان بخشیدن به همه ی دردها. وصیت نامه اش را می نویسد، تنها پسرش (شریف) را به همسرش می سپارد و به عراق می رود، نه به قصد پیروزی و فتح تهران (که می داند این راه جز به مرگ نمی انجامد) بلکه به نیت مردن بر سر آرمانی که بر باد رفته و به آن خیانت شده است و خلاصی از رنج. او در این عملیات رانندگی کامیونی را به عهده می گیرد تا بدون آنکه گلوله ای شلیک کرده باشد، در آتش جنگ بسوزد و فنا شود. اما بخت یارش نبود. مرگ او را باز در بارگاه خود نپذیرفته است. در میانه ی آتش و خون و غرش، گلوله ی توپی در نزدیکی بر زمین می نشیند  و او به بیرون کامیون پرتاب می شود، هر دو پایش می شکند و ترکشها در عمق تنش خانه می کنند. چند دقیقه بعد، بسیجی ای بر بالای سر او می ایستد تا تیر خلاص را بزند. اما پاسداری فریاد می زند نکشیدش! من او را می شناسم. او از دانه درشتهای سازمان است و باندازه ی دنیایی اطلاعات دارد. آنگاه سعید از هوش می رود و چند ساعت بعد در بیمارستانی صحرائی با پاهائی گچ گرفته و تنی باند پیچی شده دوباره به هوش می آید. عملیات شکست خورده است. نیروهای مجاهدین عقب کشیده اند و کپه کپه جنازه ی دختران و پسران است که روی هم انباشته شده و او تقریبا تنها زنده ی آن میدان، اما چه زنده ای؟ به زندان که منتقل می شود روی پاهای شکسته ی گچ گرفته اش راه می روند و زخمهای تنش را می فشرند....

ادامه دارد

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 12:57 توسط بهروز فاتح |