<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من رؤیایی دارم</title>
<link>http://bfateh.blogfa.com/</link>
<description>گپی با مخاطبان آشنا و نا آشنا</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 05:47:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فقیهی از جنس بلور</title>
<link>http://bfateh.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&quot;من به آقاي هادي هاشمي در يكي از ملاقاتهاي چند ساعته ام گفتم كه آقاي منتظري مانند ظرف شيشه اي مي ماند و امام ظرف فلزيند، اگر به هم بخورند ايشان خرد مي شود.&quot; این گفته ی &quot;سید احمد خمینی&quot; است در باره ی فقیه دلاوری که دیروز ما را تنها گذاشت. فقیهی از جنس بلور، شفاف و پاک. بی غل و غش! همو که حب جاه را در پای عروس آزادی و حقوق بشر قربانی کرد. همو که اگر چه شاگرد و مرید خمینی بود، اما مسخ کاریزمای آن رهبر آهنین نشد و نرد عقل در پای عشق او نباخت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; منتظری خود مانند هر انسان دیگری خطاها کرد و بزرگترین خطایش، تحمیل ولایت فقیه به فانون اساسی ایران بود. اما مسلم آنست که دستش مستقیم و غیر مستقیم به خون هیچ انسانی آلوده نبود و نشد. او در برابر ریختن خون و تضییع حقوق انسانها -چه مسلمان و چه غیر مسلمان- سکوت نکرد. او در مقابل هر بی عدالتی، به اعتراض نشست و تاوان دید. در سالهای پیش و پس از انقلاب زندانها، شکنجه گاه جوانان عاشق بود و جامعه و سیاست سراسر آلوده به تبعیض. او همواره حامی جوانان و اقلیتهای محروم از حقوق بود و خود پا به پای آنها مبارزه کرد و شکنجه دید و تبعید شد و حصر کشید. به روزگاری هم که در اوج قدرت بود و فرو شکست، مصداق کلام سعدی نشد که &quot;حاکمان به وقت معزولی همه بایزید شوند و شبلی&quot;. او در روزگار ولایتعهدی اش هم، همان بود که به وقت معزولی. به یاد دارم روزگاری را که او در آستانه ی پادشاهی بود اما به همان حاکم فقیه آهنین طبع، تند و گلایه آمیز، نوشت: &quot;شنيده شد فرموده ايد فلاني مرا شاه و اطلاعات مرا ساواك شاه فرض كرده است البته حضرتعالي را شاه فرض نمي كنم ولي جنايات اطلاعات شما و زندانهاي شما روي شاه و ساواك را سفيد كرده است. من اين جمله را با اطلاع دقيق مي گويم.&quot; همین گفتار شجاعانه ، تابوی عظمت مردی را شکست که به زعم بسیاری و به قول رهبر کنونی انقلاب، تا آستانه ی دروازه های عصمت امامان معصوم، پیش رفته بود. رهبر عارفی که کلامش همسنگ کلام خدا انگاشته می شد و قرار بود معمار بهشت خدا باشد بر زمین، عجبا مظهر جباریت خدا شد و در ماههای آخرین عمر خویش دستور قتل عام صادر کرد.  آیت الله منتظری -اما- همواره آیت مهر خدا بود و ماند و مایه ی آن اندک آبروئی که امروز برای دین و تقوا و عرفان مانده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; آیت الله منتظری هر چند هرگز خطا بودن تئوری &quot;ولایت فقیه&quot; را نپذیرفت اما در تقلیل و تفسیر این تئوری به &quot;نظارت فقیه&quot; کوششها کرد. منتظری هرگز نماد یک دموکرات تمام و کمال نبود اما او بدون شک سمبل دموکراتترین و مدرنترین مرجع برجسته ی برخاسته از دامان سنت بود. در جامعه ای که هنوز یک پایش در گل سنت مانده ، او یک هدیه است و بود و رفتنش ضایعه ای جبران ناپذیر. مگر آنکه ما به هوشیاری خویش، این ضایعه را به فرصت و نقطه عطفی در جنبش آزادیخواهی تبدیل کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کم اند روحانیون خوشنام در تاریخ ایران و نادرند روحانیون به قدرت رسیده که جامه ی تقوا به دلق ریا و نفاق نفروخته باشند و او از این نوادر روزگار بود. خدایش بیامرزد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 05:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bfateh&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>bfateh</dc:creator>
<guid>http://bfateh.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنبشی که می بخشد و همراه می کند، شکست ندارد</title>
<link>http://bfateh.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; گذشته ی بسیاری از همراهان و رهبران امروزی جنبش آزادیخواهی ایران، درخشان نیست. خوشنامترین آنها روزی در برابر سرکوبها و اعدامها، مهر سکوتی آمیخته با تردید و تائید برلب داشتند. عاقلترین و عاشقترین آنها، روزی در مقابل عشق و آزادی ایستادند. شوریده ترین آنها، از پس قفس تنگ ایدئولوژی پوچ انقلابی، آوای خشونت سر دادند.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;بهزاد نبوی&quot; را به یاد می آورم. او روزگاری سخنگوی دولت رجائی بود و بر صفحه تلویزیون -شادمانه- فرار اولین رئیس جمهور آزادیخواه ایران را اعلام می کرد. &quot;نبوی&quot; ناشیانه، لباس زنانه برتن &quot;بنی صدر&quot; کرد و روژلب بر لبهای او نشاند تا او را از این راه به خیال خود، تحقیر و منکوب کند. شاید آنروزها، زن و زن بودن در ناخودآگاه او سمبل ضعف و حقارت بود. امروز اما، همان &quot;بهزاد نبوی&quot; هزینه می دهد، پایداری می کند، تسلیم نمی شود و از پشت میله های زندان، برای همسرش که دیگر ضعیفه نیست، بوسه ی عشق و فخر نثار می کند... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;عطااله مهاجرانی&quot; جوهر گرانقدر قلم زیبایش را روزگاری، در کوبیدن &quot;مخملباف&quot; و &quot;نوبت عاشقی&quot; او حرام کرد. هنوز به یاد دارم که او در ستون وزینش (۱)، عشق را هوای عفن و آب ناگوار نامید. او اما، چند سال بعد و از قضای روزگار، روح لطیف آزاد شده اش را در دام عشقی عمیق یافت. سپس نام و نان و جاهش جمله برباد داد، لندن نشین شد و رمان خلق کرد. از عشق گفت و از آزادی نوشت. به این هم بسنده نکرد و به تعبیر &quot;نیک آهنگ کوثر&quot; بوی بهشت &quot;گلستان&quot;در دماغش نشست و به تعبیر خودش، مشتاقانه به دیدار &quot;ابراهیم گلستان&quot; شتافت تا از او سخن تازه بشنود. یعنی به دیدار مردی که رانده ی منفور نظام بود و رسوای عشق و همخوابگی با &quot;فروغ&quot;. همین &quot;مهاجرانی&quot; بود که چندی پیش، سکوت خویش را در برابر فجایع سال ۶۷ تقبیح کرد و از شجاعت و تنهایی آن پیرمرد فقیه -در آن سالهای سیاه- گفت و او را ستود... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &quot;عبدالکریم سروش&quot; آن فیلسوف جوان اخموی نظام، که روزی &quot;انقلاب در- انقلاب بر&quot; می نوشت و سکان انقلاب فرهنگی در دست می گرفت تا درهای دانشگاه را بر روی آزادی و تفکر ببندد و بر پاشنه ی تحجر بگشاید، عاقبت کرسی خطابه و مقام استادی خویش -برای ترویج تساهل و تقبیح تحجر- رها کرد. او &quot;غزالی&quot; زمانه ی خویش شد که روزگاری &quot;زین الدین&quot; بود و چراغ &quot;نظامیه ی بغداد&quot; و بعد آواره ی خود خواسته ی شام و بیت المقدس... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از این دست نمونه ها بسیارند. مرا سر آن نیست که عقده گشایی کنم. اما سر آن هست که از امید بگویم، از نمردن و شکست ناپذیری این جنبش، جنبشی که تغییر می دهد، همراه می کند و خطاها را می بخشد. این جنبش با سکون و شکست بی گمان، بیگانه است.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(۱) مهاجرانی مقاله اش را در ستون روزنامه ی اطلاعات با این مطلع زیبا آغاز کرده بود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول                  زین هواهای عفن، زین آبهای ناگوار        &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 22:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bfateh&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>bfateh</dc:creator>
<guid>http://bfateh.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آندره ژیدواره ها</title>
<link>http://bfateh.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>پرسیدی: آیا تو خود شیفته ای؟ سر تا پایم را، در آینه ی زلال دیدگانت، نگریستم. چیزی برای شیفتگی، برای غرور، برای بالیدن به خویش، نیافتم. شاید افسون چشمهایت، همه را -پیشتر- با خود برده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر روز به رنگی در میایی. روزی سرخ، چون خون لاله ی عاشق. روزی آبی، به سان نیلگون آسمان و روزی سبز، چونان خرمی دشت در بهار و من هر سه را در هم می آمیزم. آنگاه دنیا درنظرم چه زیبا، چه رنگارنگ، جلوه می کند. این که به تو می گویم، تنها رازی است که عشق -به زمزمه، به وحی- آنشب، در گوشم خوانده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای شوریده! تا کی از انتظار می گویی؟ لحظه ای آسمان را بنگر! کفتران جلد، در آستانه ی عزم نشستن اند بر بام خوشبختی شان. نمی بینی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای شوریده! کی همه ی آموخته هایت را رها می کنی؟ هیچ کتابی تو را به دریا نمی برد. نرمی شنهای ساحل را، تنها باید با کف پاهای لطیفت احساس کنی و گرمی آب را تنها با دستهای زیبایت.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرا هرگز مؤمن مخوان. من از زمره ملحدان این روزگارم. چرا که خدا را در قلب سنگی جلادان، در زیر عبای گشاد ریاکاران و در زمزمه ی وردگونه ی عابدان، جستم و نیافتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این امیدم که همه ی ضعفهایم را شناخته باشم و گرنه امیدی نیست به توانا شدنم.....&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 01:38:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bfateh&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>bfateh</dc:creator>
<guid>http://bfateh.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساقدوشی دو عنصر</title>
<link>http://bfateh.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دو سه هفته، سخت درگیر آزمایشهایم بودم. کمتر فرصت نوشتن بود و دلم برای وبلاگم سخت تنگ. در قطار که می نشستم فورا لب تاپم را باز میکردم . اینترنت گردی، خواندن اخبار، به وبلاگ دوستان سر زدن و چک کردن ایمیلها در قطار، حالی داشت و البته مزایائی هم! گاهی دوست عزیزی روی خط می آمد و گپی نوشتاری می زدیم از نوع واقعا دوستانه اش! دور بودن خانه ام از دانشگاه برایم نعمتی است تا از علائق جانبی ام دور نمانم. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; در کار تحقیقاتیم به دنبال ثبت و اندازه گیری سرعت آمیزش و معاشقه ی اکسیژن و آلومینیم هستم. آلومینیوم از آن عنصرهائی است که سخت دیوانه و شیدای اکسیژن است و در عرض چند هزارم ثانیه، اتمهای اکسیژن  را در آغوش می کشد. این عنصر، زیبا روی مستوری است که همیشه خود را در چادری از ترکیب با اکسیژن پیچیده است. برای همین هم هست که تا به حال کسی نتوانسته خود آلومینیوم را ببیند.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;ایده ام این بود که با سرعتی در حد چند میلیاردم ثانیه، لایه ی اکسید را بردارم و آلومینیوم لخت و عور را ظاهر کنم. بعد با سرعتی در حد هزارم ثانیه، آمیزش دوباره ی او را با معشوق شوریده اش، ثبت یا به تصویر بکشم. دنبال روشی بودم که چنین سرعتی را در اختیارم بگذارد. از برخی تکنیکهای لیزری بهره می بردم اما کارم به نتیجه ی مطلوب نمی رسید. گلهای باغ امیدم کم کم داشت پرپر می شد، تا اینکه جمعه غروب، به کمک لیزر و لنزهای قوی میکروسکوپ و دوربین فوق سریعی که می تواند تا دویست و پنجاه هزار عکس در ثانیه بگیرد، لحظه هایی را ثبت کردم. لحظه هائی که امیدوارم پرده از راز این عشق بر کشیده باشد. خوشحالم. دیگر این آخر هفته را با سردردهای مزمن درگیر نبودم. شاید جمعه شب، من به افتخار ساقدوشی، در شب زفاف دو عنصر رسیده باشم. شاید....      &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 11:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bfateh&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>bfateh</dc:creator>
<guid>http://bfateh.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آه احسان را کشتند!</title>
<link>http://bfateh.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>چقدر دلتنگم امروز. دستم به نوشتن نمی رود. ابرهای سیاه غم، آسمان دل همیشه گرفته ام را تسخیر کرده اند. امروز روز عزای من است. روز عزا! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گریم به خاطر جوانیش، به خاطر سادگی و شورش، به خاطر آرمانش، به خاطر عشق ناکامش، به خاطر پدرش و به خاطر مادرش که مادر من هم هست....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 19:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bfateh&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>bfateh</dc:creator>
<guid>http://bfateh.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مستر رشید و پنج حوری</title>
<link>http://bfateh.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پنجاه و چند ساله بود، پاکستانی و استاد دانشگاه لاهور. من او را مستر رشید صدا می کردم و او به من می گفت آگا یعنی همان آقای خودمان. مذهبی بود و نماز و قرآنش ترک نمی شد. اما چشمهای حیزی داشت. وقتی شنید که قرار است من با یازده نفر دیگر -یعنی می شدیم ۶ دختر و ۶ پسر-  بلیط قطار گروهی بخریم و آخر هفته برویم به فلورانس و پیزا و ونیز، گله کرد که چرا به من نگفتید. دوست داشت با ما بیاید. گفتم کاری ندارد برای تو هم بلیط می خریم. خوشحال شد. گفت آگا درسته شما جوانید اما ما هم دل داریم. منظورش را نفهمیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; جمعه شب، همگی در ایستگاه قطار شهر &quot;تریسته&quot; منتظر نشسته بودیم که مستر رشید با یکی از دخترها گرم صحبت شد. گفت شما اهل کجایید؟ دختر گفت: ببخشید؟ می گویم اهل کجایید؟ گفت تایلند. چشمهای مستر رشید برقی زد و نگاهی به من کرد. دختر تایلندی معلوم بود خوب لهجه ی مستر رشید را نمی فهمد ولی به احترام سر تکان می داد و یس یس می گفت. مستر رشید گفت: در این سفر من و شما با هم باشیم. مطمئنم به هر دوی ما خوش می گذرد. دختر هم سری تکان داد و گفت: بله. مستر رشید دوباره نگاهی به من کرد و لبخند پیروزمندانه ای زد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; قطار آمد. سوار شدیم. قرار بود مردها در یک کوپه باشند و دخترها در کوپه ی دیگر. رفتیم نشستیم ولی خبری از مستر رشید نبود. فکر کردم برای قضای حاجت رفته ولی ده دقیقه بعد با چهره ای در هم کشیده، در کوپه را باز کرد و آمد روبروی من نشست. همه گرم صحبت بودیم که یکی از دخترها در کوپه را باز کرد و مرا صدا زد. گفت یک لحظه بیا کوپه ی ما. رفتم. دخترها گفتند بالاخره هر سفر گروهی، سرگروه و مادر خرجی می خواهد و ما تو را برای اینکار انتخاب کرده ایم. وظیفه ی دیگر تو اینست که مردها را هم کنترل کنی. گفتم مگر مشکلی پیش آمده؟ گفتند: این مستر رشید پررو آمده در کوپه ی ما نشسته و چسبیده به یکی از دخترها. می گوئیم این کوپه، زنانه است. می گوید من با این دختر قرار گذاشته ام که با هم باشیم.  دختر هم گفت اصلا من چنین قراری با کسی نبسته ام و به زور بیرونش کرد. خنده ام گرفت. پس دلیل غیبت صغرای مستر رشید و دمغ شدن بعدیش همین بود. مسئولیت را به شرط آنکه پسرها هم به اتفاق آرا بپذیرند، پذیرفتم. ظاهرا مخالفی نبود و من شدم مادر خرج و کاروانسالار...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مستر رشید  گفت آگا من و شما هم مذهبیم و همسایه. باید با هم نزدیکتر باشیم. من می آیم کنار شما می نشینم . گفتم خوش آمدید. نشست و کم کم پرسید دخترها چه گفتند؟ گفتم همینکه دیدی. پیشنهاد مادر خرجی و اینجور چیزها. گفت: نه، می دانم چیزهای دیگری هم گفته اند. لطفا به من بگو. گفتم: هیچی، می گفتند مستر رشید اشتباهی آمده بود کوپه ی ما. گفت اصلا اینطور نیست. خودت که شاهد بودی آن دختر می خواست به من نزدیکتر باشد در این سفر. گفتم ایشان مشکل زبان دارند و منظور شما را خوب متوجه نشده اند. حالا سوتفاهمی بوده و رفع شده. گفت راستش را بخواهی من در باره ی این سفر جور دیگری فکر می کردم. پیش خودم میگفتم خوب ۶ پسر جوان و ۶ دختر جوان وقتی با هم مسافرت می روند لابد برنامه ای هم دارند ولی حالا فهمیدم که در اشتباه بوده ام. خدا مرا به خاطر این گمان بد ببخشد... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رسیدیم فلورانس. همینکه از قطار پیاده شدیم چند تا دلال هتل دور ما را گرفتند. دخترها هتلشان را گرفتند و رفتند.با آنها قرار گذاشتیم که فردا صبح دوباره در ایستگاه قطار همدیگر را ببینیم. ما هم دنبال جای ارزانتری بودیم. یکی از دلالها گفت مسافرخانه ای ارزان سراغ دارم اما احتمالا باید در اتاقهای عمومی بخوابید. گفتیم اشکالی ندارد. با موبایلش با مسافرخانه دار صحبت کرد. گفت: اتاقها را گرفتم. هر اتاق ۶ تخت دارد ولی نمی توانید همه در یک اتاق باشید. سه نفر در یک اتاق، سه نفر در اتاق دیگر و یک نفر هم تنها در اتاق سوم با ۵ نفر غریبه. قبول کردیم و با پای پیاده افتادیم دنبال دلال. از این خیابان به آن خیابان و از این کوچه به آن کوچه ما را می کشید دنبال خودش. در مسیر از کنار کوچه ای گذشتیم که به نظر می آمد عشرتکده باشد. زنهای نیمه لخت در داخل کوچه ایستاده بودند و با انگشتشان ما را صدا می کردند. مستر رشید گفت: آگا امشب من و تو با هم به اینجا برمی گردیم. هر چه گفتم: نه، ول کن نبود. آخرش گفتم : باشد حالا کو تا شب... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی از پسرها صدایم کرد و یواشکی گفت می دانی یکی از ما باید تنها بخوابد؟ گفتم آره. گفت همه نظرشان این است که آن یک نفر، مستر رشید باشد. گفتم: آخر چرا؟ پیرمرد گناه دارد. گفتند: او همسن و سال ما نیست و  زیاد هم از او خوشمان نمی آید. گفتم: خوب پس تنها راه چاره اینست که شما جلوتر بروید و اتاقها را بگیرید. من و مستر رشید هم سلانه سلانه دنبال شما راه می افتیم. خلاصه من با مستر رشید -با چند ده قدم فاصله از بقیه- راه می رفتیم و برنامه تفریح شبانه را می ریختیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رسیدیم به مسافرخانه. بچه ها گفتند اتاقها را گرفتیم. اما متاسفانه مستر رشید در اتاق تکی افتاد. مستر رشید کمی برافروخته شد و گفت: چرا من تنها؟ شما بر ضد من نقشه کشیدید. دیدم در گوش آگا چیزهایی می گفتید. آگا هم عمدا من را از شما جدا کرد تا کار خودتان را بکنید. حالا که اینطور شد، دعا می کنم همه ی هم اتاقیهای من دختر باشند. آنوقت همه روی دست و پای من بیافتید که اتاق عوض کنیم. خندیدیم و گفتیم: خدا شانس بده. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ساکها را گذاشتیم و زدیم بیرون. فرصت کم بود. می خواستیم همان روز همه ی جاهای دیدنی شهر &quot;فلورانس&quot; را ببینیم. اکثر جاهای توریستی را پای پیاده گز کردیم. غروب از پا افتاده برگشتیم به هتل.  مستر رشید هنوز اصرار داشت که شب را برویم به همان عشرتکده. دود از کنده بلند می شد. گفتم نایی مگر مانده؟ گفت دو ساعتی در اتاقهایمان استراحت می کنیم بعد می آیم دنبالت و می رویم. نه هم در کار من نمی آوری؟ گفتم: باشد قبول. پخش شدیم در اتاقهایمان و مثل جنازه افتادیم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فردا صبح زود بیدار شدم. مستر رشید دنبالم نیامده بود یا شاید هم آمده ولی از بس خسته بودم، نتوانسته بیدارم کند. همه بیدار شدند وسائل را جمع کردیم تا برویم سر قرارمان با دخترها و سفرمان را به سمت شهر پیزا ادامه دهیم. ولی خبری از مستر رشید نبود. ناچار رفتم دم در اتاقش تا بیدارش کنم. دیدم به علت گرمای تابستان در اتاق را نبسته اند. بادی ازپنچره کوران می کرد و از در نیم باز بیرون می زد. یواش در را هل دادم. همانجا خشکم زد. دعایش مستجاب شده بود. روی پنج تخت، پنج حوری لخت خوابیده بودند. به هر جهت اتاق که بر می گشتی، گوشت سفید میدیدی که از لای ملافه ها زده بود بیرون. مستر رشید هم آرام روی تختش، انگار بهشت خویش را یافته و حورالعینش را، رو به آسمان یا شاید رو به خدای مهربانش با تبسمی شیرین خوابیده بود. در دل گفتم اگر رشید، شعر حافظ می دانست حتما این بیت را تا صبح زمزمه می کرد: شهری است پر کرشمه و خوبان ز شش جهت--- چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رفتم بالای سرش. روی شانه اش زدم. تا چشمش را باز کرد گفت: دیدی خدا چه کرد؟ گفتم آری من معجزه را به چشم خویش دیدم. مرد مگرتو چه کرده ای در پیشگاه خدا که اینچنین مقرب درگاهی و مستجاب الدعوه . گفت راستش را بخواهی این ابلیس بود و عذاب نار که بر من ظاهر شد. گفتم: چرا مگر خود همین نخواستی؟ تو می خواستی با من نگون بخت به عشرتکده بروی. اما خدا عشرتکده را به اتاق تو آورد و مرا در خواب اصحاب کهف فرو برد. گفت: خدا ترا دوست داشت و مرا عذاب نازل کرد. بگذار داستان را برایت بگویم تا بدانی چه کشیده ام. هنوز چشمم گرم خواب نشده بود که در اتاق باز شد. پنج دختر توریست مست داخل شدند. سرخوش بودند و با من گپی زدند. بعد گفتند خسته اند و باید بخوابند. اما پیش از خواب بر تنشان کرم می مالیدند. من هم نشسته بودم به تماشا. صدایم کردند و خواهش که بر پشتشان کرم بمالم. مالیدم و بعد مثل جنازه خوابیدند. اما مگر من تا صبح توانستم پلک بر پلک بگذارم. به هر طرف که نگاه می کردم. چیزی در درونم آتش می گرفت. جرات هیچ کاری هم نداشتم. تا دم صبح لرزیدم و &quot;استغفرالله  ربی و اتوب الیک&quot; خواندم. تازه خوابم برده بود و خواب حور و بهشت می دیدم که تو سنگدل، بیدارم کردی. گفتم سنگدل تویی که مرا به عشرتکده ات راه ندادی. خندید و گفت: دیدی گفتم روی دست و پایم می افتید. ولی حیف از جوانی که رفت. ما ماندیم و پیری و حسرت عیش نکرده و بار خجلت در پیشگاه دوست....    &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 10:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bfateh&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>bfateh</dc:creator>
<guid>http://bfateh.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گپهای دوستانه!</title>
<link>http://bfateh.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; دوباره برای ادای پاره ای توضیحات فراخوانده شده بودم. در شش ماه اخیر این بار سوم بود. بار قبل با کمی دعوا و دلخوری -بی نتیجه- تمام شده بود. گفته بود: &quot;مرد مؤمن برای ما، خراب کردن آدمها کاری نداره. اینجا اروپا نیست. تو در ایران زندگی می کنی. آخه چه جوری بگم که شیر فهم شی. بابا، به راحتی میشه مثلا یه خانم رو به دم یه آدم بست. اونوقت همه نه تنها باور می کنن که پر وبالم بهش میدن. یه هفته بعد، شخصیت و وقار و غرور و آبروی این آدم میره و دیگه نمی توونه سرشو بلند کنه&quot;...  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قرار، روز دوشنبه ای بود ساعت ۹ صبح. بعداز ظهر، در دانشگاه کلاس داشتم. سر وقت رفتم. مصاحبه گر عوض شده بود. حالادو نفر بودند. یکیشان کمی با من آلمانی بلغور کرد. می خواست نشان دهد تحصیلکرده است و آلمانی می داند. دیگری اما، مرتب از حضورش در افغانستان می گفت و آشنائی اش با آداب و فرهنگ آنجا. شاید می خواست بگوید خارج دیده است و با فرهنگها آشنا. از رفتار آنها فهمیدم که باید دومی، مقامش بالاتر باشد. گفت: غرض از احضار، گپی دوستانه و آشنائی بیشتر با شما بود. ما در باره ی شما زیاد شنیده بودیم و می خواستیم از نزدیک چهره ی زیبا و نورانی تان را ببینیم و شما هم چهره ی کریه ما را...! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در سخنش نیشی پنهان بود. یعنی می خواست بگوید که تو ما را کریه می دانی. گفتم به قول آندره ژید: &quot; زیبائی (عظمت) باید در چشمان تو باشد، نه در آنچه بدان می نگری&quot;. اینکه مرا زیبا می دانید یا می بینید. نشان از آن دارد که زیبائی و زیبا دیدن در چشمان شما خانه کرده. گفت: &quot;دکتر جان از این حرفهای قلمبه سلمبه ی خارجی دست بردار، کمی وطنی باش.&quot; گفتم این جمله از کتاب &quot;مائده های زمینی&quot; بود به ترجمه ی جلال آل احمد. به گمانم با گفتن نام جلال، این جمله را تا اندازه ای وطنی کرده باشم. خندید و گفت: &quot;جلال ملال را هم ول کن. ما از این حرفهای گنده بلد نیستیم. حالا از کجا شروع کنیم؟ آهان، راستی شما زیاد اینور و آنور از نظام انتقاد و گاهی از خط قرمزها هم عبور می کنید. دلیلش چیه ؟ فکر نمی کنید، حرفهای شما ضد منافع و مصالح نظام باشد و یا در دیگران اثر بد بگذارد و منحرفشان کند؟ شما آدم علمی ای هستید. بهتر نیست اگر شبهه ای هم دارید از اهل فن بپرسید؟ شما که سیاست یا علم دین نخوانده اید. اما حداقل رجوع به اهل فن را باید از علم یادگرفته باشید. هر کاری متخصص خودش را دارد.... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; گفتم: پس شما معتقدید که در باره ی نقشه ی یک خانه فقط کسی که مهندس معمار است می تواند نظر دهد و دیگران چون تخصص ندارند باید سکوت کنند؟ اما من با ارسطو موافقم که می گفت کسی که در این خانه می نشیند بیشتر از هر کس حق انتقاد دارد و عدم تخصص او، مانع از اظهارنظرش نیست. تازه، مهندس معمار هم باید خواسته های صاحب خانه را تامین کند. حضرت علی هم می فرماید: &quot;کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیه&quot;. بر همین اساس، معتقدم که مصالح و منافع ملی را خود مردم باید تعریف کنند نه حاکمیتها...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بحث به درازا کشید. مرد آلمان دیده بالاخره با سکوت و نحوه ی نگاهش، نشانه هایی از نوعی تفاهم یا درک متقابل از خود نشان داد. اما مرد دیگر طاقت از کف داده بود و مسیر سخن را به سمت دیگری می برد. گفت: وقتی در آلمان زندگی می کردید، با آلمانیها رفت و آمد داشتید؟ گفتم بله. صاحبخانه ای داشتیم مهربان. او چند بار ما را به خانه اش دعوت کرده بود. گفت: و شما هم تا خرخره زدید؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-  چه چیز را تا خرخره؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- مشروب را می گویم دیگر. ماشا الله کوردها که همه عرقخورند. الان هم نصف مشروب ایران را همین کوردها تامین می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفتم: نمی خواهم جا نماز آب بکشم و لی من اهل مشروب نیستم. نه به خاطر منع مذهبی اش که به خاطر طعمش. ضمنا من در خانواده ای بزرگ شده ام که اهل مشروب نبوده اند، نه پدرم و نه پدر بزرگم. اما قبل از ایشان را نمی دانم. پس تعمیم شما درست نیست و بسیارند جوانان و خانواده های کورد که &quot;عرقخور&quot; نیستند. اما اگر اشاره ی شما به قاچاق مشروب است، خوب اینهم راه حل دارد. اگر زندگی، کار، مسکن و آینده ی جوانان را تامین کنید، دیگر هیچ کس دنبال کار پر خطر قاچاق نخواهد رفت. گفت: خانمت هم کورده؟ گفتم بله. گفت اسم پسرت را چی گذاشتی؟ لابد هیوا؟! گفتم نه اسمش شایان است. گفت چه عجب؟ به دوستش رو کرد و با تمسخر و خنده، از تعصب قومی کوردها گفت و از لهجه ی کوردها تقلید کرد. لابد می خواست مرا تحریک کند. پنهان نمی کنم که اینگونه برخوردها در من اثر خوبی نداشت، اما سعی میکردم کنترلم را به هیچ وجه از دست ندهم. گفت: همه ی این مدتیکه خارج بودی، خانم بچه ها هم با شما بودند؟ گفتم طبیعتا نه. مدتی هم تنها بودم.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- خوب، روزهای تعطیل را که خوش می گذراندی؟ دیسکوئی، بالاخره رقص و دختر و از این جور حرفها.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفتم نه ، راستش اینقدر سرم شلوغ بود که اگر می خواستم هم نمی شد. حالا مسئله چیه؟ چرا به این چیزها گیر دادید؟ گفت: دکتر جان دارم با شما شوخی می کنم. می خواستم فضای صحبت را خودمانی تر کنم. بعد گفت: راستی، در این مدت که به ایران برگشته اید، هیچ تلفن مشکوکی نداشتید؟ گفتم منظور شما را نمی فهمم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- بعضی وقتها ممکن است کسی به آدم زنگ بزند و از در دوستی در آید یا مثلا سوالاتی بپرسد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- من تلفن ناشناس نداشته ام و معمولا با ناشناسها هم وارد صحبت نمی شوم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفت: اخیرا شما با منافقین مکالمه تلفنی داشته اید و... گفتم: صبر کنید. من اینجا سرزده نیامده ام. خود شما از یک هفته پیش برای امروز و این ساعت دعوت کرده بودید. بنابراین اگر مدارکی علیه من دارید، باید از پیش آماده کرده باشید. مثلا همین مکالمه ی من با منافقین. لابد باید ضبط شده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; - مطمئن باشید که ما بدون دلیل حرف نمی زنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- خوب، پس من آماده ام و اصرار دارم که این مکالمه ی ضبط شده را بشنوم و نمی پذیرم اگر بگوئید الان آماده نیست. شما از یک هفته پیش مرا احضار کرده بودید...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- عجله نکن! حالا من بررسی می کنم تا ببینم واقعا چنین گزارشی صحت داشته یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- خوب می توانستید پس از بررسی صحت و سقم، مرا احضار کنید. تهمتی که شما می زنید، چیز کمی نیست. اول هدفتان دیدن روی زیبا و نورانی من بود، بعد این نور ناگهان از صورت من رفت و من شدم عرقخور و عیاش. سپس به کنایه مرا کورد متعصب و قومیتگرا خواندید و الان هم منافق شدم. قبلیها که به قول شما شوخی از آب در آمد و تنها برای ایجاد صمیمیت بیشتر بیان شده بود، ولی این آخری اگر شوخی هم باشد، شوخی بد و خطرناکی است و سر به باد ده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- حالا شاید شما بدون آنکه بدانید طرف مقابل کیست، جواب سوالاتش را داده باشید و گناهی متوجه شما نباشد. فقط یک کلمه می گویم، شاید آن تلفن یادتان بیاید: نمک سبز. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خنده ام گرفت. گفتم هرگز به یاد ندارم نه تنها در تلفن که در هیچ مکانی از این نمک سبز کذایی -که نمی دانم چیست- سخنی گفته باشم. با اینهمه حاضرم آن مکالمه را به اتفاق شما گوش کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باز طفره می رفت و وعده ی بررسی می داد. گفتم اگر بررسی کردید و معلوم شد در اشتباهید چه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-  اگر درست بود که دوباره احضار می شوی و اگر درست نبود با شما تماس می گیرم و عذر خواهی می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفتم پس من منتظر عذر خواهی شما می مانم... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی بیرون آمدم ده دقیقه به شروع کلاس درسم مانده بود. نه ترافیک اجازه می داد به موقع برسم و نه دل ودماغ درس دادن داشتم. همانجا زنگ زدم به آموزش دانشکده و گفتم به دانشجویان اطلاع دهید که کلاس امروزم تعطیل است. در مسیر خانه، در دلم گفتم از همه ی حرفهایی که زد فقط یکی درست بود: چهره اش واقعا کریه بود کریه. هیچ چهره ای کریه تر از چهره ی استبداد دینی نیست...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 00:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bfateh&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>bfateh</dc:creator>
<guid>http://bfateh.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سنگی بر گور</title>
<link>http://bfateh.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پیری پاورچین پاورچین می آید و تسخیرم می کند. جلو آینه می ایستم و به اندک مویم دستی می کشم و زیر لب می گویم: نه نه، این برف پیری را سر باز ایستادن نیست. لبخندی می زنم. چند تا شیار تر وتازه، گوشه ی چشمهایم خانه می کنند. تازه می فهمم که لبخند هم افشاگر پیری است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; امروز را به خود تعطیلی داده بودم. خسته ام از آزمایش و پژوهش! می آیم و می نشینم پشت میز. کتابی را باز می کنم اما حروف کتاب بدقلقی می کنند و قصد آزار دارند. آه، یادم می افتد که تازگیها عینکی شده ام. عینکم را بر می دارم و روی نوک بینی ام می گذارم. عینک سرکشی حروف را رام می کند. می خوانم و می خوانم، بعد لحظه ای سرم را از روی کتاب برمیدارم و از پنجره به بیرون خیره می شوم. پسر و دختری جوان، شاد و شنگول دست در دست هم، آنطرف کوچه زیر درختی ایستاده اند و لابد سطحی ترین اما دلربا ترین حرفها را رد و بدل می کنند. مردی با سگش تنها، خیابان را گز می کند. در چهره اش حزنی است. پیرزنی عصا به دست می آید تا روزنامه ی توی جعبه پستی اش را بردارد یعنی تنها مونس ساعتهای بلند تنهائی اش را .به خاطر آوردم آن روزها را که برای امرار معاش روزنامه پخش می کردم. بارها پیرزنان وپیرمردانی را به کمین نشسته -پشت پنچره خانه ی تنهائیشان - دیده بودم که تا مرا می دیدند، لنگان لنگان و شاد می آمدند. گپی می زدند. ازهوای لطیف سپیده دم می گفتند و روزنامه شان را از دستم می گرفتند و با آرزوی روزی شاد بدرقه ام می کردند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  سرم را دوباره پائین می اندازم تا به خواندن ادامه دهم. خط را گم می کنم. یادم نیست تا کدام پاراگراف را خوانده بودم. کلافه می شوم . کتاب را می بندم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنوز از پشت میزبلند نشده ام که تلفنم زنگ می زند. گوشی را بر می دارم: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- فراموش که نکرده ای امروز سخنرانی داری. قرار است در باره تاریخ حزب توده ایران صحبت کنی، خودت را آماده کرده ای؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بادی به غبغب می اندازم و می گویم: شصت و هشت سال تاریخ را که نمیشود در دو ساعت گفت. شاید تنها امروز برسم که زمینه ها را بگویم، یعنی ریشه های سوسیال دموکراسی از پیش از مشروطه تا دوران رضا خان و بعد در باره فرقه کمونیست ایران، گروه ارانی و پنجاه و سه نفر صحبت کنم. اینها را حتما باید بگویم تا برسم به تاسیس حزب در خانه ی سلیمان میرزا.  بعد اگر فرصت شد اشاره ای هم می کنم به وقایع سالهای اول دهه ی بیست، وقایعی که به نحوی با حزب توده و تفکر چپ در ایران ارتباط دارند: مثل قیام افسران خراسان و تشکیل جمهوری آذربایجان و کردستان. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- باشد، اشکال ندارد. اگر می خواهی می توانی ادامه مباحث را در جلسات دیگر بگوئی و هر جلسه را به دورانی از تاریخ حزب اختصاص دهی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پیشنهاد خوبی است. می پذیرم. تلفن را که زمین می گذارم به خودم خنده ام می گیرد. مثل پیرمردها شده ام. پدر بزرگم یادش نبود دیروز کجا رفته اما دوران مصدق را با جزئیات به یاد داشت. یا دوران سربازیش در زمان رضا خان را آنقدر با آب و تاب تعریف می کرد که انگار همین دیروز از خدمت ترخیص شده. حافظه ی پیری درست مانند پیر چشمی عمل می کند. نزدیک را نمی توانی ببینی اما دور دستها را واضح و روشن رصد می کنی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جلسه برگزار می شود و غروب توی ایستگاه قطار نشسته ام، به انتظار قطاری که مرا به حاشیه ی شهر می برد. به همانجا که زندگی من -در خانه ای دنج در کوچه ای آرام- جریان دارد. غروب آخرین روز کاری هفته  است. ایستگاه پر است از دختران زیبا که سکسی ترین و دلربا ترین لباسهایشان را پوشیده اند. یادم آمد فردا تعطیل است و اینها عادت دارند شبهای تعطیل را در دیسکو ها و کلوپهای شبانه تا صبح بزنند و برقصند. بوی مطبوع کرمی که به بدنهای نیمه لختشان مالیده اند مشامم را پر می کند. یک لحظه با خود می گویم: افسوس که ما جوانی نکردیم و به قول فردوسی &quot;جوانی خویش ز کودکی یاد داریم&quot; که چیزی از جنس یک وسوسه، یک نهیب از من پرسید: دوست داشتی الان یکی از دخترها می آمد و ترا دعوت می کرد و با خود می برد؟ صدائی نازک از عمق چاه ناخودآگاهم برخاست. اما نه آنقدر ضعیف که منظورش را نفهمم. می گفت: آری، آری. همین لحظه یادم آمد زنی دارم و پسری که در خانه چشم براه منند. خانمم دو بار زنگ زده بود که زود بیا خانه و پسرم گفته بود نمی خوابم تا تو بیائی. صدائی رساتر نهیبم زد: نه نه. تو دیگر خودت نیستی تو مال دیگرانی. قطار آمد. سوار شدم یک ساعت بعد در خانه بودم سر میز شامی گرم. پسرم گفت: بابا تو می خواهی با معلم کودکستانم عروسی کنی؟ آنوقت من هم با مامان عروسی می کنم. گفتم نه. با خنده موذیانه و شیرینی گفت: پس من و تو باهم عروسی می کنیم و مامان هم با خانم معلم. گفتم اینهم ممکن نیست. خندید و گفت میدانم، شوخی کردم. به خانمم نگاهی کردم و گفتم می خواهد تمام حالتهای ممکن را بگوید، خدا رحم کند به حالت سوم. پسرم دستهایش را روی چشمهایش گذاشت و صورتش قرمز شد. گفت: نه نه نگو عیبه. گفتم چه چیز را؟ گفت: حالت سوم. گفتم مگر حالت سوم چیه؟ گفت اینکه من با معلم کودکستانم عروسی کنم. زدیم زیر خنده و او قرمزتر شد. خواهش کرد این را برای معلمش تعریف نکنیم. بعد خواست برود و بخوابد. اما برگشت و دوباره خواهشش را تکرار کرد. قول دادیم. رفت و خوابید. به خانمم گفتم: چه شباهتی دارد این پسر به من! هر وقت به قیافه و رفتار او نگاه می کنم، خودم را می بینم. خانمم گفت مگر تو هم عاشق معلمت بودی؟ گفتم: بگو عاشق کدامشان نبودی. خندید و گفت: ای ...ه. هر دو با هم زدیم زیر خنده. گفتم امروز به پیری فکر می کردم. اما می دانم مرگ و پیری ای در کار نیست. چرا که تکرار شده ام. من دوباره در قالب کودکی شاد به دنیا باز گشته ام. من جاودانه ام. ژنهایم مرا ابدی کرده اند. راست گفته تورات که هر پسری سنگی است بر گور پدر خویش... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 00:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bfateh&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>bfateh</dc:creator>
<guid>http://bfateh.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پالیدگی و بالیدگی</title>
<link>http://bfateh.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; قصد ورود به باغ سیاست و حضور مدام -در کشورهای استبداد زده ای چون ما- به مثابه ی گذر از هفت خوان رستم است. نبرد با شیر بیشه، بیابان بی آب، اژدها، زن جادو ، اولاد مرزبان، ارژنگ دیو و دیو سفید را اگر رستم آزمود و ظفر برد و افسانه شد، بدان سبب بود که پهلوانی سخت بالیده و پالیده بود و بس آموخته. پس هر که را در این راه عزم جزم است، رسم رستمی آزمودن واجب و نالیدگی عندلیبان آموختن لازم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;اگر بلبل و عندلیب این باغید، پالیدگی و بالیدگی پیشه کنید که پالیدگی و بالیدگی، &lt;/SPAN&gt;ظلمات قفس را قبس نور می کند و آذر عذاب را گلشن راز و شلاق عقاب را بوسه ی ناز.     &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;ﭼـــﻮن ﺑﻠﺒﻞ و ﻋــﻨﺪﻟﻴب ، ﻧﺎﻟﻴﺪﻩ روم   هر ﮔﻠﺸﻦ و ﺑﺎغ و راغ &lt;STRONG&gt;ﭘﺎﻟﻴﺪﻩ&lt;/STRONG&gt; روم&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt; از ﺑﻴﻦِﮔﻼب و ﻧﺮﮔﺲ و ﻻﻟﻪ و ﺳﺮو   ﻧﺎﻟــــﻴﺪﻩ و &lt;STRONG&gt;ﭘﺎﻟــــﻴﺪﻩ&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;ﺑـﺎﻟــــﻴﺪﻩ&lt;/STRONG&gt; روم (۱)&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;-------------------------------------------------&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;(۱) به گمانم این شعر را شاعری افغان سروده باشد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;  &lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 23:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bfateh&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>bfateh</dc:creator>
<guid>http://bfateh.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محرومیت حسی و شکنجه ی روانی</title>
<link>http://bfateh.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ادامه ی بحث شکنجه ی روانی و محرومیت حسی:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اطلاعات جهان خارج از طریق چشم و گوش و سایر اعضای حسی وارد مغز می شوند. در ناحیه تالاموس مغز، فیلترهائی وجود دارند که اطلاعات ورودی را بررسی و تنها آنهائی را که ارزش تجزیه و تحلیل دارند به قسمتهای بالاتر مغز ارسال می کنند. بقیه اطلاعات در زیر فیلتر می مانند و قسمتهای ارزشمند بالائی مغز را بیهوده به خود مشغول نمی کنند. هر چند اطلاعات زیر فیلتری خود ممکن است منشا ظهور پدیده هائی چون &quot;دژاوو&quot; یا &quot;آشنا پنداری&quot; شوند، اما نقش عمده ای در فرآیند ادراک بازی نمی کنند.* در واقع ادراک حاصل عملیاتی است که قشر مخ روی اطلاعات از فیلتر گذشته انجام می دهد. این نکته را هم اضافه کنم که مغز به شدت وابسته و دلداده ی اطلاعات ورودی است ، آنچنانکه اطلاعات یا داده ها را به مثابه ی خوراک مغز می دانند. برای همین هم هست که حتی وقتی در خواب ناز هستیم و در واقع کرکره ی ورود اطلاعات را پائین کشیده ایم، مغز از طریق خواب دیدن، سناریوهایی را اجرا می کند تا خود را مشغول نگاه دارد. حال تصور کنید که در جائی مانند تابوت یا اطاقی تنگ و تاریک و بی صدا قرارگرفته اید و تقریبا  از اطلاعات ورودی به مغز محروم شده اید (شرائطی که به آن محرومیت حسی می گویند). فکر می کنید که واکنش طبیعی مغز شما در مواجهه با این وضعیت جدید چیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; مغز در مرحله ی اول فیلترهای سانسورگر ناحیه ی تالاموس را به شدت پائین می کشد تا ریزترین و بی ارزشترین اطلاعات را هم پذیرا شود. در اینحالت، حسی عارفانه و روحانی به انسان هجوم می آورد. آنچنانکه خود را با همه ی طبیعت یکی می داند و می بیند. به وحدت وجود می رسد. زیرا همه ی پرده ها و فیلترهائی که او را از جهان خارج جدا کرده بودند، کنار گذاشته است. دیگر حرکت ساده ی یک مورچه روی دیوار هم برای او الهام بخش است. دیگر جنبیدنی به این سادگی و بی ارزشی هم وارد قشر مخ شده، با داده ها و دانسته ها و تجربیات قبل در ارتباط قرارگرفته، بر روی آن تجزیه و تحلیل آغاز شده،  و قس علیهذا. این حس را آنان که در کار عرفانند -چه از نوع مذهبی اش و چه از نوع سکولار (مدیتیشن)- بارها تجربه کرده اند، بدون آنکه خود متوجه منشاء فیزیولوژیک آن باشند. زیبا معمارنوبری هم در بازگوئی تجربه اش از تابوت در زندان، از چنین حس غریب و زیبائی گزارشاتی داده است، بدون آنکه از ریشه های روانشناختی فیزیولوژیک این پدیده سخنی به میان آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; این تازه آغاز کار است. اگر باز هم میزان اطلاعات کافی نبود و مغز با &quot;حذف فیلتر&quot; ارضا نشد، مرحله ی دیگری از توهم آغاز می شود. مغز چونان کارگردانی، کار تولید تصویر و صدا را آغاز می کند. شخص بر اساس آموخته ها، تجارب پیشین، زمینه ها و علائق فکری و فطریش، تصاویر و اصواتی را تجربه می کند که در آغاز بسیار غریبند اما به مرور واقعی و دوست داشتنی می شوند. به عنوان مثال، در این مرحله ممکن است مذهبیها (یا آنانکه از کودکی ناخودآگاه تحت آموزه های مذهبی بوده اند) رهبر، امام یا پیامبر مذهبیشان را ملاقات کنند و یا صدای دلنشین او را بشنوند. تجربه ای که از آن می توان به عنوان تجربه ای دینی یا روحانی هم یاد کرد. نه از خود مرحوم &quot;احمد مفتی زاده&quot;، بلکه از زبان یاری نزدیک به او شنیده ام، که ایشان در سختترین و سیاهترین روزهای زندان بارها محضر پیامبر را دریافته است. زندانی دیگری به نام پ. مردوخ که در هنگام بازداشت مذهبی نبوده -اما شاید به این دلیل که دوران کودکی و نوجوانی خویش را در خانواده ای مذهبی (مردوخها) گذرانده-  از دیدار با شخصی نورانی و سبز پوش در تابوت خویش خبر می دهد. تجربه ای که به شدت او را متحول می کند و از او توابی عارف مسلک می سازد. هر چند بعدها او کل این ماجرا را منکر شده است و دیگر حاضر به گفتگو در این زمینه نیست. یکی دو ساعت پخش روضه یا تلاوت حزین قرآن، در شکل گیری سریعتر فرآیند توهم مذهبی- عقیدتی می تواند موثر باشد. روشی که در زندانهای جمهوری اسلامی بارها اعمال شده است...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در هنگام محرومیت حسی ، ترشح بیش از حد هورمونهای استرس زا در بدن و به هم خوردن میزان واسطهای شیمیائی پایانه های عصبی (مانند نوراپی نفرین) ضربات سنگینی به سیستم عصبی و سلولهای مغز وارد می کند. ضرباتی که ممکن است تا سالهای سال زندگی و رفتار شخص آسیب دیده را تحت تاثیر قرار دهد. عدم ثبات، هجوم موجهائی پیاپی از شادی و غم و یا افسردگی و ادامه ی توهم و رویا از او آدم دیگری می سازد. بازگشت به دوران کودکی و وابستگی عاطفی به بازجوی گاه خشن و گاه مهربان (که دیگر نقشی پدرگونه ایفا می کند) از دیگر عوارض این دوران سخت است...  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; اما طولانی شدن دوره ی محرومیت حسی و توهم، کم کم می تواند مرزهای واقعیت و خیال را در ذهن مغشوش کند. آنچنانکه نظام ارزشگذاری مغز، کاملا مختل و شخص به حالتی برگشت ناپذیر (یا به سختی برگشت پذیر) از تلقین پذیری وارد شود. شستشوی مغزی (Brainwashing) از همین نقطه است که آغاز می گردد. اکنون می توان لوح ضمیر زندانی را شست و بر آن هر چه خواست، نوشت... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  همه ی این پدیده ها که برشمردم، ممکن است در حالتهای دیگری هم رخ دهند. جدیدترین نتایج آزمایشگاهی بر روی زندانیان محبوس در گوانتانامو نشان داده است که ۶۷ درصد زندانیان انفرادی دچار توهم شده اند. حتی برخی رانندگانی که در جاده های طولانی و یکنواخت ساعتها بی توقف رانده اند، از دیدن تصاویر یا شنیدن صداهای عجیب (و گاه هراس آور) نالیده اند. گذشتگان و قدیمیتر ها ،که صاحب دنیائی عجیب آرام و یکنواخت و تاریکتر از ما بودند، از ما بسی خرافی ترند. آنان داستانهائی از مواجهه با &quot;از ما بهتران&quot; در سینه دارند که گاه مو را برتن آدم سیخ می کند. یادش بخیر کودکی پر از هراس و اضطرابم که با داستانهای به ظاهر واقعی مادر بزرگ و عمه بزرگهایم از جنهای سم دار پشمالوی چشم گربه ای گذشت....  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-----------------------------------------------------------------------------------------------------------           * &quot;دژاوو&quot; حس غريبی است كه در مواجهه با تجربه اي كاملا جديد به ما دست می دهد و تصور ميكنيم اين واقعه یا تجربه، در گذشته نیز به همين ترتيب برايمان رخ داده است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 05:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bfateh&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>bfateh</dc:creator>
<guid>http://bfateh.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
