تبليغاتX
من رؤیایی دارم - من باربر نظامم، بار بدهید ببرم!

دوست عزیزی به من زنگ زد و با تعجب گفت: " کاندیدای نمایندگی مجلس شدی اما چیزی به ما نگفتی؟ این گله بماند برای بعد! حالا هم شنیده ام که رد صلاحیت شده ای. از این بابت بسیار متاسفم. من بواسطه ی فعالیتهای اقتصادیم با تعدادی از دست اندر کاران حکومتی، مراودات و دوستی هایی دارم و تعدادی از آنها حتی به من مدیونند. اجازه می دهی در مسیر حل این مسئله، با آنان وارد صحبت شوم؟" گفتم: "چرا که نه؟ بالاخره پا در راهی گذاشته ام و باید تا آخرش هم بایستم." گفت اگر قراری برای گفتگوی رو در رو بگذارم، می آیی؟ گفتم: "حتما! خوشحال هم می شوم." 

دو سه روز بعد دوستم زنگ زد و قرار دیداری سه نفره، برای روز جمعه در دفتر شرکتش (در شمال تهران) گذاشته شد.

.....

او شروع کننده ی گفتگو بود و به لطفی که همیشه داشت، در باره ی من مبالغه ها کرد. آن صاحب منصب هم اشاره کرد که پرونده ی مرا پی گیری کرده و در مجموع مسئله ی رد صلاحیت را قابل حل می داند. ایشان مشکل را این چنین تحلیل می کرد: "زندگی چند ساله در خارج از کشور و بازگشت ناگهانی و اعلام کاندیداتوری، این شبهه را در برادران ایجاد کرده که نکند از سوی برخی گروههای خارج از کشور، برای ورود در حوزه ی سیاست ایران تشویق شده اید. اکنون پیشنهادی دارم و امیدوارم درک کنید که این پیشنهاد، بسیار خیر خواهانه و در مسیر رفع شبهات است: همین الان متنی بنویسید و در آن تاکید کنید که اولا اصلاح طلب نبوده و خود را اصولگرا می دانید و ثانیا در مسیر اعتقاد کاملی که به ولایت مطلقه ی فقیه دارید، آماده ی اجرای منویات مقام معظم رهبری در هر برهه از زمان هستید. در این متن لازم نیست از زبان فاخر هم بهره ببرید و حتی پیشنهاد می کنم به زبانی بسیار ساده و خودمانی تاکید کنید که: من باربر نظامم و با افتخار، آماده ی بردن هر باری که نظام بر دوشم بگذارد."

جمله ی آخرش عرق سردی بر پشتم نشاند. از خیر خواهیشان تشکر کردم و گفتم که بنده خود را انسانی مستقل می دانم. استقلال من هم به این معنا است که حاضرم با هر دو جناح و یا هر طرز تفکر دیگری، در پیشبرد برنامه های علمی و توسعه محور همکاری کنم. در صحنه انتخابات هم مستقل وارد شده ام و دوست دارم مستقل هم بمانم. همچنانکه شما هم اشاره کردید حتما متنی می نویسم و به عدم صلاحیت خویش اعتراض خواهم کرد، اما سبک نگارشم با آنچه شما فرمودید، قطعا تفاوت خواهد داشت. 

- پس مشکل حل نمی شود. حیف است آدمی مثل شما از خدمتگزاری به مردم محروم شود. می دانم نیتتان خیر است اما باید راه ورود به سیاست را هم بدانید. حتما اسم آقای ع. م. نماینده ی شهر ... کردستان را شنیده اید؟ بگذارید داستان ایشان را برای شما بگویم. ایشان در تهران کارپرداز و مسئول خرید گروه کفش... بودند اما به علت یک پرونده ی مالی، از این شرکت اخراج شدند. بعد با سرمایه ای که داشتند در کردستان گاوداری ای تاسیس کردند و کارشان گرفت. در این مدت با مسئولان و امام جمعه شهر هم رابطه ی خوبی برقرار کرده بودند. اما وقتی در دوره ی چهارم مجلس کاندیدا شدند، به علت همان پرونده ی مالی -در مراحل اولیه- صلاحیتشان تائید نشد. پس از رد صلاحیت، آقای ع. م. دیداری با من داشتند و من مشابه همین پیشنهادات را دادم. حتی به علت اینکه میزان تحصیلات او، در حد پایان دوره ی راهنمائی بود، متن نامه را بنده با خط خودم برایشان نوشتم و ایشان فقط امضا کردند. بعد از تائید هم، پشتیبانی کردیم و با رای بالا هم وارد مجلس شدند. اگر می خواهید، حاضرم اصل نامه را که به خط خود من است نشانتان دهم... 

- موضوع این است که بین بنده و آقای ع. م.  تفاوتهایی هست که جنابعالی به آن توجه نمی کنید.

- می دانم. البته باید اضافه کنم، ایشان بعدها لیسانسیه شدند و همین دوره هم نماینده ی مجلسند و نماینده ی نسبتا خدمتگزاری هم هستند. شما اینجا نباید فقط خودتان را ببینید. فکر این را بکنید که اگر  مجلس نروید، چه کسی به جای شما می رود؟ مردم از خدمات شما بی بهره می شوند و ضررش را همشهریها و مردم کردستان می پردازند. در این خسارت شما هم بدون شک مقصرید. خوب ورود در بازی سیاسی، مثل هر بازی دیگری قواعد خودش را دارد و هزینه خاص خودش را. شما که حاضر نمی شوید از غرور و آبرو کمی هزینه بدهید و به قواعد مشخص این بازی تن دهید، نتیجه اش این می شود که هم خودتان را محروم می کنید و هم مردمتان را. من کردها را بسیار دوست دارم و می دانم چقدر شریف و صادقند. اما عیب بزرگ در این است که سیاست نمی دانند. فکر می کنید شما چه کم از احمدی نژاد ها دارید؟ خوب وارد صحنه شوید. هزینه ی این بازی را با نوشتن این نامه بپردازید. اما وقتی وارد صحنه شدید، می توانید آنی باشید که خود می خواهید و توانائیهایتان را آنجا نشان دهید. 

- من از سیاست تعریف دیگری داشتم و دارم. اما حالا کم کم روش امامان شیعه و ائمه چهارگانه سنت وجماعت را دارم درک می کنم که چرا از ورود به حوزه ی عملی سیاست، در عصر خود ابا داشتند و فقط به تربیت شاگرد و اشاعه ی فرهنگ ...

دوستم حرفم را قطع کرد و گفت: راه دیگری پیشنهاد می کنم. من با کمال میل آنچه شما می گوئید می نویسم و فقط آقای فاتح زیر آنرا امضا کنند. گفتم: نه، بهیچوجه...

......

گفتگو ها بی نتیجه به پایان رسید. دوستم چند روز بعد هم پیغام رساند که حاج آقا می پرسند آیا هنوز بر سر آن موضعند؟ و مرتب می گویند حیف شد، ایکاش می نوشت.... 

پیش خود گفتم: این داستان را اگر برای هیچ کس بازگو نکنم، برای پدرم حتما خواهم گفت. او از نامزدی من در انتخابات به شدت ناراحت بود و مرتب می گفت اینها وکیل مردم نمی خواهند، بلکه دنبال وکیل الدوله اند. ترا چه به این کارها؟ راست می گفت پیرمرد. موهایش را در آسیاب سفید نکرده بود...        

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 7:4 توسط بهروز فاتح |