سال تحصیلی ۸۰-۸۱ در یکی از دانشگاههای تهران در مقطع کارشناسی ارشد تدریس می کردم. در میان دانشجویانم دختری بود محجبه. او اصرار داشت تزش را تحت سرپرستی من بگذراند. پایان نامه اش را می خواست در زمینه ی "محاسبات و طراحی حفاظ در برابر خطرات حمله ی اتمی" بنویسد. من هر چه می گفتم که در این زمینه نه تخصص ویژه دارم و نه علاقه، به خرجش نمی رفت. موضوعات دیگری پیشنهاد می کردم، اما او نمی پذیرفت. اساتید دیگری را معرفی می کردم، اما او زیر بار نمی رفت. اصرارش واقعا برایم عجیب بود. می گفتم آخر چرا من؟ می گفت من در شما چیزی می بینم که در اساتید دیگر نیست. می گفتم آخر چرا این موضوع؟ مکثی می کرد و می گفت: علاقه دارم. این کش وقوس ادامه داشت. تا بالاخره همکلاس محجبه ی دیگرش فضولی کرد و گفت: دوست من به شدت اعتقاد دارد ظهور امام زمان نزدیک است و بعد از ظهور ایشان قطعا جنگ اتمی آغاز خواهد شد. پس وظیفه ی ماست که برای آقا و یارانش حفاظ مناسب طراحی کنیم. گفتم نیازی به طراحی ما نیست، لابد پروردگار حکیم خودش می داند چگونه از ایشان محافظت کند. امداد غیبی برای همین روزهاست!
این گذشت و من دیگر از ایران رفته بودم، تا روزی تلفن خانه ام زنگ خورد. با تعجب دیدم همان دختر خانم است و در مورد همان پایان نامه مشاوره می خواهد و نیز در خواست ارسال برنامه ای کامپیوتری. اما نفهمیدم شماره ی تلفن خانه ی من در ژاپن را چگونه پیدا کرده بود. البته به خودم اجازه ندادم که بپرسم. خوب لابد از همان امدادهای غیبی بهره برده بود!
بهرحال آفرین به پشتکارش. راستش نمی دانستم که دو سه سال بعد، همین آدمها با همین طرز تفکر، در ایران به قدرت می رسند. آدم که کف دستش را بو نکرده! و ای کاش کرده بودم. اگر می دانستم چنین می شود، تزش را حتما راهنمائی می کردم تا از صدقه ی سر ایشان چند صباحی، رایحه خوش قدرت بر ما هم بوزد.
بیخود نیست که برخی خوانندگان وبلاگم، بنده را در سیاست واقعا تازه کار و ناپخته می دانند...


