سعید جرمش سنگین است و پرونده اش سیاه. وزارت اطلاعات ایران نباید از ماجرای اختلاف او با رهبری سازمان بی اطلاع بوده باشد، اما علم به این قضیه از سنگینی جرمش نمی کاهد. او در میدان جنگ دستگیر شده است، آنهم جنگی که با پشتیبانی مستقیم و آشکار یک کشور متجاوز سازماندهی شده و در آن هزاران نفر از جوانان وطن از هر دو سو جان باخته اند. سعید کوچکترین امیدی به زنده ماندن ندارد و شاید آرزوی او هم اجرای سریع حکم اعدام است . اما هم بدلیل شدت جراحات و هم به علت علاقه ی سیستم به تخلیه ی کامل اطلاعاتی او، این حکم اجرا نمی شود. هنگامی که او در بیمارستان مجهز بقیه الله،در زیر کنترلهای شدید امنیتی بستری است، زندانیان سیاسی دیگر، سختترین روزهای زندگیشان را تجربه می کنند. در فاصله ی مرداد تا شهریور سال ۶۷ قتل عام دسته جمعی زندانیان سیاسی رخ می دهد. بر اساس روایت آیت الله منتظری بیش از چهار هزار نفر اعدام یا تیرباران می شوند. جسدهای هنوز گرم هزاران دختر و پسر در تاریکی شب سیاه و در گورستانهای متروکه به دامان خاک سرد باز می گردند. شهر خفته است. ماه بی رمق است اما صدای زوزه ی سگها و رد چرخهای بولدوزرهای عجول، دیوار سکوت را فرو میریزد و راز سر به مهر را می گشاید. عمق این فاجعه به بیرون از حصارهای زندان درز می کند. فشارهای بین الملی و انتقادهای شدید داخلی به اوج خود می رسند. گالیندوپل فرستاده ی حقوق بشر سازمان ملل به ایران می آید. گزارش گالیندوپل می تواند جبهه ی جدیدی از فشار بر حاکمیت را بگشاید. در نتیجه، اعدامها متوقف و بهبود نسبی در وضع اندک زندانیان سیاسی زنده مانده، حاصل می شود . اجرای حکم مرگ سعید شاهسوندی هم معلق می ماند. اواخر بهمن ماه همانسال است که او دوباره از بیمارستان به زندان منتقل می شود. برادران تواب ساز کار خود را به نحو احسن انجام می دهند. او دیگر مومی شده است در دست کودکی بازیگوش و بی هنر. روزها و سالها سخت و جانکاه می گذرند. حکم اعدام همچنان پابرجاست اما خبری از اجرای آن نیست. نه هوس مرگ و نه امید آزادی. سالهای خاکستری. سالهای صفر و یک.
در همین سالهاست که نا گاه سر و کله ی موجودی پدیدار می شود مرموز و دوست داشتنی. او نادر صدیقی نام دارد، از زمره نزدیکان حجاریان است و جزو حلقه ی کیان و از کارکنان مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری. او بارها به دیدار شاهسوندی می آید. با سعید مهربانانه هم صحبت می شود. از گفته هایش یادداشت بر می دارد و ماحصل بحثها را در بولتن خبری محرمانه ای که برای سران نظام ارسال می شود، منعکس می کند. بین او و سعید رابطه ای دوستانه شکل می گیرد. صدیقی برایش کتاب و روزنامه می آورد، امکان دیدار او با مادر سالخورده اش را ،که راه طولانی شیراز- تهران را به شوق دیدار فرزند می پیماید، فراهم و دیگر نیازها و درخواستهای او را اجابت می کند. صدیقی چهره عبوس و گرفته ی بازجویان و آزار و شکنجه ی پی در پی مامورین را در ذهن و ضمیر سعید می شوید و روزنه ی امیدی می شود برای بازگشت مجدد او به زندگی و آشتی با خود فرو ریخته ی تحقیر شده اش. در خلال گفتگو و دوستی با صدیقی است که شاهسوندی شکل گیری و نطفه بندی جناحی جدید در داخل حاکمیت و در بدنه ی وزارت اطلاعات را حس می کند. جناحی که خود را منتقد وضع موجود می داند و در صدد اصلاح امور است اما هنوز نه پایگاه اجتماعی دارد و نه دسترسی به قدرت. گزارشهای نادر صدیقی و پشتیبانیهایش تغییرات چشمگیری در وضع شاهسوندی به وجود می آورند. او روزی خبردار می شود که به جای زندان حق دارد به خانه ای تحت نظر در شمال تهران نقل مکان کند. خانه ای دو طبقه که طبقه ی اولش سالن بزرگی است با آشپزخانه و انباری و طبقه ی دومش سه اتاق دارد. در اتاق بزرگتر دکتر نورالدین کیانوری دبیر کل حزب توده و همسرش مریم فیروز ساکنند و در اتاق دیگر علامه احمد مفتی زاده ی بیمار و صبور. به آنان گفته می شود که نه حق ورود به حیاط خانه را دارند و نه اجازه ی گفتگو با یکدیگر...
اگر چه زندانیان به حیاط خانه نمی آیند اما گاهی فرصت مراوده و گفتگو فراهم است. دیگر خبری از تحقیر و تعزیر نیست و احساسی از رها شدگی و آزادی و امنیت، آرامش لازم برای تفکر و مطالعه را به زندانی باز می گرداند. در این دوران حصر، صدیقی هم تلفن می زند و هم گاه به دیدار آنها می آید. در یکی از این دیدارهاست که از سعید می پرسد: دوست دارد مدتی را به عنوان مرخصی در بیرون زندان سپری کند؟ سعید در تهران عموئی دارد و دیدار با عمو و سایر بستگان در فضائی خارج از حصر آرزوی اوست. روزی صدیقی او را به خانه عمو می برد ساعتی با او می ماند و بعد می رود. در هنگام خداحافظی تاکید می کند که فردا عصر او را به حصر باز می گردانند. اما فردای آنروز تلفن می زند و می گوید می توانی مرخصی ات را تمدید کنی. ماهها می گذرد و خبری از باز گرداندن او نیست. سعید کم کم جراتی پیدا می کند و پا به خیابان می گذارد. خانه ی عمو نزدیک خیابان انقلاب است و کتابفروشیهای انقلاب پاتوق روزانه ی او. ماهها و ماهها می گذرند و حکم او هنوز اعدام است با اینهمه او در خیابان آزادانه می چرخد. در همین روزهای آزادی است که هوای دیدار همسر و بوئیدن تنها گل زندگیش ،تنها پسرش، بی تابش می کند و یک روز که نادر صدیقی به دیدارش می آید از آرزویش می گوید. نادر به او می فهماند که وضعیت نگران کننده است. جناحی هنوز در پی مرگ سعیدند و حجاریان و گروه متنفذش تاکنون در مقابل خواست آنان ایستاده اند. او تشریح می کند که وضعیت سعید صفر و یک است و هر آن ممکن است خطری پیش آید. بنابراین خروج هر چه سریعتر وی از کشور را امری عاقلانه می داند. اما در ضمن، فرصتی می خواهد تا و ضعیت ممنوع الخروج بودن یا نبودن سعید را محکی بزند. چند روز بعد نادر صدیقی به او می گوید: آنقدر مملکت بی در و پیکر است که در لیست ممنوع الخروجها نه تنها نام تو که نام مسعود رجوی هم نیست. شاید علت اینست که هرگز تصور نمی کردند پای دانه درشتها به داخل ایران باز شود. گروه حجاریان گذر نامه ای برای سعید فراهم می کنند و ویزایی به مقصد آلمان. سعید اما هنوز در ناباوری کامل است. روز موعود پرواز به سوی آزادی، نادر صدیقی خود را به فرودگاه می رساند و در آخرین دیدار با سعید، داستانی از مولانا را برای او تعریف می کند: بیابانگردی در قلب بیابانی داغ و بی علف، مردی در حال موت را می یابد. به او آبی می نوشاند، بر ترک خود می نشاند و به آبادی و کاروانسرائی می برد. شامی و طعامی و تیماری تا مرد جانی دوباره می گیرد. اما صبحدم که بر می خیزد، می بیند که مرد بی مرام بر مرکب او نشسته، غذا و آبش را هم برده و می تازد و می رود. مرد نکوکار فریاد می زند: بی مرامی در حق من کردی، اما این داستان با کس مگو تا رسم مروت از جهان رخت بر نبندد...
باری، سعید تا آنهنگام که در فرودگاه فرانکفورت پایش به زمین نرسید، باور نداشت که از حلقوم مرگ به آغوش زندگی باز گشته باشد. در آنجا بود که ناباورانه به همسرش خبر داد. ساعتی بعد در فرودگاه هامبورگ همسر و پسر محبوبش با دو شاخه گل و چشمهای تر انتظارش را می کشند...
اینگونه بود که سعید دو باره به زندگی بازگشت و به مرگ و خشونت و بیداد برای همیشه پشت کرد. اینچنین هم بود که وقتی خدا به او دختری داد نامش را ،علیرغم آرزوی دیرینه ی او و همسرش، دیگر همنام همرزمان شهیدش نگذاشت. ترجیح داد او را شادی بنامد تا پایانی باشد بر یاد مرگ و خشونت و آغازی بر زندگی . بیائید ما هم از شادی بگوئیم و از زندگی و از مهربانیها. از رسم مروت و مدارا. باور کنید همه جا خوب وبد هست. اما خوبیها و خوبها باید بمانند...


